تبليغاتX
فنا

فنا

    ادب(3)سلسله مباحث اخلاقی توسط استاددکترمرتضی آقاتهرانی

خود تأدیبی

دیگر کسی که می تواند ما را تربیت کند خودمان هستیم؛ خود تأدیبی

 
شاید پدر، مادر، جامعه، معلم نتوانست مارا خوب تربیت کند یا چیزهایی

 که باید بگويند، نمی گويند یا نمی دانند پس خودمان باید براي خودمان کاری کنیم

 حضرت امیر(ع) در این رابطه می فرماید ولایت ادب خویش را بدست بگیرید

 شاید دیگران نکردند یا نخواستند. مثل کلاسهای نهضت سواد آموزی

 که طرف برای داشتن سواد خودش می خواهد و میرود درس می خواند.

شاید مثلا آن موقع پدر و مادر نکردند یا موقعیت نبود. پس برای ادب خودتان

 اقدام کنید و خودتان ولایت ادب خودتان را بدست آورید مگر خودتان مرده اید

 و خود را از عادتهای بدی که به آن خو گرفته در آورید. بعضی چیزها به

 شکل عادت در آمده خودت تلاش کن که این عادت ها را اصلاح کنی.

مگر ابوذر که در یک وادی ربذه که هیچ کس نبود و نمی دانست چه باید بکند

 خودش را باید رها می کرد. نه به مکه آمد پیامبر را دید و برا ی تربیت خودش اقدام كرد.

بعضی ها فکر میكنند چون پدر و مادر و جامعه و بعضی در تربیتش کوتاهی کرده اند باید

 خودش را رها کنه و بگويد خوب آنها باید مرا تربيت می کردند و نکردند

پس من نباید کاری کنم نه این طوری نیست. اگر آنها نكردند خودت

 در مقابل خودت مسئولیت داری و برای تربیت خودت و ساخت خودت

 بايد تلاش کنی حضرت در این رابطه می فرماید: ای انسان به واسطه

 ادب دل خویش را از آلایش پاک کن همان طور که آتش را به واسطه

 هیزم مشتعل می کنی، با دلت هم اینطور  کار کن آرام آرام به دنبال

بیدار کردنش و ساختش باش.

مصداق همين که بزرگان ما بعضی وقتها تحت عنوان التفات بیان می کنند.

از جمله آقای کربلایی و آقای طباطبایی تحت عنوان توجه به نفس یاد می کنند

 در آخرین سخنرانی آقای طباطبای که قبل از فوتشان داشتند آقای مظاهری

می فرمایند دیدم در آن جلسه آقا خیلی ساکت بودند و جلسه داشت تمام می شد

 ما گفتیم الان جلسه

تمام میشود و چیزی دست ما رو نمی گیره به همین خاطر گفتم آقا چیزی بگويید ا

یشان گفتند چیزی یادم نیست از قرآن تنها یک آیه یادم است، یادم کنید

 یادتان می کنم و شکرم را به جا بیاورید و ناسپاسی نکنید و لحظه ای بعد فرمودند:

 توجه توجه؛من نمی دانستم این مطلب انقدر مهم با این که شنیده بودم

ولی من این موضوع را خیلی جدی نمی گرفتم، زمانی برایم این مطلب

 خیلی مهم شد که فهمیدم استاد علامه آقای کربلایی هم همین را می گوید.

 می گوید آقا به خودت التفات داشته باش و خودت را رها نکن یکی از

شاگردانش که کمی نسبت به این مسئله غافل بود، زمانی که برای ایشان

 نامه ای نوشته و از این مسئله کمی غافل بوده در زمان پاسخ نامه شاگرد

 

می نویسند فدای حقیقت گردم که از آن بی خبری و شاگرد در نامه نوشته بود

کمی برای من صحبت کنید تا بتوانم آنها را تدوین کنم آقا در جواب می نویسند

 با این همه بی التفاتی به خود مانده ام که چگونه به من التفات داری و توجه

 را تحت عنوان التفات دائم ذکر می کند و می گوید مدتی را برای با خود بودن بگذارد.
مثلا سحر بلند شود نماز شب بخواند و در سجده بیفتد و بگوید از کجاآمده به کج

ا می روم کجا هستم، گاهی انسان به جایی می رسد که بی توجهی هایش باعث

می شود خدا را فراموش می کند و خدا هم کاری می کند که خودش را بیشتر

 فراموش کند و مبتلا به خود فراموشی می شود. کشور ما هنوز این گونه نشده

 ولی در کشورهای غربی اینگونه شده است و از صبح تا شب تلاش می کنند

برای این که بتوانند یک تکه نان در بیاورند گاهی اوقات انگار اینها داخل یک گردونه

 ای افتاده اند که از صبح بلند می شوند و مدام فعالیت می کنند و مثل فرفره

می چرخند برای زنده ماندن.

زندگی در غرب الان اینگونه شده و تقریبا 75 درصد کسانی که بازنشسته می شوند

 در همان سه سال اول می میرند و نميتوانند زندگی کنند. گاهی اوقات ممکن

است ما هم دچار این اشتباه بشویم و مدام كار کنیم 2 یا 3 شیفت کار کنیم

 تا پول در بیاوریم و زن و بچه را از محبت خودمان محروم می کنیم. به خدا

 زندگی فقط پول در آوردن نیست می توانیم خیلی چیزها یاد بگیریم اگر

 کمی قناعت کنیم. ما می توانیم برای زن و بچه مان از یکی دیگه پول قرض بگیریم؛

ولی محبت را از چه کسی قرض کنیم که نیاز عاطفی بچه و زن تامین بشود.

آینده بچه و تربیت بچه چی میشود؟ چه کسی این کارها را در حق خانواده ادا کند؟

 حتی اگه بچه نداری دلت رو به ادب تزکیه کن.

یک روایتی در نهج البلاغه است و اگر کسی خانه آقا رفته باشد بالای

سر آقا هم همین روایت با یک خط خوش نوشته شده کسی که خودش

را در مقام امامت و رهبری مردم قرار داد اول به تعلیم خودش اقدام کند

 بعد دیگران. از خودش شروع کند. شاید شما بگويید خوب این برای آقا خوب

 برای ما هم خوب بالاخره ممکن که ما دو نفر زیر دست داشته باشیم که

 تحت تربیت ما باشه یا دو نفر تحت تاثیر ما باشند یا بالاخره دامادی عروسی

دختری پسری داریم، که ممکن است یک تاثیر تربیتی روی اینها داشته باشیم

و حتی حضرت ابراهیم در قرآن درخواستشان از خدا این بوده که خدایا مرا امام

 برای اهل تقوی قرار ده طوری که اهل تقوی، من را الگوی خودشان قرار بدهند.

 متقیان به من نگاه کنند و راه را پیدا کنند و کسانی که می خواهند این گونه باشند

 باید اول خود را تربیت کنند بعد به تربیت دیگران بپردازند، یعنی اگر دیگران رفتار او

را دیدند به او بگویند با کمالات و با ادب است و این اخلاق صحیح است.

این است که امام صادق فرموده اند: زینت ما باشید و باعث خواری ما نباشید

 یعنی رفتار به بیان نباشد، مبادا یک چیزی بگویید و چیز دیگری انجام دهید.

با رفتار خود اخلاقتان را نشان دهید یعنی رفتار خود را به ادب تربیت کنید.

 قبل از این که زبانتان شروع به سخن کند و براي هر کس که معلم خودش است

 و معلم را تجلیل می کنیم و احترام گذاشته و دوستش داریم و همیشه

دعایش می کنیم و این نباید یادمان برود چون کسی که خودش را نتواند تادیب کند

 دیگران را هم نمی تواند برایشان کاری کند آن که خود را آموخت و تادیب کرد،

بسیار بزرگوارتر از کسی است که دیگران را تادیب کرده و آموزش داده

 پس باید از خودمان شروع کنیم. انهایی که از خودشان شروع کرده اند

حتی اگر نتوانند به دیگران بیاموزند لااقل بارشان را بسته اند.

ولی کسی که به دیگران پرداخته وقتی بمیرند در آن دنیا زمانی که قیامت

 می شه اول چیزی که از آدم می پرسند، درباره خودش است که چند تا سوال

 از او می پرسند و نمی گذارند پا از پا بردارد تا جواب چند تا سوال رو بدهد:

یکی از جوانیش می پرسند که چه کار کرده و در چه راهی مصرف کرده است

 و مالی که بدست آوردی از کجا بدست آورده و چطوری مصرفش کرده،

 یکی هم از حب اهل بیت می پرسند. یعنی مزد رسالت پیامبر که این

 همه سفارش کرده چه کار کرده ما باید یک برنامه ای برای خودمان بریزیم.

مرابطه

ما یک دوستی داشتیم در دوران جنگ از دوستان طلبه حوزه بود که

 فرمانده جنوب بود مرحوم شهید ردانی پور اون موقع فرمانده سپاه یاسوج بود

 ماهم رفته بودیم اون طرف برای تبلیغ. ما رفتیم چند جا برای تبلیغ و گفتم

 برگشتنی به مصطفی هم سر بزنیم بعد که به دفترش رفتم، دفترش بسته بود

در زدم آقایي آمد گفت حاج آقا گفت الان وقت خوبی نیست ایشان

این موقع هیچ کس را راه نمی دهند و با هیچ کس صحبت نمي کنند و می گویند

 این وقت برای خودم است و با هیچ کس کار ندارند ما هم نمی دانيم چه کار می کنند.

 در نزنید ممکن است ناراحت بشوند من توجه نکردم دوباره در زدم گفتم

 مصطفی باز کن منم گفت بیا تو رفتم تو دیدم سجاده اش باز و کلی هم

 گریه کرده گفتم کار خاصی ندارم می نشينم تا کارت تمام شود. کارش که تمام شد،

 گفتم این چه وضعیه گفت من این را از مرحوم شهید مطهری یاد گرفته ام

آقای مطهری می گه در شبانه روز برای خودت یک چند دقیقه ای برای خودت

 وقت بگذار اگر این کار را کنی کارت درست است.

گفتم در این چند دقیقه چه کار می کنی گفت می آیم ببینم تو این 24 ساعت

 چه کارهایی انجام دادم کدامش درست بود کدامش غلط بود کارهای غلطم

 را درست می کنم آنهایی هم که درست بود بابتش از خدا تشکر می کنم

 و برای فردا برنامه ریزی می کنم دلم هم نمی خواهد تو این مدت کسی را با خودم شریک

کنم به خاطر همین هم گفتم کسی را راه ندهند. به اين زمان مرابطه مي

گويند یعنی ارتباط بین خود و خدا ، ببینید زندگی ما و حیات ما مثل یک خیمه است

 که باید طنابهایش را به یک جایی وصل کرد وگرنه با طوفان یا باد کوچك خراب می شود.

 برای این که اینجوری نشود باید مرابطه داشته باشیم یعنی این طناب

 رو محکم به یک میخ دیواری بست و به ما گفته اند تو با امام منتظر مرابطه کن

 یعنی خودت را به امام عصر ببند به ریسمان خدا چنگ زنيد ان درست است به ان تکیه کنید و نترسید.

پس یک وقتی را بگذارید آنهایی که وصلند هیچ وقت وحشت و ترس ندارند و

احساس تنهایی نمی کنند.

من قبل از فوت آقای سید عباس کاشانی به دیدنشان رفتم.حدود 17 یا 18 سال

 است که ایشان در منزل بستری هستند. هنوز هم من به خدا می گویند ايرادي ندارد،

 مهم نيست فقط اگر می خواهی تو این دنیا آبرويم برود تو ارتباطت را با من قطع نکن.

ایشان یک خاطره ای تعریف کردند؛ گفتند: در همین جایی که شما نشسته اید

مرحوم آقای مرعشی نجفی آمدند به دیدن من. هنوز هم اینجا هستند.

 

 آقا مرعشی نجفی به من گفت می خواهم برايت یک خاطره بگويم.
گفت ما یک استادی در نجف داشتیم که ازش استفاده معنوی می کردیم.

 به ايشان گفتم ما به فیض و الطفات خدا و محبت شما ما راه را پیدا کرده ایم.

ولی دلم می خواهد یک چیزهای دیگري را ببینم ما مدام آن چیزي که همه می بینند می بینیم.

دلم می خواهد یک چیزهایی را که نمی توانم ببینم به من نشان بدهید.

 

گفت مسئله ای نیست شما این ذکر را بخوان و گوش بده و یاد بگیر

سحر قبل از رفتن به حرم خوب بخوان و تا حرم آن را بخوان و گوش

 

بده من از خانه که بیرون آمدم یاد خدا بودم و ذکر را می گفتم و تا رسیدم

به دم در حرم دیدم حرم دو تا در داره یکی همونی که همیشه می رفتم و

 اون یکی در فرق داره و در بسیار بزرگ و شیکی است و از آن چه که به آن مشغول بودم غافل شدم.
چشمم را بسیار گرفته بود. داخل شدم دیدم یک باغی هست بسیار بزرگ

 و بسیار زیبا که به عمرم ندیدم و گفتم كنار حرم که باغ نبود و یادم رفت در

 چه وادی داشتم سیر می کردم. از همه بیشتر میوه هایش برام خیلی عجیب بود،

 مثلا یک هندوانه ای که بوته بود مثلا 3 متر در 3 متر در 3 متر بود. خیلی بزرگ بود

 و من مدام می گفتم چه کسی آنها را اینطوری کرده و محو آنها شده بودم

خیلی سرمست شده بودم و در آن حالت احساس کردم یک شبانه روز راه

 رفتم و رفتم و احساس می کردم به ته آن نمی رسم تا این که رسیدم

 به یک حوض که شبیه یک سنگی مثل سنگ مرمر بود خیلی بزرگ بود.

 مثلا به ارتفاع 20 متر و آب درونش از برون پیدا بود مثل شیشه بود و حواسم به این بود که

چه کسی اینها رو نصب کرده چقدر زیباست و حدی برای زیبایی این سنگ نب

ود رفتم تا آخر حوض دیدم یک پیرمردی نشسته یک تسبیح دستش

 و ذکر میگويد رفتم جلو دیدم مرحوم آقای قمی صاحب مفاتیح الجنان است.

گفتم من آقای شیخ عباس را می شناسم. جلو رفتم ایشان بلند شدند

 سلام کردند و روبوسی و گفتم آقا شما اینجا هستید گفت بله گفتم شما چطوری آمدید

 اینجا گفت این باغ من است گفتم چطور به شما این باغ را دادند ایشان گفتند وقتی

ما مردیم و مرا دفن کردند، ترسیده بودیم. منظور ترس این دنیا نیست ترس

بسیار زیادی گرفته بود وقتی همه می گذارند و می روند ترس بدی آدم را می گیرد.

 پدر مادر بچه زن همه می می روند و ارتباط قطع می شود.

امام سجاد در این باره می فرماید خدایا نکند من در این لحظه از تو غافل شده باشم

 و مشغول دنیا باشم. پس بیایید با خدا رفاقت داشته باشیم. ایشان فرمودند

من کاری نمی توانستم بکنم و سخت وحشت کرده بودم. دیدم همه چیز بهم خورد

 دیدم یک آقایی دارند می آیند و همه به جلوي پايش بلند می شوند و سلام می کنند

و آقا آمد و گفت از این طرف بیایید ایشان از ماست و من همراه ایشان آمدم

 و وارد این باغ شدم چند روز پیش هم آمدند چند نفری با ایشان بودند سلام کردند

 و باز من ترسیدم ایشان گفتند نه دیگر برای شما ترسی نیست تا قیامت اينجا

هستي باز ما به سراغت می آییم و دیدم داستان تمام شد و من هنوز نمی دانستم

 آقایی که می گويید چه کسی هستند؟

 


 
نويسنده:فنا |  دوشنبه هفدهم فروردین 1388
موضوع: | لينک ثابت |