نشسته بود حرم در تب حضوري سبز
و پشت پنجره هاي ضريح نوري سبز
اگر چه رفت دل از دست يادتان كرديم
خدا خودش كه گواه است يادتان كرديم
ميان آن همه احساس جايتان خالي
كنار مرقد عباس جايتان خالي
هنوز غيرت ساقي به جوش مي آمد
صداي نالة طفلان به گوش مي آمد
رباب خيمه به خيمه : كمي شتاب كنيد
براي كودك بي تاب فكر آب كنيد
فرات بود و در آن سينه حسرت خنده
فرات بود و از آن كام تشنه شرمنده
چه غمگنانه علمدار بي علم مي شد
و دستهاي پر احساس او قلم مي شد
اگر چه مادر عباس را نمي ديديم
كنار علقمه گلهاي ياس مي چيديم
به قتلگاه غريبي خضاب با خون كرد
به زحمت از تن مجروح نيزه بيرون كرد
ز تشنگي جگر زخم پر نمك شده بود
و بوسه گاه پيمبر ترك ترك شده بود
و تلّ زينبيه حالت قيامت داشت
هنوز آن زن مرد آفرين اقامت داشت
همان كه بر در خيمه خدا خدا مي گفت
و بي قرار به تلّ وا محمدا مي گفت
چقدر حافظة خيمه ها مشوّش بود
درون دامن طفلان هنوز آتش بود
ميان گريه و خون خيمه گاه را ديديم
و نيز فاصله اش تا سپاه را ديديم
چقدر زود ز ميدان كار زار آمد
صداي شيهة اسبي كه بي سوار آمد
چه بانگها كه به تشييع آن جنازه زدند
به اسبهاي نفس تازه نعل تازه زدند
چقدر حافظة خيمه ها مشوّش بود
ه درون دامن طفلان هنوز آتش بود
صداي زوزة گرگان به قتلگاه افتاد
و لرزه بر تن اطفال بي پناه افتاد
بيا كه پاي غزل را پر از جنون ديديم
ميان خار شبي لخته هاي خون ديديم
چه عهد ها كه نموديم ، يادمان باشد
كنار علقمه بوديم ، يادمان باشد
نويسنده:فنا |
دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387
|