تبليغاتX
فنا

فنا

    یابن الحسن(عج)
این جشنها برای من آقا نمی شود

شب با چراغ عاریه فردا نمی شود



خورشیدی و نگاه مرا میکنی سفبد

میخواستم ببینمت اما نمی شود



شمشیرتان کجاست ؟ بزن گردن مرا

وقتی که کور شد گرهی وا نمی شود



یوسف! به شهر بی هنران وجه خویش را

عرضه مکن که هیچ تقاضا نمی شود



اینجا همه منند، منِ بی خیالِ تو

اینجا کسی برای شما ما نمی شود



آقا جسارت است ولی زودتر بیا

این کارها به صبر و مدارا نمی شود



تاچند فرسخی خودم ایستاده ام

تامرز یأ س ،تا به عدم، تانمی شود



می پرسم از خودم غزلی گفته ای ولی

با این همه ردیف ، چرا با نمی شود؟!

 


 
نويسنده:فنا |  پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387
موضوع: | لينک ثابت |

    حضور قلب (استادقاضی14)

 

حجت الاسلام آقای دکتر مرتضی تهرانی می فرمایند:
« آیت الله قاضی در پاسخ شخصی که از ایشان تقاضای سفارش کرد، فرمودند:

 قلم و کاغذ از جیبت درآور و بنویس:
سررشته دولت ای برادر به کف آر
وین عمر گرانمایه به خسران مسپار
یعنی همه جا با همه کس در همه جا
می دار نهفته چشم دل جانب یار »
 


 

توصیه به توبه و استغفار

برادران عزیزم! ـ خداوند متعال شما را برای طاعتش موفق نماید ـ هشیار باشید که به ماههای حرام وارد شده ایم، پس چه بزرگ است و تمام نعمتهای باری تعالی بر ما؛
 پس قبل از هر چیز بر ما واجب و لازم است که توبه نمائیم با شرائط لازم و نمازهای ویژه، سپس از گناهان کبیره و صغیره به قدر توان دوری نماییم.
پس شب جمعه ـ یا روز شنبه ـ نماز توبه بخوانید ـ شب جمعه یا روز آن ـ سپس روز یکشنبه از روز دوم ماه اعاده کنید آن را.
سپس ملازم باشید به مراقبه صغری و کبری و محاسبه و معاقبه نفس به آنچه که شایسته و لازم است.
[ منظور از مراقبه صغری، محاسبه نفس است از جهت صدور گناه و خطا حتی ترک مستحبات و ارتکاب مکروهات و مراقبه کبری، دوام ذکر و توجه و عدم غفلت در حد امکان ].
پس همانا در آن یادآوری برای کسی است که اراده دارد متذکر شود یا از خدا بترسد. سپس به دلهایتان توجه نمائید و مرضهایی که در اثر گناه است مداوا کنید و به وسیله استغفار، عیبهای بزرگ تان را کوچک و کم نمائید.
 

« مرحوم قاضی به همه سفارش می کردند این ذکر را قرائت کنند:
استغفر الله الذی لا اله الا هو من جمیع ظلمی و جوری و إسرافی علی نفسی و أتوب إلیه: از خداوند که معبودی جز او نیست به خاطر تمامی ظلم ها و گناهانم و ستمی که بر خود روا داشته ام طلب بخشش می کنم و به سوی او باز می گردم. »


برآورده شدن حاجت

« مرحوم قاضی قرائت دعای زیر( دعای سریع الاجابه، مفاتیح الجنان ) را به مدت چهل شب، هر شب یک تا صد بار برای برآورده شدن حاجت سالکان درگاه الهی مفید می دانستند:
إلهی کیف أدعوک و أنا أنا و کیف أقطع رجایی منک و أنت أنت؟ إلهی أذا لم أسئلک فتعطین فمن ذاالذی أدعوه فیعطینی؟ ألهی إذا لم أدعک فستجیب لی، فمن ذاالذی أدعوه فیستجیب لی؟ إلهی إذا لم أتضرع إلیک فترحمنی فمن ذا الذی أتضرع إلیه فیرحمنی؟ إلهی فکما فلقت البحر لموسی و نجیته أسئلک أن تصلی علی محمد و آل محمد و إن تنجینی مما أنا فیه و تفرج عنی فرجا عاجلا غیر أجل بفضلک و رحمتک یا أرحم الراحمین. »



 
نويسنده:فنا |  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387
موضوع: | لينک ثابت |

    ما هر چه داریم از قاضی است!(استادقاضی13)

 


استاد سبحانی می فرماید:
مرحوم حاج میرزا علی آقای قاضی ... در دوره خود یگانه استاد اخلاق و سیر وسلوک در حوزه نجف بود و شخصیت های عظیمی به وسیله ایشان پرورش یافته و جمع کثیری از بزرگان به یمن تربیت و تکمیل او، قدم در دائره کمال گذاشته و از سکان دار خلد و محرمان حریم قرب شدند.
 نمونه ای از تلامذه و تربیت یافتگان مکتب سیر و سلوک وی، مرحوم استاد فقیه [ علامه طباطبائی ] است که خود در این مورد چنین می گفت:
« ما هر چه در این مورد داریم از مرحوم قاضی داریم؛ چه آنچه را که در حیاتش از او تعلیم گرفتیم و از محضرش استفاده کردیم و چه طریقی که خودمان داریم، از مرحوم قاضی گرفته ایم. »

 


خسر الدنیا و الآخره

آیت الله شیخ علی سعادت پرور می فرمود:
« مرحوم عارف کامل آیت الله میرزا علی اکبر مرندی در برخی از نامه هایش به علامه طباطبائی، نوشته بود:
« مرحوم استاد آقا قاضی ما را خسر الدنیا و الآخره کرده!
 نه از دین بهره ای داریم و نه از آخرت! »

و منظورش این بود که کسی که بوی آقای قاضی به او خورده بود دیگر میل و رغبتی به دنیا و آخرت از خود نشان نمی داد و تنها غم و همش رسیدن به
« او» (خدا) بود. »

 


مشاهده زندگی!

از آیت الله نجابت نقل شده است که:

« آیت الله خویی مدتی محضر آیت الله میرزا علی آقای قاضی (ره) مشرف می شوند، در همان اوان در اثر اذکار و دستوراتی که از آقای قاضی اخذ کرده و مشغول بودند واقعه ای برای ایشان رخ داده بود که در آن حال، آینده خود را مشاهده کرده بودند از گسترش حوزه درسی خودشان تا مرجعیت عامی که پیدا می کنند تا سال های آخر عمر که از طرف حکومت عراق در مضیقه قرار داشتند و بالجمله تا می رسند به این جا که صدا از گلدسته های حرم امیرالمؤمنین بلند می شود که آیت الله العظمی خویی وفات کرد.
 به این جا که می رسند ترس و هراس ایشان را فرا می گیرد و فوراً از حجره ای که در آن بودند بیرون می آیند و آن حال واقعه ادامه پیدا نمی کند.

 آقای قاضی(ره) فرمودند:

« اگر صبر کرده بود و نترسیده بود برزخ خودش را هم می دید حتی قیامت خودش را هم می دید. »

آیت الله نجابت فرمودند:
«
آیت الله خویی یک وقت گفته بودند، بنده خدمت آقای قاضی مشرف شدم و تا آن جا که حرف ایشان را می فهمیدم رفتم اما آن جایی که نفهمیدم دیگر نرفتم ولی خدمت ایشان ارادت دارم


 
نويسنده:فنا |  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387
موضوع: | لينک ثابت |

    26 سال تمرین سکوت(استادقاضی11)

 

آیت الله سید محمد حسینی همدانی صاحب تفسیر «انوار درخشان» می فرمود:
« در مدرسه قوام حجره داشتم، مطلع شدم مرحوم آقای قاضی تبریزی در گوشه تنگ مدرسه حجره کوچکی اختیار کرده و من از این کار تعجب کردم، بعد معلوم شد ایشان به علت تنگ بودن منزلشان و نیز کثرت عیال و اولاد، فراغت بال برای تهجد و عبادت و خلوت نداشتند؛
 در طول دوران تحصیل در مدرسه قوام، شبی را ندیدم که مرحوم قاضی به آرامش و خواب و استراحت بگذارند و شبی را بدون ناله و گریه به سر بیاورد.
در این مدت نزدیکی با مرحوم قاضی، حالات و جریاناتی از ایشان می دیدم که در عمرم جز در مرحوم نائینی و اصفهانی، در شخص دیگری ندیده بودم. او را چنین یافتم که در تمام رفتار و اخلاق اجتماعی و خانوادگی و تحصیلی خود غیر از همه کسانی بود که من از نزدیک در درس آنها و یا در کنار آنان تحصیل می کردم.
 مخصوصاً او را دائم السکوت و الصمت می یافتم. احیاناً از دادن پاسخ نیز طفره می رفت و گاهی احساس می کردم که برای او پاسخ دادن بسیار سخت است تا اینکه تصادفاً به نکته ای برخوردم که بسیار توجه مرا جلب کرد و آن هم این بود که داخل دهان مرحوم قاضی کبود رنگ بود،
 از استاد پرسیدم علت چیست؟
 ایشان مدتها پاسخم نداد بعدها که خیلی اصرار کردم و عرض کردم که به جهت تعلیم می پرسم و قصد دیگری ندارم،
 باز به من چیزی نفرمود تا اینکه روزی در جلسه خلوتی فرمودند:

 آقا سید محمد! برای طی مسیر طولانی سیر وسلوک، سختی های فراوانی را باید تحمل کرد و از مطالب زیادی نیز باید گذشت؛
آقا سید محمد!
 من در آغاز این راه در دوران جوانی برای اینکه جلوی افسار گسیختگی زبانم را بگیرم و توانائی بازداری آن را داشته باشم 26 سال ریگ در دهان گذارده بودم که از صحبت و سخن فرسایی خودداری کنم، اینها اثرات آن دوران است! »
 

همگام بودن تحصیل و تهذیب

یکی از مسائلی که مورد تأکید مرحوم آقای قاضی بود و به شاگردانشان می فرمودند این بود که:

« شما باید آن قدر درس بخوانید تا به درجه اجتهاد برسید. علتش این بود که اگر در آینده درهایی بر روی شما باز شد، نیاز به تقلید نداشته باشید. ممکن است عوالمی را مشاهده کنید که در صورت تقلید دچار مشکل شوید. »


 
نويسنده:فنا |  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387
موضوع: | لينک ثابت |

    خواندن حدیث عنوان بصری (استادقاضی12)

 

تدریس احادیث مربوط به امام زمان(عج)

آیت الله شیخ علی سعادت پرور می فرمود:
« عادت و دأب مرحوم آقای قاضی در تربیت و سیر سالکان بر این استوار بود که در ابتدای امر، احادیث مربوط به غیبت و ظهور امام عصرـ عجل الله تعالی فرجه الشریف ـ را به سالکان تدریس و تبیین می کرد. »

خواندن حدیث عنوان بصری

آیت الله سید محمد حسین حسینی تهرانی در کتاب روح مجرد می فرمایند:
« آقای قاضی برای گذشتن از نفس اماره و خواهش های مادی و طبعی و شهوی و غضبی که غالباً از کینه و حرص و شهوت و غضب و زیاده روی در تلذذات بر می خیزد،
روایت عنوان بصری را دستور می دادند به شاگردان و تلامذه و مریدان سیر و سلوک إلی الله، تا آن را بنویسند و بدان عمل کنند.
یعنی یک دستور اساسی و مهم عمل طبق مضمون این روایت بود. و علاوه بر این می فرموده اند:

باید آن را در جیب خود داشته باشید و هفته ای یکی دو بار آن را مطالعه نمایید


 
نويسنده:فنا |  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387
موضوع: | لينک ثابت |

    احترام به امام خمینی (ره) (استادقاضی14)

آیت الله حاج شیخ عباس قوچانی (ره) می فرمودند:
« در نجف اشرف با مرحوم قاضی جلساتی داشتیم و غالباً افراد با هماهنگی وارد جلسه می شدند و همدیگر را هم می شناختیم.
 در یک جلسه ناگهان دیدم که سیّد جوانی وارد شد، مرحوم قاضی بحث را قطع کردند و احترام زیادی به این سیّد جوان نمودند و به آن سید جوان فرمودند:

« آقا سیّد روح الله! در مقابل سلطان جور و دولت ظالم باید ایستاد، باید مقاومت کرد، باید با جهل مبارزه کرد. »

این در حالی بود که هنوز زمزمه ای از انقلاب امام نبود!
مرحوم آیت الله قوچانی فرموده بودند که ما خیلی آن روز تعجب کردیم ولی بعد از سالهای زیاد، پس از انقلاب، فهمیدیم که مرحوم قاضی آن روز از چه جهت آن حرفها را زد و نسبت به امام احترام کرد.


از وادی السلام فهمیده ام!

از مرحوم آیت الله سید علی آقا قاضی(ره)، افراد بسیاری از تلامذه ایشان نقل کردند که ایشان بسیار در وادی السلام نجف برای زیارت اهل قبور می رفت و زیارتش دو و سه و چهار ساعت به طول می انجامید و در گوشه ای می نشست به حال سکوت؛ شاگردها خسته می شده و بر می گشتند و با خود می گفتند:
 استاد چه عوالمی دارد که اینطور به حال سکوت می ماند و خسته نمی شود.

عالمی بود در طهران، بسیار بزرگوار و متقی و حقاً مرد خوبی بود؛
 مرحوم آیت الله حاج شیخ محمد تقی آملی(ره)، ایشان از شاگردان سلسه اول مرحوم قاضی در قسمت اخلاق و عرفان بوده اند. از قول ایشان نقل شد که:
من مدتها میدیدم که مرحوم قاضی دو، سه ساعت در وادی السلام می نشینند. با خود گفتم:
انسان باید زیارت کند و برگردد و به قرائت فاتحه ای روح مردگان را شاد کند؛ کارهای لازم تر هم هست که باید به آنها پرداخت.
این اشکال در دل من بود اما به احدی ابراز نکردم، حتی به صمیمی ترین رفیق خود از شاگردان استاد.
 مدت ها گذشت و من هر روز برای استفاده از محضر استاد به خدمتش می رفتم، تا آنکه از نجف اشرف عازم بر مراجعت به ایران شدم ولیکن در مصلحت بودن این سفر تردید داشتم؛ این نیت هم در ذهن من بود و کسی از آن مطلع نبود.
 شبی بود می خواستم بخوابم، در آن اطاقی که بودم در طاقچه پایین پای من کتاب بود، کتابهای علمی و دینی؛ در وقت خواب طبعاً پای من به سوی کتابها کشیده می شد. با خود گفتم برخیزم و جای خواب خود را تغییر دهم، یا نه لازم نیست؛ چون کتابها درست مقابل پای من نیست و بالاتر قرار گرفته، این هتک احترام به کتاب نیست.
 در این تردید و گفتگوی با خود بالأخره بنا بر آن گذاشتم که هتک نیست و خوابیدم. صبح که به محضر استاد مرحوم قاضی رفتم و سلام کردم، فرمودند:

علیکم السلام، صلاح نیست شما به ایران بروید و پا دراز کردن به سوی کتابها هم هتک احترام است.

بی اختیار هول زده گفتم: آقا! شما از کجا فهمیده اید، از کجا فهمیده اید؟! فرمود:

 از وادی السلام فهمیده ام! »
 


اجازه استخاره از ولیّ اکبر(ع)

آقا محمد حسن قاضی از آیت الله محمد تقی آملی نقل فرموده که:
« در دورانی که در نجف اشرف مشغول تحصیل بودم، روزی به حجره مرحوم آقای قاضی که در مدرسه هندی بود رفتم. وقتی آقای قاضی تشریف آوردند عرض کردم:
 من خیلی در اینجا انتظار شما را کشیدم، چرا که به استخاره نیاز دارم.
 ایشان جواب فرمودند:

طلبه علم چندین سال در نجف اشرف باشد ولی نتواند برای خودش یک استخاره نماید؟!

آقای آملی می گفت: خیلی خجالت کشیدم و با حال جدل عرض کردم من به یک اجازه استخاره از ولیّ اکبر نیاز دارم ـ تلویحاً به درخواست قبلی ام و اصرار برای تشرف که بارها از ایشان داشتم ـ .
ایشان پاسخ فرمود:

 همان اذن عامی که برای موالی شان صادر فرموده اند برای ما کافی است و نیازی به کسب اجازه خاص نیست.

به هر حال، بعد از اصرار و الحاح شدید اینجانب، ایشان ورد مخصوص برای این منظور به من تعلیم فرمود و خلاصه اینکه قرائت « آیه نور» به عدد اصحاب بدر هر شب قبل از خواب با شرائط خاص، طهارت، دوری از زنان و امور دیگر در شبهای معدود و محدود.
 پس من برای اجرای این دستور به مسجد سهله رفتم و ملازم آنجا شدم و شبها برای انجام آن ورد قیام می کردم و در یکی از این شبها همین که شروع کردم به خواندن ورد، احساس کردم که مثل اینکه کسی دستش را روی دوشم نهاده، من به سوی او متوجه شدم ـ من در این هنگام در مقام منسوب به امام مهدی علیه السلام بودم ـ پس آن شخص گفت: برای تشرف آماده باش!

آقا شیخ محمد تقی آملی می گفت:
همین که این کلمه به گوشم خورد، رعب و ترس تمام وجودم را گرفت و از فرط اضطراب نزدیک بود قلبم از حرکت بایستد، پس شروع کردم به التماس و توسل از او که مرا عفو فرماید و ایشان نیز قبول فرمود.

بعد از این ماجرا، من فوراً به نجف اشرف رفتم و آقای قاضی را ملاقات نمودم و زمانی که با ایشان مواجه شدم ـ بدون هیچ کلامی ـ اولین فرمایش ایشان این بود که:

اگر آمادگی تشرف را نداری پس چرا این همه الحاح و اصرار می کنی؟!


 
نويسنده:فنا |  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387
موضوع: | لينک ثابت |

    صبر و استقامت در سیر وسلوک(استادقاضی10)

یک از مسائل بسیار مهم در سیر وسلوک، استقامت و پایداری در این راه است.
آیت الله نجابت از قول ایشان می گوید:

« چهل سال است دم از پروردگار عالم زدم. چند مرتبه خواستند مرا بکشند، آیت الله سید ابوالحسن اصفهانی نگذاشت و خدا هم کمکم کرد!
در این مدت نه خوابی دیدم، نه مکاشفه ای، نه رفیقی، نه همدردی، چهل سال است که در را می کوبم و خبری نیست. »

چه بسا افرادی مدتی به این وادی وارد شده اند ولی از آن دست کشیده و نتیجه ای هم عایدشان نشده است چرا که ره صد ساله را می خواستند یک شبه بپیمایند.
آیت الله مرندی می فرمودند:
بعضی افراد بعد از هفت و هشت سال که در خدمت علی آقا قاضی بودند، ایشان را ول می کردند و می رفتند. زیرا که این راه شرح صدر و صبر و استقامت می خواهد.

آیت الله شیخ عباس قوچانی می فرمودند:
« دو سال زندگی ما به این صورت که فقط روزی سه نان داشتیم، صبح ها نان را با چایی می خوردیم و عصر و شب با شربت سکنجبین، اما در این دو سال یک بار در ذهن ما خطور نکرد که این چه زندگیه؟! »

و بعدها آیت الله قاضی که خود چهل سال پشت در مانده، و صادق بودن خود را در آن عشق و محبت به محبوب و معبود ازل ثابت کرده، درس استقامت و صبوری را به شاگردانش هم می آموزد و چنین می گوید:

« اگر به جستجوی آب زمین را کندی، نباید خسته و ناامید شوی، اگر وقتش باشد به آب می رسی، وگرنه ناامید مشو که بالاخره به آب می رسی و حتی آب برایت فوران می کند. »

و می گوید:

« تازه وقتی هم به آب رسیدی و برایت در باز شد به همان کم بسنده نکن، بیشتر جستجو کن و بیشتر بخواه! »

مرحوم قاضی به شاگردانش می گوید:

« استقامت بر وحدانیت خدا، اسم اعظم پروردگار است. آدمی در این استقامت باید طوری باشد که اگر دیگران خواستند دنیایش را از او بگیرند، خانه اش را، پولش را و ... حتی خواستند او را بکشند. بگوید من خدایم را می خواستم

آری و بالاخره درهای آسمان برایش گشوده و فتح باب می شود.
می گوید:

« آن چه را می خواستم، تماماً بدست آوردم و امام حسین علیه السلام در را به رویم گشود.... »

« او در اثر طلب حقیقی و صبر و استقامت به خانه که نه، به خود صاحبخانه رسیده است و یار او را به درون خانه راه داده؛ او از حصار تنگ دنیا که خیال و سرابی بیش نبوده و حقیقی ندارد، گذشته و به عالم روح و مجردات پیوسته است ..... »
 



نمونه شکیبایی شاگرد

آقا سید هاشم حداد می فرمود:
« چندین بار خدمت آقای قاضی عرض کردم که اذیت های قولی و روحی، امّ الزوجه( مادر زن) من، به حد نهایت رسیده است و من حقاً دیگر تاب و صبر شکیبایی آن را ندارم و از شما می خواهم اجازه دهید زنم را طلاق دهم.» مرحوم قاضی فرمودند:
از این جریانات گذشته، تو زنت را دوست داری؟
 عرض کردم: آری.
 فرمودند: آیا زنت هم تو را دوست دارد؟
عرض کردم: آری.
 فرمودند:
ابداً راه طلاق نداری. برو صبر پیشه کن، تربیت تو به دست مادرزنت می باشد، با این طریق که می گویی خداوند چنین مقرر فرموده است که ادب تو به دست مادرزنت باشد. باید تحمل کنی و بسازی و شکیبایی پیشه کنی!

من هم از دستورات مرحوم آقای قاضی ابداً تخطی و تجاوز نمی کردم و آن چه این مادرزن بر مصایب ما می افزود تحمل می نمودم تا این که یک شب تابستانی خسته و گرسنه و تشنه به منزل آمدم، داخل اطاق بودم که مادرزنم تا فهمید من آمده ام شروع کرد به ناسزا گفتن و فحش دادن.
 و همین طور به این کلمات مرا مخاطب قرار دادن، من هم داخل اتاق نرفتم، یکسره رفتم پشت بام تا در آن جا بیفتم ولی این زن صدای خود را بلند کرد به طوری که نه تنها من بلکه همسایگان هم می شنیدند و به من سبّ و شتم و ناسزا گفت، گفت و گفت و همین طور می گفت تا حوصله ام تمام شد ولی بدون این که به او پرخاش کنم و یا یک کلمه جواب بدهم از خانه بیرون رفتم و سر به بیابان نهادم.

 بدون هدفی و مقصودی همین طور داشتم می رفتم، در این حال ناگهان دیدم من دو تا شدم، یکی سید هاشمی است که مادرزن به او تعدّی می کرده و سبّ و شتم می گفته و یکی، من هستم که بسیار عالی و مجرد و محیط می باشم و ابداً فحش های او به من نرسیده، و اصلاً به این سید هاشم، فحش نمی داده و مرا سبّ و شتم نمی نموده، در این حال برایم منکشف شد که این حال بسیار خوب و سرور آفرین و شادی زا فقط در اثر تحمل آن ناسزا ها و فحش هایی است که وی به من داده است و اطاعت از فرمان استاد مرحوم قاضی برای من فتح باب نموده است و اگر من اطاعت نکرده، تحمل اذیت های مادرزن را نمی نمودم تا ابد همان سید هاشم محزون و غمگین و پریشان و ضعیف و محدود بودم.

الحمدلله که الان این سید هاشم هستم که در مکانی رفیع و مقامی بس ارجمند و گرامی هستم، که گرد و خاک تمام غصه های عالم بر من نمی نشیند و نمی تواند بنشیند. فوراً از آن جا به خانه بازگشتم و به دست و پای مادرزنم افتادم و می بوسیدم و می گفتم: مبادا تو خیال کنی من الان از آن گفتارت ناراحتم از این پس هر چی می خواهی به من بگو که آن ها برای من فایده دارد. »
آقای قاضی می فرمودند:

« انسان هیچ وقت نباید مأیوس شود و از دیر کرد نتیجه نباید دست از سیر و سلوک بردارد زیرا ممکن است کسی با ناخن زمین را بخراشد و سپس ناگهان به اندازه گردن شتر آب زلال و روان جاری شود. »

 


 
نويسنده:فنا |  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387
موضوع: | لينک ثابت |

    فرمانده‌ای كه تك‌تیرانداز شد
چاپ

Imageدرست بعد از اینکه فرماندهی را کنار گذاشت روی ارتفاعات حاج عمران... تنها جنگید... تنها شهید شد و تنها ماند، همان طور که خودش خواسته بود.

 

 

 

 

 

طلبه بود، مبلغ، نوحه خوان، فرمانده، بسیجی، چند روزی هم همسر.

 

همه اینها را که کنار هم می‌گذاری می‌بینی ردانی پور با آنهایی که اسمشان را در جنگ زیاد شنیده ای فرق هایی دارد. شاید همین تفاوت‌ها او را از پشت نیمکت مدرسه به شاگردی کفاش محل، از هنرستان کشاورزی اصفهان به حوزه علمیه ی قم و از تبلیغ در کردستان به جبهه‌های جنوب کشاند.

 

مصطفی ردانی پور فرماندهی است که کمتر نام او را شنیده‌ای. شاید چون کمتر فرماندهی کرد. روز ۱۵ مرداد ۶۲ در عملیات والفجر 2 درست بعد از اینکه فرماندهی را کنار گذاشت روی ارتفاعات حاج عمران... تنها جنگید... تنها شهید شد و تنها ماند، همان طور که خودش خواسته بود. او بعد از 24 سال هنوز بر نگشته است.

 

 

 

اوایل انقلاب بود. رفته بود کردستان برای تبلیغ مبارزه با کشت خشخاش. آن جا با بچه‌های اصفهان یک گروه ضربت راه انداخته بود. چند تا روستا را پاک سازی کرده بودند. مزرعه‌های خشخاش را شخم زده بودند. خیلی‌ها چشم دیدنش را نداشتند. "همان جایی که هستید بایستید» مصطفی نگاهی به راننده انداخت و گفت:"بشین سرجات و هر طوری شد تکون نخور.» فوری پیاده شد. عمامه‌اش را از سرش برداشت؛ بالا گرفت و داد زد:"عمامه من، کفن منه، اول باید از رو جنازه من رد شید."

 

ـ  ــ  ـــــ  ــــــــــ  ـــــ  ــ  ـ

 

گفتم:"با فرمانده‌تون کار دارم." گفت:"الان ساعت یازده است، ملاقاتی قبول نمی‌کنه." رفتم پشت در اتاقش. در زدم، گفت:"کیه؟" گفتم:"مصطفی منم." گفت:"بیا تو." سرش را از سجده بلند کرد، چشم‌هایش سرخ، خیس اشک. رنگش پریده بود. نگران شدم. گفتم:"چی شده مصطفی؟ خبری شده؟ کسی طوریش شده؟" دو زانو نشست. سرش را انداخت پایین. زل زد به مهرش. دانه‌های تسبیح را یکی یکی از لای انگشت‌هایش رد می‌کرد. گفت:"یازده تا دوازده هر روز را فقط برای خدا گذاشته‌ام. برمی‌گردم کارهام رو نگاه می‌کنم. از خودم می‌پرسم کارهایی که کردم برای خدا بود یا برای دل خودم."

 

ـ  ــ  ـــــ  ــــــــــ  ـــــ  ــ  ـ

 

تانک عراقی بود. خودش غنیمت گرفته بود؛ همان شکلی، دست نخورده. زده بودند به خط. تا سپیده بزند کسی بهشان شک نکرد. صاف رفتند جلو. هوا گرگ و میش شده بود که لو رفتند. دیگر نمی‌شد جلو رفت. گفت:"بچه‌ها بپرید پایین. از این جلوتر کربلاست." درگیر شدند؛ وسط خاک عراق. زیاد طول نکشید. نیم ساعته خط را گرفتند.

 

ـ  ــ  ـــــ  ــــــــــ  ـــــ  ــ  ـ

 

شب جمعه، دعای کمیل می‌خواند. اشک همه را در می‌آورد. بلند می‌شد. راه می‌افتاد توی بیابان؛ پای برهنه. روی رمل‌ها می‌دوید. گریه می‌کرد. امام زمان را صدا می‌زد. بچه‌ها هم دنبالش زار می‌زدند. می‌افتاد. بیهوش می‌شد. هوش که می‌آمد، می‌خندید. جان می‌گرفت. دوباره بلند می‌شد. می‌دوید ضجه می‌زد. یابن الحسن یابن الحسن می‌گفت. صبح که می‌شد، ندبه می‌خواند. بیابان تمامی نداشت. اشک بچه‌ها هم.

 

ـ  ــ  ـــــ  ــــــــــ  ـــــ  ــ  ـ

 

منطقه که آرام می‌شد، بچه‌ها را جمع می‌کرد. می‌رفتیم قم، دیدن مراجع. با قطار می‌رفتیم. دم دم‌های صبح می‌رسیدیم، از ایستگاه یک راست می‌رفتیم مدرسه حقانی. "ما کله پاچه می‌خوایم. بلند شین. ناسلامتی براتون مهمون اومده. جلوی مهمون که نمی‌خوابن. بلندشین. صبحونه نخوردیم. گشنمونه." "آقا مصطفی! ساعت چهار صبحه. بنده‌های خدا خوابن. چی کارشون داری نصف شبی؟" ول کن نبود. خانه را گذاشته بود روی سرش. آن قدر داد و قال کرد که طلبه‌ها بیدار شدند. سفره انداختند. نان تازه آوردند. کله پاچه خریدند.

 

ـ  ــ  ـــــ  ــــــــــ  ـــــ  ــ  ـ

 

استخاره کرد. بد آمد. گفت:"امشب عملیات نمی‌کنیم." بچه‌ها آماده بودند. چند وقت بود که آماده بودند. حالا او می‌گفت:"نه" وقتی هم که می‌گفت نه، کسی روی حرفش حرف نمی‌زد. فردا شب دوباره استخاره کرد. بد آمد. شب سوم، عراقی‌ها دیدند خبری نیست، گرفتند خوابیدند. خیلی‌هاشان را با زیر پیراهن اسیر کردیم.

 

ـ  ــ  ـــــ  ــــــــــ  ـــــ  ــ  ـ

 

ماه رمضان را آمده بود خانه. به علی می‌گفت:"امسال ماه رمضون از خدا احدی الحسنیین را خواستم؛ یا شهادت یا زیارت." هر شب با موتور علی می‌رفتند دعای ابوحمزه. هر سی شب! وقتی دعا را می‌خواندند، توی حال خودش نبود. ناله می‌زد. داد می‌کشید. استغفار می‌کرد. از حال می‌رفت. از دعا که بر می‌گشتند، گوشه حیاط، می‌ایستاد نماز شب می‌خواند. زیر انداز هم نمی‌انداخت. هنوز دستش خوب نشده بود؛ نمی‌توانست خوب قنوت بگیرد. با همان حال، العفو می‌گفت. گریه می‌کرد. می‌گفت:"ماه رمضون که تموم بشه، من هم تموم می‌شم."

 

ـ  ــ  ـــــ  ــــــــــ  ـــــ  ــ  ـ

 

"منو بیشتر دوست داری یا خدا رو؟" مادر گفت:"خب معلومه،خدا رو." "امام حسین رو بیشتر دوست داری یا خدا رو؟" "امام حسین رو هم برای خدا می‌خوام." "پس راضی هستی که من شهید بشم؟ فدای امام حسین بشم؟!"

 

ـ  ــ  ـــــ  ــــــــــ  ـــــ  ــ  ـ

 

علی توی چشم‌هایش نگاه می‌کرد. برایش تعریف می‌کرد. خواب دیده بود حضرت زهرا با دو تا کوزه پر از گل آمده خانه‌شان. یکی از کوزه‌ها را به مادر داده، با یک نگاه عجیب، مثل این که بخواهد دلداریش بدهد. اشک‌های مصطفی می‌ریخت روی صورتش. هر وقت اسم حضرت زهرا می‌آمد همین طور گریه می‌کرد. گفت:"دسته گلی که حضرت به مادر دادن، مال من بود، اون یکی مال علی. من دیگه مال این دنیا نیستم."

 

ـ  ــ  ـــــ  ــــــــــ  ـــــ  ــ  ـ

 

چند ماه زندگی مشترک کرده بودم. شش ماه هم هرچه خواستگار آمده بود،رد کرده بودم. نمی‌خواستم قبول کنم. مصطفی را هم اول رد کردم. پیغام داده بود که "امام گفتن با همسرهای شهدا ازدواج کنید." قبول نکردم. گفتم "تا مراسم سال باید صبر کنید." گفته بود:"شما سیدید. می‌خواهم داماد حضرت زهرا بشم." دیگر حرفی نزدم.

 

ـ  ــ  ـــــ  ــــــــــ  ـــــ  ــ  ـ

 

یک کارت برای امام رضا، مشهد. یک کارت برای امام زمان، مسجد جمکران. یک کارت برای حضرت معصومه، قم. این یکی را خودش برده بود انداخته بود توی ضریح. "چرا دعوت شما را رد کنیم؟ چرا به عروسی شما نیاییم؟ کی بهتر از شما؟ ببین همه آمدیم. شما عزیز ما هستی." حضرت زهرا آمده بود به خوابش، درست قبل از عروسی!

 

ـ  ــ  ـــــ  ــــــــــ  ـــــ  ــ  ـ

 

پس از عملیات رمضان از مسؤلیت كنار كشید. هر چه اصرار كردند فایده‌ای نداشت. تصمیم گرفته بود تك‌تیرانداز ادامه دهد. "برادر عزیز، تو از فرماندهان رده اول جنگ هستی. نمی‌شود تك‌تیرانداز باشی. همه تو را می‌شناسند." "اگه بگید از خوزستان برو، می‌رم. ولی از جبهه كه نمی‌تونید منو اخراج كنید. اگه مزاحمم می‌رم غرب. می‌رم كردستان."

 

ـ  ــ  ـــــ  ــــــــــ  ـــــ  ــ  ـ

 

حالا برای خودش شده بود یك بسیجی ساده و تك‌تیرانداز. حضور در گردان پیاده و آماده شدن برای شركت در عملیات محرم آرزویی بود كه به آن رسیده بود. شاید این یكی از عجیب و غریب‌ترین نمادهای دوران دفاع مقدس باشد. در شهریور ماه، فرمانده سپاه سوم و هدایت پنج لشكر در عملیات رمضان و دو ماه بعد تك‌تیرانداز در گردان پیاده. این چیزی بود كه مصطفی از خدا می‌خواست اما شرایط برای او به گونه‌ای دیگر رقم خورد زیرا چند ساعت قبل از شروع عملیات تكه كاغذی به دست او رسید كه در آن نوشته شده بود:"آقای ردانی پور، شما شرعاً مسؤلید اگر با گردان به عملیات بروید." وقتی گردان‌ها در زیر باران به طرف چم هندی حركت می‌كردند، ایستاده بود كنار جاده و نگاه می‌كرد و هر چند لحظه قطره‌ای اشك در محاسن پر پشت و مردانه او محو می‌شد.

 

ـ  ــ  ـــــ  ــــــــــ  ـــــ  ــ  ـ

 

برای سنگرها سقفی نمانده بود. بچه‌ها، همه مجروح، حماسه‌ای از مقاومت به وجود آورده بودند كه سابقه نداشت. مصطفی یكبار دیگر اول تا آخر سنگرهای روی تپه را طی كرد. آمده بود تا اگر می‌تواند برای یاران امام كاری بكند. آخرین سنگر به شیاری ختم می‌شد كه می‌توانست او را به عقبه منطقه نبرد هدایت كند اما مصطفی روی از آن برگرداند و به سرعت خود را به محلی رساند كه درگیری در آن تن به تن شده بود. عراقی‌ها در سینه‌كش تپه‌ای كه مصطفی مدافع آن است زمین‌گیر شده‌اند و وجب به وجب اطراف تپه در آتش می‌سوزد. یكی دو نفری كه مانده‌اند از او می‌خواهند با آنها عقب‌نشینی كند اما مصطفی سرسختی می‌كند و می‌ماند. "شما بروید. من اونها رو با اتش تیربار سرگرم می‌كنم." مصطفی گفته بود كه عمامه من كفن من است.

 

ـ  ــ  ـــــ  ــــــــــ  ـــــ  ــ  ـ

 

لابد عراقی‌ها نباید می‌فهمیدند كه مصطفی شهید شده است. می‌گفتند اگر اسیر شده باشد برای او بد می‌شود، اما مصطفی كسی نبود كه تن به اسارت دهد. برای مصطفی هیچ كس اطلاعیه نداد. خبر شهادت او را صدا و سیما كه نگفت هیچ، مراسمی هم برای او گرفته نشد. اگر كسی هم برای مصطفی گریه كرد، در تنهایی بود. در سكوت و خلوت.

 

ـ  ــ  ـــــ  ــــــــــ  ـــــ  ــ  ـ

 

ده سال بعد برای یافتن او به پیرانشهر و از آنجا به ارتفاعات 1924 رفتیم. این اولین گام بود تا بیش از 400 شهید از آن تپه و اطراف آن به ایران اسلامی باز گردند اما از مصطفی خبری نشد كه نشد. یك شب در عالم رؤیا او را در آغوش گرفتم، سر حال و رزمنده مثل روزهای دارخوین. با هیجان از او پرسیدم:"تو رجعت كرده‌ای؟ تو رجعت كرده‌ای؟" مصطفی همان طور می‌خندید:"آری رجعت كرده‌ام!" و ما منتظر رؤیت او در وعده رجعتیم.[1]

 

 

 

وصیت نامه اول

 

شهید مصطفی ردانی‌پور، در اولین وصیت نامه‌اش که بسیار بلیغ و شیواست، این چنین می‌نویسد:"سپاس خدا را که انوار جلال او از افق عقول بندگانش تابان است؛ خدایی که دوستان خود را از دلبستگی به دنیای فریبا رهانید و به شادیهای گوناگون رسانید."

 

Imageاو سپس به توصیف ویژگی‌های مؤمنان و شهیدان میپردازد که:"در نزد آنان سروری می‌بینی که مخصوص دل‌های گرویده به عالم جاوید است و اثر ترسی مشاهده می‌کنی که از خطرهای ملاقات حق حاصل آید."

 

آن شهید سعید در پایان می‌آورد که:"اسلام منهای روحانیت، اسلام نیست. این سد دشمن‌شکن را نگذارید بشکند و این حربه عظیم را از شما نگیرند و در نتیجه، اسلام وارونه را به مردمتان عرضه نکنید. بدون روحانیت کاری از پیش نمی‌رود.»[2]

 

دومین و سومین وصیت نامه

 

شهید مصطفی ردانی‌پور در بخش‌هایی از وصیت‌نامه‌های بعدی خویش می‌نویسد:"تنها راه سعادت و رسیدن به کمال، بندگی خداست و بندگی او، در اطاعت از اوامر و ترک نواهی او می‌باشد. همه دستورهای اسلام در دو جمله خلاصه می‌گردد: فرمانبرداری از خدا و نافرمانی از شیطان."

 

ایشان در جایی دیگر می‌نویسد:"دوستان عزیز! تنها راه رسیدن به سعادت ترک محرمات و انجام واجبات است. راه قرب به خدا همین است و بس، دست یکدیگر را بگیرید و راه شهدا را، که همان راه رسیدن به خدای متعال است، ادامه دهید." [3]

 

 

 

مصطفی ردانی‌پور

 

تولد: اول فروردین 1337 اصفهان

 

شهادت: 15 مرداد 1362 عملیات والفجر 2 حاج عمران

 

مسؤلیت: فرمانده قرارگاه فتح، قبل از شهادت تك تیرانداز

 

 

 

پی‌نوشت‌ها:

 

[1] "یادگاران" کتاب ردانی پور، انتشارات روایت فتح و "بوی باران" گردآورنده: سید علی بنی لوحی، ناشر: مؤسسه فرهنگی دانش و اندیشه معاصر

 

[2] ر.ک: سلوک سرخ، ص98.

 

[3] ر.ک: همان، ص100.

جای همه تون خالی دیروزگلستان شهدای اصفهان خدمت شهیدردانی پوررسیدم
واقعاکه حال عجیبی داد.......... 

 
نويسنده:فنا |  شنبه دوازدهم مرداد 1387
موضوع: | لينک ثابت |

    ناشنیده‌ای از شهید دكتر مصطفی چمران
چاپ
چمران

بحث زیادی درباره جریان امل و حزب‌الله لبنان بود. بچه‌ها از آقای چمران كه از امل طرفداری می‌كرد، سؤالات انتقادی زیادی كردند.

 

 

 

 

چندی پیش كه به مناسبتی بر و بچه‌های اهوازی قدیمی جنگ در تهران دور هم جمع شده بودند و به من هم افتخار حضوری دست داد، در لابه‌لای صحبت‌هایی كه شد، یادی از عارف مجاهد و سردار پرهیزكار جبهه‌های جنگ، مرحوم شهید دكتر مصطفی چمران به میان آمد و از آن روزهایی كه جبهه‌ها وضعیت خوبی نداشتند و ایشان در مقر جنگ‌های نامنظم در اهواز در كاخ استانداری سابق خوزستان عده‌ای را جمع كرده و در محور سوسنگرد و حمیدیه و... راه را بر پیشروی دشمن بعثی بسته بود.

 

وقتی صحبت به جناب آقای اسماعیل نویدی كه از دوستان كارمند صدا و سیمای مركز اهواز در آغاز جنگ بود، رسید، خاطره زیبایی از دكتر چمران بیان كرد و گفت: آقای چمران حدود ده روز قبل از شهادتش برای مصاحبه‌ای به رادیو تلویزیون اهواز آمده بود. چون صدا و سیمای اهواز در آن زمان استودیوی ضبط برنامه تلویزیونی نداشت و باید استودیوی رادیو را با یك دوربین پرتابل برای این كار آماده می‌كردیم كه این كار به زمان نیاز داشت، بر و بچه‌ها فرصت را غنیمت شمرده و دور دكتر چمران را گرفتند و با توجه به این‌كه در آن روزها بحث زیادی درباره جریان امل و حزب‌الله لبنان ـ كه تازه تشكیلات آن داشت پا می‌گرفت ـ در جریان بود، از آقای چمران كه به دلیل سابقه همكاری و فعالیت خود در لبنان، از امل طرفداری می‌كرد، سؤالات زیادی كه جنبه انتقادی داشت، كردند.

 

در بین بچه‌ها، آقای نوری مطیعی كه از قضا در جلسه ما حاضر بود، تندتر از بقیه با مرحوم چمران بحث كرد و حتی در ادامه بحث نسبت به امل و رهبر آن قدری توهین‌آمیز صحبت نمود. تا كار به اینجا رسید آقای چمران با تندی به او كه یك جوان 19 ساله بود گفت، من با شما بحثی ندارم و آقای مطیعی هم ساكت شد.

 

 

پس از این برخورد آقای چمران به استودیو داخل شد. مصاحبه او حدود 50 دقیقه طول كشید. پس از مصاحبه كه از استودیو بیرون آمد، پرسید آن آقای قدكوتاه سبزه‌ای كه قبل از مصاحبه با من بحث می‌كرد كجاست؟ ماهم فوری آقای مطیعی را صدا كردیم. آقای چمران به مجرد دیدن او با ملاطفت خاصی با او دست داد و در حركتی غیر قابل پیش‌بینی خم شد و دست او را بوسید. این حركت چنان با سرعت انجام شد كه فرصت عكس‌العمل را از آقای مطیعی گرفت و او وقتی به خود آمد و دستش را پس كشید كه كار از كار گذشته بود. آقای چمران به او گفت: من از شما عذر می‌خواهم كه در صحبتم با شما قدری تند شدم. شما مرا ببخشید و به دل نگیرید.

 

جداً خوشا به حال بهشت زهرا كه همچون نگینی تابناك پیكر خونین او را در بر گرفته است.

 

نويسنده: دكتر غلامعلي رجایی

 

 منبع: سايت بازتاب، ۲۴ مرداد ۱۳۸۶

 

 


 
نويسنده:فنا |  دوشنبه هفتم مرداد 1387
موضوع: | لينک ثابت |

    وظایف استاد (استادقاضی9)

آری تشخیص ظرفیت، تشخیص روحیه شاگرد، تشخیص آثار ذکر روی شاگرد، تشخیص افراد مجذوب و غیر مجذوب، تمام به عهده عارف سالک و واصل، طبیب حاذق و استاد راه رفته است.
و قاضی ابرمردی است که هر کسی توان شاگردی او را ندارد و آن ها که با او بودند و ماندند و شاگردش شدند، آن ها بودند که ظرفیت داشتند، بزرگ و کامل بودند و توانستند قاضی را درک کنند.
چنان که یکی از شاگردان ایشان در تشییع جنازه ای پشت سر ایشان بود و هنگام نماز جمله ای شگفت از او شنید که ترسید و تمام وسایلش را جمع کرده و از نجف به ایران بازگشت و طریق توحید و معرفت را رها کرد.

و بالاخره این استاد است که از لحن کلام به قعر و باطن وجود شاگرد پی می برد، درون شاگرد را خوب می بیند و طالب حقیقی را از شخص دروغگو، راه را از چاه و درست را از نادرست تشخیص می دهد و این ها همه کار اوست.
آیت الله نجابت می گفتند:
 یک نفر از نزدیکان آقای قاضی پیش ایشان آمد و 500 دینار تقدیم کرد آقای قاضی بلافاصله آن پول را طرف ایشان پرت کرد گفت ما تجرّد نمی فروشیم
و در جای دیگری نقل می کند:
یک روز من و آیت الله عباس قوچانی نزد آقای قاضی بودیم که یک نفر وارد شد.
 آقای قاضی پرسید چه کسی تو را راهنمایی کرده است؟
 گفت: مولا!
آقا پرسید چه کسی تو را آدرس داد؟ گفت: مولا! باز پرسید چه کسی منزل را به تو نشان داد؟ گفت: مولا! در همان حال آقای قاضی عبا را روی سرشان کشیدند و خوابیدند آن شخص هم بعد از کمی تأمل رفت
این کار استاد است که از لحن طرف شخص را می شناسد و به صادق بودن و کاذب بودن ادعای وی پی می برد. خود ایشان در نامه ای به مرحوم الهی مرقوم می دارند:

حرف را بر خود راه ندهید، عجله نکنید، رفق را شعار خود نمایید و از اوراد دادن به غیر مضایقه نیست الا این که محل را ملاحظه نمایید، تا طلب صادق ندیدید ندهید، اذاعه اسرار، حرام است 

قاضی استاد الاساتید است و چگونه استادی که آقای حداد می گوید:
« از صدر اسلام تا کنون به جامعیت قاضی عارفی نیامده است. »

و علامه نام استاد را تنها برای او سزاوار می داند و می گوید:
« ما هر چه داریم از قاضی داریم. »
 


احترام به استاد

علامه طهرانی می فرماید:
ایشان [یعنی علامه طباطبائی] نام «استاد» را فقط بر او می بردند و هر وقت «استاد» به طور اطلاق می گفتند، مراد مرحوم قاضی بود؛ و گویا در مقابل قاضی تمام اساتید دیگر با وجود آن مقام و عظمت علمی، کوچک جلوه می کردند.
 
لیکن در مجالس عمومی اگر مثلاً سخن از اساتید ایشان به میان می آمد، از فرط احترام، نام «قاضی» را نمی بردند و او را همردیف سائر اساتید نمی شمردند.
باز ایشان نقل می کردند:
جناب علامه طباطبائی در ابتدای ورودشان به قم، به «قاضی» معروف بودند، چون از سلسه سادات قاضی مشهور در آذربایجان هستند؛ لیکن از نقطه نظر آنکه ایشان از سادات طباطبائی هستند، خود ایشان ترجیح دادند که به طباطبائی معروف شوند.
 
و اخیراً برای حقیر چنین منکشف شده است که شاید ایشان خواسته اند لقب قاضی منحصراً به یگانه استاد ارجمند شان مرحوم حاج سید علی آقای قاضی منحصر گردد؛ و ایشان از جهت تکریم و تجلیل از مقام استاد، در شهرت و معروفیت، با وی شریک نباشند


 
نويسنده:فنا |  یکشنبه ششم مرداد 1387
موضوع: | لينک ثابت |

    لزوم استاد کامل راه (استادقاضی8)

آیت الله قاضی به لزوم وجود استاد بسیار تأکید می کرد و می فرمود:

کسی که طالب سیر و سلوک شد، اگر برای پیدا کردن استاد نصف عمر خود را در جستجو بگذراند ارزش دارد. و آن که به استاد رسیده نصف راه را طی کرده است

مرحوم قاضی (ره) می فرموده است:

اهّم از آنچه در این راه لازم است، استاد خبیر و بصیر و از هوا بیرون آمده و به معرفت الهیه رسیده و انسان کامل است، که علاوه بر سیر الی الله، سه سفر دیگر را طی نموده و گردش و تماشای او در عالم خلق بالحق بوده باشد.

آیت الله نجابت می فرماید:
بعضی ها سالک خود، واصل خود هستند، یعنی کسی که زندگی و سیر عرفانی اش بسته به خودش است، حتی عادات و کردار نیک هم پیدا می کند و در وجودش ریشه می دواند و عادت می شود اما تکیه گاهش هنوز خودش است و کنترلش هنوز دست خودش. هنوز از خود منقطع نشده و خود را به دست خدا نسپرده است.

از آیت الله نجابت نقل شده:
« یک نفر نامه ای فرستاده بود خدمت آقای قاضی و از ایشان سؤالی کرده بود، نوشته بود من مدتی به ریاضت های مثل فلان و فلان مشغول بودم.
 پس از مدتی حال تجردی برایم پیش آمد که مشاهده کردم از بدن خویش بیرون آمدم.
در همین حال چند فرشته آمدند اطراف من را گرفتند یکی گفت باید گوشش را برید، دیگری گفت باید دستش را برید، بعدی گفت باید پایش را برید و مطالبی از این قبیل.
فی الجمله شرح مفصلی از حالی که برایش رخ داده بود در آن مکتوب نوشته بود. بعد از محضر آقای قاضی سؤال کرده بود که چون ساعاتی در این حال بودم و هوش ظاهری نداشتم، نسبت به نمازهایی که از من فوت شده چه تکلیفی دارم؟
 آقای قاضی فرمودند:

این شخص ریاضت های باطل و غلط انجام داده و بسیار نادان است. و آن چه در آن حال به او گفتند برای این بوده که به او بفهمانند نادان است و خطا کرده است و شاهد بر نادانی او همین بس که چنین سؤالی از من پرسیده، به جای این که سؤال کند که این حال چه بوده است و معنای سخنان مأموران الهی چه بوده، سؤال از فوت نماز در بی هوشی کرده که از هر کس دیگری هم می توانست بپرسد.


از آیت الله کشمیری نیز نقل شده است که:
می گفتند این طور نیست که استاد فقط ذکر بدهد، آقای قاضی همیشه به ما می گفتند اذکار و ادعیه با شرایط تأثیر می کند و مراقبه حرف اول را می زند. ایشان هم چنین نوع اذکار را از نظر کمیّ و کیفی برای خواصّ متذکر می شدند و می گفتند کار آسانی نیست که کسی بتواند این کار را بکند مگر خود هم راه رفته باشد و هم حاذق باشد.
 
بعضی اوراد برای قوی شدن اراده، بعضی برای تقویت روح و عده ای برای رزق و دسته ای برای توحید و فنای فی الله و تعدادی برای محبت است.
 
بعضی اذکار توحیدی فقر می آورد و ممکن است شخص نتواند تحمل کند و لذا حرمت ذکر ضایع می شود. ایشان هم چنین میان افراد مجذوب و غیر مجذوب فرق می گذاشتند چون بین میل کلی و جزیی فاصله و ثمره بسیار است و ثمرات روحی و مزاجی با هم متفاوت است


 
نويسنده:فنا |  شنبه پنجم مرداد 1387
موضوع: | لينک ثابت |