تبليغاتX
فنا

فنا

    هجرت پیامبر
...مثلا درباره همین هجرت پیامبر می­گویند وقتی که پیامبر با ابوبکر رفت و وارد قبا و مدینه«ابوبکر شیخ یعرف و النبی شاب لا یعرف»ابوبکر پیرمردی بود که همه او را می­شناختند اما پیامبر شاب لا یعرف،یعنی می­خواهند بگویند به خاطر ابوبکر پیامبر را تحویل گرفتند، چون پیرمردی بود معروف و شناخته شده و پیامبر جوانی گمنام بوده و هیچ کس او را نمی­شناخت بعد می­گویند پیامبر چند سال عمر کرد؟ ابوبکر چند سال عمر کرد؟ ابوبکر بعد از پیامبر مرده؟ پس حداقل باید دو سال کوچکتر از پیامبر باشد که عمرش 63 سال باشد! یک بحث این است که پیامبر گرامی اسلام وقتی در غار بودند سه شبانه روز در آنجا زندگی کردند چه کسی برای پیامبرآذوقه می­برد و در این سه شنابه روز چه کسی از پیامبر پذیرایی می­کرد؟ پیامبر ابتدای هجرتش روایات فراوانی داریم که از خانه ابوبکر بوده برای اینکه فضیلت تراشی بر ابوبکر بشود و که بیشتر آن روایات مردود است پیامبر گرامی اسلام از منزل خودشان حرکت کردند و مبدا هجرت از منزل خودشان آغاز شد این صحیح است،وآن مباحث و اخبار دیگر همه باطل است. پیامبر به مولا می­فرماید:«انت تقضی دینی و تنجز عداتی» با اینکه آنها می­خواهند جان پیامبر را بگیرند امیرالمومنین می­رود رسما علنا اعلام می­کند و پیامبر هم به او می­فرماید که من فاطمه را به شما می­سپارم و شما و فاطمه هر دو را به خدا می­سپارم.

 

در رابطه با اینکه پیامبر(ص) را در آن شب سنگ می­زدند آیا صحیح است یا نه؟

جواب:

در امالی شیخ طوسی ص467: فلما علق اللیل ابوابه و أسدل استاره و انقطع الاثر پرده­هایش را آویزان کرد دیگر رفت و آمد قطع شد اقبل القوم علی علی(ع) بقذفونه بالحجارة و الحلم فلا یشکون انه رسول الله(ع) حتی اذا برق الفجر تا اینکه صبح طلوع کرد.

سوال:

چرا خداوند در غار پیامبرش را با تار عنکبوت حفظ کرد؟

جواب:

بعضی جاها مثل آنجا که اساس شریعت دین در خطر است،اگر آنجا پیامبر(ص) را به این وسیله حفظ نکند اساس شریعت برچیده می­شود،مثل زمان حضرت ابراهیم که اگر آتش گلستان نشود«یا نارکونی بردا و سلاما علی ابراهیم»اگر خداوند«علی ابراهیم» را نمی­فرمود تمام آتش­های جهان سرد و خاموش می­شد، فقط فرمود«علی ابراهیم» این جور باشد.

قرآن می­فرماید:«وجهدوا بها و استیقنتها انفسهم»انکار می­کنند پیامبر را و زیرا بار نمی­روند در حالی که نفسشان یقین به حقانیت پیامبر(ص) دارد.


 
نويسنده:فنا |  یکشنبه شانزدهم دی 1386
موضوع: | لينک ثابت |

    معرفی برخی از اسانید لیلة المبیت

اشراف قریش آمدند در دار الندوة همان جایی که محل اجتماعی بوده که برای تصمیم­های مهم جمع می­شدند،اشراف و سران قبائل آمدند و جمع شدند منتهی نه همه قبائل،بلکه قبائلی که با پیامبر دشمن بودند مثل بنی عبدالشمس،قبیله نوفل،عبدالدار،جمح،سمح،اسد،مخزون،که ما در تاریخ بنی مخزون یا بنی اسد می­خوانیم،بعد هم شرط کردند که از قبیله طحامی یا از هاشمی یا کسی که محب پیامبر باشد کسی وارد این شور و دارالندوه نشود تا ما بتوانیم در جمع دوستانه خودمان تصمیم لازم را بگیریم،اینها در دارالندوه جمع شدند، مرحله اول گفتند پیامبر را یک نفر بکشد تصویب نشد.گفتند:زندانی­اش کنیم،تصویب نشد گفتند:نفی بلد و تبعیدش کنیم،تصویب نشد.تا جایی که گفتند از هر قبیله­ای یک مرد شجاع انتخاب شود و با هم حمله کنند و پیامبر را بکشند تا بنی هاشم دیگر نتواند از همه قبائل انتقام بگیرد.مجبور شود که خون بهاء بدهد و قضیه تمام شود.خداوند تبارک و تعالی وقتی که تصمیم می­گیرند که اجتماع کنند درکنار خانه پیامبر،خداوند منان از توطئه اینها به توسط جبرئیل به نبی­اکرم خبر می­دهد.در آیه 30 سوره انفال،«و اذ یمکر بک الذین کفروا لیثبتوک او یقتوک او یخرجوک و یمکرون و یمکر الله و الله خیر الماکرین» این آیه نازل می­شود که یا رسول الله اینها اجتماع کردند و تبانی کردند تا شما را «لیثبتوک» زندانی­ات کنند «أو یقتلوک» شما را بکشند،«أو یخرجوک»،شما را تبعید بکنند،بالاخره اجتماع کردند درباره شما توطئه کردند«و یمکرون» مکر به کار بردند اما«و یمکر الله» خداوند هم مکرر می­کنند« و الله خیرالماکرین» و مسلم مکر خداوند تبارک و تعالی،اراده و قدرت خداوند تبارک و تعالی،تدبیر الهی فائق است بر همه مکرهای بشری.وقتی به پیامبر اسلام خبر داد پیامبر باید چه کند؟ بالاخره فرمودند: پیامبر باید خودش را نجات بدهد،تا دین خدا حفظ بشود.یک عده در کتابها نوشته­اند که پیامبر فرار کرد؛ اصلا بحث فرار مطرح نیست و بحث جنگ است،پیامبر میدان را خالی نکرد،پشت به دشمن نکرد،فرار نکرد،مثل کسی که عقب نشینی تاکتیکی می­کند تا بشود موضعش را محکم کند بعد بتواند بهتر حمله بکند،به همین دلیل پیامبر هجرت کردند نگویید پیامبر فرار کردند،در اینجا بحث هجرت پیامبر مطرح می­شود که این هم سرآغاز تاریخ می­شود و هم سرآغاز تحولی بسیار بزرگ در جهان اسلام تا به قیامت می­شود.

 شخصیت والای امیرالمومنین«ع» در لیلة المبیت

 باید یک نفر باشد که به جای پیامبر بخوابد و جان پیامبر را توسط جان خودش حفظ کند،این خیلی مقام است.چه کسی حاضر است به او بگویند چندین نفر مسلح امشب می­خواهند حمله کنند و مرا بکشند،شما بیا در جای من در رختخواب بخواب؟پیامبر گرامی اسلام باید کسی را انتخاب کند که محبت او به خدا و رسول از محبت به خودش به مراتب بالاتر باشد،«لا یومن بی عبد حتی اکون احب الیه من نفسه»،خود حضرت فرمودند به من ایمان ندارد کسی مگر اینکه من محبوب­تر باشم از جانش،یعنی وقتی بحث جان پیامبر مطرح می­شو من را بیشتر از جان خودش دوست داشته باشد،و الا ایمان ندارد،اهل بیت مرا بیشتر از اهل بیت خودش دوست داشته باشد.

مومن این است که تمام محبت­های ظاهری باید تحت الشعاع محبت خدا و رسول خدا و جهاد در راه خدا باشد«قل ان کان آبائکم و ابنائکم و اخوانکم و ازواجکم و عشیرتکم و اموال اقترتموها و تجارة تخشون کسادها و مساکن ترضونها» اگر هر کدام از اینها احب الیکم من الله و رسوله و جهاد فی سبیله اگر محبوب­تر از خدا و رسول باشد«فتربصوا حتی یاتی الله بامره»تا عذاب خدا بر شما نازل شود،کسانی که محبت اینها بر محبت خدا و رسول ترجیح می­دهند فاسق هستند و حضرت هم فرمودند به من ایمان ندارد کسی مگر اینکه من محبوب­تر از خودش باشم در نفسش. بحث دوم این است که باید کسی را انتخاب کند که روحیه­ای شهادت طلبانه داشته باشد با رضا ظظظبا رقبت با خشنودی از طیب خاطر بر این امر اقدام کند. این شخص را که می­خواهند انتخاب کند تمام این خصوصیات را نبی اکرم«ص» مد نظر دارد می­دانند که تنها امیرالمومنین علی بن ابی طالب«ع» است که دارای این ویژگی­ها است کسی و نیست غیر از او.چه کسی حاضر است در این موقعیت حساس قرار بگیرد؟ در مقام امتحان مشخص می­شود عند الامتحان یکرم الرجل او یهام،و الا زمان حرف خیلی­ها حرف می­زنند مثل آن عالمی که می­گفت:گفتم امام حسین علیه السلام،یارانش در مقابلش ایستادند و کشته پیامبر امیرالمومنین را می­خواهد و این قضیه را با او درمیان می­گذارد،می­گوید دشمنان بنا است مرا بکشند و برای حفظ من باید کسی اینجا بخوابد،آیا تو حاضر هستی امشب در بستر من بخوابی؟ مولا می­فرماید:«او تسلم بمبیتی هناک یا نبی الله» فقط یک سئوال می­کند آن سئوال امیرالمومنین هم این است که می­گوید اگر من این کار را بکنم شما سالم می­مانید؟«قال:نعم»،پیامبر فرمود بله، تا امیرالمومنین جواب را از امیرالمومنین شنید«فتبسم علُّی ضاحکا،و اهوی الی الارض ساجدا شکرا لله»، می­گوید خندید آن هم نه تبسم خالی ضحک کرد،ضحک بالاتر ازخنده است جایی که دندان­ها پیدا می­شود«فتبسم ضاحکا و اهوی الی الارض»افتاد به زمین و سجده کرد و شکر خدا به جا آورد،با همه وجودش افتخار می­کند.پیامبر وقتی این پیمان را از مولا گرفت که جای پیامبر بخوابد و مولا را هم قبول کردند

               حدیث ارتفاع

 در آغاز هجرت روایت داریم پیامبر قبل از اینکه اینها دور خانه جمع شوند پیامبر با امیرالمومنین در کنار کعبه رفتند،و امیرالمومنین بر دوش پیامبر رفتند و بت­ها را فرو ریختند و در اینجاست که حدیث ارتفاع در اینجا مطرح شد.و می­دانید که وقتی خلفاء به خلافت رسیدند آمدند هر کدام یک پله پایین­تر از جای پیامبر در منبر نشستند اما امیرالمومنین وقتی به حکومت رسید رفت جای پیامبر نشست،فورا به او اعتراض کردند که خلفای دیگر همه پایین نشستند،شما چرا جای پیامبر نشستید؟ فرمود: مرا با کسی مقایسه نکنید؛ من کسی هستم که پا بر دوش پیامبر نهادم و آیا کسی که پا بر دوش پیامبر می­گذارد نمی­تواند بر جای پیامبر پا بگذارد؟

خروج پیامبر«ص» از خانه

بالاخره پیامبر گرامی اسلام به امیرالمومنین می­فرماید حاضر هستی بخوابی؟ مولا هم بسیار استقبال می­کند و با خوشحالی سجده می­کند. برخی از مورخین داستانی نوشته­اند که شان نزول این روایت را بیان می­کند که پیامبر فرموده است:«آسمان سایه نیفکنده است بر راستگوتر از ابوذر»و می­گویند آنجا که جناب ابوذر پیامبر را در کیسه­ای گذاشت و در دوش خود انداخت و از بین اینها عبور کرد و گفتند: این چیست؟ گفت: پیامبر است. بعضی­ها این را می­گویند،اما مشهور این نیست. مشهور این است که پیامبر گرامی اسلام از منزل بیرون آمدند و مشتی خاک برداشتند و به طرف اینها پاشیدند و این آیه را تلاوت فرمودند«و جعلنا من بین ایدیهم سدا و من خلفهم...» این آیه را تلاوت کردند و شن بر صورت اینها پاشیدند و اینها پیامبر را ندیدند و نبی اکرم سالم از بین اینها عبور کرد.

هجوم به خانه پیامبر«ص»

اینها منزل را احاطه کردند بعضی وقت­ها سرک می­کشند. یا از دیوار یا پنجره و یا از لای در و می­خواهند مطمئن باشند که آیا پیامبر در خانه هست یا خیر؟ لذا از تاریخ بر می­آید که اینها نظارت داشتند و اشراف داشتند و می­دیدند،حالا از یک گوشه­ای نگاه می­کردند و بستر پیامبر را می­دیدند که شخصی در آن خوابیده است.بعد هم مولا و هو«یتزور»آمده که أی«یتلون و یتقلب» وقتی که سنگ می­زدند از این پهلو به آن پهلو می­چرخید،در برخی روایت دارد می­گفتند: ما وقتی به پیامبر می­زدیم شبهای قبل پیامبر از این پهلو به آن پهلو نمی­شد،چرا امشب این پهلو آن پهلو می­شود؟ اینها اجتماع کردند تا طلوع فجر و پیامبر هم تشریف بردند،و وقتی هجوم آوردند درروایت است که امیرالمومنین«ع» وقتی خوابیده بودند«قد لفَّ راسه» مولا سرش را پوشیده بود یعنی سرش را زیر لحاف کرده بود به خاطر اینکه از صورت شناسایی نشود،با اینکه به او سنگ می­زدند ولی در عین حال این روانداز را از صورت خودش کنار نمی­زد که اگر احیانا نگاه کنند شناخته نشود،وقتی اینها هجوم آوردند مولا این روانداز را کنار می­زند و می­نشیند و می­گوید چه ومی­خواهید؟مرحوم راوندی می­گوید: ابولهب اجازه نداد شبانه وارد بشوند،علامه مجلسی هم در بحار مفصل بیان می­کند،آقای جعفر مرتضی در الصحیح نوشته­اند که وقتی وارد می­شوند خالد بن ولید از همه جلوتر بود وقتی خالد جلو می­رود امیرالمومنین دستش را می­گیرد آنچنان فشار می­دهد- که در روایت آمده – مثل شتر بلند می­شد و پاهایش را محکم به زمین می­کوبید،شمشیر از دستش افتاد با اینکه مولا فقط دستش را گرفته و فشار می­دهد،خالد بن ولید هم خیلی شجاع بوده،وقتی آنها می­بینند که مولا فقط دست خالد را گرفته خیلی ترسیدند.

در کتب تاریخی اهل سنت آمده که مولا را کتک زدند و اذیت کردند و مدتی حبسش کردند تا بتوانند از مولا چیزی به دست بیاورند ولی وقتی مایوس شدند رفتند.

به دنبال پیامبر«ص»

مولا در بستر خوابیده و پیامبر هم رفته اینها مایوسانه آمدند تا به روسای خودشان گزارش بدهند که چه اتفاقی افتاده است،آن وقت که روسا فهمیدند گفتند که هرکس از پیغمبر خبر بیاورد صد شتر سرخ موی جایزه دارد.طمع اینها را گرفت و به همین دلیل خیلی­ها افتادند.دنبال اینکه پیامبر را پیدا کنند.قائفها حرکت کردند دنبال اینکه پیامبر را شناسایی کنند و از سویی پیامبر گرامی اسلام بر خلاف جهت مدینه رفتند،با اینکه هجرت پیامبر به سوی مدینه بود و باید به سمت مدینه حرکت کند اما به جهت مخالف مدینه حرکت می­کند.تا دشمنان وقتی می­خواهند او را دنبال کنند اول چیزی که به ذهنشان می­رسد در خلاف مدینه باشد.حرکت پیامبر بر خلاف جهت مدینه بود به همین دلیل حرکت می­کنند و در کوه ثور می­روند،آنجا یک غاری است که در این غار پیامبر می­رود.مورخین بالاتفاق قبول دارند که پیامبر تنها نبوده،در این که آن کسی هم که همراه پیامبر بوده اسمش که ابوبکر بوده در این هم همه مورخین اتفاق دارند،منتهی یک بحثی مطرح می­شود که ابوبکر از کجا فهمید؟ و چطور به پیامبر ملحق شد؟ و چرا ابوبکر با پیامبر رفت؟ بحث آیه « من یشری نفسه ابتغاء مرضات الله» که درباره مولا نازل شد و این آیه در کجا نازل شد معنایش چیست؟

ابوبکر از کجا ملحق شد؟

بعضی از مورخین این­طور می­نویسند که علی بن ابی طالب علیه السلام وقتی خوابیده بود ابوبکر فکر می­کرد که پیامبر است که خوابیده،آمد سراغ پیامبر یک مرتبه دید که مولا خوابیده است و گفت پس پیغمبر کجاست؟ چرا اینجا خوابیده­ای؟ می­گوید:«قد انطلق نحو بئر میمونه»، رفت به طرف چاه میمونه به نزد او برو و زود به او ملحق شو، ابوبکر هم سریع بیرون آمد و به پیامبر ملحق شد. بعضی روایات دارند که پیامبر داشتند می­رفتند و ابوبکر از دور پیامبر را می­بیند و پیامبر را تعقیب می­کند و پیامبر هم فکر می­کند که یکی از مشرکین است لذا سریع­تر می­رود و ابوبکر هم دنبالش می­رود بالاخره پیامبر پایش به یک سنگی گیر می­کند خون زیادی می­آید که ابوبکر صدا می­زند یا رسول الله من هستم. یک بحث هم این است که واقعا پیامبر داشتند هجرت می­کردند و هیچ شخصی از این قضیه غیر از امیرالمومنین با خبر نبود و حضرت وقتی داشتند می­رفتند در مسیر راه به ابوبکر برخورد کردند و دیدند اگر ابوبکر این سر فاش می­شود،خبر منتشر می­شود به همین دلیل پیامبر او را با خودشان بردند تا راز این هجرت همچنان مخفی باقی بماند.

مشرکین در کنار غار

در روایات شیعه و سنی آمده که خداوند تبارک و تعالی پیامبرش را حفظ کرد به وسیله تار عنکبوت،که در برخی از روایات آمده که درختی یا درختچه­ای آنجا رویید که شاخه­هایش دم در غار را گرفت، و بعد در آنجا عنکبوت آمد و تار طنید. بعضی روایات هم دارد که می­گویند: عنکبوت آمد دهنه غار را کاملا پوشاند،و کبوتری وحشی هم آمد آنجا لانه درست کرد و تخم گذاشت،این کبوتر نشسته این شاخه­هایش درختی بنابر برخی از نقل­ها و بحث تار عنکبوت است،اینها که جای پای پیامبر را دنبال می­کردند آمدند و به غار رسیدند،گفتند پیامبر از اینجا به آسمان رفته یا در دل زمین فرو رفته است،چون هیچ جای پایی نیست که بگوییم جای دیگری رفته باشد اگر بگوییم رفته درون غار باید این کبوتر از این جا پرواز می­کرد و این تخم شکسته می­شد و این تار عنکبوت پاره می­شد و از این که این تار اینجا باقی است و این کبوتر هم آرام نشسته و هیچ دست نخورده مشخص است که کسی داخل غار نشده،و جای دیگرهم که جای پا نیست؛ پس یا پیامبر در دل زمین فرو رفته یا به آسمان صعود کرده،مایوس شدند.

جانفدائی امیرالمومنین(ع)

مناسبت اصلی بحث این است که اکنون آیه«ان الله یشتری من المومنین انفسهم» راجع به امیرالمومنین را بگوییم، روایت داریم که زمانی که در شعب محاصره بودند جناب ابوطالب شبها وقت خواب می­آمدند و بستر پیامبر را با بستر امیرالمومنین عوض می­کردند یعنی امیرالمومنین را در بستر پیامبر می­خواباند که اگر یک زمان دشمن توطئه کند و بخواهد حمله کند و پیامبر را ترور کند علی بن ابی طالب به جایش کشته شود جناب ابوطالب در شعب خیلی بارها تکرار شد که امیرالمومنین را به جای پیامبر می­خوابانید و امیرالمومنین هم از جان و دل راضی بود و این امر را می­پذیرفت.بعضی­ها می­­گویند امیرالمومنین یقین داشت که کشته نمی­شود به خاطر اینکه پیامبر به او فرموده تو وصی من هستی و شما جانشین من هستی (در حدیث انداز) پس چون یقین داشته که کشته نمی­شود این فضیلتی نیست و اگر ما هم یقین داشته باشیم که کشته نمی­شویم اینگونه کاری انجام می­دهیم،مستشکل این گونه می­گوید.در حالی که اولا بحث بداء مطرح است،پس یقین نیست،دوم این که یقین داشته باشد که کشته نمی­شود ولی اینها که هجوم بیاورند مولا سرش را زیر پتو کرده که صورتش هم بیرون نباشد که یک وقت از لای در نگاه کنند شناخته بشود هر لحظه احتمال دارد که حمله کنند و با شمشیر بزنند و هر چند وقتی اینها آمدند حمله کردند ابوجهل گفت این گونه به او حمله نکنید و شمشیر نزنید اول سنگ بزنید بیدارش کنید تا وقتی شمشیر می­زنیم درد شمشیر را بیشتر احساس کند. لذا جواب می­دهیم که اولا بحث بداء مطرح می­شود دوم اینکه یقین داشت کشته نمی­شود ولی آیا زخمی نمی­شود دست و پایش قطع نمی­شود و معیوب نمی­شود؟ طوری بوده که بحث بداء مطرح می­شود و ما وقتی در بحث بداء وارد می­شویم ما یقین می­کنیم که امیرالمومنین لحظه­ای که آنجا بوده طبق آن اشعاری هم که خود مولا می­خوانند: من به وسیله خودم جان پیامبر را حفظ کردم و پیامبر را نجات دادم.«لا تحزن ان الله معنا» اهل سنت این آیه را فضیلت بزرگی برای ابوبکر قلمداد می­کنند،اولا می­گویند که خداوند از ابوبکر به عنوان«ثانی اثنین» یاد کرده« ولا فضل اعظم من کون ابی بکر قرینا للنبی» هیچ فضیلتی بالاتر از این نیست که ابوبکر قرین پیامبر بوده در غار. دوم می­گویند پیامبر فرموده«ان الله معنا» یعنی خداوند با پیامبر و با ابوبکر است به لحاظ اینکه وقتی خدا می­خواهد نصرتش را نازل کند و می­خواهد کمک بکند،هم بر پیامبر کمک می­کند و هم بر شریک پیامبر کمک می­کند پس ابوبکر هم در این بحث نصرت شریک پیامبر  است،و این هم خیلی فضیلت است،اهل سنت این را از آیه این­گونه برداشت می­کنند. بعد هم می­گویند قرآن فرموده: وقتی ابوبکر محزون شد پیامبر فرمود« لا تحزن ان الله معنا فانزول الله سکینته علیه» خداوند سکینه را بر ابوبکر نازل کرد چون ابوبکر محزون بود و خداوند سکینه را برایش نازل کرد تا از آن حزن بیرون بیاید.

سوال:

چه نیازی بود که مولا جای پیامبر بخوابد و پیامبرحتی با امیرالمونین می­توانستند از مکه خارج بشوند. چرا مشرکین خود امیرالمونین را نکشتند؟ عمر در این قضیه کجا بود؟

جواب:

بحثهای خیلی جالبی اینجا مطرح می­شود امیرالمومنین وقتی جای پیامبر می­خوابند بحث نزول آیه و بحث معرفی امیرالمومنین و بحث امتحان و عظمت امیرالمومنین مطرح می­شوند و بحث این است که کسی که جانش را در این لحظات حساس به پیامبر می­دهد جانشین پیامبر است،چون یک بحث وزارت مطرح است یک بحث اخوت و وصایت وزارت و جانشینی تحمل سختی­ها دارد امیرالمومنین،چون می­خواهد وزیر شود می­گوید من حاضر هستم همه سختی­ها و مشکلات را در این راه تحمل کنم اما بحث اخوت و وصایت یک محبتی است از سوی پیامبر به امیرالمومنین که این قدر امینش می­داند که برادر و وصی خودش می­داند،اما بحث قبول وزارت یک بحثی است که مولا وزیر می­شود یعنی می­گوید من حاضر هستم تمام مشکلات و صعوبات این کار را قبول کنم و این مرحله نه اولینش بود و نه آخرینش. بحث اینکه اگر پیامبر با مولا می­رفت و کفار زود خبردار می­شدند و تعقیب می­کردند و با مولا و پیامبر درگیر می­شدند بالاخره مولا باید دست به قبضه شمشیر ببرد و هنوز آیات جهاد نازل نشده است،و اگر بنا باشد پیامبر درگیر شود و کسی را بکشد دیگر این پیامبری که کینه او در دلهای مردم اهل مکه بنشیند دیگر به او ایمان نمی­آورند. لذا یکی از عللی که زیر با امیرالمومنین مردم مکه نرفتند همین بود که هیچ خانه­ای در مکه نبود مگر اینکه به شمشیر امیرالمومنین عزادار شده بود. به همین دلیل شما در تمام جنگ­های صدر اسلام بروید و در کتب اهل سنت مراجعه کنید یک نفر را پیدا نمی­کنید که به دست اولی و دومی و سومی در میدان جنگ کشته شده باشد،چرا؟چون می­گویند اگر ما بکشیم کینه ما در دلها می­نشیند و ما فردا می­خواهیم حکومت کنیم ولی امیرالمومنین«لا یخافون لومة لائم» که در جنگ بدر که هفتاد نفر کشته می­شود فقط 35 نفرش با شمشیر امیرالمومنین به درک و اصل می­شوند.«و لو لا سیفه لما قام عمود الاسلام»، این را عمر می­گوید.عمر در این قضیه هجرت کرده بود و به حبشه رفته بود. یکی از عثمان و عمر بود که در حبشه بودند.

حالا آن قول را که ما می­گوییم که پیامبر تصادفا ابوبکر را دید،سنی­ها قبول ندارند،اما اگر قولی را که خودشان قبول دارند – که پیامبر به ابوبکر گفته شما بیا با هم برویم و این قول را ما مسلم بگیریم – آیا این فضیلتی می­شود یا نه؟ و بحث بودن ابوبکر با پیامبر(ص) و آن فضائلی که برایش برشمردند آنها را از آیه غار بررسی کنیم و ببینیم آیا فضیلت است یا خیر؟

ادامه دارد....

 


 
نويسنده:فنا |  یکشنبه شانزدهم دی 1386
موضوع: | لينک ثابت |

    چهره ولایت در تبلیغ پیامبر(ص)

پیامبر گرامی اسلام(ص) یکی از اهداف بسیار مهمی که در تبلیغ دارد این است که می­خواهد چهره اسلام با ولایت را معرفی کند و نیز چهره اسلام منهای ولایت را بشناساند،در جنگهای مختلف در زندگانی پیامبر(ص) تمام هدف پیامبر این است که ولایت را معرفی کند. مثلا می­فرمود الان اول کسی که وارد این مسجد می­شود او وصی من است،همه چشم­ها دوخته می­شد می­دیدند جمال بی­مثال امیرالمومنین(ع) وارد شد. یا مثلا پیامبر اسلام در جنگ خندق یا خیبر در همه مباحث یک گونه حرکت می­کند و یک گونه حرف می­زند که وصی خودش را معرفی کند.

ادله عامه بر فضیلت ابوبکر از آیه غار

آیه فضیلت ابوبکر را مشخص کرده است،زیرا اولا قرین پیامبر است دوما پیامبر گفته(ان الله معنا)، خیلی مهم است و سوما« فانزل الله سکینته علیه»،(علیه) را به ابوبکر می­زنند،این را بررسی کنیم اولا حدیثی داریم که عائشه می­گوید:«ما انزل الله فینا شیئا من القرآن»، خداوند در قرآن درباره ما چیزی نازل نکرده غیر از آن چه که برای عذر من نازل شده،که اشاره به حدیث افک دارد که آن هم البته بنا به تحقیق­های جدی و دقیق مشخص شده که بحث افک هم مربوط به ماریه قبطیه بوده و ربطی به عائشه ندارد.

دلیل اول: ابوبکر ثانی اثنین است

آنچه در قرآن فرموده است که از ابوبکر به نام (ثانی اثنین) نام برده است، فلیس فیه الا الإخبار عن العدد و هو لا یدل علی الفضل، فقط می­خواهد بفرماید دو نفر در غار بودند و آن را به عنوان عدد مطرح می­کند و حال این دو نفر ممکن است آن نفری که همراه با آدم است عاقل باشد جاهل باشد و یا بچه باشد بزرگ باشد،و یا و آیه فقط اشاره می­کند که دون فر بودند و لذا بحث فضیلت در قرآن که اینها برایش عظمتی قائل هستند این نیست،زیرا قرآن می­فرماید« ان اکرمکم عند الله اتقاکم»، گرامی­ترین فرد نزد خدا متقین­ترین افراد هستند. به هر حال اهل سنت می­گویند اثنینیت برای فضل و شرف است،ولی می­گوییم اگر اثنینیت در فضل و شرف است و این منظور قرآن است باید ابوبکر از پیامبر هم بالاتر باشد؛ به چه دلیل؟ به دلیل اینکه نام او را بالاتر از پیامبر ذکر کرده،و اول او مطرح شده بعد پیامبر پس باید او مقدم­تر باشد و لذا اگر بحث شرف و فضیلت باشد باید او مقدم­تر باشد،چون اول نامش آمده است،در حالی که بحث شرف و فضیلت مطرح نیست،فقط دارد إخبار از عدد می­دهد

دلیل دوم: مصاحبت و همنشینی ابوبکر با پیامبر در غار

قرآن می­فرماید: ابوبکر مصاحب و همنشین پیامبر(ص) بوده، همنشینی بودن لا اکثر من المرافقه و الاجتماع فی مکان واحد، فقط همین مقدار را می­­رساند که دو نفر در یک جا اجتماع کردند و جمع شدند و دیگر بیشتر از این را نمی­رساند، حال این دو نفر ممکن است یکی فاسق باشد و یکی مومن باشد و یکی عالم باشد و یکی جاهل باشد و بالاخره می­گوید: دو نفر در یک مکان واحد جمع شدند.آیا اینکه پیامبر همنشین کفار است چیزی به درد کفار می­خورد از این همنشینی؟ یا مثلا قرآن می­فرماید:«قال له صاحبه و هو یحاوره أکفرت به خلقک؟»یکی کافر است یکی مومن است مصاحب هستند،با هم دیگر حرف می­زنند،آیا این مصاحبت فضیلت است؟

دلیل سوم: بر فضیلت ابوبکر ان الله معنا

ان الله معنا را چه می­گویید؟ مگر پیامبر نگفت لا تحزن ان الله معنا؟ می­گوییم پیامبر گرامی اسلام به ابوبکر تذکر می­دهد خبر می­دهد چرا این قدر می­ترسی،یعنی تا ما را داری چه غم داری، تا خدا را داری چه غم داری؟ چرا این قدر ناراحت هستی؟ این از قبیل همین آیه است که می­فرماید« و ما کان الله لیعذبهم وانت فیهم»، خداوند کفار را اذیت نمی­کند و عذاب برایشان نازل نمی­شود در حالی که شما در بینشان هستی، یعنی می­خواهد بگوید به خاطر وجود پیامبر بلا نازل نمی­شود، یعنی می­خواهد بگوید من اینجا هستم، با وجود من نترس، و پیامبر دلداریش می­دهد. این حزنی که از ابوبکر صادر شده که این قدر ناراحت است محزون است بعد از دیدن آن همه آیات باهراتی که دیده، عنکبوت تار طنیده و کبوتر لانه کرده، و اینها را با چشم خودش دیده اما هنوز هم می­ترسد! کسی که این معجزات را ببیند و این جور می­ترسد این حزنش به خاطر چیست؟ پیامبر هم وقتی به او می­فرماید(لا تحزن) این نهی مولوی است،واقعا دارد نهیبش می­کند، پس مشخص می­شود که بحث معرفت به خدا و معرفت به نبوت و پیامبر ندارد، اگر کسی معرفت به خدا و به مقام نبوت داشته باشد بدون اینکه آن معجزات را ببیند باید قلبش مطمئن شود، نه بعد از این که این معجزات را هم دیده دوباره بترسد و بلرزد، این ترس اساسش چیست؟ اگر خوف و حزن را با هم بیاورید معنایش دو تا است، بحث خوف و حزن اگر بگوییم بحث خوف را مطرح بکنیم بله، می­فرماید خوف این است که انسان از آینده خودش ناراحت است، و بحث حزن و اندوه این است که انسان از گذشت خودش ناراحت است، لا تخف یعنی نسبت به آینده نترس، ولا تحزن نسبت به گذشته.( لا خوف علیهم و لا هم یحزنون) اینجا بحث حزنی که مطرح می­شود این است که اگر بر نصرت پیامبر یقین داشته که خدا او را حفظ می­کند اما بر جان خودش می­ترسد این همین قدر باید بداند که حفظ پیامبر اکرم(ص) مستلزم حفظ کسانی که با او هستند می­باشد،اگر بنا باشد ابوبکر دیده شود پیامبر هم دیده می­شود و دستگیر می­شود، یعنی حفظ پیامبر مستلزم حفظ دیگران است و همان گونه که خداوند می­خواهد پیامبر را حفظ کند و اراده دارد که پیامبرش را حفظ کند و این کسی که در کنار پیامبرش هست – به خاطر وجود او و به خاطر همراهی او با پیامبر- این هم حفظ می­شود.

دلیل چهار: بر فضیلت ابوبکر شراکت او در نصرت خدا

همان جور که پیامبر دارد زحمت می­کشد و کار و تلاش می­کند و خدا نصرتش را شامل حالش می­کند او هم در این مسائل شریک است. اولا ببینید قرآن می­فرماید:(الا تنصروه) بحث نصرت را فقط برای پیامبر قبول دارد، ضمیر را قرآن مجید فقط به پیامبر گرامی اسلام بر می­گرداند ابوبکر تابع پیامبر است، در این نصرت تابع محض است و تبعیت می­کند،به خاطر اینکه در یک مکان چون واقع شدند پیامبر دارد کمک می­کند خداوند تبارک و تعالی او را تثبیت می­کند و او هم چون در کنار پیامبر در یک مکان ایستاده از این جهت این بحث مطرح می­شود یا اینکه اینجور بگوییم که حفظ ابوبکر مقدمه حفظ پیامبر است،که خداوند وقتی می­خواهد پیامبرش را حفظ کند ابوبکر را هم باید حفظ کند. لذا این مباحثی که در قرآن می­فرماید تمام ضمیرها فقط به پیامبر برمی­گردد.

دلیل پنجم: انزال سکینه بر ابوبکر

وقتی که در قرآن می­فرماید:«وأیّده بجنود لم تروها» خداوند پیامبر را به جنودی به لشکریانی تایید و کمک کرد.« لا تحزن ان الله معنا فانزل الله سکینته علیه» چون همه ضمائر دارد به پیامبر بر می­گردد اولا ایده بجنود چه کسی را با لشکریانش تایید کرده؟ پیامبر را مسلم شیعه و سنی و همه­شان قبول دارند که به پیامبر برمی­گردد. فقط یک اختلاف کوچک است،سنی می­گوید فانزل اله سکینته علیه این ضمیر به ابوبکر می­گوید اما کل ضمائر به پیامبر بر می­گردد. ما می­گوییم: این چطور می­شود که همه ضمائر قبل و بعد به پیامبر برمی­گردد و ضمیر وسطی به ابوبکر برگردد؟ مگر اینکه یک قرینه­ای داشته باشیم چه قرینه حالیه باشد و چه مقامیه باشد هر چه باشد و با قرینه ما می­توانیم از ظاهر این دست برداریم که مثلا این ضمیر به ابوبکر برمی­گردد ولی در جایی که ضمائر قبل و بعد همه­اش به پیامبر می­خورد و قرینه­ای هم وجود ندارد وقتی می­فرماید«فانزل الله سکینته علیه و ایده بجنود» هر دو به پیامبر برمی­گردد.

کلام جاحظ و رد آن

جاحظ در کتابش می­گوید ما قرینه داریم شما مگر نمی­گویید اگر قرینه باشد ما قبول داریم؟ می­گوید: قرینه­اش این است که پیامبر اساسا نیاز به سکینه ندارد چرا که پیامبر منبع وقار و آرامش است، و سکینه باید بر کسی نازل بشود که اضطراب دارد و می­ترسد و ابوبکر این گونه بوده چون ابوبکر محزون بوده خداوند سکینه برایش نازل کرده. و لذا آیه را به نفع ابوبکر معنا می­کند قرآن می­فرماید:«ثم انزل الله سکنته علی رسوله و علی المومنین»، چه کسی گفته که سکینه بر پیامبر نباید نازل بشود؟ خود قرآن دوجا می­فرماید«ثم انزل الله سکینته علی رسوله و علی المومنین»، هم سکینه را بر پیامبر نازل کرده مستقلا و هم بر مومنین، یا جایی هم داریم که فقط بر مومنین نازل می­کند« هو الذی انزل السکینة فی قلوب المومنین لیزداد و ایمانا»، چون ایمان دارند سکینه می­آید تا ایمانشان بیشتر بشود. یا آیه قرآن می­فرماید:«فعلم ما فی قلوبهم فانزل السکینة علیهم».

اشکال دیگر و جواب آن

ممکن است که یک نفر اینگونه جواب بدهد و بگوید بر همین انزال سکینه بر رسول کفایت می­کند که شمال ابوبکرهم بشود ما این را مطرح می­کنیم که درست است خداوند فرمود: ما شما را نجات می­دهیم و زنده می­مانید ولی بحث سکینه با بحث نجات دو تا است، بله چون خداوند پیامبر را حفظ می­کند ابوبکر را حفظ می­کند. اما سکینه یک بحث ترس است، بحث اضطراب در درون و سکینه باید بر فرد نازل شود تا آن اضطراب و ترس و غم و اندوه درونی­اش زائل شود، او می­فهمید پیامبر نجات پیدا می­کند این هم با پیامبر می­رود اما چون باور ندارد و اعتقاد ندارد می­ترسد و می­لرزد

 کلام شیخ مفید در«لا تحزن»

اساسا مرحوم شیخ مفید این گونه وارد قضیه می­شود می­فرماید که ابوبکر اگر حزنش به خاطر خدا بود مثلا یک عده می­گویند از جان پیامبر می­ترسید برای پیامبر ناراحت بود،حزنش این بود که نکند پیامبر کشته شود مرحوم شیخ می­فرماید اگر ابوبکر حزنش این طور بوده این اطاعت خداست و این بندگی خداست و این ثواب دارد لذا دیگر پیامبر او را نهی نمی­کند، آن هم به نوع نهی تحریمی، فالنبی لا ینهی عن الطاعة، مسلم پیامبر خدا کسی ار از اطاعت خدا نهی نمی­کند. حزنش حزن الهی نبوده است.

جواب حلبی از کلام شیخ مفید«ص»

حلی در سیره حلبی جواب مرحوم شیخ را داده است. خداوند هم به پیامبر گفته که«و لا یحزنک قولهم»، همان گونه که نهی خدا لم یکن إلّا تأنیساً و تبشیراً له همچنین نهی پیامبر هم از ابوبکر بشارت بوده است.

جواب از کلام حلبی

این دو حزن قابل مقایسه نیستند ابوبکر بعد از دیدن آن همه معجزات و آن همه مسائلی که دیده بود دوباره ناراحت است و دارد می­ترسد، اما حزن پیامبر به خاطر چه بود؟ پیامبر می­بیند که قومش دارند طغیان می­کنند برای آنها ناراحت است و دلش می­سوزد و غم می­خورد،لذا نهیی را که خداوند نسبت به حزن پیامبر دارد نهی تحریمی نیست لذا می­گویند که خداوند می­فرمایند دشمنان شما را غمناک و ناراحت نکنند،و این حزن پیامبر دلیل بر عمق ایمان پیامبر است، و دلش می­سوزد(حریص علیکم) پیامبر حرص می­زند که اینها را با خدا آشنا کند،قرآن می­فرماید« و لا یحزنک الذین الذین یسارعون فی الکفر و من کفر فلا یحزنک کفره» هر کس کافر شده تو ناراحت نشو،مثل آن آیه که می­فرماید«باخلع لعلک»گویا پیامبر شما می­خواهید جان بدهید که اینها ایمان نمی­­آوردند، اگر ایمان نمی­­آوردند رهایشان کن زیرا«و ما علی الرسول الا البلاغ»، لذا اگر حزن ابوبکراز قبیل حزن پیامبر در آیت«و لا یحزنک قومهم انا نعلم ما یسرون و ما یعلنون»،«و لا تذهب نفسک علیک حسرات»،«لانک باخع نفسک»باشد آیه باید اینگونه باشد لا تحزن فان الله معنا فانزل الله سکینته علیهما باشد اما فانزل الله سکینته علیه وایده بجنودهم هم خدا سکینه را بر پیامبر نازل می­کند و هم ایدهم بجنودهم اما درباره او بحثی نمی­کند فقط بحث حزنش مطرح می­شود، و این حزن اگر معنوی باشد اساسا پیامبر نهیبش نمی­کند.

تحریف اهل سنت در روایات

آیه­ای که درباره امیرالمومنین نازل شد«و من الناس یشری...»آیا همه قبول دارند یا این را هم توجیه می­کنند؟ درباره حضرت زهرا وقتی می­نویسند که فاطمه زهرا سلام الله علیهما بر آنها غضب کرد و گفت من با آنها حرف نمی­زنم تا پدرم را ملاقات کنم؛ صحیح مسلم می­نویسد«اعنی فی المیراث» یعنی درباره ارث با آنها حرف نمی­زنم؛ یعنی من اشتباه کردم و حق با آنها است. یا مثلا حجر عسقلانی وقتی که می­نویسد که پیامبر فرمود«انا مدینة العلم و علی بابها» این حدیثی است که نمی­تواند آن را نیاورد، خودش می­گوید درست است و در حدیث مسلم داریم که پیامبر اینگونه فرموده است البته این حدیث منافات دارد با آن حدیثی که فرمود من شهر علم هستم و ابوبکر اساسش است و عمر دیوارش و عثمان سقفش است و علی درش است، و هر عاقلی می­فهمد که سقف و دیوار و اسا بهتر از در است.یا بعدش می­نویسد پیامبر فرمود«انا مدینه علم و علی بابها أی مرتفع بابها»

کلام فضل بن روزبهان درباره آیه(و من الناس...)

«و من الناس من یشری نفسه ابتغاء مرضات الله»اکثر مفسرین می­گویند که این آیه و من الناس... درباره زبیر و مقداد نازل شده است،می­گوییم کی نازل شده داستانش چه بوده؟ می­گویند خبیب بن ادیب بالای صلیب بود چهل نفر مرد جنگجو کنارش ایستاده بودند که کسی او را از دار پایین نکشد پیامبر به این دو نفر گفت بروید او را بیاورید،و اینها رفتند بالاخره او را پایین کشیدند و این آیه درباره نازل شده است. گفت«و من الناس من یشری نفسه...»نفس خودش را خرید،جان خودش را خرید با پولهایی که داد لذا این آیه در این باره نازل شده است.

ادامه دارد...فنا


 
نويسنده:فنا |  یکشنبه شانزدهم دی 1386
موضوع: | لينک ثابت |

    غدیر
 دبیرکل بنیاد بین المللی غدیر با تاکید بر لزوم ترویج و حمایت از حق ولایت حضرت علی (ع) گفت: بالا بردن مقام پیامبر (ص) و ائمه معصومین(ع) تا مقام الوهیت کفر است،زیرا عده ای از علاقه افراطی شیعیان به ائمه (ع) سوء استفاده می کنند که باید جلوی اینگونه مسائل گرفته شود.

آیت الله ابوالقاسم خزعلی دبیرکل بنیاد بین المللی غدیر در همایش مقدماتی "غدیر و ولایت" با اشاره به آیه 67 سوره مائده گفت : به حکم قرآن یک ارزش از ارزشهای علی (ع) برابر با تمام رسالت پیامبر(ص) است  .

وی با استناد به آیه 55 سوره مائده اظهار داشت : ولایت در اصل از آن خداست که به اراده او به پیامبران الهی تفویض شده و پیامبر اعظم (ص) به دلیل اتمام نبوت این ولایت را به فرد سومی می دهد که مؤمن به خداست، نماز به پا داشته و در حال رکوع به فقرا زکات می دهد.

دبیرکل بنیاد بین المللی غدیر با تاکید بر لزوم ترویج و حمایت از حق ولایت حضرت علی (ع) همگان را از غلو و توهین به اهل تسنن برحذر داشت و تصریح کرد : بالا بردن مقام پیامبر (ص) و ائمه معصومین (ع) تا مقام الوهیت کفر است. عده ای از عشق و علاقه افراطی شیعیان به ائمه معصومین (ع) و دیدن صحنه هایی چون قمه زنی و سینه زنیهای شدید سوءاستفاده می کنند و آن را دستاویزی برای استهزای شیعیان قرار می دهند که باید جلوی اینگونه مسائل گرفته شود.

حجت الاسلام حسین ابراهیمی، رئیس مرکز رسیدگی به امور مساجد نیز با تاکید بر اینکه دین و مذهب ما غدیری است گفت : مرکز رسیدگی به امور مساجد تمام تلاش خود را برای برگزاری هر چه باشکوه تر این عید انجام می دهد و به همین منظور حدود 20 مجلس و جشن غدیر در شب و روز غدیر در استان تهران و شهرستانهای اطراف آن برگزار می شود.

وی حفظ و بقای مذهب و حرکت شیعه را در گرو بزرگداشت غدیر دانست و گفت : حضرت علی (ع) نمونه انسان کامل است، او زاده خانه کعبه و پرورش یافته دامن رسول الله است و هر چه به ایشان و واقعه غدیر بها دهیم به دین و آئین خود بها داده ایم.

در ادامه این مراسم حجت الاسلام ابوالقاسم شجاعی، شاگرد استاد فلسفی و خطیب تهران با ذکر فضایل حضرت علی (ع) این گونه تعاریف از مقام والای ایشان را جز کوچکی از بزرگی ایشان دانست و افزود : پیامبر (ص) می فرماید " نشناخت خدا را غیر از من و علی، کسی من را نشناخت غیر از خدا و علی و کسی علی را نشناخت غیر از خدا و من". با این تعریف همه بیانها، زبانها و کلمات از وصف فضایلش قاصر می ماند.

همایش مقدماتی "غدیر و ولایت" به مناسبت فرارسیدن هفته ولایت " قربان تا غدیر" دیروز سه شنبه 27 آذر با حضور آیت الله خزعلی و جمعی از ائمه جماعات استان تهران در مرکز رسیدگی به امور مساجد برگزار شد.

منبع: خبرگزاری مهر


 
نويسنده:فنا |  یکشنبه شانزدهم دی 1386
موضوع: | لينک ثابت |

    برنامه سلوك در نامه هاى عالم وارسته سيد زين العابدين طباطبائى قدس سره
شرح حال عالم وارسته سيد زين الدين طباطبائى ابرقوئى قدس سره
فقيه بزرگوار آيه الله سيدزين الدين طباطبائى ابرقوئى - رضوان الله تعالى عليه - چهره اى است ناشناخته از تبار رسول گرامى صلى الله عليه و آله كه عمرى را در سير و سلوك و تهذيب نفس و تعليم و تربيت سپرى نمود، با گفتار و رفتار خويش مردم را به سوى حق و حقيقت هدايت ، و مشتاقان را به سوى معبود و محبوب راستين راهبرى نمود. آنچه در شرح حال آن مرحوم مى آوريم برگزيده اى است از آنچه به قلم نجل جليل آن بزرگوار سيد صادق طباطبائى به رشته تحرير در آمده و در مقدمه كتاب ((ولايه المتقين ))كه از جمله آثار آن مرد الهى است ، به چاپ رسيده است . اميد آن كه زندگى اين مرد وارسته الگوئى باشد براى حق پويان

در خواندن زيارت عاشورا 
روزى كه ايشان از وصف كربلا و روز عاشورا براى دوستان تعريف مى كردند، و همچنين در اهمتى زيارت عاشوار (تكلم مى نمودند) گفتند:
در شبى كه در حجره مشغول زيارت عاشورا بودم ، در سجده شكر زيارت حالم منقلب شد، و كربلا با آن صحنه هاى روز عاشورا و امام حسين عليه السلام را ديدم ، و غش كردم ، تا نزديك به ظهر در حال غش و يا از خود بى خود بودم .
و از ايشان سوال شد چه ديديد؟ اما در جواب گويا طاقت گفتن نداشتند.


 


 
نويسنده:فنا |  یکشنبه شانزدهم دی 1386
موضوع: | لينک ثابت |

    ابن قولويه قمى

ابن قولويه قمى
ولادت
شيخ ابو القاسم، جعفر بن محمد بن جعفر بن موسى بن مسرور بن قولويه قمى، از برجسته ترين چهره هاى راويان شيعه در قرن چهارم هجرى است. وى يكى از بهترين شاگردان محمد بن يعقوب كلينى و از برجسته ترين مشايخ شيخ مفيد به شمار مى آيد.

دوران كودكى
جعفر در شهر قم، شهر شيفتگان خاندان رسالت و در خانواده اى اهل علم و تقوا چشم به دنيا گشود. او از همان كودكى مهر به محمد و آل محمد را از خانواده خود آموخت و به فراگيرى علم و دانش در محضر درس پدر و برادرش كه از راويان بزرگ شيعه به شمار مى آمدند مشغول گشت. او در محضر بسيارى از بزرگان شيعه شاگردى كرد تا خود نيز يكى از چهره هاى درخشان علم و فقاهت گرديد.

شخصيت
جعفر بن محمد بن قولويه از بارزترين چهره هاى علمى دوران خود بوده و روايات او در طول هزار سال پيوسته در مجموعه هاى روايى بزرگ شيعه نقل شده و به آن استناد مى شود. علما و فقهاى شيعه براى او احترام خاصى قائلند و توثيق بسيارى از روات شيعه به دليل روايت او از آنها است. شيخ مفيد از درياى علم او بهره هاى فراوان برده و او را بسيار ستوده است.

سفر به مصر
او سفرى به كشور مصر داشت و از محضر درس علماى آنجا مانند: ابو الفضل محمد بن احمد بن ابراهيم جعفى صابونى مصرى نيز بهره برد.

سخن نجاشى
نجاشى، يكى از بزرگ ترين روات شيعه درباره ايشان مى گويد:«هر زيبايى و علمى كه مردم را با آن وصف نمايى، برتر از آن را در جعفر بن محمد بن قولويه خواهى يافت.» كلام شيخ طوسى شيخ الطائفة، شيخ طوسى در كتاب فهرست درباره او چنين مى گويد: «ابو القاسم، جعفر بن محمد بن قولويه قمى، شخصيتى مورد اطمينان و داراى تأليفاتى فراوان، به تعداد ابواب فقه، مى باشد.»

بيان ابن طاووس
سيد ابن طاووس درباره ايشان مى فرمايد: «وى راوى راستگويى است و همه اتفاق بر امانت او دارند.»

اساتيد
او از محضر شخصيت هاى فراوانى استفاده نموده از جمله:

1 - پدر بزرگوارش، محمد بن جعفر بن قولويه

2 - برادرش على بن محمد بن جعفر بن قولويه

3 - محمد بن يعقوب كلينى

4 - محمد بن حسن صفار

5 - ابن بابويه، پدر شيخ صدوق

6 - محمد بن جعفر زرارى

7 - محمد بن حسن بن وليد

8 - محمد بن حسن بن على بن مهزيار

9 - محمد بن عبد الله حِميَرى

10 - محمد بن حسن جوهرى

11 - محمد بن احمد مصرى

شاگردان
شخصيت هاى فراوانى نيز از محضر او بهره برده اند مانند:

1 - شيخ مفيد

2 - حسين بن عبيد الله غضائرى

3 - احمد بن عبدون

4 - تلعكبرى

5 - ابن عزور

6 - محمد بن سليم صابونى

تأليفات
ابن قولويه داراى تأليفات فراوانى است مانند:

1 - كامل الزيارات كه مشهورترين تأليف وى مى باشد.

2 - مداواة الجسد

3 - الصلاة

4 - الجمعة و الجماعة

5 - قيام الليل

6 - الرضاع

7 - الصداق

8 - الأضاحي

وفات

سرانجام ابن قولويه پس از عمرى خدمت به معارف اهل بيت عليهم السلام در سال 367 هجرى چشم از اين دنيا فرو بست و به ديار باقى شتافت....فنا


 
نويسنده:فنا |  یکشنبه شانزدهم دی 1386
موضوع: | لينک ثابت |

    مراجع تقليد از آغاز غيبت كبرى تا كنون

1-ابوالقاسم جعفر بن محمد - ابن قولويه
2 - محمد بن على بابويه - شيخ صدوق - 381 ه.ق - رى
3 - محمد بن محمد بن نعمان - شيخ مفيد - 412 ه.ق - بغداد.
4 - على بن الحسين الموسوى - سيدمرتضى علم الهدى - 355 ه.ق - 436 ه.ق -كاظمين
5 - محمد بن الحسن - شيخ طوسى - 385 ه.ق - 460 ه.ق - بغداد نجف
6 - عبد العزيز بن تحرير - قاضى ابن براج - 400 ه.ق - 481 ه.ق - طرابلس
7 - حسن بن محمد طوسى - مفيد ثانى - - 515 ه.ق -نجف
8 - حمزه بن على بن زهره (ابوالمكارم) - ابن زهره - 511 ه.ق - 585ه.ق حلب سوريه
9 - محمد بن احمد بن ادريس - ابن ادريس - 533 هوق - 598 ه.ق - حله.
10 - فخار بن معد موسوى - شمس الدين - 630 ه.ق - حله
11 - جعفر بن حسن - محقق حلى - نجم الدين - 602 ه.ق - 676 ه.ق - حله
12 - يحى بن سعيد - ابن سعيد حلى - 601 ه.ق - - 690 ه.ق - حله
13 - حسن بن يوسف مطهر - علامه حلى 648 ه.ق - 276 ه.ق - حله
14 - عبد المطلب بن محمد - عميد الدين - 681 ه.ق - 754 ه.ق - حله
15 - محمد بن حسن بن يوسف - فخر المحققين - 682 ه.ق - 771 ه.ق - حله
16 - محمد بن مكى العاملى - شهيد اول - 734 ه.ق - 786 ه.ق - جبل عامل.
17 - مقداد بن عبدالله - فاضل مقداد - - 826 ه.ق - حله
18 - على بن حسين بن عبد العالى - محقق ثانى - كركى - 862 ه.ق - 940 ه.ق - جبل عامل.
19 - زين الدين على بن احمد - شهيد ثانى - 911 ه.ق - 966 ه.ق - جبل عامل.
20 - حسين بن عبد الصمد - عز الدين - 918 ه.ق - 984 ه.ق - جبل عامل هرات.
21 - احمد بن محمد - مقدس اردبيلى - - 993 ه.ق - نجف.
22 سيد محمد بن على الموسوى الجبعى - صاحب مدارك - 926 ه.ق - 993 ه.ق - جباع لبنان.
23 - عبد الله بن حسين - شوشترى - - 1011 ه.ق - اصفهان.
24 - محمد بن حسين بن عبد الصمد - شيخ بهايى - 953ه.ق - 1031 ه.ق - اصفهان
25 - محمد تقى بن على - مجلسى اول - - 1070 ه.ق - اصفهان.
26 - محمد صالح بن احمد - مقدس صالح سروى - - 1086 ه.ق - اصفهان
27 - حسين بن محمد - محققق خوانسارى - - 1097 ه.ق - اصفهان
28 - محمد باقر بن محمد تقى - علامه مجلسى - مجلسى دوم - 1037ه.ق 1110 ه.ق - اصفهان
29 - سيد عبد الله جزائرى - موسوى جزايرى - - 1173 ه.ق
30 - محمد باقر بن محمد اكمل اصفهانى - وحيد بهبهانى - 1116 ه.ق 1205 ه.ق كربلا
31 - شيخ جعفر بن خضر نجفى - كاشف الغطاء - - 1228 ه.ق - نجف
32 - شيخ موسى بن جعفر - كاشف الغطاء - - 1256 ه.ق - نجف
33 - شيخ على كاشف الغطاء - - 1254 ه.ق -
34 - شيخ محمد حسن بن محمد باقر نجفى - صاحب جواهر - 1200 ه.ق - 1266 ه.ق - نجف
35 - مرتضى بن محمد امين انصارى - شيخ انصارى - 1214 ه.ق 1281 ه.ق - نجف
36 - سيد محمد حسن بن محمود - ميرزاى شيرازى - 1230ه.ق - 1312ه.ق - سامراء
37 - محمد كاظم بن حسين - آخوند خراسانى - صاحب كفاية - 1255 ه.ق - 1329 ه.ق - نجف
38 - سيد محمد كاظم بن عبد العظيم طباطبايى -× صاحب عروة سيد يزدى - 1247 ه.ق - 1337 ه.ق - نجف
39 - محمدتقى بن محب على - ميرزاى شيرازى ميرزاى دوم - - 1339 ه.ق - كربلا
40 - عبد الكريم بن محمد جعفر الحائرى - آيت الله موسس آقا شيخ - 1276ه.ق -1355 ه.ق - قم
41 - ميرزا محمد حسين نائينى - محقق نائينى - 1276ه.ق -× 1355ه.ق -نجف
42 - سيد ابوالحسن بن محمد موسوى - آيت الله اصفهانى - 1277 ه.ق 1365 ه.ق - نجف
43 - سيد حسين بن سيد على طباطبايى - آيت الله بروجردى - 1292 ه.ق -1380 ه.ق قم
44 - سيد محسن بن مهدى طباطبايى -آيت الله حكيم - 1306ه.ق -1390 ه.ق - نجف
45 - سيد محمود حسينى شاهرودى - آيت الله شاهرودى - - 1394 ه.ق - نجف
46 - سيد روح الله بن مصطفى موسوى - امام خمينى - 1320ه.ق - 1368 ه.ق - قم
47 - سيد ابوالقاسم بن على موسوى - آيت الله خويى - 1317 ه.ق - 1413 ه.ق -نجف
48 - سيد محمد رضا بن محمد باقر موسوى - آيت الله گلپايگانى - 1316ه.ق 1414 ه.ق - قم
49 - محمد على بن - آيت الله اراكى - 1312 ه.ق - 1415 ه.ق - قم
        


 
نويسنده:فنا |  یکشنبه شانزدهم دی 1386
موضوع: | لينک ثابت |

    سيد عبدالكريم كشميرى‏

جمال آفتاب:گذرى بر زندگانى آية‏الحق سيد عبدالكريم كشميرى‏رحمه الله
عارف نامور، سالك دلخسته، فقيه اصولى حضرت آية‏الله حاج سيد عبدالكريم رضوى‏كشميرى طاب ثراه كه بيش از يك سال از عروجش گذشته است معروف‏تر از آن است كه‏بخواهيم به معرفى سيماى وى بپردازيم.

از اين رو مراد ما در اين مقال بيان ياد نيك و ذكر ثناء جميل آن عزيز مرتحل‏مى‏باشد.

سيره ظاهرى و دودمان علمى
جايگاه رفيع علمى و عملى دودمان سيدعبدالكريم‏رحمه الله

مرحوم آية‏الله سيد عبدالكريم كشميرى از دودمانى عالم و متقى است، پدربزرگش آية‏الله آقا سيدحسن رضوى قمى كشميرى - از افاضل علماى سده چهارم هجرى- و در اصل قمى و از اولاد حضرت‏موسى مبرقع مدفون در قم است‏به شمار مى‏رفت كه پس از اتمام تحصيلات عاليه علمى در محضر مولى‏حسين فاضل اردكانى و مولى محمدتقى هراتى و نيل به مدارج بالاى علمى و عملى براى تبليغ و اشاعه‏مذهب حقه جعفرى به سرزمين كشمير كه از ديرباز به «ايران دوم‏» معروف شده مسافرت مى‏كند. وى‏عالمى زاهد، فقيهى استوار و صاحب كرامات بود و حكايات متعددى در اين باره از او نقل شده است،چنانكه معروف است در جريان مناظره و احتجاج با يكى از علماى ناصبى منطقه، شخص مزبور ادعامى‏كند: من مى‏توانم از زمين بلند شده و به آسمان بالا روم و آن را دليلى قاطع بر اثبات مذهب باطل خودمى‏داند. مرحوم سيد حسن از او مى‏خواهد كه عمل خارق‏العاده خود را انجام دهد و او با انجام عملياتى‏چند متر از زمين بلند شده و به طرف آسمان بالا مى‏رود، همزمان با ايستادن مرد ناصبى در آسمان،مرحوم سيد حسن نيز دعايى خوانده و كفش خود را به طرف او پرتاب مى‏كند، كفش در بالاى سر او قرارگرفته و همانند اينكه در دست كسى قرار گرفته مرتب بر سر مرد ناصبى فرود مى‏آيد و ضربات متعددى برسر او - در حالى كه به پايين كشيده مى‏شد - وارد مى‏شود تا اينكه با ذلت و حقارت نقش بر زمين‏مى‏شود. مرحوم آقا سيد حسن در كربلا سكونت و به تدريس فقه اشتغال داشت، مهمترين شاگردانش‏حضرات آيات شيخ على زاهد قمى، حاج شيخ عبدالكريم حائرى يزدى - مؤسس حوزه علميه قم - وسيد محمدهادى رضوى كشميرى هستند. وى بسيار زيبا و وجيه بود چنانكه از مرحوم حاج شيخ‏عبدالكريم حائرى يزدى نقل شده است كه در سر درس ايشان نمى‏دانستم به درس ايشان توجه كنم و ياغرق در جمال او باشم. مرحوم آقا سيد حسن كشميرى در ششم صفر 1328 ق وفات يافت و در رواق‏امام حسين‏عليه السلام بخاك سپرده شد.

پدر سيد عبدالكريم، مرحوم حجة‏الاسلام سيد محمدعلى رضوى كشميرى عالمى عامل ودانشمندى زاهد و متقى از شاگردان آقا سيد كاظم يزدى و حاج شيخ عبدالكريم حائرى يزدى در نجف‏اشرف بود. و در زهد و دورى از زخارف دنيوى و قناعت و قداست زبانزد عام و خاص بود و به قرائت‏اذكار و ادعيه به ويژه دعاى يستشير و احتجاب، بسيار اهتمام داشت. مرحوم آقا سيدمحمدعلى كه‏افتخار دامادى آية‏الله العظمى سيد كاظم يزدى صاحب عروة‏الوثقى را داشت در نگهدارى و مراقبت ازفرزندش بسيار كوشا و جدى بود. ايشان در بيستم جمادى الاول 1369 ق در 56 سالگى در نجف‏درگذشت.

ولادت و تحصيلات علمى
مرحوم آية‏الله سيد عبدالكريم كشميرى در چنين دودمان علمى و پرهيزكارى در سال 1346 ق درنجف اشرف ديده به جهان گشود، والد فاضلش به جهت علاقه وافر به استادش آية‏الله مؤسس، نام فرزنددلبندش را عبدالكريم گذارد.

مادرش دختر آية‏الله‏العظمى آقا سيد كاظم طباطبائى يزدى صاحب عروة‏الوثقى، از مخدرات فاضله وجليله عصر خود بود.

تحصيلات مقدماتى حوزوى را در ابتداى سنين خردسالى آغاز كرد. ابتدا والدش دروس مقدمات‏فارسى و عربى را به او آموخت. متون متوسط و عالى سطح را نزد اساتيد مبرز حوزه نجف فرا گرفت.مكاسب را نزد حضرات آيات شيخ مجتبى لنكرانى و شيخ راضى تبريزى و رسائل را نزد شيخ محمدتقى‏بهجت فومنى و كفايه را نزد شيخ محمدحسين طهرانى از افاضل تلامذه آخوند خراسانى و منظومه را نزدحاج فيض خراسانى و متون فلسفى و اسفار را نزد شيخ صدرا بادكوبى و شيخ عبدالحسين رشتى فراگرفت.

در اوان جوانى در دروس عالى خارج فقه و اصول اساطين حوزه كهن نجف همچون آيات عظام‏سيدابوالقاسم خويى، سيد عبدالاعلى سبزوارى، شيخ على محمد بروجردى و ميرزا حسن بجنوردى‏حاضر شد و با جديت و تلاش شگرف به تحصيل علوم و معارف اسلامى همت گمارد و در اندك زمانى‏اجازه اجتهاد دريافت كرد.

همزمان با تحصيل علوم ظاهرى در فراگيرى علوم غريبه نيز شايق بود. بسيارى از رشته‏هاى علوم‏غريبه چون جفر، علم اعداد، تكسير، حروف، زبر و مبينات و مربعات و اسماءالله فرا گرفته و تبحرخاصى در آن‏ها پيدا كرد.

تدريس علوم و تربيت نفوس
سيد عبدالكريم همزمان با تحصيل، در تدريس علوم حوزوى نيز مهارت بسزايى يافت و در روز يازده‏جلسه تدريس متون فقهى، اصولى و فلسفى داشت. همچنين در تدريس كفاية‏الاصول و فهم و هضمم‏دقايق و ظرايف علمى اين كتاب تبحر ويژه‏اى داشت چنان‏كه يكى از استوانه‏هاى علمى گفته بود:

مطالب عميق و پيچيده كفايه در گوشت و پوست و خون مرحوم كشميرى نفوذ كرده و با آن‏ها عجين‏شده است.

تاثير معنويت و نورانيت‏باطنى وى نيز معروف بود و همچنين انتسابش به دو مرجع بزرگوار و معروف‏عصر وى را بسيار محبوب و مقبول ساخته بود. مدتى از سال در تابستان در حرم حسينى در جايگاه‏جدش به اقامه جماعت مى‏ايستاد، در ايام اعياد نيز نمازهاى باشكوهى اقامه مى‏كرد چنان‏كه در يكى ازنمازهاى عيد فطر كثرت جمعيت نمازگزار و وسعت منطقه به حدى بود كه سى نفر هم‏زمان به تكبيرگويى‏نماز وى پرداختند.

در معرفت و سلوك نيز هم‏زمان با سير مراتب عرفانى با اجازه اساتيد خود به تربيت و راهنمايى‏سالكان همت مى‏گمارد چنان‏كه مرحوم سيدهاشم حداد برخى را به سراغ وى فرستاد و ايشان به آن‏هادستور ذكر مى‏داد.

در اوايل زمامدارى صدام حسين ديكتاتور عراق روزى از مرحوم كشميرى درباره وى سؤال مى‏شود.وى مى‏فرمايد: «انه كلب عقور» يعنى او سگ گزنده است.

چند روز بعد يكى از بستگان نزديكش اطلاع مى‏دهد كه نام وى در ليست‏سياه دستگير شوندگان‏داخل شده و بزودى به سراغ وى خواهند آمد، بدين سبب ايشان هم تمام خانه و زندگيش را رها ساخته‏و به همراه خانواده مخفيانه به ايران مهاجرت مى‏كند. از بخت‏بد در مرز ايران و عراق در پاسگاه بازرسى‏تمام نوشتجات و دفاتر وى كه مهمترين آن‏ها دفتر «تقريرات درس اخلاق شيخ مرتضى طالقانى‏» بود ضبطو مصادره مى‏شود و ايشان با دست‏خالى وارد ايران شده و در شهر قم اقامت مى‏كند، از آن‏سو در نجف‏اشرف هم مزدوران بعثى منزل وى را غارت كرده و سپس ويران مى‏سازند.

مرحوم كشميرى پس از ورود به قم شيوه انزوا و گوشه‏گيرى را انتخاب مى‏كند به‏طورى كه در اين‏مدت مديد جز عده‏اى، كسى وى را نمى‏شناخت.

او در ايران نيز مطابق روال پيشين خود به تربيت نفوس آماده مى‏پردازد و تعدادى از طلاب فاضل رادر اين راه راهنمايى مى‏كند كه بحمدالله از ذخاير معنوى حوزه علميه به شمار مى‏روند، در عين حال‏درب منزل وى هميشه به روى عموم سالكان و طالبان حق باز بود و وى گاهى با بيان مطالب معنوى وبيشتر اوقات - به ويژه در اواخر - با سكوت دائمى خود به ارشاد و راهنمايى پويندگان راه دوست‏مى‏پرداخت.

سير معنوى و اساتيد عرفانى
در زمان مرحوم عبدالكريم جو عمومى حوزه نجف به شدت درباره عرفان و تهذيب نفس ملتهب وحساس بود و بازار تكفير و اتهام صوفى‏گرى بسيار گرم بود. چنان‏كه به مرحوم سيدعبدالغفار مازندرانى ومرحوم آقاى ميرزا على قاضى اتهام صوفى‏گرى زده و آن‏ها را از عرصه‏هاى مرسوم علمى بيرون ساخته ويا مرحوم آقا سيد عبدالاعلى سبزوارى را به جهت جنبه‏هاى اخلاقى و باطنى‏اش به اتهام تصوف ازمدرسه آخوند خراسانى بيرون كرده بودند.

با اين‏حال مرحوم كشميرى به دليل كشش عميق درونى و جاذبه باطنى و استعداد شايان، از اوان‏خردسالى به آن سمت تمايل داشت و به خاطر طهارت باطن و سيرت پاكيزه، الهامات غيرعادى بسيارى‏به او روى مى‏داد، چنان‏كه خود مى‏فرمودند:

يكبار با پدرم خواستيم سوار ماشينى شويم و به جايى برويم ولى من اصرار كردم كه من سوار اين‏ماشين نمى‏شوم، هر چه پدرم گفت من قبول نكردم تا اين‏كه ماشين رفت و اندكى بعد خبر تصادف آن‏ماشين به ما رسيد.

حتى در ايامى كه بيش از هفت‏يا هشت‏سال نداشت و در مدرسه «سيد» - مدرسه جدش صاحب‏عروة - به بازى با هم سن و سال‏هاى خود اشتغال داشت، پيرى روشن ضمير و پاكدل به‏نام «شيخ‏مرتضى طالقانى‏» به او توجه پيدا كرده و روزى خطاب به وى فرموده بود:

آى پسرك تو به‏درد بازى نمى‏خورى. تو كله‏ات پر از نور است.

در اوان بلوغ مرحوم كشميرى با عارف سترگ آية‏الله سيدعلى آقا قاضى طباطبائى تبريزى كه پس ازارتحال استادش آية‏الله سيداحمد كربلايى تهرانى - 1332 ق - بر اريكه استادى تكيه زده بود و به تربيت‏نفوس آماده و تزكيه باطن پاك سيرتان اشتغال داشت، آشنا شد. اين آشنايى و استفاده تا حدود پنج‏سال‏بعد كه استادش در سال 1366 ق وفات يافت ادامه داشت.

والدش آقا سيد محمدعلى، متاثر از جو عمومى نجف اشرف، به عارفان و سالكان باطن‏گرا روى‏خوش نشان نمى‏داد از اين رو از گرايش فرزندش سخت‏برآشفت و او را از رفت و آمد به بيت استادش‏منع كرد ولى وى كه نجات دنيا و آخرت خويش را در طهارت نفس و تزكيه باطنى مى‏ديد به اين اندرز پدرگوش نكرد و بدون اين‏كه رفت و آمدش را نمايان سازد به ارتباط با استاد ادامه داد.

مرحوم كشميرى درباره استادش مى‏فرمود:

علاقه آقاى قاضى به من مثل علاقه پدر به فرزند بود گاهى در منزلشان كه روضه‏بود، مى‏رفتم و پس از رفتن همه، مى‏ماندم و موقع نماز پشت‏سرش نماز مى‏خواندم،مرحوم آقاى قاضى مردى الهى و ملكوتى بود، اهل اين زمين نبود و بر اين جهت‏حرف‏پدرم را درباره ايشان قبول نداشته و گوش نمى‏كردم، ما هر غم و همى از امور دنيا ومعنويات داشتيم وقتى پيش آقاى قاضى مى‏رفتيم همه برطرف مى‏شد.

بزرگى به نقل از مرحوم كشميرى مى‏فرمود:

روزى در منزل مرحوم آقاى قاضى در خدمت ايشان نشسته بودم مقدارى خرمادر ظرفى در پيش روى ما بود، استاد چند بار تعارف كرد ولى من ميلى به خوردن آن‏خرما نداشتم و نخوردم استاد علت‏خوددارى مرا فهميد و فرمود: مثل اينكه به اين‏نوع خرما ميل نداريد و من فرمايش ايشان را تاييد كردم. پس از بيرون آمدن ازمنزل استاد، وقتى نزديك منزل خودمان رسيدم، ديدم استاد با عجله خود را به من‏رسانيد و فرمود: چون در منزل ما بدان خرما علاقه نداشتيد و ميل نكرديد به بازاررفتم و خرماى دلخواه شما را خريدم و سپس مقدارى خرما كه من دوست داشتم‏بيرون آورد و به من داد.

اساتيد اخلاقى مرحوم كشميرى
استاد ديگرى كه حق بزرگى از لحاظ معنوى و عرفانى بر گردن ايشان داشت مرحوم آية‏الله حاج شيخ‏مرتضى طالقانى پير روشن ضمير و عارف ژرف‏نگر حوزه نجف آن روزگار بود. مرحوم طالقانى در وجودمرحوم كشميرى استعدادى شگرف و نورانيتى قابل توجه براى رشد در تزكيه نفس و تصفيه باطن يافته‏بود و در طى ساليان متمادى پرورش و تربيت وى، درهاى گران‏بهايى از وجود مستعد و بارور شاگرداستخراج كرد.

مرحوم كشميرى تقريرات دروس اخلاق شيخ مرتضى طالقانى را كه حاصل سال‏ها تدريس مسايل‏اخلاقى و معنوى بود به رشته تحرير در آورده بود كه متاسفانه در جريان هجرتش به ايران در مرز عراق‏توسط مامورين بعثى ربوده و ضبط شد.

ديگر استاد برجسته عرفانى مرحوم كشميرى عارف موحد و سالك دلسوخته مرحوم آقا سيد هاشم‏حداد (1414 ق) بود كه در كربلا اقامت و به شغل نعل سازى و آهنگرى اشتغال داشت. مرحوم حدادخود از تلامذه برجسته و كامل مرحوم آقا سيد على قاضى بود و پس از وفات استاد به امر تربيت عده‏اى‏از سوخته‏دلان و سالكان همت گمارده بود، چگونگى آشنايى مرحوم كشميرى با مرحوم حداد از قول‏ايشان چنين نقل شده است:

... من در حوزه نجف روزانه يازده درس از كتاب‏هاى مختلف تدريس مى‏كردم،روزى يكى از بزرگان كه فعلا در قم سكونت دارند به پيشم آمد و گفت: يكى ازشاگردان آقاى قاضى در كربلا است‏بيا به ديدنش برويم، با هم به كربلا رفتيم، ايشان‏فرمود: اجداد تو همه اهل معنى و معرفت‏بودند تو هم بايد اهل معرفت‏باشى و از آن‏موقع با مرحوم حداد آشنا و مانوس شديم، هر هفته يكبار به كربلا به ديدنش مى‏رفتيم‏و اگر ميسور نمى‏شد ايشان به نجف تشريف مى‏آوردند.

استاد ديگر مرحوم كشميرى، آية‏الله شيخ على اكبرى اراكى از اوتاد الهى و رجال‏گمنام و ناشناس بود، مرحوم كشميرى ايشان را چنين توصيف مى‏كرد:

آقاى اراكى مردى فاضل، عارف، قوى و صاحب رياضت ولى در عين حال كتوم بودو احتمال علم بر اسم اعظم الهى بر وى بود، اصولا علما او را كمتر مى‏شناختند وى گمنام‏و ناشناخته در ميان حوزه و مردم باقى ماند، با اين‏كه قدرت باطنى بسيار محكم واتصال معنوى قوى داشت، وقت زيادى به اطرافيان نمى‏داد وقتى به خدمتش‏مى‏رسيديم، چيزى مى‏فرمود و صحبت مى‏كرد و بعد مى‏فرمود: اذا فهمتم فانتشروا،اكثر علما او را نمى‏شناختند ولى به نظر من شخص بسيار قوى بود و من اين رياضت‏استخاره را از ايشان دارم.

ديگر استاد معنوى مرحوم كشميرى عارف ذاكر و سالك آقا سيد افضل حسين هندى بود، محل‏سكونتش هندوستان بود و در اوقات خاصى براى زيارت به نجف اشرف مى‏آمد، مرحوم كشميرى‏مدتى را از محضر وى استفاده كرده و اذكار و اوراد خاصى را با اجازه خاص از او گرفته بود، ايشان در باره‏استادش مى‏فرمود:

... اهل ذكر و ورد بود ذكر مخصوصش 12000 مرتبه ذكر بسم‏الله‏الرحمن‏الرحيم‏بود مانند آهن باريك و محكم بود، اگر كسى از ايشان دستور ذكر مى‏خواست مى‏گفت‏با وجود اميرالمؤمنين چرا به من مراجعه مى‏كنيد، اهل باطن و تشخيص بود. روزى دونفر با هم عكس مى‏انداختند ايشان فرمود آن يكى اهل بهشت و اين ديگرى اهل دوزخ‏است، باطن‏شناس بود و علم معرفة‏الرجال داشت، گاهى هم منبر مى‏رفت....

استاد ديگر مرحوم كشميرى در ذكر و رياضات شرعيه، عارف گمنام و اخلاقى كبير حاج مستورشيرازى بود. در ذكر بسيار صبور و استوار و ديد باطنى قوى داشت. او در يكى از حجره‏هاى مسجد سهله‏كوفه اقامت و از اجتماع و رفت و آمد دورى گزيده بود. مرحوم كشميرى در وصف اين استاد مى‏فرمود:

در مجالس صحبت مى‏كرد و شبها را تا صبح به عبادت مى‏گذرانيد گاهى عرض‏مى‏كردم آقا به شما در اين حجره مسجد با اين تنهايى سخت نمى‏گذرد، مى‏فرمود: نه،من از خلق وحشت دارم و از تنهايى نمى‏ترسم، بدان اشخاصى كه ياقت‏سلوك‏نداشتند اعتنايى نمى‏كرد. يكبار شخصى به حضور آقاى حاج مستور رسيد و درخواست‏ذكر كرد ايشان به كنايه مطلبى را فرمودند، يعنى اذكار واقعى براى تو تاثيرى ندارد،من از ايشان حالات و كرامت‏هاى بسيارى ديده‏ام.

مرحوم كشميرى هم‏چنين اشخاص پرهيزكار و صاحبدل چندى را هم ملاقات و از هر كدام بهره‏اى وتوشه‏اى متناسب با استعداد درونى و ظرف وجودى خود گرفته بود، چنانكه از مرحوم آقا شيخ على‏زاهد قمى، دستور خاص تلاوت قرآن و از آقا سيد عبدالغفار مازندرانى - 1365 ق - استاد اخلاق حوزه‏علميه نجف اشرف دستور ذكر يونسيه و از مرحوم شيخ محمدحسين كمپانى اصفهانى -1365ق-دستور قرائت‏سوره قدر و از آقا شيخ ذبيح‏الله قوچانى دستور زيارت قبرستان وادى‏السلام و ذكرمخصوص آنجا را گرفته بود.

الهامات و مكاشفات
مرحوم آية‏الله سيدعبدالكريم كشميرى‏رحمه الله بر اثر استعداد ذاتى، مراقبات و رياضات بسيار به درجات‏عالى از مقامات الهى دست‏يافته بود، چنان‏كه الهامات باطنيه و حالات خارق‏العاده بسيارى داشت.

ايشان مى‏فرمود:

روزى در منزل نشسته بوديم از بلندگوى مسجد نوار قرآن گذاشتند، پدرم گفت،عبدالكريم اين قرآن براى چيست؟ گفتم يكى از علماى ايران وفات كرده است، سپس‏آرام به مادرم گفت، فردا نيز پدر وفات خواهد كرد و براى او قرآن خواهند گذاشت وهمين‏گونه نيز شد.

و نيز فرموده بود:

شخصى در نجف بنام شيخ مالك بود كه در ظاهر به كسوت اهل علم نبود، ولى‏داراى بصيرت و معرفت‏باطنى بود. روزى به من گفت: من در وادى‏السلام زيارت‏امام حسين‏عليه السلام را مى‏خوانم تو هم با من بيا و به من اقتدا كن، من‏هم قبول كردم وقتى كه‏هم‏زمان زيارت عاشورا مى‏خوانديم من كربلا را براى‏العين در مقابل خود مى‏ديدم.

نيز مى‏فرمود:

روزى با آقا سيد مهدى قاضى طباطبائى فرزند استادم آقا ميرزا على قاضى‏رحمه الله درمسجد هندى نشسته بوديم. ايشان گفت: شما كه در برخى امور ماهر و متبحر هستيد،بگوييد پدرم به من چه وصيتى كرده است؟ من بلافاصله به پشت‏بام مسجد رفتم وتاملى كرده و ذكرى را بر زبان راندم. به دلم الهام شد كه آقاى قاضى به وى دونصيحت كرده است: اول اينكه هر روز خودت را به اميرالمؤمنين‏عليه السلام عرضه كن و ديگراينكه اگر فقر و فاقه به تو فشار آورد به قصد كمك مالى به منازل و بيوتات مراجع نرو.

نيز مى‏فرمود:

شخصى از اهالى آمل كه سخت مريض حال بود براى عمل جراحى به خارج ازكشور مى‏بردند و من او را مى‏ديدم كه جنازه‏اش بر زمين افتاده، طولى نكشيد كه درگذشت و جنازه‏اش را به ايران آوردند.

نيز مى‏فرمود:

احضار ارواح بارها در عراق و ايران برايم رخ داده است و بيشتر اوقات آقاى قاضى‏و پدرم را مى‏بينم كه آن‏ها صحبت كرده و من گوش مى‏دهم.

قدرت استخاره
مرحوم آية‏الله كشميرى از معدود عارفانى بود كه قدرت خارق‏العاده‏اى در امر «استخاره‏» داشت و آن‏بر اثر رياضت‏خاص و مراقبت ويژه‏اى بود كه از طريق استاد معنوى‏اش آية‏الله شيخ على‏اكبر اراكى‏رحمه الله به اواعطا شده بود، خود در اين باره مى‏فرمود:

در نجف اشرف، محضر استادم آقاى اراكى رسيدم، ايشان دستور يك اربعين -شامل چهل روز روزه با سه بار قرائت‏سوره نور صبح و ظهر و شام - دادند، من‏دستورالعمل مزبور را از بيستم ماه شعبان شروع و در آخر ماه رمضان به پايان بردم، بعد در عالم رؤيا ديدم در ايوان طلاى اميرالمؤمنين‏عليه السلام ايستاده‏ام و حضرت نوح‏عليه السلام باعمامه بزرگ بر سر، پشت‏سر اميرالمؤمنين‏عليه السلام قرار داشت، تسبيحى به طرف من‏انداخت. فرداى آن شب در عالم خواب ديدم، مرحوم آية‏الله‏العظمى سيد ابوالحسن‏اصفهانى تسبيحى را به من دادند و بار سوم ديدم در كف دستم ماهى است كه نور آن‏كم كم زياد مى‏شود و پس از اين حالت استخاره در من پيدا شد به طورى كه وقتى‏تسبيحى دستم مى‏گرفتم آيه‏اى بدلم الهام مى‏شد كه در واقع جواب استخاره بود.

به تدريج آوازه استخاره‏هاى ايشان در نجف فزونى گرفت و چون از دو جهت‏به مراجع بزرگ وسادات محترم منسوب بود مردم به ايشان بسيار توجه مى‏كردند به طورى كه در ايامى كه در مسجد شيره‏پزها - مسابك- به اقامه نماز جماعت اشتغال داشت، بسيارى براى گرفتن استخاره به ايشان مراجعه‏مى‏كردند حتى مى‏فرمود: گاهى در طول روز هفتصد و اندى استخاره براى مردم مى‏گيرم.

نكته‏هاى عرفانى
نكته‏هاى اخلاقى و معنوى حاضر حاصل تجارب عملى و دستورات عرفانى مرحوم آية‏الله كشميرى‏است كه براى آشنايى با آرا و تقريرات عرفانى و روش معرفتى ايشان آن را مى‏آوريم. در عين حال بايدتوجه داشت كه عمل كردن بدين نكات بدون دستور و راهنمايى استاد و نظارت معنوى بهره مطلوب رانخواهد داشت و ممكن است‏سبب زيان‏هاى قلبى و روحى بسيارى شود.

1) قرائت ذكر يونسيه (1) در سجده و ادامه آن تا يكسال با بحث تجرد روح از جسم، اتصال به ارواح وباز شدن چشم برزخى مى‏شود، گاهى براى مرحوم حداد سه روز تجرد برزخى روى مى‏داد.

2) قرائت‏سوره انا فتحنا لك فتحا مبينا براى رفع حجاب‏ها بسيار خوب است.

3) ادعيه و اذكار ماثوره همه خوبند و لكن در دعاها از دعاى يستشير در صبح و شب و در اذكار از ذكريا حى و يا قيوم استفاده بيشترى برده‏ام.

4) تلاوت 400 مرتبه آيه نور (2) در حرم امام رضاعليه السلام به نيت هديه به امام‏عليه السلام بسيار مؤثر است.

5) قرائت‏يك حمد و يازده سوره توحيد و هديه آن براى ارواح مؤمنين بسيار مؤثر است.

6) در زمان هجوم گرفتارى‏ها و مشكلات قرائت‏سوره و يا ذكرى به نيت هديه به امام جواد حضرت‏محمدتقى‏عليه السلام مؤثر و مجرب است.

7) اثر دعاها و يا اذكار زمانى ظاهر مى‏شود كه يك حول (يكسال) كامل از استمرار آن بگذرد.

8) استاد ما آقاى قاضى مى‏فرمود: با تخليه (ترك صفات رذيله و اخلاق نفسانى)، تحليه و تجليه هم‏بدنبالش ظاهر خواهد شد.

9) بهترين حالت‏براى سالك حالت‏سجده است، با اذكارى همچون ذكر يونسيه و يا ذكر امام‏كاظم‏عليه السلام: «فليحسن العفو من عندك‏» كه هيچ عملى همچون سجده سالك براى شيطان سخت و ناراحت‏كننده نيست.

10) مداومت‏بر قرائت‏سوره توحيد باعث ازدياد يقين مى‏شود.

11) براى حديث نفس ذكر تهليل بسيار مؤثر است.

12) «مكاشفه‏» فرد ادنى از مشاهدات سالك است و زمانش نيز كوتاه ولى «معاينه‏» فرد اكمل آن ومدت زمانش نيز طولانى است و در اين حالت‏سالك در واقع خود مشاهد را مى‏بيند.

13) با انجام و مداومت عمل «مراقبه‏» نفى خواطر صورت مى‏گيرد.

14) در ميان ادعيه وارده قرائت ادعيه احتجاب: «يا من احتجب بشعاع نوره عن نواظر خلقه...» براى‏نورانيت قلب مؤثر و مجرب است.

15) حالت‏خلسه «جذبه و بيخودى‏» براى سالك خوب است، چنانكه آقاى قاضى هم داراى‏خلسه‏هاى طولانى بودند، در خلسه بهتر است‏سالك نشسته و با چشمان بسته افكارش را از همه چيزدور و به حق تعالى مرتبط كرده و از هر نوع تعينى دور كند.

16) مفاهيمى چون عرش، كرسى، قلم، لوح و... همه يك چيزند لكن در هر مرحله از ظهور و جلوه‏قدرت و علم، اسم مخصوصى به خود مى‏گيرند همانند نفس، روح، قلب و دل كه همه مراتب عالى ودانى يك حقيقت واحدند.

17) قرائت 21 مرتبه آية‏الكرسى در روز براى تقويت‏حافظه بسيار مؤثر است و مراد از آية‏الكرسى سه‏آيه از سوره بقره است نه تنها يك آيه كه برخى مى‏گويند.

18) از آقاى مرحوم حداد سؤال كردم: چرا ذكر يونسيه تا كلمه «كنت من الظالمين‏» است و تا آخر آيه‏ادامه ندارد؟ وى در جواب فرمود: «اين قسمت از آيه وظيفه عبد است كه به ظلم بر نفس خويش اعتراف‏كند، بقيه‏اش كه نجات مؤمن از هم و غم است‏به خداوند مربوط مى‏شود.

19) يك‏بار از مرحوم آقاى قاضى درخواست كيميا و راهنمايى رسيدن بدان را كردم ايشان فرمود: اين‏ذكر را بسيار بگو «اللهم اغننى بحلالك عن حرامك و بفضلك عمن سواك‏» كه اين خود كيميا است.

سرانجام عارف سترگ، فقيه گرانمايه و دانشور اخلاقى آية الحق و العرفان حاج سيد عبدالكريم‏رضوى كشميرى طاب ثراه در روز چهارشنبه بيستم ذيحجة الحرام 1419 ق - هجدهم فروردين 1378ش - بر اثر عارضه سكته مغزى روى در نقاب خاك كشيد و روح ملكوتيش بسوى ديار محبوب پرواز كرد.پيكر مطهرش پس از تشييع باشكوه و اقامه نماز توسط آية‏الله العظمى حاج شيخ محمدتقى بهجت فومنى‏غروى در مسجد شهيد مطهرى حرم مطهر حضرت معصومه‏عليها السلام بخاك سپرده شد، قدس الله نفسه و طيب الله‏رمسه.

محمود طيار مراغى
پى‏نوشتها:
1) ذكر يونسيه آيه شريفه: «لا اله الا انت‏سبحانك انى كنت من الظالمين‏».
2) آيه نور: «الله نور السموات والارض مثل نوره كمشكوة...».

پيام حوزه-شماره 25
فناراباانتقادسازنده یاری کنید


 
نويسنده:فنا |  یکشنبه شانزدهم دی 1386
موضوع: | لينک ثابت |

    اخلاق عملى و الگوهاى ملا احمد نراقی

يكى از دانش‏هاى مفيد، علم «اخلاق‏» است. اين واژه، جمع‏«خلق‏» است‏به معناى خوى، طبع، سجيه و عادت. موضوع اين علم رفتار و كردار آدمى است. همه عالمان و دانشوران‏و فيلسوفان از روزگاران كهن تا به امروز به اين رشته از دانش،علاقه و دل بستگى داشته‏اند و هر يك به نحوى در باب آن سخن‏گفته‏اند. اما اخلاق بر دو نوع است: نظرى و عملى. اخلاق نظرى‏در باره پايه‏ها و مبانى اخلاق، مفهوم تكليف اخلاقى و مسائلى ازاين دست، بحث مى‏كند ; يعنى مباحثى كه مستقيما به فعل اخلاقى‏مربوط نمى‏شود، اما اخلاق عملى مستقيما به خود عمل مربوط است،انجام عمل احسان، پرهيز از دروغ، غيبت، بهتان، احترام به پدرو مادر و مسائلى از اين قبيل كه به قصد قربت انجام مى‏شود درحوزه اخلاق عملى است. آن چه كه براى شخص مومن ارزش‏مند است اخلاق عملى است، زيرا تاعمل خير با نيت‏خالص، انجام نگيرد، رشد و كمال و فلاح محقق‏نخواهد شد. هرچه ما در باره اخلاق و يا عرفان نظرى تفحص كنيم،جز انبوهى از اطلاعات و معلومات چيزى نصيبمان نخواهد شد، زيراكه قلب و دل ما از آن‏ها بى‏بهره است فقط چاقى و فربهى ذهن،صورت گرفته است. اين سخن به معناى بى‏ارجى و بى‏منزلتى عرفان و اخلاق نظرى نيست،چرا كه آن هم در جاى خود مغتنم است، بلكه سخن در راه نجات ومسير رشد و برآمدن انسان است. شك نيست كه جمع بين اخلاق نظرى وعملى، بسيار پسنديده است و آدمى را مسلط مى‏كند، اما تقيد برعمل و سلوك در مسير اخلاق عملى است كه انسان را از دره‏هاى‏هولناك دنيا و آخرت، نجات مى‏دهد. سالك در مسير اخلاق عملى، به دنبال الگو است تا بتواند از اوسرمشق بگيرد و طى طريق نمايد. در مكتب ما چهارده معصوم پاك‏عليهم السلام بهترين الگو براى سلوك و گام زدن در وادى اخلاق‏عملى هستند; همان‏هايى كه خداوند متعال آنان را پاك گردانيد وسپس اسوه قرار داد. از اين رو است كه در اين مقاله، اشاره‏اى‏كوتاه به اين الگوهاى اخلاق عملى مى‏افكنيم. در كلمات قصار امام على بن ابى طالب (ع) در نهج البلاغه آمده‏است كه امام مى‏فرمايد: «من نصب نفسه للناس اماما فليبدابتعليم نفسه قبل تعليم غيره و ليكن تاديبه بسيرته قبل تاديبه‏بلسانه و معلم نفسه و مودبها احق بالاجلال من معلم الناس ومودبهم; هر كه خود را پيشواى مردم خواهد، بايد كه پيش از ادب‏كردن ديگران به ادب كردن خود بپردازد و بايد كه ادب كردن‏ديگران به كردار باشد، نه به گفتار. كسى كه آموزگار و ادب‏كننده خويش است، سزاوارتر به تعظيم است، از آن كه آموزگار وادب كننده مردم است.»

امام صادق (ع)
امام صادق (ع) فرمود:«شيعيان ما وقتى كه در كوچه و بازار راه مى‏روند و مردم آن‏ها رامى‏بينند به ما رحمت و درود مى‏فرستند» و معناى شيعه اين است كه‏اين‏ها با عمل ديگران را درس مى‏دهند نه اين كه در گفتار خوب‏صحبت كنند، حرف بزنند، وعظ و پند و موعظه بدهند، اما به قول‏خواجه شيرازى: «چون به خلوت مى‏روند آن كار ديگر مى‏كنند». از امام صادق يا امام باقر عليهما السلام پرسيدند: معنى اين‏آيه چيست؟ «اتقوا الله حق تقاته‏» امام فرمود:«يطاع و لا يعصى; فرمان خدا را ببرد و عصيان خدا را نكند».

موسى و خضر
در يك داستان كه در سوره كهف آمده است داستان خضر و موسى است‏كه حضرت موسى (ع)، بالاى بلندى ايستاده بود و مردم را موعظه‏مى‏كرد، بنى اسرائيل پاى صحبتش نشسته بودند، حضرت نگاهى به اين‏جمعيت انداخت، حالتى به او دست داد، فرشته وحى نازل شد، باديدن اين جمعيت‏به خود باليدى، بايد هنوز درس بياموزى حركت‏كن. موسى حركت كرد، در كنار صخره‏اى مشاهده كرد كه دور صخره‏همه‏اش سبز و خرم است و مردى نشسته است، بعد از سلام و احوال‏پرسى گفت: پيش شما آمده‏ام كه تعليمم بدهى، چيزى ياد بگيرم.اولين سؤالم اين است كه: يا خضر! چه كردى به اين مقام‏رسيدى كه من بايد شاگردى تو را بكنم؟ در جواب گفت: معصيت‏خدارا نكردم، آن چه گفت عمل كردم و از محرمات پرهيز نمودم. واقعااگر انسان نافرمانى خدا را نكند به مقامات بالايى مى‏رسد. در دل آدمى دو چيز با هم جمع نمى‏شود: هم خدا و هم هواى نفس.چطور امير المؤمنين (ع) در اين دعاى صباح مى‏فرمايد: خدا نكنداين پرده‏ها دور دل مرا گرفته باشد. آيا حجاب‏ها دور دل مرانگرفته است آيا خود علم، حجاب نيست؟ مگر علم تنها انسان راآدم مى‏كند.ضرب المثلى است كه مى‏گويند:«ملا شدن چه آسان، آدم شدن چه‏مشكل‏»، برخى از بزرگان هم اين ضرب المثل را اين گونه گفته‏اندكه:«عالم شدن چه مشكل، آدم شدن محال است‏». حضرت امام ره‏ضرب المثل را از قول استاد عرفان خود، مرحوم آية الله شاه‏آبادى،تكرار مى‏كردند. چرا عالم شدن مشكل است؟ چون همين علم‏باعث‏بدبختى انسان مى‏شود كه چرا به من آية الله نگفتيد، چرامرا جلو نينداختيد، چرا او جلو افتاد و زد و برد، چرا من عقب‏مانده‏ام؟ اين حجاب‏ها است كه انسان را بيچاره مى‏كند.

نامه يك معلم اخلاق
جوانى به معلم اخلاقى نامه‏اى نوشته بود و از او خواسته بود كه‏براى قدم برداشتن در راه كمال چه عملى انجام دهد؟ جواب نامه‏داده شد، بعد از دريافت نامه به منزل ما آمد، گفتم: آيا عطشت‏مرتفع شده؟ گفت: نه، من نامه نوشتم، ولى جواب خيلى مختصر بود.گفتم چه بود؟ گفت: جواب اين جمله بود: راه رسيدن به كمال دوچيز است: تعبد و تجنب; يعنى انسان عبادت خدا را بكند و ازگناه پرهيز بكند، همين و بس. من شرفياب محضر مبارك آن عارف و آن معلم اخلاق شدم و عرض كردم:شما جواب نامه را به اختصار نوشته‏ايد. فرمود: چه نوشته‏ام؟ من عين عبارت نامه را خواندم. فرمود: همين است،غير از اين چيز ديگرى نيست. البته اصل اين سخن از مرحوم‏مير داماد است و به ملا صدرا در همان جلسه اول گفت: راه رسيدن‏به كمال، فقط بندگى حضرت حق است.

اخلاق‏هاى عملى در كربلا
نمونه‏هاى فراوانى از اخلاق عملى را در حادثه كربلا مى‏توان ديد;يك نمونه آن وقتى است كه امام حسين (ع) خواست از كنار جسد على‏اكبر (ع) بلند شود، حضرت زينب (س) بسيار بى‏تابى مى‏كرد وضجه‏ها مى‏زد، كسانى كه نمى‏شناختند، مى‏پنداشتند كه مادر حضرت‏على‏اكبر است. اما وقتى كه به همين حضرت زينب (س) خبر شهادت‏فرزندش را دادند و او را به سوى خيمه آوردند، هيچ عكس‏العملى‏از خود نشان نداد و حتى از خيمه هم بيرون نيامد. بعدهاپرسيدند چرا از خيمه بيرون نيامدى؟ فرمود:مى‏ترسيدم اگر از خيمه بيرون بيايم دل برادرم منقلب بشود! آرى،اين صفت معلم است كه با عمل خود به ديگران درس مى‏دهد. حضرت امام زين العابدين (ع) مى‏فرمايد: ديدم عمه‏ام زينب در شب يازدهم‏نماز شب را نشسته مى‏خواند، پرسيدم: عمه چرا نشسته نمازمى‏خوانى؟فرمود: چه كنم زانوانم ديگر قدرت ندارد.اين همان اخلاق عملى است. شخصى مى‏گويد: روزى ميهمان امام مجتبى(ع) بودم، گفتم به مسجدبروم و دو ركعت نماز بخوانم، پيرمردى را ديدم گوشه‏اى ايستاده‏به من تعارف كرد، به كنارش رفتم، دست‏برد زير عبا و چيزى‏بيرون آورد، درش را باز كرد. ديدم نانى را به من تعارف كرد،نان را برداشتم، ديدم با دست نمى‏توانم آن نان را بشكنم. رو به‏پيرمرد كرده گفتم: آقا اين نان چيست كه آن را اين چنين‏بسته‏اى؟ فرمود: بسته‏ام كه نكند فرزندانم كه علاقه و محبت‏به من‏دارند، يك مقدار روغن به اين نان بمالند تا لذيذ بشود. اين‏على (ع) است و اين درس اخلاق عملى است. «اتقوا الله فى الخلوات فان الناظر هو الله‏» در خلوت هم ازمعصيت پرهيز كن. چرا؟ ناظر چه كسى است؟ در روايتى امام‏هفتم(ع) مى‏فرمايد: به گناه كوچكت‏به كوچكى نگاه نكن، ببين كه‏نافرمانى و معصيت چه كسى را انجام مى‏دهى، خدا را نافرمانى‏مى‏كنى ولو كوچك باشد. «لقد كان لكم فى رسول الله اسوه حسنه‏» اين‏ها اسوه‏هاى ماهستند، اين‏ها پيشوايان ما هستند. «اولئك آبائى فجئنى‏بمثلهم‏» نفس انسان از همه چيز براى ما عزيزتر است، نفس رامى‏خواهيم. اين نفسى كه زين العابدين(ع) در دعاى ابى حمزه عرضه‏مى‏دارد: «خدايا من به خاطر كدام لحظه‏ام اشك بريزم، كدام‏ساعتم، آيا براى خاطر آن لحظه‏اى كه در تاريكى قبر مى‏گذارند،در آن وحشتكده، آن جا، يا براى آن لحظه‏اى كه بايد از قبر خارج‏شوم. «ابكى لخروجى عريانا» يا به خاطر برهنه محشور شدن اشك‏بريزم.«انظر مرة عن يمينى و مرة عن شمالى فاذا الخلائق فى شان غيرشانى، مردم را به فكر خودشان مى‏بينم. «لكل امرء يومئذ شان‏يغنيه‏». آن ساعت را گريه كنم، اشك بريزم، كدام لحظه؟ آيا اين‏لحظات را ما در پيش نداريم. امير مؤمنان (ع) فرمود:«فان امامكم عقبة كوودا» ما گردنه‏ها داريم، اين صراط را كه‏مى‏گويند اين صراط از دنيا كشيده شده است. مرحوم علامه طباطبايى (ره) در جلد اول تفسير الميزان در ذيل‏«اهدنا الصراط المستقيم‏» مى‏نويسد: «اين صراط از دنيا كشيده‏شده، از اين صراطى كه از مو باريك‏تر است.» بعضى با مختصرى ازجلوه‏هاى دنيا دين خود را مى‏فروشند و به «صراط‏» و «روزحساب‏» توجه‏اى ندارند. قرآن مجيد مى‏فرمايد: فرداى قيامت جلوى پرده را نگاه كن، يك‏چيزى شيشه مانند، جهنمى‏ها، بهشتى‏ها را مى‏بينند، آن‏ها را نگاه‏مى‏كنند، همه در ناز و نعمت‏خوشند «يطوفون عليهم ولدان مخلدون‏باكواب و اباريق و كاس من معين‏» اين همه نعمت در اختياراين‏ها است، جهنمى‏ها مى‏بينند كه هم‏كلاسى‏اش در بهشت نعيم است‏اما اين، در اين طرف است. قرآن مى‏فرمايد:«ا لم نكن معكم‏» جهنمى‏ها داد مى‏زنند آقايان بهشتى‏ها آيا مادر دنيا با شما نبوديم؟ زن به شوهر، شوهر به زن مى‏گويند مگرما در دنيا با هم نبوديم؟ «قالوا بلى‏» بوديم، «و لكنكم‏فتنتم انفسكم و تربصتم و ارتبتم و غرتكم الامانى‏» هواى نفس،شما را مغرور كرد، مقام، تو را مغرور كرد.بچه‏ها را ديده‏ايد، وقتى كه دست‏بچه‏ها را بگيرى و جلوى مغازه‏اسباب‏بازى‏فروشى ببرى، هر كدام چيزى مى‏خواهند و به همان چيزهم دلخوشند، ما هم حالت همان بچه‏ها را داريم، مقام، مثل همان‏عروسك يا ماشين كوكى است كه بچه به او دلخوش است.

آية الله عباس محفوظى -پاسداراسلام - شماره 211
 فناراباپیشنهادات سازنده خویش یاری فرمائید......                           


 
نويسنده:فنا |  یکشنبه شانزدهم دی 1386
موضوع: | لينک ثابت |

    انديشه سياسى ملا احمد نراقى

 ضرورت اخلاق الهى در تحديد قدرت سياسى (بر اساس انديشه سياسى علامه ملااحمد نراقى در معراج السعاده)
ويژه ‏نامه كنگره بزرگداشت فاضلين نراقى 1
مباحث كتاب
از كتابهاى مهم اخلاقى كه داراى تأثيرات عميق روحى و سازندگى معنوى است و مى‏توان اخلاق اجتماعى و سياسى نظرى و عملى در خور تعمقى را به كمك آن تحقيق كرد،كتاب شريف «معراج السعاده» نوشته عالم ربانى مرحوم ملااحمد نراقى است. (2) دقايق و ظرايف اخلاقى به كار رفته در اين كتاب،اعجاب انگيز است. در بخشهايى از كتاب كه نويسنده مباحث ظلم، عدل، تكبر و... را شرح ميدهد وعلاوه بر بحث از مصاديق فردى اين مباحث، مصاديق اجتماعى آن را نيز ميكاود به راستى كوچكترين روزنه‏هاى نفس بشرى را براى تسلط نامشروع بر ديگر انسانها مى‏بندد و با تدقيق در زواياى روح آدمى، همچون طبيبى حاذق، به ريشه‏يابى درد و سپس درمان مى‏پردازد. اين كتاب كه به آيات شريف قرآن و احاديث اهل بيت عليهم السلام مزين است، اثر بخشى فراوانى دارد و موضوعات آن چون توأم با نوعى روانشناسى و انسان شناسى دقيق است، با هر زمان و هر مكانى قابل صدق است، چرا كه على رغم صفحاتى چند از كتاب كه به دوره قاجاريه اختصاص دارد، اكثر قريب به اتفاق مطالب، نه در قالب زمانى و مكانى خاص، بلكه «فرازمانى»و «فرامكانى» است. اين كتاب با دستورهاى اخلاقى خود، به قدرت سياسى و حكام سركش مهارى مى‏زند كه جاى هيچ توجيه و تفسير سوئى را در مورد ظلم براى قدرتمندان باز نمى گذارد. كتاب «معراج السعاده» در چهار باب تنظيم شده است: باب اول ، در بيان بعضى از مقدمات نافعه (3) باب دوم، در سبب بدى اخلاق و بيان قواى نفس (4) باب سوم، در محافظت اخلاق حسنه از انحراف و معالجه رذايل (5) باب چهارم ـ كه مفصلترين قسمت كتاب است ـ دراخلاق حسنه و ذميمه و فوايد ومفاسد آنها. (6)

هر چند در ابتدا به نظر نمى‏آيد كه اين كتاب از سياست و يا موردى كه به سلوك سياسى و يا انديشه سياسى مربوط شود، سخن گفته باشد، با دقت در ريز مطالب و ظرافتهايى كه مرحوم نراقى ذيل مباحث مختلف اخلاقى به خرج داده است، استنباطات و نتايج سياسى و اجتماعى قابل توجهى به دست مى‏آيد كه در اين تحقيق به آنها خواهيم پرداخت.

لزوم رعايت كرامت ذاتى انسان
شرافت انسانى، الهى بودن انسان و كرامت وى در فصول مختلف به دفعات اذعان شده ومى‏توان گفت كه روح كتاب را نيز همين مطلب مهم تشكيل مى‏دهد. بيان هرگونه انديشه سياسى، بى‏شك با نوعى انسان شناسى و نگرش به ذات انسانى شروع مى‏شود و آن گاه با بحث درباره جايگاه انسان در نظام خلقت و رابطه‏اش با خالق هستى و سپس با ساير انسانها ادامه مى‏يابد. با دقت در چند سطر از كتاب «معراج السعاده» در بخش مربوط به «اهانت و تحقير بندگان خدا» مى‏توان ابعاد مختلف عناوين گفته شده را متذكر شد و موضع نويسنده را دريافت:

«هر كه نسبت ميان خدا و بنده او را فى الجمله ادراك كند و رابطه خاصى را كه ميان خالق ومخلوق است، بفهمد، مى‏داند كه اهانت بنده، اهانت مولاى اواست و تحقير مخلوق، فى الحقيقه تحقير خالق او است و همين قدر در مذمت او كافى است پس، بر هر عاقلى واجب است كه دايم متذكر اين معنا بوده باشد و اخبار و آثارى را كه در مذمت اهانت بندگان خدا وارد شده، در نظر داشته باشد و آنچه را در خصوص مدح و تعظيم ايشان رسيده است، نصب العين خود نمايد و خود را ازاين فعل شنيع باز دارد تا موجب رسوايى او در دنيا و آخرت نگردد. و مخفى نماند كه ضد اين صفت كه اكرام و تعظيم و احترام بندگان خدا بوده باشد، از شرايف اعمال و فضايل افعال است.» (7)

محورى‏ترين تراز اخلاق و سلوك سياسى
علامه نراقى در قسمت مربوط به بيان لزوم اجتناب ازمصاحبت با آن، درباب چهارم، بحثى عميق درباب «عدالت» دارد و قبل از آنكه به ابعاد اجتماعى و سياسى آن توجه كند، به جايگاه و ريشه‏هاى آن در ارتباط با نفس و قواى انسانى مى‏پردازد و بدين ترتيب پايگاه و اصول و وجوبش را از ريشه، اين گونه محكم مى‏سازد:

«و پيش ازاين دانستى كه قوه انسانيه كه مدخليت در صفات و اخلاق دارند،چهار قوه عاقله وعامله و غضبيه وشهويه‏اند. و دانستى كه كمال قوه عامله، انقياد واطاعت او است از براى عاقله ازاستعمال سايردر اعمال حسنه، و عدالت عبارت از آن است ونقض آن از عدم انقياد است پس، هرگاه ساير قوا به مرتبه كمال باشند، عدالت منتفى خواهد بود و هرگاه ناقص باشند عدالت منتفى خواهد بود و تحقق و انتفاى عدالت، تابع كمال و نقص ساير قوا است و عدالت امرى است جامع جميع صفات كماليه پس، از براى كسب عدالت بخصوص كيفيتى خاص و از براى ازاله ضدش كه جور است، معالجه مخصوصى نيست...» (7)

نويسنده در بيان جايگاه عدالت و ريشه‏يابى آن در انسان و خواص و عوارضش، ضمن بحثى تحت عنوان «در بيان ملكه عدالت» مى‏نويسد: (بدان كه عدالت، افضل فضايل و اشرف كمالات است زيرا كه دانستى كه مستلزم جميع صفات كماليه است، بلكه عين آنها است، همچنانكه جور كه ضد آن است، مستلزم جميع رذايل، بلكه خود آنها است. و چگونه چنين نباشد و حال آنكه شناختى كه عدالت ملكه‏اى است حاصل در نفس انسان كه به سبب آن قادر مى‏شود بر تعديل جميع صفات وافعال و نگاهداشتن در وسط و رفع مخالفت و نزاع فى مابين قواى مخالفه انسانيه به نحوى كه اتحاد و مناسبت و يگانگى والفت ميان همه حاصل شود. پس، جميع اخلاق فاضله و صفات كامله، مترتب بر عدالت مى‏شود و به اين سبب «افلاطون» الهى گفته است كه چون براى انسان صفت عدالت حاصل شد، روشن و نورانى مى‏شود، به واسطه آن جميع اجزاى نفس او و هر جزوى از ديگرى كسب ضيا و تلألؤ مى‏كند و ديده‏هاى نفس گشوده مى‏شود و متوجه مى‏شود به جا آوردن آنچه را در خواسته‏اند بر نحو افضل پس سزاوار بساط قرب مبدأ كل جل شأنه مى‏شود و غايت تقرب در نزد ملك الملوك از براى او حاصل مى‏شود.» (9)

آنگاه بعد از ذكر تمهيداتى چند پيرامون عدل و عدالت، به اقسام آن اشاره مى‏كند و مى‏نويسد :

«بدان كه علماى اخلاق، عادل را سه قسم گفته‏اند: اول: عادل اكبر و آن شريعت الهيه است، كه از جانب حق سبحانه و تعالى صادر شده كه محافظت مساوات ميان بندگان را نمايد، دوم : عادل اوسط و آن سلطان عادل است كه تابع شريعت مصطفويه بوده باشد و آن خليفه ملت و جانشين شريعت است، سوم: عادل اصغر و آن طلا ونقره است كه محافظت مساوات درمعاملات را مى‏نمايد و در كتاب الهى اشاره مى‏فرمايد: «و انزلنا معهم الكتاب والميزان ليقوم الناس بالقسط و انزلنا الحديد فيه بأس شديد ومنافع للناس ما فرستاديم قرآن را كه مشتمل است بر احكام شريعت و ترازوى عدل را كه مردم به واسطه آنها بر حد وسط بايستند وازحد خود تجاوز نكنند و فرستاديم آهن را كه در آن است عذاب شديد و منفعت بسيار از براى مردمان».

پس، قرآن عبارت است از شريعت پروردگار. و ميزان اشاره به درهم و دينار است؛ و آهن، اشاره به شمشير سلطان عادل است كه مردم را به راه راست دارد و از جور و تعدى در جميع امور محافظت نمايد. و ضد عادل كه جابر است نيز بر سه وجه است: اول جابر اعظم و آن كسى است كه از حكم شريعت بيرون رود و از حكم صاحب شرع سرباز زند و متابعت شرع را ننمايد؛ و او را كافر دانند؛ دوم جابر اوسط وآن شخصى است كه ازاطاعت سلطان عادل واحكام او سرپيچد؛ و او را ياغى و طاغى خوانند؛ سوم جابر اصغر و آن كسى است كه به حكم درهم و دينار نايستد و مساوات آن را ملاحظه نكند؛ بلكه زيادتر از آنچه حق او است، بردارد و آنچه حق ديگران است، كمتر بدهد؛ و او را خائن گويند.» (10)

ملا احمد نراقى بعد از ذكر عدالت درامور مختلف و شئونات متعدد اجتماعى و فردى، به بحث درباب عدالت پادشاه مى‏نشيند؛ ولى قبل از آن، بحثى را در اينكه پادشاه حقيقى كيست و چه صفاتى دارد، مطرح مى‏كند ومى‏گويد: ( هر كه قوا و صفات خود را به اصلاح آورد و تعديل در شهر بند نفس خود نمود واز طرف افراط و تفريط دورى كرد ومتابعت هوى و هوس نفس خود را ننمود و بر جاده وسط ايستاد، چنين شخصى قابليت اصلاح ديگران را دارد و سزاوار سرورى مردمان است و خليفه خدا و سايه پروردگار است در روى زمين....» (11)

(معراج السعاده» بعد از برشمردن صفات عاليه و بايسته و شرايط لازم براى حاكم عادل و تفاوت قائل شدن بين حاكم عادل و حاكم جابر، با اين ملاك، به تبيين ثمرات و بركات اين عدالت مى‏پردازد:

«چون چنين شخصى در ميان مردم حاكم و فرمانروا شد و زمام امور ايشان در قبضه اقتدار او در آمد، جميع مفاسد به اصلاح مى‏آيد و همه بلاد روشن و نورانى مى‏شود وعالم آباد و معمور مى‏گردد و چشمه‏ها و نهرها پر آب مى‏گردد و زرع محصول فراوان و نسل بنى آدم زياد مى‏شود و بركات آسمان، زمين را فرو مى‏گيرد و بارانهاى نافعه نازل مى‏شود؛ وازاين جهت است كه اقسام عدالت و اشرف وافضل انواع سياست، عدالت پادشاه است، بلكه هر عدالتى نسبت به عدالت او است و هر خير و نيكى منوط به خيريت او. و اگر عدالت سلطان نباشد، احدى متمكن از اجراى احكام عدالت نخواهد بود. چگونه چنين نباشد و حال اينكه تهذيب و تحصيل معارف و كسب علوم و تهذيب اخلاق وتدبير امر منزل و خانه و تربيت عيال و اولاد موقوف است به فراغ بال و اطمينان خاطر و انتظام احوال؛ و با وجود ظلم پادشاه،احوال مردم مختل و اوضاع ايشان پريشان مى‏شود. از هر طرفى فتنه بر مى‏خيزد، از هر جانبى محنتى رو مى‏آورد، دلها مرده و خاطرها افسرده مى‏شود و از هر گونه عايقى سر بر مى‏آورد و در هر كنارى مانعى پيدامى‏شود، طالبين سعادت و كمال در بيابانها و صحراها حيران و سرگردان مى‏مانند وارباب علوم و دانش در زواياى خفا و گمنامى متوارى و منزوى مى‏شوند، نه ايشان را به سرمنزل كمال راهى و نه از براى شاهراه هدايت،راهنما و آگاهى.

آثار عرصات علم و عمل مندرس و كهنه مى‏شود و در و ديوار منازل دانش و بينش تيره و تار مى‏گردد. پس آنچه لابد است در تحصيل سعادت از جمعيت خاطر وانتظام معاش كه ضرورى زندگانى است ، هم نمى‏رسد. بالجمله، مناط كلى در تحصيل كمالات و وصول به مراتب سعادات وكسب معارف و علوم و نشراحكام، عدالت سلطان است والتفات او به اعلاى كلمه دين و سعى او در ترويج شريعت سيد المرسلين. و از اين جهت در اخبار وارد است كه پادشاه عادل شريك است در ثواب هر عبادتى كه از هر رعيتى از اوصادر شود و سلطان ظالم شريك است در گناه هر معصيتى كه از ايشان سر زند.» (12)

ريشه ‏يابى ظلم در نفس (عقوبت و عوارض اجتماعى و مهار آن)
مبحث ديگرى كه مرحوم نراقى مطرح كرده و به سياست و حكومت اشاره مستقيم و هشدار دهنده دارد، بحث «ظلم» و ريشه يابى و اقسام آن است؛ و سخن خود را در اين مورد از تعريف و ريشه يابى آن در نفس انسانى آغاز مى‏كند:

«ظلم در اصل لغت به معناى كار بى جا كردن است و تعدى نمودن از حد وسط. و ظلم به اين معنا، جامع همه رذايل و ارتكاب هر يك از قبايح شرعيه و عقليه است؛ و اين ظلم به معناى اعم است. واز براى ظلم معناى ديگر است كه عبارت است از ضرر واذيت رسانيدن به غير، از كشتن يا زدن يا دشنام و فحش دادن يا غيبت او كردن يا مال او را به غير حق تصرف كردن و گرفتن يا غير اين ها از كردار يا گفتارى كه باعث اذيت غير باشد؛ و اين ظلم به معناى اخص است كه در بيشتر آنچه در آيات واخبار متعارف مردم ذكر مى‏شود، اين معنا مراد است. و باعث اين ظلم اگر عداوت و كينه باشد، از نتايج قوه غضبيه خواهد بود و اگر موجب آن حرص و طمع در مال باشد، از جمله رذايل قوه شهويه محسوب خواهد شد.» (13)

نويسنده آن گاه قبيح بودن ظلم را طبق عقول بشرى مدنظر قرار مى‏دهد و آن را مطابق مذهب اسلام از اعظم محرمات بر مى‏شمرد؛ سپس با استناد به آيات و روايات متعدد،به ابعاد قضيه مى‏پردازد و به نقل از حضرت امام جعفر صادق(ع) روايت مى‏كند كه خداوند از طريق پيامبر قوم بنى اسرائيل، خطاب به پادشاه ظالم آنجا چنين مى‏فرمايد:

«من تو را وا نداشته‏ام از براى ريختن خون بيگناهان و گرفتن اموال مردمان، بلكه تورا صاحب اختيار كردم به جهت آنكه صداهاى مظلومان را از درگاه من باز دارى و ناله‏هاى ايشان را كوتاه كنى. من نخواهم گذشت از ظلمى كه بر احدى شود، اگر چه از جمله كفار باشد.

پادشاه، حكم شبانى دارد كه آفريدگار عالم او را بر رعيت گماشته واز او محافظت ايشان را خواسته و چنانچه اندكى در حفظ و حراست ايشان اهمال و مسامحه نمايد، زود دست او را از شبانى ايشان كوتاه فرمايد و محاسبه روز قيامت، حساب جزا را از او مى‏طلبد.» (14)

«معراج السعاده» آن گاه به اين نكته اشاره مى‏كند كه اثرات اخروى و دنيوى ظلم با گذشت زمان محو نمى‏شود و وبال اعمال ظالم است. به غير ازاين، اين گناه نسلهاى بعدى گردن وى را هم گرفته، آنان نيزمكافات پس مى‏دهند. كتاب در بيان فلسفه اين سنت الهى، چند وجه قائل مى‏شود؛ اول آن كه : «والد ماجد حقير در جامع السعاده (15) نقل فرموده است كه ظاهر آن است كه مؤاخذه اولاد به سبب ظلم پدران، مخصوص اولادى است كه به ظلم پدران خود راضى بوده‏اند يا اولادى كه از ظلم پدر به ايشان اثرى رسيده باشد، چون مالى به ايشان منتقل شده باشد» (16) حكمت ديگر آن كه: «بعضى علما در سر اين گفته كه دنيا دار مكافات و انتقام است و بايد هر ظلمى در دنيا بشود گو بعضى از آن به روز قيامت افتد و اين انتقام هم از براى ظالم فايده دارد، هم براى مظلوم؛ به جهت اين كه چون اين را شنيد، مطلع شد كه هر ظلمى را در دنيا مكافاتى است، بسا باشد از ظلم كردن باز ايستد و اما از براى مظلوم به جهت اين كه او از اطلاع بر اين شاد و مستبشر مى‏گردد و علاوه بر ثواب اخروى، فرح در دنيا نيز از براى او حاصل مى‏شود.

لب خشك مظلوم را گو بخند

كه دندان ظالم بخواهند كند

پس آنچه ازظلم به اولاد اولاد اولاد ظالم مى‏رسد اگرچه ظاهرا بر او ظلم است و ليكن در معنا نعمتى است از خدا بر او كه فايده از براى ديگران نيزدارد» (17) «معراج السعاده» تمامى ابعاد و اثرات ظلم را بررسى كرده و همه منفذهايى را كه حكام و ظلمه براى توجيه ظلم خود به كار برده‏اند، بسته است و تا آن جا پيش مى‏رود كه آه مظلومى را در خرابى جلال و جبروت دستگاه حكومتى مؤثر مى‏داند ومى‏نويسد:

«آرى بسا باشد كه ستمكار ظالم، بيدادى بر بيچاره كند كه در چاره جويى‏اش از هر جا بسته و دست اميدش از همه جا گسسته مى‏شود؛ ناچار شكوه و داد خواهى به درگاه پادشاهى برد كه ساحت رحمتش گريزگاه بى پناهان و غم خوارى مرحمتش فرياد رس داد خواهان است، مير ديوان عدلش گداى بى سروپايى خسرو تاجدارى را دست اقتدار در زير تيغ انتقام مى‏نشاند و سرهنگ سياستش براى خاطر پريشانى، سلطان والاشأن را در پالهنگ عجز در گردن افكند و به پاى دار مكافات مى‏دراند. مظلومى از ضرب چوب ظالمى برخود پيچد كه شحنه غضبش با وى درنپيچد و ستم كيشى اشكى از ديده درويشى فرو نريزد كه سيلاب عقوبتش بنيان دولت وى ازهم بريزد:

نخفته مظلوم ز آهش بترس

زدود دل صبحگاهش بترس

نترسى كه پاك اندرونى شبى

برآرد ز سوز جگر ياربى

چراغى كه بيوه زنى برفروخت

بسى ديده باشى كه شهرى بسوخت

پريشانى خاطر داد خواه

براندازد از مملكت پادشاه

ستاننده داد آن كس خداست

كه نتواند از پادشه داد خواست» (18)

نوك پيكان حمله «معراج السعاده» نه فقط سلطان و رأس حكومت ظلم را نشانه مى‏رود، بلكه به اجزا و اتباع ظلم نيز برمى‏خورد:

«بدان كه ظلم و ستم مذموم و فاعل آن در دنيا و آخرت معذب وملوم است و هم چنين هر كه اعانت كند ظالمى را در ظلمى كه مى‏كند به فعل و عمل او باشد يا سعى در خدمات و بر آمدن حاجات او كند، او نيز در گناه مثل ظالم است.» (19)

نويسنده اين هشدار را با ظريفترين نكات مى‏آميزد و با ذكر دو حديث نبوى، به بحث خود چنين ادامه مى‏دهد:

«هر كه همراه ظالمى برود از براى اعانت و يارى او و داند كه او ظالم است، آن كس، ازاسلام بيرون رفته و داخل كفر شده. و نيز از آن جناب مروى است كه چون روز قيامت شود، منادى ندا كند كه كجايند ظالمان و كسانى كه شبيه و مانند ظالمانند، حتى آن كسى كه قلمى ازبراى ايشان تراشيده يا دواتى به جهت ايشان ليقه كرده؛ پس همگى را در تابوتى از آهن جمع سازند و در آتش جهنم اندازند. ومراد به شبيه ظالمان، كسانى هستند كه به ظلم ايشان راضى باشند .» (20)

تراز درمشروعيت حكومتها
«معراج السعاده» با ميزانهاى محكم و دقيقى كه در زمينه عدالت و ظلم به دست مى‏دهد، به طور تلويحى تفكر باطل «سايه خدا» بودن هر سلطان درمسند قدرتى را نفى مى‏كند و صرف قدرتمند بودن را دليل حقانيت و مشروعيت نمى‏داند. به نظر مى‏رسد مرحوم نراقى در اين قسمت با دو تفكر كه به عنوان دو پيش در آمد فكرى براى توجيه ظلم در آمده است، به مقابله بر مى‏خيزد : اول: نفى انديشه مشيت الهى در توجيه تحقق حكومت و حقانيت يك ظالم؛ دوم : تنزل ندادن انديشه ارزشى شيعه در قداست «گوهره عدالت» براى مشروعيت بخشيدن قدرت. نيك پيدا است كه فقها و متفكران سنى مذهب در مسئله خلافت و سپس در مسئله سلطنت، معيارهاى خود را بسيار تنزل دادند تا جايى كه عدالت تقريبا به فراموشى سپرده شد و در مقابل، بحث «امنيت»، «نظم» و «مصلحت» توجيهى براى مشروعيت اعمال حكام شد (21) با دقت در فحواى كلام مرحوم نراقى، صدق گفتار ما بيشتر آشكار مى‏شود؛ چنانكه در فصل مربوط به بيان عدالت، حاكمى را از طرف خداوند و مشيت الهى محق و منتخب مى‏داند كه به زيور عدالت مخلع شده باشد:

«پس سلاطين عدالت شعار و خواقين معدلت آثار، از جانب حضرت مالك الملك براى رفع ستم و پاسبانى عرض و مال اهل عالم معين گشته، از كافه خلايق ممتاز و از اين جهت به شرف خطاب ظل اللهى سرافراز گرديده‏اند تا امر معاش و معاد زمره عباد در انتظام و سلسله حياتشان را قوام بوده باشد.» (22)

اصولا در انديشه مرحوم نراقى، شيرينى و حلاوت سلطنت، نه در نفس حكومت و قدرت كه در عدالت است:

«اگر كسى ديده بصيرت بگشايد و به نظر حقيقت بنگرد، مى‏داند و مى‏بيند كه لذت سلطنت و حكمرانى و شيرينى شهريارى و فرماندهى، در عدل و دادخواهى و كرم و فرياد رسى است.» (23)

فلسفه عدل (اثرات فردى،اجتماعى، سياسى و تاريخى)
بحث گسترده و عميق «معراج السعاده» در زمينه عدل تا بدان جا است كه به فوايد دنيويه آن مى‏رسد ومرحوم نراقى همچون طبيبى به برشمردن فوايد و محاسن داروى خود مى‏پردازد و سعى در بازگو كردن آثار اين مهم براى بشريت دارد و فلسفه‏ها و حكمتهاى سياسى و اجتماعى را كه بر آن مترتب است، بازگو مى‏كند.

اولين فايده دنيوى صفت عدل براى حاكم و سلطان، ايجاد اعتماد همراه و محبت بين او و مردم است:

«و اما فوايد دنيويه عدالت از آن بيشتر كه به دستيارى خامه شرح آن توان داد و در دفتر و نامه، بيان آن را توان نمود و چند فايده آن قلم زد، دو زبان مى‏گردد: اول آنكه به عقل ونقل وتجربه وعيان ظاهر و روشن است كه اين شيوه پسنديده، مايه تحصيل دوستى نزديك و دور و باعث رسوخ محبت پادشاه و فرمانفرما در دل هاى سپاهى و رعيت است:

شهر و سپه را چو شوى نيكخواه

نيك تو خواهد همه شهر و سپاه » (24)

فايده دنيوى و ظاهرى ديگر عدل براى حكام ، شهرت ايشان در زمان حيات ومماتشان است:

«دوم به اين صفت خجسته، نام نيك پادشاه در اطراف و اكناف عالم مشهور و تا صفحه قيامت به بلندنامى مذكور مى‏گردد و هر لحظه دعاى خيرى عايد روح بزرگوارش مى‏شود. نميبينى كه زياده از هزار سال است كه «انوشيروان عادل» در بستر خاك خفته و زبان اهل عالم به نام ناميش مزين و طناب عمر چندين هزار سلطان به تيغ اجل گسسته، هنوز آوازه زنجير عدلش در گنبد گردون پيچيده است؟» (25)

فايده بعدى كه مرحوم ملا احمدنراقى براى عدل روى آن دست مى‏گذارد، بيان نوعى فلسفه تاريخ در خلود و دوام ملك و حكومت است:

«سوم آنكه شيوه عدالت و دادخواهى ، باعث دوام و خلود سلطنت مى‏گردد؛ چه، دولتسراى پادشاهان را پاسبانى از اين هوشيارتر و كاخ رفيع البنيان سلاطين را نگاهبانى از اين بيدارتر نيست .»

عدل باشد پاسبان نامها

نى به شب چوبك زنان بر بامها

جناب مستطاب اميرالمؤمنين عليه السلام مى‏فرمايد: «از ملوك و فرمانده‏ان هر كس كه به عدل و داد عمل كند، خداى تعالى دولت او را در حصار امن خود نگاه دارد و هر كه جور و ستم نمايد، بزودى او را هلاك گرداند». و نيز از كلمات آن حضرت است: «حسن السياسة يستديم الرياسة نگاهدارى رعيت بر وجه نيكوكردن ، باعث دوام رياست و بقاى آن مى‏گردد.» (26)

بيان اين فلسفه تاريخ در خلود و دوام حكومتها بر اثر عدل، از زاويه ديگر يعنى رضايت و جلب قلوب مردم، در «معراج السعاده» مورد تأكيد قرار مى‏گيرد:

«عدالت و رعيت پرورى، باعث تحصيل دعاى دوام دولت و خلود سلطنت مى‏گردد و همه رعايا و كافه برايا را شب و روز به دعاى او اشتغال مى‏دارند و به اين جهت از عمر و دولت برخوردار مى‏گردد.» (27)

ثمره چهارم از عدالت حاكم، آبادى وآبادانى كشور و ملك است:

«چهارم آن كه شيمه كريمه دادگرى خجسته رعيت پرورى، سبب خوشى روزگار و باعث آبادى هر كشور و ديار است. حتى اينكه حسن نيت پادشاه را نيز در اين معنا ، تأثيرى عظيم و دخلى تمام است چنان كه كلام صدق نظام اميرالمؤمنين عليه السلام بدان تصريح فرموده است كه: «اذا تغيرت نية السلطان فسد الزمان؛ چون نيت پادشاه ازنيكى منحرف شود، احوال زمانه فاسد و اوضاع روزگار تباه مى‏گردد.» (28)

حكمت بعدى كه در فوايد عدل و عدالت، مرحوم نراقى بدان توجه داشته، نمونه و اسوه شدن كشورى است كه در آن عدالت بر قرار شده است و اين خود نشر و بسط نيكى و فضايل در سطح عمومى است:

«پنجم آن كه پادشاه كشورى كه به عدالت مشهور گردد، بسا باشد كه پادشاهان ساير اقاليم را عرق حميت به حركت آمده ايشان نيز طريقه دادگسترى و رعيت پرورى را پيشنهاد خاطر خود ساخته و او نيز در ثواب همه اينها شريك خواهد بود؛ و باشد كه سپاهى و رعاياى ساير ممالك به واسطه عدالت اين پادشاه، بلاد خود را به كاركنان او سپارند و به واسطه عدالت، مملكت وسيع گردد.» (29)

حكمت بعدى كه در عوارض و مناقب عدل در كتاب «معراج السعاده» مورد التفات قرار گرفته ، آسودگى و احساس رضايت مردم است؛ واين دل دادگى مردمان، رشته الفت بين مردم و دولت را مستحكم مى‏كند:

«چون پادشاه، طريقه عدالت را پيشنهاد خود گردانيد، همه اصناف عالم به فراغ بال به مكاسب و مقاصد خود اشتغال نمايند و بازار علم و عمل را رونقى تازه و گلستان شريعت را طراوتى بى اندازه حاصل گردد و به اين جهت صاحب شريعت حفظ و حراست او را نمايد؛ همچنانكه مشاهده مى‏شود كه هر فرمانروايى كه سعى در حفظ ناموس شريعت نمايد و آثار دين و ملت را رواج دهد، دولت (30) او دوام نمايد، بلكه روزگار دولت در دودمان او بماند و اولاد و اعقاب او ميوه درخت عدالت او را بچينند.» (31)

                                              موسى نجفى   عضو هيئت علمى علوم سياسى دانشگاه تهران

پى‏نوشتها:

2) مرحوم ملااحمد نراقى، فرزند عالم شهير شيعه مرحوم ملامحمد مهدى نراقى است. وى در دوران پرآشوب و سخت، به خوبى از عهده وظايف و امور دينى واجتماعى بر آمده و با آن كه يكى از معتبرترين و دقيقترين كتب اخلاقى را نگاشته و اين موضوع، از روح معنوى و جنبه‏هاى رياضتى و مراقبه نفسانى در وى خبر مى‏دهد، از مسئوليتهاى اجتماعى و سياسى شانه خالى نكرده و نام ايشان در جنگهاى اول و دوم ايران و روس، در رأس علماى جهادگر ثبت شده است . «ناسخ التواريخ» در طرح مبارزات علماى فعال در قضيه جنگ اول ايران و روس، از وى با تعبير «فحل فضلاى ايران» ياد مى‏كند. «ناسخ التواريخ» همچنين ذيل وقايع سنه 1241ق. در مورد رخدادهاى قبل از صدور فتاواى جهاديه علما عليه روسها و آماده كردن لشكر و ترغيب و تحريض مردم به جنگ با روسها، از حضور علامه نراقى در اردوگاه چمن سلطانيه سخن به ميان مى‏آورد و مى‏نويسد: «روز شنبه هيجدهم ذيقعده، جناب حاجى ملااحمد نراقى كاشانى كه از تمامت علماى اثنى عشريه فضيلتش بر زيادت بود، از راه برسيد ».

از مرحوم نراقى، كتب و آثار ارزشمند علمى و فقهى به يادگار مانده است. كتاب «وفيات العلماء» در اين باره مى‏نويسد: او تأليفات بسيارى از خود به يادگار گذاشته است كه مشهورترين آنها عبارتند از: .1 كتاب معراج السعاده؛ .2 كتاب خزائن، گرد آمده از هر چيز نفيس از لطايف و الفرايد و قصص و مطايبات؛ .3 كتاب طاقديس؛ .4 كتاب مفتاح الاحكام؛ .5 كتاب مناهج الوصول الى علم الاصول؛ .6 كتاب سيف الامه، كه رد نوشته بر شخص نصرانى كه ايرادات و شبهات بر دين اسلام وارد كرده بود.

كتب تراجم در مورد علامه نراقى خبر از آن مى‏دهند كه وى در نجوم و رياضيات هم تبحر داشته است. از نكات برجسته ديگر در باب نظريه‏هاى علمى مرحوم نراقى، طرح مسئله ولايت فقيه است كه همواره در طول دو قرن اخير، كانون بحث علما و مجتهدان بوده است. در اين مورد، ارجاع به مآخذ زير مفيد است:

ـ حدود ولايت حاكم اسلامى، ملااحمد نراقى، تهران، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى، 1365،چاپ اول.

ـ شئون فقيه، ملااحمد نراقى، مترجم سيد جمال موسوى، تهران، بنياد بعثت، 1367 چاپ اول .

ـ شيخ انصارى ومسئله ولايت فقيه، محمد حسن فاضل گلپايگانى، قم، كنگره شيخ انصارى، 1373، چاپ اول. قسمت «احمد نراقى و ولايت فقيه»، ص 33 تا .38

ـ ولايت فقيه از ديدگاه فقها و مراجع، على عطايى، قم، چاپخانه نمونه، چاپ اول.

در هر حال، زندگى و حيات طيبه اين عالم ربانى واستاد مجسم فضيلت و اخلاق، در ربيع الاول 1244ه.ق. به پايان رسيد. فوت وى را به جهت مرض وبا و طاعون نوشته‏اند. جنازه او در صحن مطهر مولاى متقيان امام على بن ابيطالب ـعليه السلام ـ به خاك سپرده شده است. با نقلى از «روضات الجنات» در مورد مقام علامه نراقى، شرح حال مختصر ايشان را به اتمام مى‏رسانيم و طالبان را براى مطالعه بيشتر ، به كتب تراجم و احوالات علما ارجاع مى‏دهيم. روضات مى‏نويسد: ان بحرا مواجا ويما عجاجا و استادا ماهرا و عمادا.

3) اين باب ، فصولى دارد در شناخت نفس انسانى و بحث از حقيقت آن.

4) در اين باب ، در مورد مصدر همه نيكى‏ها و بديها به چهار قوه در انسان به بحث مى‏نشيند .

5) در اين باب، به بحث از تربيت و كسب اخلاق حسنه مى‏پردازد و سپس در بيان قاعده معالجه كليه اخلاق رذيله سخن مى‏گويد.

6) اين باب، در چند مقام، به بحثهاى مفصل مى‏نشيند: در بيان آنچه متعلق به قوه عامله است؛ در معالجه اخلاق ذميمه كه متعلق به قوه عاقله است؛ در معالجه رذايل متعلق به قوه غضبيه؛ در معالجه اخلاق ذميمه كه متعلق به قوه شهويه است؛ در معالجه اخلاق ذميمه كه متعلق به سه يا دو قوه مذكور است.

7) ملااحمد نراقى، معراج السعاده، چاپ 2، تهران، انتشارات رشيدى، 11361، ص . 361

8) همان ، ص .47

9) همان ، ص .48

10) همان ، ص 50 ـ .51

11) همان، ص .55 اين گونه ملاك دادن و شرايط سلطان عادل را طرح كردن، خواه ناخواه ذهن و وجدان عمومى مردم را به يك ديد تطبيقى نسبت به حاكم و سلطان زمانشان سوق مى‏داده و آنان را از ميزان و شدت ظلمى كه بر آنها مسلط بوده، آگاه مى‏كرده است. به نظر مى رسد «معراج السعاده» و كتابهاى مانند آن، وجدان بيدار و ترازوى سنجش براى زمانى بوده‏اند كه سايه سياه استبداد و ظلم بر مردم مستولى بوده است.

12) معراج السعاده، ص .56

13) همان، ص .363

14) همان، ص .364

15) منظور علامه ملامحمد مهدى نراقى پدر مرحوم ملااحمد نراقى است، كه ايشان هم كتابى اخلاقى به نام «جامع السعاده» تأليف كرده است. وفات مرحوم ملامحمد مهدى نراقى را به سال 1209ه.ق. در نجف اشرف نوشته‏اند. براى اطلاع از آثار و نظريه‏هاى وى، رجوع كنيد به:

ـ ملااحمد نراقى، جامع السعاده يا علم اخلاق اسلامى، ج 1، ترجمه سيد جلال الدين مجتبوى، چاپ اول، تهران، حكمت، 1405ه.ق.

ـ ملااحمد نراقى، علم اخلاق اسلامى،ج‏2، ترجمه سيد جلال الدين مجتبوى، چاپ دوم، تهران، حكمت ، .1365

ـ ملامحمدمهدى نراقى، انيس الموحدين، ترجمه قاضى طباطبائى، تهران، الزهراء.

ـملامحمد مهدى نراقى، مشكلات علوم، تهران، بى‏نا، بى‏تا.

ـ حسن حسن زاده آملى، مجموعه مقالات، قم، دفترتبليغات اسلامى، 1364 ، ص 185 تا .203

ـ سيد محمد باقر خوانسارى، روضات الجنات، ج‏1، مترجم: محمدباقر ساعدى خراسانى، تهران، اسلاميه، 1356، ص 34 ـ .44

ـ ملامحمد مهدى نراقى، عبدالرحيم اباذرى، تهران، سازمان تبليغات اسلامى،1372، چاپ اول، كتابخانه مرحوم نراقى، ص 103 تا .104

ـ عبدالله نعمه، فلاسفه شيعه، مترجم: سيد جعفر غضبان، تبريز، كتابفروشى ايران، 1374، ص 56 ـ .57

ـ مصطفى صدرى، شرح حال رجال و مشاهير نامى ايران، تهران، شقايق، 1367، ص 407 ـ .414

ـ محمد تقى صرفى، داستانهايى از زندگى علما، قم،برگزيده، 1372ه. ق.، ص 77 ـ .82

مرحوم ملامحمد مهدى نراقى از نظر فرزندش ملااحمد نراقى اينگونه توصيف مى‏شود:

«والدى واستادى و من اليه فى جميع العلوم العقليه والنقليه استنادى كشاف قواعد الاسلام و حلال معاقد الاحكام ترجمان الحكماء والمتألهين و لسان الفقهاء والمتكلمين الامام الهمام والبحر القمقام واليم الزاخر والسحاب الماطر مولى محمد مهدى بن ابى ذر نراقى».

16) معراج السعاده، ص . 366 براى اطلاع، از نظر جامع السعاده در مورد مبحث ظلم و عدل، رجوع كنيد به:

ملامحمد مهدى نراقى، علم اخلاق اسلامى، ج‏2، ترجمه سيد جلال الدين مجتبوى، چاپ دوم، تهران، حكمت ، 1366 ، ص 291 ـ .298

17) معراج السعاده، ص .366

18) همان، ص‏ .368

19) همان، ص .369

20) همان، ص .370

21) در اين زمينه مى‏توان انديشه سياسى سنى مذهبان را از سير نزولى كه از «ماوردى» به بعد داشته است، مدنظر قرار داد. اين محور، چرخش مشروعيت ازعدالت به طرف امنيت را در غزالى و سپس اين جمله و حتى خواجه نظام الملك به خوبى نشان مى‏دهد، كه در «ابن جماعه»، اين انحطاط و پايين آمدن معيارها به اوج خود مى‏رسد.

22) معراج السعاده ، ص‏ .371

23) همان، ص .372

24) همان، ص .373

25) همان، ص .373

26) همان، ص .373

27) همان، ص .374

28) همان، ص .374

29) معراج السعاده، ص .374 اين بخش آخر در كلام مرحوم نراقى، جاى اندكى دقت وتأمل دارد؛ و آن اين است كه بسط عدل و عدالت، از مرزهاى رسمى و جغرافيايى فراتر رفته، نوعى صدور انديشه را در پى خواهد داشت. اشاره مرحوم نراقى به متمايل شدن قلوب سپاهيان و رعايا به كشورى كه در آن عدالت است، به دو مطلب باز مى‏گردد: يكى اين كه نوعى تأكيد بر اصالت دادن به قلوب و حال مردم است كه تشنه عدل و عدالت هستند؛ دوم اينكه خطاب ايشان به سپاهيان، در حقيقت نوعى شورش پنهان و تأكيدى است بر اطاعت نكردن از حكام ظالم و مشروعيت نبخشيدن حكومتهايى كه آنان به خاطرش از جان خود بايد بگذرند.

30) از نكات قابل توجه در اين قسمت اين است كه مرحوم نراقى سه مفهوم دين و ملت و دولت را مستقل از هم آورده است؛ و اين از لحاظ مباحث انديشه سياسى و سير تطور هر يك از اين سه واژه و حوزه و دامنه حدود هر يك،مى‏تواند براى محققانى كه در اين مباحث و موضوعات كار مى‏كنند، مهم باشد. بى‏شك تحقيق در ارتباط و تأثير، يگانگى و ضديت و اتحاد و افتراق دين، دولت و ملت، پايه بسيارى ازاستنتاجها و استدلالها در انديشه سياسى خواهد بود و تبيين اين مهم به دست نمى‏آيد، مگر با مراجعه به متونى كه اين الفاظ و معانى را در ارتباط با يكديگر به كار برده‏اند. «معراج السعاده» مى‏تواند و شأنيت اين را دارد كه يكى از اين حلقه‏هاى مهم در تبيين اين موضوع باشد.

31) معراج السعاده، ص‏ .375فنا۳۱۳


 
نويسنده:فنا |  یکشنبه شانزدهم دی 1386
موضوع: | لينک ثابت |

    زندگى‏نامه ملا احمد نراقى

ايران اسلامى با تاريخ درخشان مهد پرورش علماء، و دانشمندان بزرگ مسلمانى بوده است كه به داشتن اين ستارگان علم و فضيلت مباهات دارد.

يكى از اين بزرگان علامه مولى احمد بن محمد مهدى نراقى، معروف به فاضل نراقى (م 1245 ق) است. وى در چهاردهم جمادى الثانى، در عهد سلطنت كريم خان زند در سال 1185 ق در خاندان علم و فضيلت در نراق ديده به جهان گشود.

وى دوران نوجوانى و جوانى را در شهر كاشان و در محضر پدر بزرگوارش محقق نراقى (م 1209 ق) حدود سالهاى 1190 تا 1205 در پانزده سال اواخر عمر پدر بزرگوارش ـ به تحصل دوره‏هاى مقدمات، سطح و خارج گذراند و عمده تحصيل وى در اين ايام مى‏باشد. وى درباره پدرش غالبا عبارت (من اليه فى جميع العلوم استنادى) را بكار برده است.

از همان ابتدا وى با استعداد قوى و همت عالى و ذهن توانايى كه داشت بسرعت مدارج علمى را طى نموده و خود شروع به تدريس معالم و مطول نمود.

وى در حاليكه در سال 1205 به درجه اجتهاد نائل شده بود همراه پدر بزرگوارش به عتبات عاليات مشرف و مراتب عالى تحصيلات حوزوى را در آنجا مى‏گذراند.

در آنجا از محضر بزرگانى همچون سيد محمد مهدى بحرالعلوم (م 1212ق) سيد على طباطبائى، صاحب الرياض (م 1231ق)، سيد مهدى شهرستانى (م 1216ق)، شيخ محمد جعفر نجفى (م 1228 ق)، استفاده‏هاى وافرى برده و به تدريس، تحقيق و تأليف مى‏پردازد (1) هنوز بيش از چهار سال از اقامت وى در نجف اشرف نمى‏گذشت كه به خاطر وفات پدر بزرگوارش در سال 1209 ق بناچار به كاشان باز مى‏گردد و به جاى پدرش مسؤليت اداره حوزه علميه، تدريس و خدمت به مردم آن سامان را به عهده مى‏گيرد.

حوادث سياسى و اجتماعى زمان وى
دو جنگ بزرگ بين روسيه و ايران در سالهاى 1222 و 1241 ق كه منجر به دو عهدنامه گلستان و تركمان‏چاى شد از حوادث زندگانى وى مى‏باشد.

از ديگر حوادث زندگى وى قتل محمد خان قاجار در سال 1212ق است فتحعلى شاه كه پس از او به حكومت رسيد با توجه به ايمان دينى مردم و از باب مصلحت و براى مشروعيت دادن به حكومتش به دنبال جلب نظر علما بود وى در هنگام جلوس بر تخت سلطنت از شيخ جعفر نجفى معروف به كاشف الغطاء كه از بزرگان فقها در زمان او بود اجازه گرفت و سپس از مولى احمد كه بزرگترين شخصيت علمى و مرجع شيعيان ايران بود درخواست نمود كه رساله عمليه‏اى را تأليف نمايد تا به دستورات آن عمل شود مولى احمد به دليل تمايل شاه رساله وسيلة النجاة را در دو مجلد نوشته به او هديه نمود.

پس از فرار نيروهاى ايرانى در جنگ سال 1219 و 1228 و به اشغال در آمدن بعضى از مناطق ايران به وسيله نيروهاى روسى و ظلم و اجحاف آنان به مردم علماى بزرگى همچون سيد محمد مجاهد (م 1242 ق) و مولى احمد سيد نصر الله استرآبادى، سيد محمد تقى قزوينى (م 1270 ق) به دربار شاه رفته و از شاه خواستند كه آنها را بيرون كند فتوى به جهاد دادند و گفتند هر كس از جهاد رو برگرداند گناه كرده و از شيطان تبعيت كرده است. (2)

در نتيجه تلاش علما، شاه به جمع آورى نيرو و جنگ با آنان پرداخت اگر چه در ابتدا ايرانيان پيروز شدند و آنان را بيرون كردند اما به دليل كمبود تجهيزات جنگى نيروهاى ايران شكست خوردند و در نتيجه معاهده تركمان‏چاى به ايران تحميل شد.

اگر چه در اين جنگ ايرانيان موفق نشدند اما تلاش در مقاومت آنان با عده و تجهيزات كم در طول تاريخ به عنوان سند افتخار از مقاومت اين مردم و تلاش علماى آگاه در برابر تهاجم بيگانه باقى ماند.

فرزندان
در مقدمه معراج السعادة چاپ امير كبير، فرزندان مولى احمد را دو پسر ذكر نموده‏اند به نامهاى حاج ملا محمد معروف به حجت الاسلام و ملقب به خاتم المجتهدين كه داماد ميرزاى قمى صاحب قوانين بوده است.

و پسر ديگر وى نصيرالدين نام داشته كه فردى فاضل و دانشمند و اديب بوده و داراى تأليفات زيادى است. اما در كتاب مشاهير كاشان و تاريخ اجتماعى كاشان، تعداد فرزندان ملا احمد 8 نفر ذكر شده كه همگى پسر و از فضلا بوده‏اند و نامهاى آنان را حاج ملا احمد، ميرزا محمد نصير، ملا محمد تقى، ميرزا ابراهيم، حاج ملا محمد جواد، ملاهاشم، ملا محمد على، ميرزا نصرالله و مهمترين آنها را حاج ملا محمد و حاج ملا محمد جواد ذكر نموده‏است.

اما آنچه در كتب تراجم دانشمندان و فقهاى شيعه ذكر شده 4 پسر فاضل و دانشمند وى بدين شرح است: ملا محمد (1215ـ 1297 ق) معروف به عبدالصاحب، محمد نصير (1219ـ 1273ق) ابوتراب (1221ـ 1262)، محمد جواد (1222ـ 1278ق) كه تفصيل آثار و تأليفات آنان خواهد آمد.

اساتيد
اگر چه در مقدمه كتاب عوائد الايام اساتيد مولى احمد را فقط پدرش و آية الله بحرالعلوم بيان شده است و آمده كه انه لم يتلمذ عند احد غير والده و بحر العلوم، بل كان صديقا لهم و يروى عنهم بالاجازة و قدلقى البعض منهم خلال استفاره الى العتبات: فقط از پدرش و بحر العلوم درس گرفته است و با ديگران دوست بوده و مشايخ اجازه وى بوده‏اند و بعضى ديگر را در بين سفرهايش به عتباب عاليات ملاقات نموده است. ولى با توجه به عبارت روضات الجنات ج 7/202 كه در ضمن نقل اجازه‏اش به بعضى از فقهاى بزرگ معاصرش آمده است ثم اخذ، حضرة المجيز فى تفصيل سائر مشايخ شخصه العزيز و بداء منهم بالسيد العلامه الطباطائى النجفى، ثم بالسيد الفهامة العلائى الكربلائى، ...

و با توجه به الذريعه ج 1/145 در مورد اجازه وى به آقا محمد على بن محمد باقر هزار جريبى (م 1245ق) آمده است قد ذكر المجيز فيها من مشايخه خمسة، والده و آية الله بحر العلوم و ميرزا مهدى الشهرستانى، صاحب الرياض و الشيخ الاكبر

و يا در پايان اجازه‏اش به برادرش محمد مهدى بن محمد مهدى كه از اساتيدش تعبير به مشايخى العظام و اساتيدى الكرام الذين هم آبائى الروحانيون دارد كه نشان از تعداد بيش از دو نفر دارد، بنابراين بنظر مى‏رسد كه اساتيد وى بيش از دو نفر بوده‏اند اما از پدرش و آية الله بحر العلوم بيش از ديگران استفاده نموده است.

شاگردانش
اگر چه شاگردان ملا احمد زياد بوده‏اند و آنچنانكه در مقدمه كتاب خزائن وى، استاد على‏اكبر غفارى نقل نموده كه بيش از 20 اجازه از وى موجود است كه در نزد فاضل معاصر حسن نراقى موجود است (3) اما نام بعضى از آنان كه در دسترس مى‏باشند عبارتند از:

1ـ شيخ مرتضى انصارى (م 1281 ق) وى بين سالهاى 1241 تا 1244 در اواخر عمر شريف مولى احمد از محضر وى استفاده نموده است.

2ـ برادر فاضل و دانشمندش محمد مهدى بن محمد مهدى نراقى (م 1286ق) معروف به آقا بزرگ

3ـ سيد شفيع چابلقى (م 1280 ق)

4ـ محمد حسن جاسبى

5ـ فرزندش محمد بن احمد (م 1297 ق) ملقب به عبد الصاحب و معروف به حجة الاسلام، داماد محقق قمى

6ـ برادرش ميرزا ابوالقاسم كاشانى (م 1256ق)

وى در سلسله مشايخ بسيارى از متأخرين از طريق شاگردانش بخصوص شيخ مرتضى انصارى مى‏باشد كه مى‏توان از محدث نورى صاحب مستدرك الوسائل امام خمينى قده و مرحوم آية الله عظمى نجفى مرعشى نام برد.

جايگاه علمى
مولى احمد نراقى در بين علماى قرون اخير از جايگاه خاصى برخوردار است وى در علوم مختلف اصول فقه، فقه، حديث، رجال، دراية، رياضيات، نجوم، حكمت، كلام، اخلاق، ادبيات و شعر سرآمد علماى زمان خود بوده است.

هوش سرشار، سهولت فراگيرى علوم متعدد، عمق تحقيق و وسعت تتبع و عنايات خاص الهى، او را در طول تاريخ دانشمندان شيعه به عنوان فقيهى كم نظير مطرح ساخته است.

وى از همان دوران جوانى مسئوليت مرجعيت و رياست و زعامت دين و دنياى مردم كاشان و قسمتهاى وسيعى از ايران را برعهده داشت و كلمات معاصرين و علماى پس از وى شاهد بر اين مطلب مى‏باشد .

ابتكارات و ابداعات
اگرچه در زمان وى فقهاى بزرگ و مشهورى وجود داشته‏اند اما شخصيت اجتماعى وى دركنار ابعاد ديگر، او را از ديگران ممتاز نموده است.

اشتغال به امور اجتماعى و سياسى و سعى وى در طرح مباحث جديد فقهى به گونه‏اى كه با مسائل مستحدثه هماهنگ باشد او را به فقيهى زمان شناس، مبتكر و مجدد كه حقايق زمان خود را بخوبى درك مى‏كرد تبديل كرده بود نمونه‏هايى از درك عميق از حقايق و تحقيق فراگير وى را در كتاب عوائد الايام مى‏توان ديد طرح مبحث ولايت فقيه از نمونه‏هاى بارز اين ابتكارات مى‏باشد وى بر خلاف اكثر فقهاى قبل از خود به اين بحث به صورت يك مسئله فرعى جزئى نگاه مى‏كردند و آن را در امور حسبيه و صرف موارد زكاة و خمس منحصر مى‏ديدند، بين حكومت اسلامى و مبحث ولايت فقيه جمع نموده و آن را به صورت مفصل و منسجم مطرح نموده است.

تأليفات: از مولى احمد تأليفات متعددى در علوم مختلف بجاى مانده است كه عبارتنداز:

فهرست كتابهاى فقهى
1ـ الاطعمة و الاشربة

2ـ اسرار الحج

3ـ الرسالة العملية

4ـ الرسائل و المسائل

5ـ حاشيه الروضة البهية

6ـ رسالة الرضاع

7ـ رسالة فى منجزات المريض

8ـ عوائد الايام من مهمات الاحكام

9ـ القضاء و الشهادات

10ـ مستند الشيعه فى احكام الشريعة

11ـ مناسك حج

12ـ وسيلة النجاة

13ـ هداية الشيعه

14ـ تذكرة الاحباب

فهرست كتابهاى اصول فقه
1ـ اجتماع امر و نهى

2ـ اساس الاحكام فى تنقيح عمدة المسائل الاصول بالاحكام

3ـ تنقيح الفصول فى شرح التجريد

4ـ حجية المظنة

5ـ عين الاصول

6ـ عين اليقين

7ـ مفتاح الاحكام فى اصول الفقه يا مفتاح الاصول

8ـ مناهج الاحكام فى اصول الفقه يا مناهج الاصول الى على الاصول

فهرست كتابهاى رياضى و هيئت
1ـ شرح محصل الهيئة

2ـ شرح رسالة الحساب

3ـ حاشية اكرنا ذوسيوس حاشيه بر تحرير اكر مولى مهدى نراقى

فهرست كتابهاى فلسفى
1ـ سيف الامة و برهان الملة

فهرست كتابهاى اخلاقى
1ـ معراج السعادة

فهرست كتابهاى متفرقه
1ـ ديوان صفائى نراقى

2ـ خزائن

3ـ طاقديس يا مثنوى لسان الغيب يا مثنوى شفائى

4ـ مشكلات العلوم

5ـ شرح حديث جسد الميت

گفتار بزرگان
1ـ سيد محمد شفيع جاپلقى بروجردى از شاگردان وى

الفاضل العالم المحقق المدقق، و البحر الزاخر الفائق على الاوائل و الاواخر، و الجامع بين المعقول و المنقول برادر وى حاج مولى محمد مهدى نراقى معروف به آقا بزرگ (الروضة البهية فى الاجازات الشفيعية /16)

2ـ الاستاذ الاعلم و الشيخ المعظم البحر المتلاطم المواج، الذى ملأ ذكر مفاخر جميع الفجاج عمدة فقهاء الكرام و زبدة العلما الفخام (لباب الالقاب/175)

3ـ صاحب لباب الالقاب:

هو كوالده القمقام من مشاهير علماء الاسلام و معاريف الفقها الاعلام بل كان اعلمهم و افقههم و افضلهم و اتقنهم فى عصره و اشهرهم فى دهره (لباب الالقاب/94)

4ـ صاحب روضات الجنات

فحل الفحول و فخر اهل المعقول و المنقول، العارج الى ذروة معارج الرفعة و التراقى الحاج مولانا احمد بن مهدى بن ابى‏ذر الكاشانى النراقى، كان بحر مواجا و يما عجاجا و استاذا ماهرا و عمادا كابرا و اديبا شاعرا من كبراء الدين و عظماء المجتهدين (روضات 1/95)

5ـ شيخ آقا بزرگ تهرانى عالم كبير و فقيه بارع و مصنف جليل و جامع متبحر و رئيس مطاع و كان رحمه الله من الصلحاء الاتقياء و الابرا و الاخيار عطوفا على الفقراء شفيقا على الضعفاء، ساعيا فى قضاء الحوائج (الكرام البررة 1/116)

6ـ محدث قمى در الفوائد الرضوية: / 410:

العالم العابد و الفاضل الفقيه النبيه و الشاعر الاديب، السراج الوهاج و البحر العجاج فحل الفحول و بحر اهل المعقول و المنقول.

7ـ علامه محمد على مدرس تبريزى در ريحانة الادب 6/ص 160

من فحول علماء الدين و اكابر المجتهدين فقيه اصولى محدث رجالى، نجومى و رياضى متبحر فى المعقول و المنقول و استاذ ماهر و شاعر بليغ و زاهد متقى

وفات فاضل نرافى
اين ستاره فروزان آسمان فقه و فقاهت در 23 ربيع الثانى سال 1245 ق در اثر بيمارى وبا كه نراق و كاشان و اطراف آن را فراگرفته بود چشم از جهان فروبست بدن مطهر او به نجف اشرف منتقل و در جانب صحن مرتضوى و پشت سر مبارك مولى الموحدين على بن ابى طالب (ع) و در كنار قبر پدر بزرگوارش به خاك سپرده شد.

محمد حسين رسولى
پى‏نوشت‏ها:

.1 الذريعه 1/145، روضات الجنات 7/ 200

.2 تاريخ سياسى و ديپلماسى ايران صفحه 211، ناسخ التواريخ 1/358، 359

.3 الخزائن: 5


 
نويسنده:فنا |  یکشنبه شانزدهم دی 1386
موضوع: | لينک ثابت |

    مرحوم ملا محمد مهدى نراقى از ديدگاه ديگران
بسم الله الرحمن الرحيم


مقام معظم رهبرى:

 مرحوم ملا مهدى نراقى، مرد خيلى با عظمتى بود. خيلى بزگ بوده است. آن كتاب مشكلات العلوم ايشان نشان مى‏دهد كه ايشان در رياضى، در نجوم در همه اين فنون متفرع و متفرق آن زمان، وارد و استاد بوده است.

ويژه‏ نامه كنگره بزرگداشت فاضلين نراقى‏1 ص 6

 

آيت الله حسن زاده آملى:

طود علم و تحقيق، استاد الكل فى الكل، علامه مولى مهدى يا محمد مهدى بن ابى‏ذر بن حاج محمد نراقى (قدس سره) يكى از نوابغ دهر و جامع كليه فنون علوم و در هر فن مرد يك فن، و دايرة المعارفى ناطق و كتابخانه بزرگى زنده و متحرك بود. بى‏شك آن جناب در تبحر و تمهر به جميع علوم عقلى و نقلى حتى در ادبيات و رياضيات عاليه، در عدد طراز اول از اكابر علماى اسلام و در اتصاف به فضايل اخلاقى و ملكات ملكوتى از نوادر روزگار است.

ويژه ‏نامه كنگره بزرگداشت فاضلين نراقى‏1 ص 49

 

علامه طباطبايى صاحب تفسير الميزان:

نراقيان (ملا محمد مهدى و ملا احمد نراقى) هر دو از علماى بزرگ اسلام و ناشناخته‏اند .

ويژه‏ نامه كنگره بزرگداشت فاضلين نراقى‏1 ص 49

 

صاحب روضات:

 العالم البارع و الفاضل الجامع قدوة خيل اهل العلم بفهمه الاشراقى مولانا مهدى بن ابي ذر الكاشانى النراقى از اركان علماى متاخرين ما و از اعيان فضلاى متبحر ما است. در اكثر فنون علم و كمال صاحب تصنيف است، در فقه و حكمت و اصول و اعداد و اشكال صاحب نظر مسلم بوده است.

ويژه‏ نامه كنگره بزرگداشت فاضلين نراقى‏1 ص 50

 

مرحوم محمد معصوم شيرازى در «طرائق الحقايق» فرمايد:

العلامة النراقى محمد مهدى طاب ثراه از افاضل حكماى مجتهدين متاخرين است، احوالات آن جناب و كتب مصنفه حضرتش دررجال علماء مشروح است.

ويژه ‏نامه كنگره بزرگداشت فاضلين نراقى‏1 ص 51

 

مرحوم حاج زين العابدين شيروانى در «بوستان السياحه» گويد:

نراق بر وزن عراق قريه‏اى است قصبه مانند و محلى است خاطر پسند از توابع كاشان در دامن كوه اتفاق افتاده،سه طرفش فى الجمله گرفته و سمت مغربش به غايت گشاده است و مردمش شيعى مذهب و مولانا مهدى صاحب تصنيفات مفيده از آن جا بوده است.

ويژه ‏نامه كنگره بزرگداشت فاضلين نراقى‏1 ص 51

 

مرحوم ملا حبيب الله كاشانى در «لباب الالقاب فى القاب الاطياب» فرمايد:

عارج به اعلى المراقى حاج ملا مهدى بن ابى‏ذر بن حاج محمد نراقى، عالمى عيلوم و محققى مدقق و استاد الكل فى الكل و جامع جميع علوم عقليه و ماهر حاذق در علوم شرعيه بود.

ويژه ‏نامه كنگره بزرگداشت فاضلين نراقى‏1 ص 51

 

مرحوم مدرس تبريزى در ريحانة الادب فرمايد:

حاج ملا مهدى يا محمد مهدى بن ابى ذر نراقى الولادة، كاشانى المسكن نجفى المدفن، از فحول فقهاى اماميه و متبحرين علماى اثناعشريه مى‏باشد كه فقيه، اصولى، حكيم، متكلم، اعدادى، اخلاقى، جامع علوم عقليه و نقليه بوده، و در كلمات بعضى از اجله به خاتم المجتهدين و لسان الفقهاء و المتكلمين و ترجمان الحكما و المتالهين ونظاير اينها موصوف است. در حساب و هندسه و رياضى و هيئت و علوم ادبيه، خصوصا معانى و بيان يد طولائى داشت. سى سال به ملا اسماعيل خواجويى تلمذ نمود. بعد از فارغ التحصيلى به ايران مراجعت و در كاشان توقف نمود و به بركت وجود شريفش آن شهر دارالعلم و دارالتحصيل و مجمع علما شد و جمعى از اعلام آن جا ظهور يافتند.

ويژه ‏نامه كنگره بزرگداشت فاضلين نراقى‏1 ص 51

 

سيد بحر العلوم:

علامه نراقى يكى از تأليفاتش را براى سيد مهدى طباطبايى بحر العلوم به نجف ارسال مى‏دارد و او را چنين خطاب مى‏كند:

ألا قل لسكان ذاك الحمى

هنيئا لكم فى الجنان الخلود

أفيضوا علينا من الماء فيضا

فنحن عطاش و أنتم ورود

و مرحوم سيد بحرالعلوم در جواب مى‏گويد:

ألا قل لمولى يرى من بعيد

جمال الحبيب بعين الشهود

لك الفضل من غائب شاهد

على شاهد غائب بالصدود

فنحن على الماء نشكو الظماء

و انتم على بعدكم بالورود

علامه نراقى گويد:

اى رسول [فرستاده‏] ما به ساكنان آن «حمى» يعنى حرم مرتضوى بگو : خلود در بهشت گواراتان باد، به ما آبى افاضه كنيد كه ما تشنه و شما سيرابيد. اين ناظر به آيه پنجاهم سوره اعراف است. سيد بحر العلوم در پاسخ گويد: اى رسول [فرستاده‏] ما، به آقايى كه از دور جمال دوست را به چشم شهود مى‏بيند بگو: تو را كه غايب حاضرى بر اين حاضر غايب فضل و برترى است؛ زيرا ما دركنار آب از تشنگى مى‏ناليم و شما با اين كه دوريد وارد در آبيد.

صدود، اعراض نمودن و رو برگردانيدن است . مرحوم سيد علامه نراقى را به سبب حضور و توجه و مراقبت غايب شاهد مى‏خواند، و خود را به سبب اعراض و عدم حضور شاهد غايب.

ويژه ‏نامه كنگره بزرگداشت فاضلين نراقى‏1 ص 54

 

آيةالله فاضل لنكرانى:

اين پسر و پدر يعنى علامه ملا محمدمهدى و ملا احمد نراقى علاوه بر اينكه شخصيتهاى علمى برجسته‏اى بودند داراى امتياز خاصى از نظر اخلاق هم بودند؛ به طورى كه دو كتاب اخلاقى يكى به نام «جامع السعادات» تأليف علامه محمدمهدى نراقى (پدر) و ديگرى هم با نام «معراج السعاده» تأليف مرحوم ملا احمد نراقى(پسر) در علم اخلاق، بسيار ارزنده و جالب است. من مدتها بود كه در صدد تهيه «جامع السعادات» بودم تا اين كه به يك نسخه چاپى آن برخوردم كه مرحوم سردار كابلى ـ كه مورد احترام و تجليل آيةالله العظمى بروجردى هم بودند ـ به خط خود به آن حاشيه زده بودند. ايشان از ابتدا تا انتهاى كتاب را خوانده بود و بر آن حاشيه زده بود.اين كتاب مورد عنايت خاص حضرت امام خمينى ـ رحمة الله عليه ـ هم بود و دائما مطالعه آن را توصيه مى‏كردند.

ويژه ‏نامه كنگره بزرگداشت فاضلين نراقى‏2 ص 5

 

آيت الله رضا استادى:

اين كتاب (مشكلات العلوم ملا محمد مهدى نراقى) مانند كتاب خزائن ملا احمد نشان مى‏دهد كه اين دو بزرگوار در علوم مختلف دست داشته‏اند واقعا مى‏توان گفت كه اين دو علامه، ذوفنون بوده‏اند.

ويژه ‏نامه كنگره بزرگداشت فاضلين نراقى ص 9

 

شهيد محراب آية الله قاضى طباطبائى:

مولى محمد مهدى ابن ابى ذر نراقى از اكابر علما و مجتهدين شيعه در قرن دوازدهم و سيزدهم هجرى است. وى جامع معقول و منقول و در رديف محققين از علماى اماميه در مطالب علميه قرار گرفته است. او صاحب تاليفات گرانقدر مشتمل بر تحقيقات ارزنده‏اى است. كه از قلم تواناى راد مرد بزرگى كه داراى شخصيت علمى بوده تراوش كرده است.

ويژه ‏نامه كنگره بزرگداشت فاضلين نراقى ص 46

 

علامه محدث نورى صاحب مستدرك الوسائل در كتاب لؤلؤ و مرجان فرموده:

عالم جليل آقاخوند ملا مهدى نراقى كه از اعيان علماى دهر و يكى از مهديين خمسه عصر خود بود الخ...

ويژه ‏نامه كنگره بزرگداشت فاضلين نراقى‏2 ص 46

 

استاد سيد جلال الدين آشتيانى:

يكى از اكابر علماى شيعه كه درجامعيت و احاطه و تبحر و تخصص در علوم نقلى و عقلى در دوران اسلامى كم نظير است. آخوند ملا محمد مهدى نراقى كاشانى (متوفاى سنه 1209) است . مجتهد و حكيم عارف و رياضى دان اواخر قرن دوازده و اول قرن سيزده هجرى قمرى. علامه نراقى از مجتهدين بزرگ عصر خود و از مراجع و زعماى دين و داراى محضر ترافع و قضا بود . مؤلفين كتب فقهى به آثار او توجه نموده‏اند. با اين وصف در حكمت و فلسفه الهى نيز داراى مقام شامخى است و در فنون رياضى نيز آثار نفيسى دارد، عالى‏ترين كتب رياضى را تدريس مى‏نمود، بعضى از او به افضل المهندسين تعبير نموده‏اند. در علوم تفسير و حديث و رجال و اخلاق تخصص داشته است.

منتخباتى از آثار حكماى الهى ايران ج 4 ص 421 و 425

 

صاحب رياض الجنة علامه زنوزى از معاصرين مرحوم ملا محمد مهدى نراقى در وصف ايشان مى‏فرمايد :

عالم كامل، فاضل صالح جليل، محقق مدقق عادل، حافظ متبحر، فقيه حكيم متكلم، مهندس معاصر، ماهر در اكثر فنون اسلامى و غير اسلامى، جليل القدر عظيم الشأن ، صاحب اخلاق كريمه و شيوه پسنديده كه تاليفات فراوانى دارد و نزد بسيارى از علما كسب فيض نموده است. فنامنتظرتان است

مقدمه جامع السعادات ص 8


 
نويسنده:فنا |  یکشنبه شانزدهم دی 1386
موضوع: | لينک ثابت |

    نگاهى گذرا به زندگىملامحمدمهدى نراقى

سيّد محمدرضا حسينى
ويژه ‏نامه كنگره بزرگداشت فاضلين نراقى 3

آشنايى با مفاخر و عالمان دين و دانشمندان يك ملت, آشنايى با فرهنگ آن ملت است و دانستن رمز و راز موفقيت آنان در رشد, بالندگى, تهذيب و تكامل انسانها خصوصاً نسل جوان مفيد و سازنده است از جمله اين عالمان فرزانه ملامحمّد مهدى نراقى معروف به محقق نراقى است. وى يكى از مجتهدان برجسته در دو قرن دوازده و سيزده هجرى قمرى است و به لحاظ جامعيت در علوم و فنون و آراستگى به فضايل اخلاقى و صفات ملكوتى از مفاخر و نوابغ علمى عصر خويش بود.
   شرح حال نگاران, محقق نراقى را جامع علوم عصر خود خواندند و با القابى مانند خاتم الحكما والمجتهدين, لسان المتألّهين و نظاير آن از او ياد كردند, ولى متأسفانه چون بسيارى از آثارش كه معيار واقعى شناخت مرتبه فضل و دانش و انديشه اوست, احيا و منتشر نشده,ناشناخته مانده است. مقام معظم رهبرى در اين خصوص فرمود:
پدر ايشان هم از كسانى است كه قدرش مجهول تر از مرحوم فاضل [ملااحمد] نراقى است. 1
اين در حالى است كه بسيارى از آثار محقق نراقى در حوزه فلسفه, كلام, عرفان, رياضيات, هندسه, فلك شناسى, فقه, اصول, اخلاق و ادبيات است و در علوم تفسير قرآن و علوم حديث و طب مهارت بالايى داشت و صاحب نظر بود.
علامه حسن زاده آملى درباره توان علميِ محقق نراقى مى گويد:
علامه مولا مهدى يا محمّد مهدى بن ابى ذر بن حاج محمّد نراقى ـ قدس سره ـ يكى از نوابغ دهر و جامع كليه فنون و علوم, و در هر فن مرد يك فن, و دايرةالمعارفى ناطق و كتاب خانه اى بزرگ و زنده و متحرك بود. بى شك آن جناب در تبحّر و تمهّر به جميع علوم عقلى و نقلى حتى در ادبيات و رياضيات عاليه, در عداد طراز اوّل از اكابر علماى اسلام, و در اتّصاف به فضايل اخلاقى و ملكات ملكوتى از نوادر روزگار است.2
جلال الدين آشتيانى نيز درباره ايشان مى گويد:
صريحاً در اين مقدمه به عرض ارباب معرفت مى رسانم كه نظير اين محقق عالى مقام كه در علوم شريعت, فقه و اصول فقه و رجال استاد مسلم و متبحّر و در علم اخلاق و فلسفه الهى, بارع و مسلط و در فنون رياضى صاحب نظر و در جميع اين فنون داراى بهترين تأليفات و آثار علمى باشد, در كشور عزيز ما كم نظير و در ديگر ممالك اسلامى طى ادوار و قرون متمادى تالى ندارد.3

مبارزات مرحوم نراقى
محقق نراقى همواره با دو جبهه اخبارى گرى و صوفى گرى مبارزه اى جدى داشت:

1. مبارزه با اخبارى گرى:
هنگامى كه ملامحمد مهدى نراقى در حوزه علميه كربلا و نجف تحصيلات عالى را مى گذراند, حوزه علميه كربلا ميدان تاخت و تاز تفكر اخبارى گرى و ظاهرنگرى بود. آنان معتقد بودند كه تمام اخبار كتاب هاى مورد اعتماد ـ با همه اختلافى كه در آنها وجود دارد ـ قطعاً از سوى معصومين ـ عليهم السلام ـ صادر شده است و ظواهر قرآن را نبايد به تنهايى و بدون رجوع به اخبارى كه وارد شده اخذ كرد. آنان علم اصول را با اين ادعا كه همه مبانى آن عقلى است و مستند به اخبار نيست, به كلى رد و انكار مى كنند.

 

محقق نراقى كه به آثار سوء اخبارى گرى كاملاً آگاه بود و مى دانست اين عقيده چه عواقب شومى براى محصلان علوم دينى در پى خواهد داشت, به مبارزه حكيمانه با آن پرداخت. اگر چه آغازگر اين مبارزه جدى استاد بزرگوارش (علامه وحيد بهبهانى بود كه از طريق احتجاجات شفاهى تند و جلسات درس كه شاگردان بسيارى در آن حاضر بودند, يورشى سخت بر اخبارى ها مى بُرد و در اين راه پرچم مبارزه با اخبارى گرى را به دوشش مى كشيد),4 با اين حال جنبش ملامحمد مهدى نراقى حركتى در تكميل مبارزه استاد بود. محقق نراقى براى آشنايى كامل با مبانى و آراى آنان در جلسات درس صاحب حدائق, شيخ يوسف بحرانى و همچنين شيخ محمد مهدى فتونى, كه هر دو از رهبران و پيشوايان علماى اخبارى بودند, حاضر مى شد و نه تنها تحت تأثير انديشه هاى آنان قرار نمى گرفت بلكه بر آنان تأثيرگذار بود. او در همان زمان كتاب (رساله اجماع) را در كربلا نگاشت. مرحوم نراقى در اين كتاب به دلايل عقلى و نقلى بر حجيّت شرعى اصل اجماع به عنوان يكى از ادّله اربعه كه از اركان علم اصول است, اشاره و ديدگاه عالمان دين از شيخ مفيد تا زمان خود را بيان كرده است, كه البته عالمان و محققان از اين كتاب استقبال كردند و بسيار تأثيرگذار بود.

2. مبارزه با صوفى گرى:
محقق نراقى در عصر خود با تفكرى ديگر نيز مواجه بود و آن مسلك تصوف بود. اگرچه ريشه اين تفكر از مسيحيت آغاز و در ميان شهرهاى ايران رشد چشم گيرى داشت ولى در حال نفوذ به ساير مناطق داخل و خارج از كشور بود. از اين رو ايشان (پرچم مبارزه با اين انديشه را به اهتزاز درآورد. او يك تنه در دو جبهه مبارزه مى كرد)5 و هرگز در اين مبارزه تساهل را روا نمى دانست, زيرا انگيزه اى جز نجات اسلام و مسلمين از چنگال جهل و نادانى نداشت. خوش بختانه (آن چه او را در اين باره مساعدت مى كرد, ذوالفنون بودن وى بود)6 و همين خصوصيت ممتاز و بسيار بارز او را در دو جبهه پيروز ميدان كرد.
نكته اى كه در اين جا ذكر آن خالى از فايده نيست اين است كه مهم ترين عاملِ پيدايش انديشه هاى اخبارى گرى و صوفى گرى, بازتاب هاى اوضاع سياسى و اجتماعى كشورهاى اسلامى بوده است, زيرا بى نظمى در شهرها, نبودن امنيت اجتماعى, اقتصادى و سياسى, وجود جنگ هاى توسعه طلبانه بين ايران و عثمانى, ايران و افغان كه عموماً چهره دينى به خود داشت, حاشيه نشينى متدينين جامعه و… موجب ايجاد گسل در جامعه شد و در نتيجه اضطراب و نگرانى در افكار و روحيه معنوى عمومى به وجود آمد و اين امر موجب زهد افراطى مردم در همه شئون زندگى گرديد كه در اين صورت حركت اخبارى گرى و صوفى گرى رخ نماياند.7

انديشه هاى مرحوم نراقى
1. مشرب فلسفى:
محقق نراقى در فلسفه آثار بسيار زياد و پر مغز دارد و اين گوياى توان علمى او است. وى در فلسفه تابع مشرب فلسفى خاصى نبود, زيرا بر آرا و انديشه هاى فلسفى اشراق و مشاء (بوعلى) احاطه كامل داشت و قدرت تجزيه و تحليل و نقض و ابرام او از افكار و آراى پيشينيان بالا بود. ايشان در اين خصوص مى گويد:
گمان مبر كه من, جمودى بر پذيرفتن فرقه اى خاص از صوفيان, اشراقيان و مشّائيان دارم, بلكه در يك دست من برهان هاى قاطع و در دستى ديگر قطعيّات صاحب وحى و حامل قرآن است و پيشواى من اين حقيقت است كه واجب الوجود داراى شريف ترين نحوه صفات و افعال است و من خود را ملزم به اين ادله قاطعه مى دانم, هر چند كه با قواعد يكى از اين گروه ها مطابقت نكند.8

2. تبيين تجسم اعمال:
اعمال, رفتار و كردار انسان با روح او آميخته مى شود و در روز قيامت همراه با او محشور مى شود و در آن جا گناه انسان عينيّت مى يابد و اين همان تجسم اعمال است. محقق نراقى درباره تجسم اعمال چنين معتقد است كه:
واقعيت و حقيقت انسان ها در روز قيامت, همان تصورهاى باطنى و نيت هاى قلبى و عمل هاى آنان است كه در نفس ايشان به صورت خوى ثابت درآمده است. وقتى در روز قيامت ادراك انسان به حد بالا رسيد و چشم بصيرت باز كرد, همه آن ها را به طور واضح در وجود خود حاضر مى بيند.9

3. مهم ترين واجبات تهذيب نفس است
محقق نراقى مى گويد:
اخلاق مذموم و ناپسند هم چون پرده هايى, انسان را از معارف الهى و فيض هاى قدسى مانع مى شود, زيرا رذايل اخلاقى به منزله پوششى براى نفوس اند.10
ايشان در خصوص اهميت فضايل اخلاقى و رذايل اخلاقى چنين مى گويد:
فضايل اخلاقى مايه نجات و رستگارى انسان و رساننده او به سعادت جاويد است, و رذايل اخلاقى مايه بدبختى و شقاوت هميشگى وى است. پس تخليه و پاك سازى از رذايل و آراستن نفس به فضايل از مهم ترين واجبات است و دست يافتن به زندگى حقيقى بدون اين دو, سعى و كوشش محال است.11

4. فرهنگ استاد و شاگرد:
محقق نراقى با بهره جويى از احاديث و روايات براى استاد و دانشجو آداب و فرهنگى را بيان مى كند كه در اين بخش به طور گذرا انديشه او در اين خصوص را بيان مى كنيم.
الف) فرهنگ استادى: (معلم آموزش خود را خالص براى خداى سبحان قرار دهد و انگيزه دنيوى از قبيل طمع مالى يا جاه و رياست و شهرت بين مردم نداشته باشد; بلكه تنها انگيزه او تقرب به خداى تعالى و رسيدن به پاداش هاى جاودانه باشد, زيرا هر كه به ديگرى علمى بياموزد در ثواب تعليم آن ديگرى به كسان ديگر شريك خواهد بود).12 و نيز (نسبت به متعلّم مشفق و خيرخواه باشد و به قدر فهم او بياموزد و با نرمى و گشاده رويى با او سخن گويد, نه با تندى و خشونت… آن چه مى داند بگويد و درباره آن چه نمى داند سكوت كند تا به آن رجوع كند و بداند و به متعلمان خلاف واقع نگويد.)13
ب) فرهنگ دانشجويى: (تعلم و فراگيرى او [دانشجو] بايد فقط براى خدا و تقرب به او و رسيدن به سعادت اخروى باشد, و انگيزه او مبراء (ستيزه) و مجادله و فخرفروشى و رسيدن به جاه و مال يا برترى بر امثال و اقران نباشد, و به آن چه مى فهمد و علم دارد عمل كند, زيرا كسى كه به آن چه مى داند عمل مى كند, خداوند آن چه را كه نمى داند به او مى آموزد.)14
وى هم چنين مى گويد:
شرايط تواضع و ادب را نسبت به معلم خود رعايت كند, و گفتار او را رو در رو نكند و به دل او را دوست دارد و حقوق او را از ياد نبرد, زيرا معلم, پدر معنوى و روحانى او است. هر متعلمى (دانشجو) لازم است كه نخست نفس خويش را از همه اخلاق رذيله و صفات زشت و ناپسند پاك سازد, زيرا تا لوح نفس خود را از نقش هاى پست و زشت نزدايد, انوار علم و حكمت از جانب الواح عقول فعال قدسى بر آن نتابد.15

5. امر به معروف و نهى از منكر:
محقق نراقى امر به معروف و نهى از منكر را واجب مى داند و چنين مى گويد:
آنچه از آيات و اخبار ياد شده مستفاد مى شود, وجوب امر به معروف و نهى از منكر است و در وجوب آن هيچ اختلاقى نيست. تنها اختلاف در اين است كه وجوب اين دو كفائى است يا عينى. و قول حق اين است كه واجب كفائى است.
وى چهار شرط براى وجوب امر به معروف و نهى از منكر بيان مى كند كه به صورت گذرا به آنها اشاره مى كنيم.
1. علم به معروف و منكر بودن فعل, تا أمر از غلط و اشتباه در امان باشد. بنابراين وى در امور متشابه امر به معروف و نهى از منكر را واجب نمى داند.
2. احتمال و اميد فايده و تأثير بر امر و نهى باشد و بر فاعل منكر و تارك معروف تأثير گذار باشد.
3. قدرت بر امر و نهى داشتن و عدم مفسده و ضرر بر آمر.
4. تارك معروف و مرتكب منكر بر استمرار خلاف خود اصرار ورزد و خلاف خود را تكرار كند.
ملامحمد مهدى نراقى سستى و مسامحه در امر به معروف و نهى از منكر را موجب فراگير شدن فساد مى داند و بر اين باور است كه آثار منفى آن متوجّه مردم خواهد شد.
ايشان درباره علت سستى در اين واجب مى گويد:
سبب اين, خوى يا ضعف و كوچكى نفس است يا طمع مال, بنابراين از رذائل قوه غضب از جانب تفريط يا از رذائل قوه شهويه از جانب افراط است. و آن از مُهلكاتى است كه فساد و زيانش عام و فراگير است و شرش به بخش بزرگى از مردم سرايت مى كند. زيرا اگر بساط امر به معروف و نهى از منكر پيچيده گردد دين و آئين الهى برچيده شود و نبوّت تعطيل و بى اثر ماند و سستى و بى تفاوتى همه را فرو مى گيرد و ضلالت و گمراهى آشكار مى گردد و جهل و نادانى شيوع مى يابد.16
وى اذعان دارد كه امر به معروف و نهى از منكر بسيار مشكل مى باشد پس امر به معروف مى بايستى با صبر و سعه صدر مشكلات را رفع كند بنابراين:
علاوه بر چهار شرط گذشته كه ذكر شد, سزاوار است براى هر كسى كه مى خواهد اين پست و مقام حساس را اداره كند, اين كه از اخلاق و رفتار خوبى برخوردار باشد و همواره سعه صدر وبزرگوارى از خود نشان بدهد و در برخورد با مشكلات اين راه صابر باشد.17

6. ادبيات عرفانى:
بسيارى از عالمان دينى گذشته در ادبيات صاحب نظر بودند و به شعر و شاعرى علاقه فراوان داشتند. ذوق سرشار محقق نراقى در ادبيات فارسى خصوصاً شعر موهبتى الهى بود كه خداوند به وى داده بود. ايشان ديوان بزرگى به نام (طائر قدسى) داشت كه متأسفانه اين اثر گران سنگِ ادبى كه بيش از سه هزار بيت داشت, ناپيداست و (تاكنون نسخه تمام و جامع آن ديده نشده و قريب سيصد بيت اشعار پراكنده اى هم كه از مآخذ گوناگون به دست آمده از لحاظ كيفيت, عموماً عرفانى و حكيمانه نظير اشعار شيخ الرئيس ابوعلى سينا مى باشد كه همگى در قالب مثنوى و ساقى نامه گفته شده است.)18
لازم است در اين جا به چند بيت از اشعار زيبا, پرمحتوا و عرفانى او اشاره كنيم.
 

چرا آخر اى مرغ قدسى مكان
   جدا ماندى از مجمع قدسيان
 
چرا مانده اى دور از اصل خويش
   چرا نيستى طالب وصل خويش
 
غريب از ديار حقيقت شدى
   گرفتار دام طبيعت شدى
 
بقيد طبيعت شدى پاى بست
   فراموش كردى تو عهد الست
 
همى ترسم اى جان عالى مقام
   بمانى به چاه طبيعت مدام
 
برافشان پر اى مرغ قدسى مكان
   پروبال زآميزش خاكيان
 
زپا بگسل اين دام دار غرور
   بپر تا به اوج سراى سرور
 
بيا ساقيا من به قربان تو
   فداى تو و عهد و پيمان تو
 
بده ساقى آن باده خوش گوار
   كه ايام دى رفت و آمد بهار
 
مى اى ده كه افروزدم عقل و جان
   فتد بر دلم عكس روحانيان
 
بتازم بر اوج فلك رخش را
   ببينم عيان كرسى و فرش را
 
(نراقى) از اين گونه گفتارها
   برون رفتى از حد خود بارها
 


ويژگى هاى ملا محمد نراقى
1. مردم دارى:
منزل عالمان دين در طول تاريخ همواره پناه گاه مردم بوده و هست. ملامحمد مهدى نراقى در طول مدت اقامت خود در كاشان در كنار مردم بود و براى حل مشكلات آنان از هيچ تلاشى دريغ نمى كرد. مردم نيز از ظلم ظالمان و حكمرانان و خان هاى منطقه به او پناهنده مى شدند و اگر مشكلات و گره هايى در زندگى شخصى و اجتماعى آنان به وجود مى آمد, به سراى وى روى مى آوردند; او نيز تمام توان خود را در حل مشكلات و خدمت به مردم به كار مى گرفت. از اين روى مردم به او معتقد بودند و همواره داراى نفوذِ كلمه بود و براى او احترام و جايگاه خاصى قائل بودند.

2. تسلط به زبان بيگانه:
ملامحمد مهدى نراقى در مدتى كه در اصفهان بود, زبان عبرى را فرا گرفت, زيرا اصفهان ميزبان اقليت هاى يهودى و نصارا بود و ايشان لازم ديد تا براى مناظره و گفت وگو و هم چنين پاسخ گويى به سؤال ها و شبهه هاى عالمان يهود و نصارا به زبان آنان مسلح شود. وى در كتاب (انيس الموحدين) از كتاب تورات براى اثبات نبوت حضرت رسول(ص) استفاده مى كند و اين در حالى بود كه در آن زمان كم تر عالمى وجود داشت كه به زبان عبرى و لاتين مسلط باشد.

3. فن نويسندگى:
بسيارى از عالمان و دانشمندان توانِ علمى بالايى دارند و در بسيارى از زمينه ها صاحب نظرند, اما قلمِ شيوا و جذّابى ندارند. ملامحمد مهدى نراقى افزون بر تدريس سطوح عالى در فقه, اصول, فلسفه, كلام, رياضيات, نجوم, هندسه, عرفان, ادبيات, حديث و علوم قرآنى, نوشته هايى زيبا و پرمغز در حوزه هاى گوناگون از خود به يادگار گذاشت. متأسفانه بسيارى از آثار وى هم چنان به صورت خطى در كتاب خانه ها باقى مانده است.

غروب خورشيد نراق
سرانجام علامه محقق ملامحمد مهدى نراقى در شب شنبه هشتم ماه شعبان سال 1209 قمرى به ديار باقى شتافت. بدن پاكش را از كاشان به نجف انتقال دادند و كنار حرم اميرالمؤمنين على(ع) به خاك سپردند.
 

پى نوشت ها:
1. ويژه نامه كنگره بزرگداشت فاضلين نراقى, شماره1.
2.همان, ص49.
3. مقدمه لمعه الهية, ص22.
4. مقدمه ترجمه جامع السعادات, ص7.
5. همان.
6. همان.
7. همان, ص5; براى آشنايى بيشتر با عوامل پيدايش اخبارى گرى به كتاب ده گفتار شهيد مطهرى صفحه 83 مراجعه فرماييد.
8. قرة العيون, صفحه 32.
9. جامع السعادات,ج1,ص18.
10. همان, ص13.
11. همان,ص16 و 17.
12. جامع السعادات, ج1, ص18.
13. همان.
14. همان, ص91.
15. همان.
16. همان.
17. همان, ص91.
18. قرة العيون,ص44 .


 
نويسنده:فنا |  یکشنبه شانزدهم دی 1386
موضوع: | لينک ثابت |

    شخصيت ملا محمد مهدى نراقى

ويژه‏ نامه كنگره بزرگداشت فاضلين نراقى 2

شهيد محراب آيةالله قاضى طباطبائى

مولى محمد مهدى ابن ابى ذر نراقى از اكابر علماء و مجتهدين شيعه در قرن دوازدهم و سيزدهم هجرى است. وى جامع معقول و منقول و در رديف محققين از علماى اماميه در مطالب علميه قرار گرفته است.

او صاحب تأليفات گرانقدر مشتمل بر تحقيقات ارزنده‏اى است كه از قلم تواناى رادمرد بزرگى كه داراى شخصيت علمى بوده تراوش كرده است.

در حدود سال 1281 هجرى فرزندى در «نراق» از دهات كاشان ايران (كه قريب ده فرسخ فاصله با آن شهرستان دارد) ديده به دنيا گشوده كه او را «مهدى» ناميدند پدرش «ابي ذر» در رديف كارمندان دولتى بشمار مى‏آمد كه شغل «پاكارى» را داشته است. هرگز به ذهن كسى گنجيده نمى‏شد كه از وى فرزند برومندى كه نبوغ ذاتى‏اش او را در جرگه نوابغ محققين علماء قرار خواهد داد به وجود آيد. علاوه، چنانچه تاريخ نشان ميدهد، اغلب علماء و فقهاء از آباء و اجدادشان نسلا بعد از نسل از فرزندان دانشمندان و رجال برجسته علمى (برخلاف آنچه اشخاص بى‏اطلاع از تواريخ و تراجم و حالات علما تصور ميكنند) پا به عرصه وجود گذاشته‏اند مگر عده معدودى كه پدرانشان از اشخاص عادى بوده ظهور نموده‏اند. علامه نراقى از آن عده معدود محسوب است كه استعداد ذاتى او را به مقام ارجمند علمى و به مرتبه بسيار عالى در جامع بودن به علوم فقه و اصول و فلسفه و كلام و ادبيات و رياضيات از هندسه و حساب و در حل دقايق علوم به مرتبه حل مشكلات رسانيده است و از يك خانواده غيرعلمى او را به درجه بسيار بلند پايه علمى ارتقا داده است. از اين علامه ـكه در علوم، درياى بيكرانى بوده فرزندى به وجود آمده كه در مقام شامخ فقاهت و اجتهاد و شعر و ادب، شهرت و عظمت علمى در ميان فقهاى شيعه به درجه اعلى بالا رفته است كه عبارت از فقيه و مجتهد اكبرحاج ملااحمد نراقى صاحب كتاب «مستندالشيعة» است كه در فقه و احكام شريعت تأليف كرده و شهرت به سزايى نموده است، چنانچه والدش مؤلف كتاب در علم فقه كتاب «معتمد الشيعة» را تأليف فرموده است.

مؤلف كتاب ابتدا تحصيلات خود را در اصفهان شروع كرده و از علامه ملااسماعيل خاجوئى ـرحمه اللهـ علوم معقول و فلسفه فرا گرفته و نيز در حضور دو نفر عالم بزرگ، علامه جليل حاج شيخ محمد بن عالم حكيم، حاج محمد زمان كاشانى‏1 و علامه متبحر جامع معقول و منقول آقا شيخ محمد مهدى هرندى اصفهانى(ره) كه هر دو از اساتيد فلسفه به شمار ميرفته‏اند شاگردى كرده است.

مرحوم نراقى(ره) در ايام تحصيلات قريب سى سال در اصفهان به سر برده و بر استادش «خاجوئى» شاگردى نموده.او در اين مدت در نهايت فقر و بى چيزى به سر مى برده و كارش به جايى ميرسيده كه قادر بر تهيه روغن براى چراغ نبوده است ولى اشتياق عجيب به تحصيل علم داشته و به اندازه‏اى به فرا گرفتن دانش عشق مى ورزيده كه بر تمامى سختيها و فشار روزگار از جهت امرار معاش و زندگى تلخ كه گريبانگير و كار روزمره او كه دچارش شده بود تحمل نموده و به قدر پشيزى از همت عالى وى نكاسته است. او استقامت و ثبات در كار خود نشان داده و در نتيجه زحمات طاقتفرسايش به هدف رسيده و به نتيجه مثبت نائل گشته است.

علامه نراقى(ره) كه براى اوقات گرانبهاى خويش ارزش قائل بوده و هيچ‏وقت بيهوده صرف نفرموده و از كارى كه او را از تحصيلات علمى باز ميداشته پرهيز مينموده و به اين مناسبت هر نامه كه از وطن اصلى وى از پدر و مادر و ديگران از دوستان به وى ميرسيده آن را باز نكرده و مطالعه نمينموده به تصور اينكه مبادا چيزى در آن نامه‏ها نگارش داده باشند كه از خواندن و اطلاع بر آن برايش پريشانى حواس فراهم و موجب تشويش خاطر حاصل شود و از كار تحصيل او را باز دارد و به اين منظور هر نامه كه به وى ميرسيده آن را در زير فرش ميگذاشت و نميخواند. از قضا پدرش ابوذر را كه در «نراق» كارمند دولتى و «پاكار» بود كشتند و جهت قتل وى بر ما معلوم نيست. كسان مرحوم نراقى قتل او را به وى مينويسند و او را به وطن خود نراق خواستار ميشوند تا براى تقسيم تركه و ساير كارهاى داخلى خانواده‏اش رسيدگى كند ولى آن بزرگوار بر حسب عادت ديرينه خويشتن نامه را باز نكرده و به قرار معمولش زير فرش مى‏گذارد و بستگانش در نراق انتظار ورود او را كشيده و چشم به راه مينشينند و بالاخره مأيوس ميشوند.آنان نامه به استادش خاجوئى در اصفهان نگارش مى دهند و او را از ماجراى قتل «ابوذر» آگاه ميسازند و تقاضا مينمايند كه شاگرد خود را از واقعه قتل پدر مطلع ساخته و او را به نراق روانه نمايد تا تقسيم تركه و كار ورثه به تأخير نيفتد.علامه نراقى(ره) كه به قرار معمول روزانه خود به مجلس درس استادش حاضر شده و استاد را برخلاف هر روز بسيار مغموم ميبيند و پس از اندكى تأمل ميفهمد كه استادش از شروع به درس خوددارى دارد و محزون است به مقام اظهار آمده و سؤال ميكند: چرا از شروع به درس خوددارى مى كنيد؟

استاد در جواب مى فرمايد: شما بايد به نراق برويد براى آنكه والد شما مريض و يا مجروح گشته است، شاگرد در جواب ميگويد: خداوند پدر مرا حفظ ميفرمايد شما به درس شروع بفرمائيد .

استاد پا به فراتر گذارده و از كشته شدن پدر وى صريحا اطلاع ميدهد و او را امر ميكند كه بايد رهسپار نراق شود. بالاخره در اثر اصرار استاد، شاگرد دانش دوست، عازم نراق شده و پس از ورود به وطن بيشتر از سه روز در آنجا توقف به خود روا نميدارد و به فوريت، عازم اصفهان شده و به تحصيلات خويشتن ادامه ميدهد و در اثر آن ثبات و استقامت و عشق و علاقه رسيد به مقام و مرتبه بلندى از علم و عمل كه بيان من از وصف كمالات علمى و عملى و مقامات ظاهرى و باطنى آن مرد بزرگ عاجز است.

وى پس از سى سال توقف در اصفهان عازم عراق شد و براى تكميل كمالات علمى، پناه به آستان ملائك پاسبان علوى آورد كه به مصداق فرمايش نبوى ـصلى الله عليه واله و سلم: «انا مدينة العلم و على بابها» هر كس طالب علوم دينى و حكمت حقيقى الهى باشد بايد از باب علم نبى وارد شود و اگر ملتجى به باب مدينه علم نشود هرگز به حقايق علمى نائل نخواهد شد و از علوم واقعى قرآنى بهره به سزايى به طور حقيقى نخواهد برد.

انما المصطفى مدينة علم‏
هو الباب من أتاه أتاها

مرحوم نراقى(ره) وارد حوزه مقدسه علميه نجف اشرف شد و به مدرسه كبراى شيعه و دار العلم اماميه كه پس از بررسى دقيق تاريخ آن حوزه به زمان خود أميرالمؤمنين ـسلام الله عليهـ مى‏رسد قدم گذاشت و حوزه علميه كربلاى معلى نيز دائر بود و مدتى در آن دو مركز اقامت گزيد.

در عراق در اعتاب مقدسه در محضر استاد الكل آقا محمدباقر مشهور به وحيدبهبهانى و شيخ فقيه شيخ يوسف بحرانى صاحب «حدائق» و علامه كبير آقا شيخ مهدى فتونى عاملى متوفى به سال‏1183 ه. به تحصيلات خود ادامه داده و از همه بيشتر به شاگردى وحيد بهبهانى اهتمام داشت.

طغيان دو مسلك جمود و خمود
ناگفته نماند كه موقع ورود علامه نراقى به عراق خصوصا به كربلا و در ايام تحصيلات وى در اصفهان مسلك اخبارى‏ها در عراق و مسلك تصوف در اصفهان در ميان علماى اماميه اوج گرفته بود و آن رويه جمود فكرى كه ضايع كننده قواعد دينى است و از فرقه ظاهريين سنى ها سرايت كرده و در عالم تشيع ريشه دوانيده بود در ميان علماء و فقهاى شيعه خصوصا در عراق به ويژه در كربلا به مرتبه اعلا از ترقى و تعالى خود نايل آمده بود ولى خداوند رادمرد بزرگ علمى و يك شخصيت بارز دينى را كه بدون شك او را مجدد مذهب،ميتوان به شمار آورد برانگيخت و باتمام شجاعت علمى و قوت ايمان و عقيده راسخ و خدمت به عالم اسلام و خصوصا مذهب تشيع قد علم كرده و با قدرت علم و منطق و قلم و بيان بطلان مسلك اخبارى ها را آشكار ساخت و تار و پود آن مسلك جمود را از هم دريده و برانداخت.

آن شخصيت باعظمت عبارت بود از استاد الكل و يگانه قائد بزرگ دينى و علمى آقا محمدباقر بهبهانى ـقدس الله روحهـ كه مذهب را إحيا و دين را با دليل و برهان زنده كرد و پيروان مسلك جمود را از ميان برداشت و اول مرجع عالم شيعه گشت.

وحيد بهبهانى رويه ميان روى اصولى را در مقام استنباط احكام شرع ثابت و مستدل نمود و شاگردان بسيارى از اكابر و فحول علماى شيعه تربيت فرمود مانند:

آقا سيد مهدى طباطبائى بحرالعلوم (متوفى‏1226) و حاج شيخ جعفر كاشف الغطاء(1228) و آقا سيد على طباطبائى صاحب رياض (1231) و ميرزا ابو القاسم گيلانى مشهور ميرزاى قمى صاحب قوانين (1231) و حاج ملامهدى نراقى (1205) و ميرزامحمد تقى قاضى طباطبائى تبريزى (1222) و ميرزا مهدى شهرستانى (1216) و ميرزا مهدى شهيد مشهدى (1217) و حاج ميرزا مهدى قاضى طباطبائى تبريزى (1241) و حاج ميرزا يوسف كبير طباطبائى تبريزى (1242) و ديگر بزرگان دين كه اگر به تعدادشان پرداخته شود كلام به درازا ميكشد.2 درميان شاگردان وحيد بهبهانى علامه نراقى را ميتوان بعد از شيخ كاشف الغطاء در رديف اول كسانى به شمار آورد كه قيام عليه مسلك اخباريها كرده و در اثبات رويه اصوليين قدم راسخ برداشته است. و علاوه، بامبارزه ديگرى نيز بامسلك صوفيه كه در ايران خصوصا در اصفهان در آن زمان به حركت آمده بودند روبه رو شده است چنانكه در عصر حاضر ما نيز ميخواهند به حركت آيند، چون بهتر ميتوانند افكار مردم را با تخدير به طرف خمودى و سستى پيش برده و خدمت به استعمار و استعمارگران نمايند.

علامه نراقى از قائدين و پيشوايان بزرگ علمى در برافراشتن بيرق جهاد دينى با آن دو مسلك جمود و مسلك خمود بوده است، با قلم و بيان و تدريس حقايق را روشن ساخته است. آنچه بيشتر او را از سايرين مساعدت در برانداختن آن دو مسلك شده جامع بودن آن مرد بزرگ بر علوم متنوعه بوده است، زيرا اكتفا به فقه و اصول نكرده بود. علاوه از آن دو علم شريف، در حكمت و فلسفه و تفسير و رياضيات و هندسه و حساب و هيئت و ساير علوم حتى در بعضى از علوم غريبه استاد ماهر بوده و در حكمت عملى بى نظير و از اين راه بهتر توانسته به خدمات دينى خود پيشرفت دهد چنانچه از كتاب «جامع السعادات» و «مشكلات العلوم» وى اين مدعا واضح و روشن است و هركس با دقت نظر كتاب «جامع السعادات» را تحت مطالعه خويشتن قرار دهد بر وى واضح ميگردد كه علامه نراقى چطور با ذوق و قدرت علمى خود مردم را خواسته به طريق اعتدال در سلوك اخلاقى كه از منابع شرعى سرچشمه ميگرد ارشاد كرده با اين كه تأليف نفيس خود را بر مبناى فلسفه اشراقى گذاشته در عين حال با كمال متانت و از راه بسيار باريك و رزانت و عميق با روح تصوف غيرصحيح به جنگ برخواسته است.

علامه نراقى(ره) آراء و نظريات خود را در دعوت بر اخلاق و حكمت عملى بر اساس ذوق اسلامى گزارده كه از احاديث نبويه(ص) و اخبار و آثار اهلبيت عصمت و طهارت ـعليهم السلامـ به دست آورده است و بايد با صراحت اظهار نموده كه وى در عين حال اساسى را هدم و از بين برده و اساس و بناى صحيح را بنيان گذارى كرده است. از اين جا بايد يادآور شد كه كتاب «جامع السعادات» امتياز بسزايى از «احياء العلوم» غزالى دارد، زيرا غزالى بناى خودش را در اخلاق براساس روح تصوف سنى گرى گذارده است كه از اخبار موضوعه امثال ابوهريره‏ها به دست آورده است و علامه نراقى(ره) در حسن انتخابش در «جامع السعادات» كه بناى اخلاق را بر اساس علمى و فلسفى دينى مأخوذ از اهلبيت ـعليهم السلامـ گذاشته در ميان علماى اماميه بعد از ابن مسكويه متوفى ( 421 ه) و علامه فيض كاشانى متوفى( 1091) هجرى در درجه اول قرار گرفته است.

و در فقاهت و اجتهاد در احكام شرعيه چنانچه از مطالعه كتاب «معتمد الشيعة» و «لوامع الاحكام» آن فقيد سعيد معلوم مى شود اعلا درجه اجتهاد را با احراز مقام تحقيق و اجتهاد در مبنى حائز بوده است كه در ميان فقهاء نظائرش كمتر است.

حسن سليقه و اعتدال و استقامت طريقه علامه نراقى در علوم از ملاحظه عين عبارات وى كه از كتاب «جامع السعادات» در اين جا مى‏آوريم بهتر روشن و هويدا است چنانچه ميفرمايد :

ثم كن في العلوم متوسطا بين العلوم الباطنة العقلية والعلوم الظاهرة الشرعية فلا تكن من الذين قصروا أنظارهم على ظواهر الآيات و لم يعرفوا من حقائق البينات، يذمون علماء الحقيقة وينسبونهم إلى الإلحاد و الزندقة، و لا من الذين صرفوا أعمارهم في فضول أهل يونان و هجروا ما جاء به حامل الوحي و الفرقان يذمون علماء الشريعة، و يثبتون لهم سوء القريحة، يدعون لأنفسهم الذكاء و الفطانة و ينسبون ورثة الأنبياء إلى الجهل و البطالة .

ثم كن في العقليات متوسطا بين طرق العقلاء من غير جمود على واحدة منها بمجرد التقليد أو التعصب فتوسط بين الحكمة والكلام والإشراق والعرفان و اجمع بين الاستدلال و تصفية النفس بالعبادة و الرياضة فلا تكن متكلما صرفا لا تعرف سوى الجدل و لا مشائيا محضا أضاع الدين و اهمل و لا متصوفا استراح بدعوى المشاهدة و العيان من دون بينة و برهان.

كن في العلوم الشرعية متوسطا بين الأصول و الفروع فلا تكن اخباريا تاركا للقواعد القطعية و لا اصوليا عاملا بقياسات عامية.

و قس على ذلك جميع أمورك الباطنة و الظاهرة و اعمل به حتى يرشدك إلى طريق السداد و يوفقك لاكتساب زاد العماد.

علامه نراقى همين سبك و سليقه عالى را كه در اخلاق و حكمت عملى اتخاذ فرموده و در علوم به كار برده است عين اين سبك را در معارف الهيه و اصول دين و اعتقادات و در حكمت نظرى پيش گرفته است و چكيده و خلاصه اصول عقايد را در كتاب «انيس الموحدين» كه در صدد چاپ آن هستيم به قلم آورده است.

او در اين كتاب حد متوسط ميان علوم عقليه و نقليه را در بيان معارف دينيه اماميه پيشه خود ساخته است كه جامعترين و بهترين كتب در معارف و عقائد حقه به طور خلاصه و فشرده ميباشد و آنچه دليل و برهان او را به آن هدايت كرده آنرا بيان فرموده و ثبت اين اوراق كرده است و با اين سبك متوسط عالى در مقابل تصوف محض مسلك خمود و باروش اخبارى مسلكى جمود به مبارزه پرداخته و موفق به اظهار حق شده است و در ميان شاگردان وحيد بهبهانى و از مبرزين آنها و از چند نفر «مهدى» نام از اكابر تلامذه آن بزرگوار گوى سبقت برده است.

مهادى أربعه يا خمسه
در كتب تواريخ علماء و تراجم بزرگان دين مشهور است كه چهار يا پنج نفر از أكابر علماء و فقهاى اماميه از شاگردان علامه اكبر وحيد بهبهانى به نام «مهدى» با يكديگر هم نام و هم مذاق با شيوه اتحاد و اتفاق در ترويج دين و نشر آيين از صميم دل كوشيده‏اند و آنها عبارتند:

1ـ آقا سيد مهدى طباطبائى بحرالعلوم 2ـآقا ميرزا مهدى موسوى شهرستانى 3ـ و آقا ميرزا مهدى شهيد مشهدى 4ـ و حاج ملامهدى نراقى ـ اعلى الله مقامهم.

علامه محدث نورى(ره) صاحب «مستدرك الوسائل» در هامش كتاب «لؤلؤ مرجان»3 فرموده: مخفى نماند كه پنج عالم جليل در يك عصر بوده و نام هر يك مهدى است: اول علامه طباطبائى سيد مهدى بحرالعلوم ـطاب ثراهـ دوم سيد جليل ميرزا مهدى شهرستانى، سوم عالم نبيل ميرزا مهدى خراسانى شهيد جد آقايان عظام مشهد مقدس، چهارم فقيه نبيه آقاخوند ملامهدى تبريزى، پنجم عالم كامل آقاخوند ملامهدى نراقى و در متن كتاب نيز فرموده: عالم جليل آقاخوند ملامهدى نراقى كه از اعيان علماى دهر و يكى از مهديين خمسه عصر خود بود الخ.

علامه محدث نورى(ره) را در اين كلماتش دو فقره اشتباه رخ داده: اول اينكه تصور فرموده كه چون پنج نفر مهدى نام از بزرگان علماى اعلام دين در يك عصر جمع شده‏اند به‏آن جهت به آنها «مهادى اربعه يا خمسه» گفته‏اند در صورتيكه اين شهرت به علت هم عصر و هم نام بودن آنها نبوده است بلكه چند نفر از بزرگان دين از تلامذه وحيد بهبهانى به نام مهدى بوده‏اند به اين مناسبت به آنها «مهادى» گفته‏اند نه به جهت هم عصر بودنشان اين شهرت پيدا شده است و اگر آن طور بوده كه محدث معظم له تصور فرموده است بايد «مهادى» از پنج نفر هم گذشته باشد كه در يك عصر بودند و به اين طريق بشمارند و از بزرگان دينند:

1ـ سيد بحرالعلوم 2ـ سيد شهرستانى 3ـ سيد شهيد مشهدى 4ـ علامه نراقى 5ـ شيخ مهدى فتونى عاملى 6ـ ميرزا مهدى قاضى طباطبائى 7ـملامهدى هرندى اصفهانى. و تبعا به محدث نورى(ره) تلميذش محدث قمى(ره) در «فوائد الرضويه»4 خيال فرموده كه «مهادى خمسه» كه استادش به آنها تصريح كرده عبارت از آن چهار بزرگوار اولى و پنجمى علامه جليل فقيه شيخ مهدى فتونى عاملى است كه در يك عصر بودند و نيز فرموده، كه به ترجمه ملامهدى تبريزى اطلاع نيافتم .

و البته جا دارد كه به ترجمه مولى مهدى تبريزى مطلع نشود چون همچون شخصى وجود خارجى ندارد. 5

دوم از اشتباه محدث نورى(ره) آخوند ملامهدى تبريزى نامى را در جرگه «مهادى» آوردن است، چون كلمه «آخوند» يا «ملا» در غير سادات و اولاد رسول الله(ص) استعمال ميشود و در وصف سادات معمول نيست و بايستى علامه نورى(ره) در عوض كلمه «آقاخوند ملا» كلمه «سيد» يا «ميرزا» كه مخفف «اميرزاده» است نگارش ميداد و نفر پنجمى از مهادى خمسه (حاج ميرزا مهدى قاضى طباطبائى تبريزى) را از تلامذه وحيد بهبهانى قرار ميداد نه اينكه اين شهرت چنانچه گذشت به جهت هم عصر بودن چند نفر از طراز اول علماى شيعه بوده است چنانچه علامه جليل آقاى امينى(ره) در «شهداء الفضيلة» تصريح فرموده كه «مهادى» از تلامذه وحيد بهبهانى (ره) بوده اند6 و اما علامه فقيه شيخ مهدى فتونى عاملى(ره) و علامه متبحر آخوند ملامهدى هرندى اصفهانى(ره) از معاصرين وحيد بهبهانى(ره) هستند و از تلامذه وحيد محسوب نمى شوند تا از مهادى به شمار آيند.

و بدون ترديد منظور علامه محدث نورى(ره) از (ملامهدى تبريزى) عبارت از (حاج ميرزا مهدى قاضى طباطبائى تبريزى) بوده‏7 ولى در وصفش به نگارش كلمه: «آقاخوند ملا» به اشتباه رفته است.

مراجعت از نجف اشرف به كاشان
علامه نراقى(ره) بعد از مدتى ـكه تاريخش تفصيلا در دست نيستـاز عراق عازم نراق و كاشان شده و در وطن خود اقامت گزيده و شهرستان كاشان از بركات وجود ذيجود او رو به عمران و آبادى معنوى گذاشته و طالبان علوم و عاشقان معارف دينى پروانه‏وار دور آن شمع حقيقى را گرفته و بر سر وى گرويدند و كاشان را از مراكز علم به شمار آورده و اشخاص زيادى از بركات انفاس قدسيه آن رادمرد بزرگ و نابغه سترك تربيت يافته‏اند.

سفر از كاشان به عراق
علامه نراقى(ره) در اواخر ايام زندگانى خويش با همراهى فرزندش مجتهد شهير حاج ملا احمدنراقى صاحب «مستندالشيعه» از كاشان عازم اعتاب مقدسه در عراق گرديده و در همان سفر به سال 1209 هجرى قمرى يعنى چهار سال بعد از وفات استاد الكل وحيد بهبهانى(ره) رخت از جهان بر بست و در خاك مقدس نجف اشرف مدفون شد و وفات وحيد(ره) در سال 1205 هجرى اتفاق افتاده و در بعضى كتابها به سال 1206 هجرى و سال 1208 ضبط كرده‏اند، ولى تاريخ اولى اقرب به صحت است. ولادت وحيد در سال 1118 هجرى است. پس از وفات علامه نراقى(ره) در نجف اشرف، فرزند در نزد طباطبائى بحرالعلوم و شيخ اكبر كاشف الغطاء به تحصيلات خود ادامه داد و از آن دو بزرگوار و ازعلامه شهرستانى ميرزا مهدى موسوى روايت ميكند.

آثار و تأليفات علامه نراقى(ره)
آنچه از آثار گرانبهاى علمى آن مرد نابغه اطلاع حاصل شده بودن رعايت حروف تهجى در ذكر آنها به قرار زير است:

1ـ معتمد الشيعة في أحكام الشريعة.

2ـ جامع السعادات كه بهترين كتاب در اخلاق باعبارات سليس و دلپذير شبيه به قلمهاى عصر حاضر است و فرزند ارجمند مجتهد كبيرش آنرا ترجمه به فارسى كرده است و به نام «معراج السعاده» مشهور است.

3ـ لوامع الاحكام در فقه در كتابخانه ما نسخه خطى از آن كتاب شريف موجود است.

4ـ التحفةالرضوية في المسائل الدينية.

5 ـ تجريد الأصول در اصول فقه به نحو ايجاز و اختصار مانند «تجريد العقائد» محقق طوسى (ره) و «زبدةالاصول» شيخ اعظم بهائى(ره) است.

6 ـ انيس التجار در مسائل تجارت است كه اهل كسب و تجارت مسائل مربوطه به تجارت را ياد بگيرند.

7ـ مشكلات العلوم كه مطالب علمى بسيار را از فنون متنوعه حل فرموده‏است.

8ـ محرق القلوب در مقتل و مصائب اهلبيتـعليهم السلامـ، صاحب «روضات الجنات» درباره اين كتاب گويد كه آن «طريف الاسلوب» است ولى نبايد فراموش كرد كه آن كتاب دستخوش تحريف نا اهلان و بيخردان خائن گرديده و مطالبى بر آن افزوده اند و قطعا نوشتن آن مطالب از ساحت قدس و تحقيق آن محقق بزرگ دينى دور است.

به سر اين كتاب بلايى آورده اند كه درباره كتاب «مجالس المتقين» منسوب به شيخ شهيد قزوينى برغانى(ره)روا داشته اند نه اينكه محقق نراقى(ره) اين كتاب را در اوائل جوانى خود نوشته و لذا عارى از تحقيق است چنانچه علامه محدث نورى(ره) در «لؤلؤ مرجان» تصور فرموده است و همين فرمايش را آن محدث معظم درباره كتاب شريف و معتبر «لهوف» سيدابن طاوس ـقدس سرهـ نيز نگارش داده و بطلان آنرا در كتاب «بررسى درباره اربعين سيدالشهداء ـ عليه السلام ـ» كه فعلا در دست تأليف و انشاء الله تعالى به زودى چاپ و منتشر خواهد شد واضح نموده ام.

9ـ انيس المجتهدين در اصول فقه نسخه خطى از آن در كتابخانه ما موجود است و چند ورق از اوايل صفحات آن در سيل سال 1353 قمرى در تبريز آب خورده است و كاتب آن مير محمود بن مير محمد قاسم موسوى در سال 1235 قمرى از كتابت آن فارغ شده استادنا البحاثه الكبير شيخ آقا بزرگ طهرانى(ره) در «الذريعة»فرموده‏8 تاريخ فراغ علامه نراقى(ره) از اين كتاب به سال 1186 هجرى است و در آن تصريح كرده كه فرزندش مولى احمد در همان سال از مادر متولد شده است ولى بعضى از اشخاص كه ترجمه او را نگارش داده گفته كه ولادت وى در سال 1185 هجرى است و تاريخ فراغش از تأليف انيس المجتهدين در نسخه كتابخانه ما نيز به همان سال 1186 هجرى است.

علامه نراقى(ره) در اين كتاب بعد از عنوان هر مسأله اصولى يك مسأله فرعى فقهى كه متفرع بر آن مى‏شود ذكر كرده است كه روش و رويه بسيار خوب است.

10ـ رساله‏اى در فقه بفارسى.

11ـ انيس الموحدين در اصول دين كه با سبك مرغوب و اسلوب مطلوب در بيان عقايد حقه و اعتقادات شيعه اماميه ـرضوان الله عليهمـ تأليف فرموده است و براى فهميدن عقايد دينيه بسيار ارزنده است.

و مؤلف علامه(ره) هر قدر توانسته آنرا با عبارات روان و كلمات دلپذير و توانايى در بيان به قلم آورده است و اگر به اشكال ادبى در بعضى عبارات برخورد شد اصلاح آنرا به طورى كه تغييرى در اصل رخ ندهد لازم دانسته و اصلاح گرديد و عمده نظر به اهميت كتاب از جهت علمى آن است.

و كتاب، مشتمل بر اعتقادات حقه اماميه است كه از قلم يكى از بزرگترين عالم فقيه و حكيم و محقق عظيم الشأن كه عموم اماميه اتفاق برجلالت وى از هر جهت دارند تراوش نموده است و لذا به عبارت‏پردازى و تغيير كلمات و تعبيرات بيشتر كه موجب دخالت در مراد باشد پرداخته نشده تا اصل كتاب حال خود باقى بوده و محفوظ بماند. اين كتاب نفيس بهترين كتاب در بيان عقائد صحيحه حقه است كه با ذكر دليل و بيان برهان تأليف شده و درخور آن است كه اشخاص طالبان عقائد كه ميخواهند اعتقادات خودشان را بر روى اساس علمى و دليل بگذارند آنرا بخوانند و اعتقادات خودشان را كه اول واجبات و الزام فرايض دينى است و مقدم بر تمامى فروع و مسائل فقهى است كاملا يادگرفته و معتقد شوند چون در اصول دين تقليد جائز نبوده و روا نيست بلكه مكلف بايد از روى دليل برحسب استعداد خويش عقايد دينى را استوار كند و قطع و يقين به اصول دين حاصل نمايد چنانچه در تعليقات خود بر كتاب در اوائل آن اجمالا بيان خواهم كرد ان شاء الله تعالى.

در نگارش تعليقات بر كتاب، ميانه روى را اختيار كرده و از طول و تفصيل خوددارى شد كه حجم كتاب بالا نرفته و آنچه منظور از اصل كتاب به طور اختصار و فشرده و خلاصه عقايد را با ادله بيان كردن است خارج نشده باشم و مانند بعض كتابها اصل كتاب در ميان تعليقات گم نشود.

به تاريخ 27 رجب المرجب 1312 قمرى مطابق با 1351/6/15 شمسى محمد على قاضى طباطبائى شهيد محراب آيةالله قاضى طباطبائى انگيزه خود از چاپ كتاب «انيس الموحدين» را چنين بيان ميكند . نظر به علاقه زيادى كه بر اين كتاب شريف از سالهاى دراز كه آنرا تحت مطالعه قرار داده بودم در خود احساس ميكردم مدتها بود كه در اين صدد بودم كه آنرا چاپ كرده و منتشر نمايم تا برادران دينى از آن برخوردار باشند گرچه در زمانهاى سابق و دوران گذشته اين كتاب نفيس متعدد طبع شده و انتشار يافته است و قديميترين نسخه كه به دست رسيده نسخه چاپ سال 1271 قمرى است كه ده سال قبل از وفات شيخ اعظم انصارى ـقدس سره كه در سال 1281 هجرت دار فانى را وداع فرموده طبع شده و با خط نسخ به خط محمد نعيم طالقانى است و بعد از آن نيز مكرر در طهران و تبريز مستقلا و به ضميمه بعضى كتب ديگر به طبع رسيده است ولى باز تا اندازه‏اى ناياب بود و لذا اين كتاب را در چندى قبل به كاتبى داده بودم كه براى مطبعه حاضر نمايد كه با چاپ حروفى به طبع رسانيده شود ولى هنوز شروع به چاپ آن نشده بود و در آرزوى بانى خيرى كه متكفل نفقه چاپ آن باشد بودم. چند روز قبل سيد جليل نبيل جناب آقاى مير على اصغر امير فاطمى ـدام اقباله به بنده منزل، تشريف آورده و اظهار فرمود كه بر حسب وصيت مرحومه مبروره حاجيه مولود خانم نصيرزاده ـطاب ثراها در نظر دارند كتاب دينى چاپ و منتشر شود. اينجانب اين كتاب شريف را كه اساس دين و در اصول آن است به معظم له پيشنهاد كردم و مورد قبول ايشان واقع شد و لذا از مال الوصيه مرحومه مغفوره نامبرده شروع به طبع اين كتاب مى‏شود كه به وصيت آن مرحومه عمل شده و ثواب اين خدمت دينى عائد صفحات اعمال آن مرحومه مبروره شده و در حق وى جارى گردد و چون وصيت كرده كه كتاب بعد از طبع تمامى نسخ آن در كتابخانه مدرسه طالبيه تبريز گذاشته شود و از آنجا براى برادران دينى پخش گردد به اين وصيت آن مرحومه نيز عمل ورديد. فنا۳۱۳

پى‏نوشتها:

1) او غير از علامه جليل ملا محمد زمان تبريزى ساكن اصفهان و از علماى مشهور دوران خود بوده و تقريبا هم عصر ميباشند و ملامحمد زمان تبريزى از شاگردان علامه مجلسى و آقا حسين خوانسارى و شيخ جعفر قاضى است رجوع شود به «روضات الجنات».

2) درباره اوصاف اين بزرگان و اكابر دين از آوردن كلمات: (حجةالاسلام) يا با اضافه كلمه : (و المسلمين) يا (آية الله) يا با اضافه كلمه (العظمى) خوددارى شد، چون در عصر حاضر ما اين كلمات معانى خود را از دست داده و حفظ مراتب از ميان رفته و به قدرى آن كلمات مبتذل گرديده كه درباره هر نااهلى كه قابل توصيف با آن اوصاف قطعا نيست در افواه و روزنامه ها و مجلات و بلكه در تأليفات و نامه‏ها و كتابها استعمال و با آن كلمات آنها را ميستايند كه جزء تشريفات شده نه اينكه معانى حقيقى داشته باشد و به قول ادباى معاصر عرب از «الفاظ فارغه» گرديده است و به اندازه‏اى مبتذل گشته كه استعمال آن كلمات در وصف آن اكابر يك نوع تنقيص به نظر ميرسيد و به اين جهت خوددارى شد و الا مصداق حقيقى معانى آن اوصاف آن بزرگان دين هستند.

3) لؤلؤمرجان، ص 182 ، طبع سال 1319 ط تهران.

4) فوائد الرضويه، ج‏2، ص 674 ، ط. تهران.

5) خيال نشود كه شايد مراد از ملامهدى تبريزى عبارت از علامه فقيه متبحر حاج ميرزا مهدى قارى تبريزى(ره) است زيرا آن مرحوم از تلامذه شيخ الفقهاء شيخ محمد حسن صاحب جواهرالكلام و شيخ اعظم انصارى (ره) است و در سال 1297 قمرى از دنيا رحلت فرموده و در وادى السلام در نجف اشرف مدفون است و در تبريز در بازار مسجد بزرگى به نام آن بزرگوار (مسجد قارى) مشهور است.

6) شهداء الفضيلة، ص 275 ط نجف، 1355 هجرى.

7) حاج ميرزامهدى قاضى طباطبائى(قده) از ميرزا مهدى شهرستانى اجازه روايتى دارد كه تاريخش به سال 1198 هجرت است و آن اجازه را علامه آقاى امينى(ره) در كتاب «شهداء الفضيلة» از اول تا آخر نقل كرده رجوع به صفحات 278 ـ 281 ط نجف شود و محدث قمى(ره) در «الكنى والالقاب» به آن اجازه اشاره و از آن جملاتى نقل كرده، ج‏3، ص 165 ط صيدا و استادنا البحاثه الاكبر قدس سره در «الذريعه»، ج‏1، ص 253 ط نجف از آن اجازه اسم برده است.

8) الذريعة، ج‏2، ص 464 و ص 465 ط نجف.

 


 
نويسنده:فنا |  یکشنبه شانزدهم دی 1386
موضوع: | لينک ثابت |

    زندگينامه علامه مولى محمد مهدى نراقى

زندگينامه علامه مولى محمد مهدى نراقى
آيت الله حسن‏زاده آملى

ويژه ‏نامه كنگره بزرگداشت فاضلين نراقى‏ 1

طود علم و تحقيق «استاد الكل فى الكل» علامه مولى مهدى يا محمدمهدى بن ابى‏ذر بن حاج محمد نراقى (قدس سره) يكى از نوابغ دهر و جامع كليه فنون علوم، و در هر فن مرد يك فن، و دايرةالمعارفى ناطق، و كتابخانه بزرگى زنده و متحرك بود.

بى‏شك آن جناب در تبحر و تمهر به جميع علوم عقلى و نقلى حتى در ادبيات و رياضيات عاليه، در عداد طراز اول از اكابر علماى اسلام، و در اتصاف به فضايل اخلاقى و ملكات ملكوتى از نوادر روزگار است.

حضرتش صاحب تصانيف فائقه و تأليفات لائقه در علوم گوناگون است. در كاشان و اصفهان و عتبات عاليه عراق در نزد اعاظمى چون ملا اسماعيل خواجويى و ملامحمد جعفر بيدگلى و آقامحمد باقر وحيد بهبهانى و ديگران كسب معارف كرده است و از كسانى است كه در ذكر فضايل تثنى اليهم الخناصر.

در آغاز چند كتاب از مصنفات آن جناب ديده‏ايم كه خود را مهدى بن ابى‏ذر نراقى ناميده است، ولى نجل جليل او مرحوم مولى احمد نراقى صاحب «مستند الشيعه» او را به نام محمدمهدى خوانده است، چنانكه در اول «خزائن» گويد: «و بعد يقول المحتاج الى عفو ربه الباقى احمدبن محمد مهدى النراقى». هم چنين است در اول «عوائد» و «سيف الامة و معراج السعادة» و غير آن. لكن در ابتداى «مستند الشيعه» چاپ سنگى كه همين يك چاپ شده است، چنين آمده است: «وبعد يقول المحتاج الى عفو ربه الباقى احمدبن محمدبن مهدى بن ابى‏ذر النراقى»، كه به يقين «ابن» دوم از اشتباه قلم ناسخ است.

دو عالم بزرگ ناشناخته
«علامه محقق ملامهدى نراقى» را «نراقى اول» و خلف صالحش «ملا احمد فاضل نراقى» را «نراقى ثانى» گويند و از هر دو به «نراقيان» تعبير مى‏شود، و مثل صاحب جواهر از مولى مهدى نراقى به فاضل نراقى تعبير مى‏كند. قتى در محضر مبارك حضرت استاد علامه طباطبايى صاحب «تفسير الميزان» تشرف داشتم و از نراقيان سخن به ميان آمد، فرمودند: نراقيان هر دو از علماى بزرگ اسلام و ناشناخته‏اند.

ملا احمد نراقى در «مستند» از پدرش آراى فقهى بسيارى نقل مى‏نمايد و بدان استناد مى‏جويد و اعتماد مى‏كند؛ مثلا در آخر قبله آن گويد: «لو اختلف المجتهدون فى القبلة فالمشهور عدم جواز ايتمام بعضهم بعضا مع توجه كل منهم الى ما اجتهده لاعتقاد كل بطلان صلوة الاخر، و قيل بالصحة و اختاره والدى(ره) فى مد و هو الاصح لمنع اعتقاد كل بطلان صلوة الاخر بل يعتقد صحتها له و ان اعتقد خطائه فى القبلة و هو غير مؤثر فى البطلان لعمومات جواز الاقتداء بمن يصح صلوته.»

كلمه «مد» در عبارت «مستند» اشاره به كتاب «معتمد» نراقى اول است. عمده تحصيلات فاضل نراقى يعنى ملااحمد در نزد پدرش ملامهدى نراقى بوده است و برخى از تأليفات ملااحمد به مضمون: «الولد سر أبيه» به اقتضاى پدرش ملامهدى نراقى است. مثلا پدر در فقه «معتمد» مى‏نويسد و پسر «مستند». پدر «تجريد الاصول» در علم اصول مى‏نويسد وپسر شرحى مبسوط بر آن را در هفت مجلد مى‏نويسد. (1) پدر در علم اخلاق «جامع السعادات» به عربى مى‏نويسد و پسر «معراج السعادة» ترجمه آن را به فارسى با بعضى از زيادات. پدر ديوان اشعار به نام «طائر قدسى» دارد و پسر به نام «طاقديس». پدر «مشكلات العلوم» مى‏نويسد و پسر «خزائن» و آن را تابع «مشكلات» قرار داده است به بيانى كه در اول «خزائن» ذكر كرده است. اين دو كتاب (مشكلات و خزائن) هر يك چون «كشكول» علامه شيخ بهائى، سفينه‏اى حامل مثقلات از مطالب متنوعه و امتعه ممتعه در هر باب‏اند. «مشكلات» امتن از «خزائن» و «خزائن» املح از آن است.

اين جانب حسن حسن‏زاده آملى «خزائن» را يك دوره تصحيح نموده است و بر آن مقدمه و تعليقاتى نواشته است كه در سنه هزار و سيصد و هشتاد هجرى قمرى يعنى بيست و سه سال پيش از اين در تهران به طبع رسيده، و در رساله مشكلات نيز تا حدى كار كرده و زحمت كشيده است. اميد است كه آن نيز با تصحيح كامل و تعليقاتى در حل مشكلات مطبوع گردد.

نظريات صاحبان تراجم درباره علامه نراقى
كلمات بعضى از صاحبان تراجم و تذكره‏ها را به اجمال و اختصار در معرفى آن جناب نقل مى‏نمائيم :

صاحب روضات فرمايد: (2)

«العالم البارع والفاضل الجامع قدوة خيل اهل العلم بفهمه الاشراقى مولانا مهدى بن ابى‏ذر الكاشانى النراقى از اركان علماى متأخرين ما و از اعيان فضلاى متبحرين ما است. در اكثر فنون علم و كمال صاحب تصنيف است، در فقه و حكمت و اصول و اعداد و اشكال مسلم بوده است .»

آن گاه كتابهايى از مصنفات وى را برشمرد و بعد از آن گفت:

«ولد اجل افضل امجد او، مولى احمد نراقى نبذى، از مراتب كمالاتش را در اجازه‏اى كه به بعضى از اعاظم معاصرينش نوشته است، اشارت نموده است و آن اجازه به خط مباركش در نزد ما موجود است كه سلسله مشايخ اجازه روايى خود را با القاب حاكى از مقامات علمى و عملى آنان نام برده است كه مشايخ اجازه روايى والد او نراقى اول نيز دانسته مى‏شود، به اين صورت:

منها ما أخبرنى به قراءة و سماعا و اجازة والدى واستادى ومن اليه فى جميع العلوم العقلية و النقلية استنادى كشاف قواعد الاسلام و حلال معاقد الأحكام، ترجمان الحكماء و المتألهين و لسان الفقهاء و المتكلمين الامام الهمام و البحر القمقام، اليم الزاخر و السحاب الماطر، الراقى فى نفائس الفنون الى أعلى المراقى مولانا محمدمهدى بن ابى‏ذر النراقى مولدا، والكاشانى مسكنا، و النجفى التجاء ومدفنا قدس الله سبحانه فسيح تربته و أسكنه بحبوحة جنته عن مشايخه الفضلاء النبلاء العظماء:

اولهم: العلامه، الثانى: مولانا محمدباقر البهبهانى، و ثانيهم: المحدث الفاضل والفقيه الكامل الشيخ يوسف بن احمدبن ابراهيم البحرانى، و ثالثهم: النحرر المحقق و الفقيه الجامع المدقق محمدبن محمدزمان الكاشانى و رابعهم: الفقيه الورع الاوحدى الشيخ محمدمهدى بن الشيخ بهاءالدين الفتونى العاملى و خامسهم: اعجوبة الزمان العالم الربانى مولانا محمد اسماعيل بن محمدحسين المازندرانى وسادسهم: العالم المؤيد جامع المعقول و المنقول مولانا محمدمهدى الهرندى.»

بعد از آن، صاحب «روضات» گويد كه: مراد از محمد اسماعيل مازندرانى، مولينا اسماعيل خواجويى است. و ديگر اين گفته است از كسانى كه در بعضى از مراتب معقول در محضر مولى مهدى نراقى قرائت كرده‏اند صاحب مطالع الانوار و تحفة الابرار و ديگر صاحب اشارات و منهاج است.

مرحوم محمد معصوم شيرازى در «طرائق الحقائق» فرمايد: (العلامة النراقى مولانا محمدمهدى طاب ثراه از افاضل حكماى مجتهدين متأخرين است، احوالات آن جناب و كتب مصنفه حضرتش در رجال علما مشروح است.»

مرحوم حاج زين العابدين شيروانى در «بستان السياحه» گويد:

«نراق بر وزن عراق قريه‏اى است قصبه مانند و محلى است خاطر پسند از توابع كاشان در دامن كوه اتفاق افتاده، سه طرفش فى الجمله گرفته و سمت مغربش به غايت گشاده است و مردمش شيعى مذهب و مولانا مهدى صاحب تصانيف مفيده از آنجا بوده است.» مرحوم ملا حبيب الله كاشانى در «لباب الالقاب فى القاب الاطياب» فرمايد:

«عارج به اعلى المراقى حاج ملامهدى بن ابى‏ذر بن حاج محمد نراقى، عالمى عيلوم و محققى مدقق و استاد الكل فى الكل و جامع جميع علوم عقليه و ماهر حاذق در علوم شرعيه بود.»

كاشف اسرار دقايقى بود كه قبل از وى بر آنها اطلاع حاصل نكرده‏اند، و مبين قواعد حقايقى بود كه جز وى، آنها را پيش نياورده‏اند. اگر كسى او را بحرالعلوم حقيقى بگويد، مجاز نگفته است بلكه به حقيقت سخن گفته است. و اگر قائلى وى را علامه خواند استحقاق ملامت ندارد. بعضى از افاضل، وى را خاتم الحكما و المجتهدين لقب داده‏اند و اين لقبى است كه در جاى خود قرار گرفته است.

استادان علامه نراقى
در رياضيات و حكمت سى سال در اصفهان در محضر ملااسماعيل خواجويى تلمذ كرده است و در شرعيات، مدتى مديد در نزد وحيد بهبهانى.

حكايات مشقات آن جناب در تحصيل و تحمل فقر و فاقه و صبر بر حوادث و نوائب روزگار و رياضتها و عبادات او مشهور است.

به خط فرزند وى مولى احمد نراقى خوانده‏ام كه: «عمده تحصيل پدرش ملا محمد مهدى نراقى در اصفهان در نزد مشايخ بزرگ ملااسماعيل خواجويى و حاج شيخ محمد و مولانا مهدى هرندى و ميرزا نصر بوده است و قسمتى از حديث را در نزد شيخ اجل شيخ يوسف صاحب حدائق قرائت كرده است، و صاحب حدائق و آقا محمدباقر بهبهانى از مشايخ اجازه و قرائت او هستند».

و سپس مصنفات وى را به خط فرزند ياد شده‏اش فاضل نراقى نام برده و بعد از آن گفته است :

«وفات او در سنه هزار و دويست و نه هجرى بوده است و به خط فرزندش فاضل نراقى ديده‏ام كه فرمود كه عمر شريف آن جناب تقريبا شصت سال بوده است و تربت او در نجف اشرف است».

مرحوم مدرس تبريزى در ريحانه فرمايد:

«حاج ملا مهدى يا محمد مهدى بن ابى‏ذر نراقى الولادة، كاشانى المسكن، نجفى المدفن، از فحول فقهاى اماميه و متبحرين علماى اثنا عشريه مى‏باشد كه فقيه، اصولى، حكيم، متكلم، اعدادى، اخلاقى، جامع علوم عقليه و نقليه بوده، و در كلمات بعضى از اجله به خاتم المجتهدين و لسان الفقها و المتكلمين و ترجمان الحكما و المتألهين و نظاير اينها موصوف است. در حساب و هندسه و رياضى و هيئت و علوم ادبيه، خصوصا معانى و بيان يد طولانى داشت. سى سال به ملااسماعيل خواجويى تلمذ نمود. بعد از فارغ التحصيلى به ايران مراجعت و در كاشان توقف نمود و به بركت وجود شريفش آن شهر دارالعلم و دارالتحصيل و مجمع علما شد و جمعى از اعلام آنجا ظهور يافتند.»

فاضل نراقى ملا احمد در خزائن (3) فرمايد: «با والد ماجد علامه طود علم و تحقيق (رحمة الله عليه) در سنه هزار و دويست و پنجاه از هجرت نبويه به زيارت عتبات عاليات تشرف يافتم و چون از مشهدين مشرف نجف و كربلا برگشتيم، در مقابر قريش چند روزى مكث كرده‏ايم، قاضى بغداد دو لغز كه از نتايج طبع او بود براى والدم فرستاد و حل آن دو را از او طلب كرد آن گاه، هر دو لغز و جواب والدش را نقل كرده است».

ملامهدى نراقى ثانى
تبصره: جناب علامه مولى مهدى نراقى را فرزندى همنام او است كه آن جناب نيز از اعاظم علماى اماميه بوده است، صاحب «لباب» ياد شده گويد: (حاج ملامهدى بن حاج ملامهدى بن ابى‏ذر نراقى برادر فاضل نراقى (ملا احمد) به اسم پدرش ناميده شد زيرا كه بعد از وفاتش در سنه 1209 ه ق متولد شده است. آن جناب عيلوم مفضال و فقيه نبيه و مجتهد جواد بذال، جامع شرايط فتوا و اجتهاد، حاوى مراتب حسن اخلاق و سداد بود. اگر از علم اصول نام برده شود او اصل اصيل است، و اگر علم فقه ذكر شود او فقيه جليل است. او را مصنفاتى است از آن جمله: «تنقيح الاصول» در دو مجلد، و «شرح ارشاد» علامه حلى به نام «مقاصد عليه»

در سنه 1268 ه ق فوت كرده، و جنازه او از كاشان به قم انتقال داده شد و مقبره كنار بقعه ابن بابويه معروف به نام او است. وى از برادرش فاضل نراقى و از وحيد بهبهانى و از شيخ جعفر صاحب كشف الغطا و از سيدجواد عاملى اجازه داشته است و صورت قسمتى از اجازه سيدجواد عاملى چنين است:

«وكان ممن جد فى الطلب و بذل الجهد فى هذا المطلب و فاز بسعادتى العلم و العمل و حاز منهما الخط الأوفر العالم الفاضل والفقيه الدقيق الكامل ذوالفطنة الوقادة و الفريحة النقادة، صاحب الصفات القدسية و الاخلاق الملكوتية جناب الأجل الاكرم الملا مهدى المكرم ابن اعلم العلماء وافضل الفضلاء وحيد زمانه و فريد اوانه الملا مهدى النراقى وفقه الله للعروج الى معارج العلماء و الوصول الى اقصى مدارج العرفاء...»

و هم چنين صاحب لباب مذكور، جمعى از اولاد و احفاد علامه محقق نراقى را نام برده كه همه از اكابر دين و فائز به منقبتين علم و عمل و از مراجع بزرگ بوده‏اند. در حاشيه روضات آمده است كه وفات علامه محقق مولى مهدى نراقى اول، در شب هشتم شعبان هزار و دويست و نه هجرى قمرى بوده است (رضوان الله تعالى عليه).

مصنفات گرانقدر علامه نراقى
در حقيقت، معرف هركس، آثار و آيات وجودى او است كه هر اثر معرف دارايى مؤثر وى است. جناب مولى مهدى نراقى اول را بايد از تراث علمى او دانست. متأسفانه اين عالم بزرگ اسلامى به مشكلات العلوم و جامع السعادات شناخته شده، با اينكه همه مصنفاتش گرانقدر و ارزشمند و حاكى از عظمت و مجد تحقيقات علمى و فكرى او به شمار مى‏آيد. برخى از آنها به طبع رسيده است و اميد مى‏رود كه به همت والاى دانشمندان دانشپرور، آثار قلمى ديگر آن جناب نيز در معرض استفاده اهل علم قرار گيرند.

آثار قلمى آن جناب بدين قرار است:

1ـ معتمد الشيعه فى احكام الشريعة؛

2ـ لوامع الاحكام فى فقه شريعة الاسلام؛ فاضل نراقى مرحوم ملا احمد در مستندالشيعه و عوائد الايام از اين دو تأليف پدرش، بسيار نقل مى‏كند.

3ـ التحفة الرضوية فى المسائل الدينية؛

4ـ التجريد فى اصول الفقه، به نقل از ريحانة مدرس در ايران چاپ گرديده است؛

5ـ كتاب فارسى در اصول الدين به نام انيس الموحدين كه چاپ گرديده؛

6ـ انيس التاجرين كه همان «انيس التجار» معروف مى‏باشد و به چاپ رسيده؛

7ـ مشكلات العلوم كه چاپ شده است؛

8ـ جامع السعادات، كه مكرر به چاپ رسيده

9ـ رساله‏اى در عبادات؛

10ـ رساله‏اى در مناسك حج كه به نام «انيس الحجاج» شناخته مى‏شود؛

11ـ رساله‏اى در علم حساب؛

12ـ محرق القلوب در مصائب اهل بيت ـ عليهم السلام ـ.

اين چند كتاب ياد شده را صاحب روضات برشمرده؛

13ـ كتاب اللوامع: لوامع الاحكام فى فقه شريعة الاسلام؛

14ـ انيس المجتهدين؛

15ـ جامع الافكار در حكمت؛

16ـ رساله فارسى در علم عقود انامل؛

17ـ الشهاب الثاقب فى الرد على بعض معاصريه من العامه؛ كه «شهاب ثاقب» را درباره امامت و در رد رساله فاضل بخارى نوشته است؛

18ـ معراج السماء فى الهيئة؛

19ـ جامعة الاصول فى اصول؛

20ـ انيس الحكماء در معقول؛

21ـ اللمعة، مختصر «اللمعات العرشية فى الحكمة الالهيه» بوده كه به نام «اللمعة الالهيه» و به طبع رسيده است؛

22ـ اللمعات العرشية فى الحكمة الالهيه، كه «اللمعات العرشية فى حكمة الاشراق» است؛

23ـ المستقصى فى علم الهيئة؛

24ـ المحصل فى علم الهيئة ايضا؛

25ـ توضيح الاشكال، تحرير اصول اقليدس؛

26ـ شرح شفاء كه شرح الهيات «شفاء» است؛ 27 ـ الكلمات الوجيزة، كه مختصر اللمعة الالهيه و با آن به چاپ رسيده است.

اين چند كتاب ياد شده را از «لباب الالقاب» مرحوم آخوند ملا حبيب الله كاشانى نقل كرده‏ايم كه آنها را با بعضى از مصنفات ياد شده از روضات، به خط خلف صالحش فاضل نراقى ملا احمد نقل كرده است.

جامع الافكار همان است كه مرحوم مدرس در «ريحانه» به اسم «جامع الأفكار و ناقد الانظار فى اثبات الواجب و صفاته الثبوتية و السلبية» نام مى‏برد، و گفته كه آن بزرگترين كتابى است كه در اين موضوع نگارش يافته است.

راقم در حدود بيست و پنج سال پيش از اين، نسخه‏اى از «تحرير اصول اقليدس» كه در حدود نصف اول آن بود در يكى از كتابفروشى‏هاى تهران ديده كه مكنت ابتياع آن را نداشت. اين تحرير به قلم نراقى بود ولى در خاطر ندارم كه آيا تحرير علامه محقق مرحوم مولى مهدى نراقى بود، يا تحرير نجل جليل او مرحوم فاضل ملااحمد نراقى؛ و لكن در صفحه شانزدهم مقدمه «لمعه الهيه و كلمات وجيزه» آمده است كه: «كتاب توضيح الاشكال فى شرح تحرير اقليدس الصورى فى الهندسة وقد شرحه الى المقالة السابعة بالفارسية يقرب من سنة عشر الف بيت».

28ـ المناسك المكيه فى مسائل الحج كه غير از «انيس الحجاج» مى‏باشد؛

29ـ رسالة فى صلوة الجمعة؛

30ـ رسالة فى الاجماع؛

31ـ شرح تحرير اكرثاوذوسيوس؛

32ـ جامع المواعظ؛

33ـ رسالة نخبة البيان فى علم المعانى و البيان.

اين چند رساله را از مقدمه جامع السعادات چاپ نجف نقل كرده‏ايم. «نخبة البيان» رساله‏اى است در وجوه تشبيه و استعارت و محسنات بديعيه كه به طبع رسيده است.

تحرير اكرثاوذوسيوس
در مقدمه قرة العيون (4) و لمعه الالهية (5) كه يك مقاله به قلم حفيد محترم علامه نراقى، آقاى حسن نراقى در مقدمه دو كتاب ياد شده مكرر طبع شده است و نيز در مقدمه نخبة البيان به قلم مشاراليه، يكى از مؤلفات علامه ملامهدى نراقى اول، به نام «تحرير اكرثاوذوسيوس» آمده است. و در مقدمه معراج السعاده، چنان كه نقل كرده‏ايم، شرح «تحرير اكرثاوذوسيوس» آمده است.

تحرير اكرثاوذوسيوس معروف درسى كه در حوزه‏هاى علميه تدريس مى‏شود، به قلم محقق «خواجه نصيرالدين طوسى» است، چنان كه اكثر كتب رياضى خواجه از تحرير اصول اقليدس تا «تحرير مجسطى بطلميوس» به صورت تحرير است، «تحرير اكرثاوذوسيوس» در ترتيب دروس رياضى حوزه‏ها در رتبه دوم قرار گرفته است؛ يعنى پس از «تحرير اصول اقليدس»، «تحرير اكرثاوذوسيوس» خوانده مى‏شود. و اين جانب در حوزه علميه قم يك دوره كامل به تدريس آن توفيق يافت و نسخه‏هاى متعدد از آن را تحصيل كرده و نسخه‏اى را با مقابله دقيق در اثناى تدريس به تصحيح كامل در تصرف دارد و يك دوره بر آن تعليقات و حواشى دارد.

غرض اين كه «شرح تحرير اكرثاوذوسيوس» غير از «تحرير اكرثاوذوسيوس» است. معناى عبارت اول اين است كه تحرير خواجه را بر «اكرثاوذوسيوس» شرح كرده است. و معناى عبارت دوم اين است كه مثل تحرير اصول اقليدس آن را دوباره تحرير كرده است؛ يعنى تحرير ديگرى غير از تحرير خواجه، ممكن است كه هر دو كار را كرده باشد و يا اين كه تحرير او به منزله شرح تحرير خواجه است؛ ولى به قلم جناب ملا احمد فاضل نراقى تحرير اكرثاوذوسيوس ضبط شده است و اين اصح و اضبط است كه هم خود آن جناب اهل فن بود و هم اين كه اهل البيت أدرى بما فيه. (6)

34ـ قرة العيون كه به طبع رسيده است، اين كتاب به عربى در حكمت متعاليه است؛

35ـ حاشيه شرح مجسطى؛

36ـ حواشى بر اكرثاوذوسيوس؛

37ـ ديوان اشعار.

اين چند رساله را از مقدمه «نخبة البيان» و «قرة العيون» و «لمعة الهيه» كه به قلم حفيد مذكورش مرقوم شده است نقل كرده‏ايم.

درباره عبارت «حاشيه شرح مجسطى» اين سخن پيش مى‏آيد كه آيا مراد از شرح مجسطى «تحرير مجسطى» به قلم خواجه نصيرالدين طوسى است ـ كه ظاهرا بايد همين باشد ـ يا حاشيه بر يكى از شروح مجسطى است چون شرح عبدالعلى بيرجندى، و شرح نظام الدين نيشابورى به زبان عربى است كه به صورت تعليقات بر آن مى‏باشد؛ و شرح راصدين شاه جهان‏آباد به فارسى بر تحرير مجسطى، وغيرها

فراگيرى زبان و خط عبرى
درباب تراجم نوشته‏اند كه صاحب عنوان جناب نراقى اول در اصفهان زبان و خط عبرى را نيز فرا گرفت. گاهى در مشكلات العلوم بدان تفوه مى‏فرمايد. مثلا در صفحه دويست و دوم آن فرمايد: (روى انه فى غزوة من الغزوات الواقعة بين المسلمين والكفار لما تقارب الفئتان وطلع اميرالمؤمنين عليه‏السلام ورآه بعض رؤساء جيش الكفار وكأنه كان من اليهود قال مخاطبا لقومه: بوزاسكفت قد جاءكم، فقال اميرالمؤمنين عليه‏السلام لما سمعه: ويلك اعلاه العلم واسفله الطعام.

اقول: بوزاسكفت لغة سريانية يعنى البطين، ولما كان له عليه‏السلام عظم بطن أراد اليهودى أن يعلمه قومه ذلك حتى يحتاطوا، و مع ذلك يزرى بشأنه الأقدس، وكان يظن انه عليه‏السلام لا يفهم هذه اللغة فلما سمعه وعلم ان غرضه من ذلك الإزراء بشأنه، فقال عليه‏السلام ردا لتوهمه: ان عظم البطن ليس مما يذم به بل مما يمدح به لأن أعلاه هو الصدر محل العلم الذى هو قوة الروح، واسفله هو المعدة محل الطعام الذى هو قوة الجسم وكل من القوتين كمال للانسان .»

اين دأب علماى پيشين ما بود كه زبانهاى بيگانه را ياد مى‏گرفتند، چه، زبان وسيله‏اى براى رسيدن به معارف و حكمى است كه بدان زبان نوشته‏اند. مرحوم «سيدصالح خلخالى» كه شاگرد ارشد حكيم الهى ميرزا ابوالحسن جلوه (قدس سره) بود و شرح حال او در «المآثر والآثار» اعتماد السلطنه آمده است، (7) در شرح مناقبت شيخ اكبر محيى‏الدين عربى گويد: (8)

«كتاب طهارة الاعراق افلاطون الهى را ابو على مسكويه از زبان يونانى به عربى ترجمه نمود و سلطان الحكما محمدبن حسن نصيرالدين طوسى آن را از زبان تازى به پارسى درآورد و به اخلاق ناصرى موسوم كرد.»

استاد ما مرحوم علامه حاج ميرزا ابوالحسن شعرانى زبان عبرى را در تهران در نزد عالم يهودى فرا گرفت و در زبان فرانسوى استاد بود و انگليسى نيز مى‏دانست. از اينگونه شواهد از صدر اسلام تا كنون بسيار داريم. (ابن اثير» در «اسد الغابه فى معرفة الصحابه» در شرح حال زيدبن ثابت مى‏گويد: (وكان زيد يكتب لرسول الله صلى الله عليه و آله و سلم الوحى وغيره، وكانت ترد على رسول الله كتب بالسريانية فأمر زيدا فتعلمها؛ (9)

يعنى: زيد كاتب رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم بود و وحى و غير وحى را مى‏نوشت، و نامه‏هايى به سريانى براى رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم مى‏آمد، رسول الله او را امر فرمود كه سريانى را ياد بگيرد».

علامه نراقى عالمى ذو الفنون
به وزان مؤلفات و مصنفات علامه نراقى اول، بايد از چندين بعد در شخصيت اعلاى علمى و عملى آن جناب سخن به ميان آورد. عالمى ذوالفنون كه در فن رياضى پس از خواجه نصيرالدين طوسى، «اكرثاوذوسيوس» و «اصول اقليدس» را دوباره تحرير كند، و بر تحرير مجسطى خواجه به قلم محقق طوسى، حواشى داشته باشد و چندين كتاب و رساله علوم رياضى تصنيف كرده باشد، اهميتى به سزا دارد. در مقام كمال انسانى به حدى باشد كه مثل سيد بحرالعلوم با او چنان خطاب آتى الذكر داشته باشد، خيلى مقام است. مرحوم استاد ما علامه حاج سيد محمدحسين طباطبايى، مرحوم سيد بحرالعلوم و ابن فهد صاحب «عدة الداعى» و سيد بن طاوس صاحب اقبال را از كمل مى‏دانست و مى‏فرمود اينها كامل بودند.

علامه نراقى يكى از تأليفاتش را براى سيدمهدى طباطبايى بحرالعلوم به نجف ارسال مى‏دارد و او را چنين خطاب مى‏كند:

الاقل لسكان ذاك الحمى‏
هنيئا لكم فى الجنان الخلود
افيضوا علينا من الماء فيضا
فنحن عطاش وانتم ورود

مرحوم سيد بحرالعلوم در جواب مى‏گويد:

الاقل لمولى يرى من بعيد
جمال الحبيب بعين الشهود
لك الفضل من غائب شاهد
على شاهد غائب بالصدود
فنحن على الماء نشكو الظلماء
وانتم على بعدكم بالورود

علامه نراقى گويد:

اى رسول ما به ساكنان آن «حمى» يعنى حرم مرتضوى بگو: خلود در بهشت گواراتان باد، به ما آبى افاضه كنيد كه ما تشنه و شما سيرابيد. اين ناظر به آيه پنجاهم سوره أعراف است .»

سيد بحرالعلوم در پاسخ گويد:

«اى رسول ما به آقايى كه از دور جمال دوست را به چشم شهود مى‏بيند بگو: تو را كه غايب حاضرى، بر اين حاضر غايب فضل و برترى است؛ زيرا ما در كنار آب از تشنگى مى‏ناليم و شما با اين كه دوريد وارد در آبيد.

سدود اعراض نمودن و رو برگردانيدن است. مرحوم سيد، علامه نراقى را به سبب حضور و توجه و مراقبت، غايب شاهد مى‏خواند؛ و خود را به سبب اعراض و عدم حضور، شاهد غايب.»

ذكر برخى از افادات علامه نراقى
راقم، شايسته مى‏بيند كه برخى از افادات جناب علامه محقق نراقى را كه نفع آن مهم و گسترده مى‏باشد، عنوان كند و در آن باره بيانى به اختصار ذكر نمايد به اين اميد كه نفوس مستعده را دراعتلاى به فهم خطاب محمدى صلى الله عليه و آله و سلم معدى تام و ممدى به كمال بوده باشد؛ والله ولى التوفيق.

الف ـ در بعضى از اشعارش به صورت ساقى نامه فرموده است:

بيا ساقيا من بقربان تو
فداى تو و عهد و پيمان تو
مئى ده كه افزايدم عقل و جان‏
فتد در دلم عكس روحانيان‏
شنيدم ز قول حكيم مهين‏
فلاطون مه ملك يونان زمين‏
كه مى بهجت افزاوانده فزاست‏
همه دردها را شفا و دواست‏
نه زان مى كه شرع رسول انام‏
شمرده خبيث و نموده حرام‏
از آن مى كه پروردگار غفور
نموده است نامش شراب طهور
بيا ساقى اى مشفق چاره ساز
بده يك قدح زان مى غم گداز

در اين ابيات به كريمه «وسقيهم ربهم شرابا طهورا» (10) نظر دارد. در تفسير آن كلامى معجز نظام از سلاله نبوت صادق آل محمد ـ صلوات الله عليهم اجمعين ـ مروى است كه مسحه‏اى از علم الهى و قبسى از نور مشكوة رسالت و نفحه‏اى از شميم رياض امامت است؛ آن را امين الاسلام طبرسى در تفسير شريف «مجمع البيان» در بيان كريمه ياد شده بدين صورت روايت كرده است:

«أى يطهرهم عن كل شى‏ء سوى الله اذ لا طاهر من تدنس بشى‏ء من الأكوان الا الله، رووه عن جعفر بن محمد عليه‏السلام».

من در امت خاتم از عرب و عجم، كلامى بدين پايه كه از صادق آل محمد صلى الله عليه و آله و سلم در غايت قصواى طهارت روايت شده است، از هيچ عارفى نه ديده‏ام و نه شنيده‏ام.

آن كس كه ز كوى آشنايى است‏
داند كه متاع ماكجايى است

حديث به شكل مفرد أعنى «روى» روايت نشده است بلكه به صيغت جمع يعنى «رووه» مروى است، پس خيلى ريشه‏دار است كه جمعى آن را روايت كرده‏اند.

در اين كريمه «رب ابرار»، ساقى ابرار است و در اين رب و اضافه آن به «هم» هم مطالبى است كه نهفته معنى نازك بسى است در خط يار.

«طهور» صيغت مبالغت است، طاهر پاك است و طهور پاك كننده آب مضاف ممكن است كه طاهر باشد اما مسلما طهور نيست، اما مطلق آن هم طاهر است و هم طهور. ابرار شرابى كه از دست ساقيشان مى‏نوشند علاوه بر اين كه پاك است پاك كننده هم هست.

اين شراب، ابرار را از چه چيز تطهير مى‏كند؟ امام فرمود: از هر چه كه جز خدا است؛ زيرا كه طاهر از دنس اكوان جز خدا نيست. دنس چرك است و اكوان موجودات و مراد از دنس نقص امكان است كه خداوند از نواقص ممكنات طاهر است؛ زيرا كه صمد حق است. اين شراب انسان را از ماسوى الله شستشو مى‏دهد.

تجرد نفس ناطقه
ب ـ در ابتداى جامع السعادت چند دليل بر تجرد نفس ناطقه آورده است. نتيجه تمام ادله تجرد نفس ناطقه اعم از تجرد برزخى خيالى، و تجرد عقلى، و فوق تجرد عقلى آن، اين است كه نفس بعد از مفارقت از اين نشأه باقى است؛ يعنى انسان «من حيث هو انسان» فناپذير نيست .

تقديم اين امر مهم يعنى اثبات تجرد نفس، در كتب اخلاق مطلبى لازم و واجب است؛ زيرا بحث از اخلاق كه دستورالعمل تكامل نفس و تصاعد او به سوى سعادت ابدى وى است، مبتنى بر معرفت نفس است. حكيم الهى ناموراسلامى ابن مسكويه در «طهارة الأعراق» همين شيوه پسنديده را به كار برده است بلكه كتاب اخلاق مطلقا متفرع بر اين اصل است، آن كتاب اخلاق ارسطو نيز جز اين نيست.

نگارنده تا كنون بيش از هفتاد دليل عقلى در تجرد نفس ناطقه انسانى به اطلاق، از اعاظم حكماى الهى تحصيل كرده است چنان كه ادله نقلى بسيار هم گردآورده است و همه را در يك رساله تدوين نموده است كه اميد است تنظيم گردد و به محضر طالبان حقيقت تقديم شود.

اهتمام ما بدين امر از اين جهت است كه هيچ موضوعى در علوم عقليه و حكمت متعاليه به پايه اهميت آن نمى‏رسد. و در حقيقت اين مطلب اجل مطالب عقلى و اساس ديندارى است و از قديم الدهر سلسله جليله حكماى الهى كه به منزله مدارك باطنه قوه عاقله انسان كبير شرع و دين‏اند، در آن زمينه بحث كرده‏اند و رساله‏اى جداگانه نوشته‏اند و معرفت نفس را مرقاة معرفت رب شناخته‏اند، و شناسايى آن را باب شناسايى كليه معارف دانستند و جميع ما فى الكون را مظاهر صفات نفس يافتند و سرانجام معرفت نفس را عين معرفت رب. بدين نظر تحقيق و تدقيق امر نفس فوق بحث در مجرد بودن آن است و همان است كه در حكمت متعاليه چون فتوحات مكيه و اسفار عنوان شده است كه:

«من عرف النفس انها الجوهر العاقل المتوهم المتخيل الحساس المتحرك الشام الذائق اللامس النامى، أمكنه أن يرتقى الى معرفة ان لا مؤثر فى الوجود الا الله.» (11)

نظر حكما درباره تجرد نفس ناطقه
حكماى هند در كليله و دمنه به اشاره و رمز درباره نفس ناطقه بابى به نام باب حمامه مطوقه نوشته‏اند.

«ارسطو» رساله نفس دارد و بابا افضل كاشى كه از اجله علماى اسلام و از افاخم حكما و عرفا است آن را به پارسى ترجمه كرده است.

«ابونصر فارابى» معلم ثانى رساله‏اى دارد در حقيقت روح و اثبات تجرد او و بيان آن كه روح بدون ماده بدن جوهرى مستقل و قادر بر هرگونه ادراك و لذت در عالم ابديت و جهان ما فوق طبيعت دارد.

فيلسوف عرب «ابويوسف يعقوب بن اسحاق كندى» در نفس رساله‏اى نوشته است.

«شيخ رئيس» علاوه بر اين كه در نجات و اشارات و شفا به طور تفصيل درباره نفس ناطقه مستوفى بحث كرده است، چندين رساله مستقل در معرفت نفس و تجرد و بقاى آن نوشته است.

حكيم فاضل «ابوالحسن سعدبن هبةالله بن كمونه» رساله‏اى در ابديت نفس تصنيف كرده است .

«فخر رازى» كتابى در تجرد و بقاى نفس به نام «المطالب العاليه» دارد كه شيخ بهايى در شرح حديث چهلم كتاب اربعين خود آن را نام مى‏برد و مى‏ستايد كه: «قد تضمن كتاب المطالب العالية منها ما لا يوجد فى غيره».

شيخ اكبر «محيى الدين عربى» فتوحات مكيه و فصوص الحكم را در معرفت نفس و اطوار و نشئات وجودى و شهودى كه نوشته است كه بايد گفت: «كل الصيد فى جوف الفرأ».

«خواجه نصيرالدين طوسى» رساله‏اى به نام «بقاء النفس بعد فناء الجسد» تأليف كرده است .

«صدرالمتألهين» در قسم چهارم «اسفار» به طور مبسوط و مفصل و مستدل در نفس و بقا و شئون و معاد او بحث كرده است.

شيخ فاضل «رضى على بن يونس عاملى» رساله‏اى در اين موضوع به نام «الباب المفتوح الى ما قيل فى النفس والروح» نوشته است كه تمام آن در سماء و عالم بحار نقل شده است.

آقا «على مدرس زنوزى» صاحب «بداى الحكم» رساله‏اى در بيان «ان النفس كل القوى» نوشته است كه در حاشيه شرح هدايه آخوند چاپ شده است.

«طنطاوى جوهرى» صاحب تفسير كتابى در تجرد روح انسان و بقاى آن بعد از خرابى بدن به نام «الارواح» نوشته است.

از اينگونه كتابها و رسائل كه از قديم تا كنون در معرفت نفس و باقى آن نوشته‏اند، بسيار است. اين تأكيد و تشديد رجال الهى در اين باب براى اين است كه شبهات متوغلين در ماده را رفع كنند و عقول مردم را به سوى كمالشان كه لقاءالله است سوق دهند.

مردم طبيعى مادى، موت را مساوق نابود شدن مى‏پندارند و گويند هر كس مرد بطلان صرف مى‏گردد و هر چه كرد، پاداش و كيفر اخروى ندارد؛ زيرا كسى باقى نيست تا ثواب يابد يا عذاب بيند و حال كه چنين است ارسال رسل و انزال كتب مفهومى ندارد و به انكار بقاى انسان اعراض از اصول و فروع دين مى‏كنند.

اما بزرگان علوم و معارف آن همه ادله عقليه بر تجرد نفس ناطقه و بقاى آن بعد از ويرانى بدن اقامه كرده‏اند كه انسان با مردن بدن و متلاشى شدن آن معدوم نمى‏شود بلكه باقى و زنده است جز اين كه به يك معنى از سرايى به سراى ديگر انتقال مى‏يابد و آن چه كرده است با خود مى‏برد و هر كس به سوى عمل خود مى‏رود؛ بلكه عين عمل خود است كه علم و عمل انسان سازند و در«يوم تبلى السرائر» باطنش عين ظاهر مى‏گردد.

ان العمل نفس الجزاء
ج ـ يكى از مسائل نفيس در معرفت نفس اين است كه عمل نفس جزا است و علامه محقق نراقى (قدس سره) يكى از مباحث كتاب شريف جامع السعادة را اين مطلب مهم با همين عنوان قرار داده است كه «ان العمل نفس الجزاء».

علم و عمل عرض نيستند بلكه جوهر و انسان سازاند. انسان به علم و عمل سازنده خويش است و كارى مهمتر از اين سازندگى ندارد. علم سازنده روح، و عمل سازنده بدن است؛ و همواره درهمه عوالم، بدن آن عالم مرتبه نازله نفس است. و بدنهاى دنيوى و أخروى در طول يكديگرند و تفاوت به نقص و كمال است.

جزا نفس علم و عمل بودن است، چه، جزا در طول علم و عمل است و ملكات نفس مواد صور برزخى‏اند . يعنى هر عمل صورتى دارد كه در عالم برزخ آن عمل بر آن صورت بر عاملش ظاهر مى‏شود كه صورت انسان در آخرت نتيجه و غايت فعل او در دنيا است. و هم نشينهاى او از زشت و زيبا، همگى غايات افعال و صور اعمال و آثار و ملكات او است كه در صقع ذات او پديد مى‏آيند و بر او ظاهر مى‏شوند كه در نتيجه انسان در اين نشأه نوع و در تحت آن افراد، و در نشأه آخرت جنس و در تحت آن انواع است. و از اين امر تعبير به تجسم اعمال، يا تعبير به تجسد اعمال، و يا تعبير به تجسم اعراض، و امثال اينگونه تعبيرات كرده‏اند و مقصود تحقق و تقرر نتيجه اعمال در صقع جوهر نفس است.

به همين قدر اكتفا مى‏كنيم و سخن را بدين كريمه خاتمه مى‏دهيم:

«دعويهم فيها سبحانك اللهم وتحيتهم فيها سلام و آخر دعويهم أن الحمد لله رب العالمين .»

پى‏نوشتها:

1) الذريعه، ج 13 ، ص . 350

2) روضات، ص . 647

3) خزائن، ص . 243

4) قرة العيون، ص . 43

5) لمعه الهيه، ص . 43

6) قرة العيون، ص 12 مقدمه.

7) المآثر والآثار، ص‏ . 186

8) شرح مناقبت محيى الدين عربى، ص 67 (چاپ سنگى)

9) اسد الغابة فى معرفة الصحابة، ج‏2، ص‏ . 278

10) الانسان (76)، آيه . 22

11) اسفار، ج‏4، ص . 54


 
نويسنده:فنا |  یکشنبه شانزدهم دی 1386
موضوع: | لينک ثابت |

    حكمت‏هاى دهگانه لقمان

نويسنده: حجة الاسلام والمسلمين محمد محمدى اشتهاردى

پرهيز از رفتار و راه رفتن مغرورانه

1- روى گردانى خشم‏گون

2- راه رفتن مغرورانه

پرهيز از رفتار و راه رفتن مغرورانه

هشتمين و نهمين نصيحت لقمان، خطاب به پسرش چنين است: «و لا تصعر خدك للناس و لا تمش فى الارض مرحا ان الله لا يحب كل مختال فخور؛ [1] پسرم! با بى‏اعتنايى از مردم روى مگردان، و مغرورانه بر زمين راه مرو كه خداوند هيچ متكبر مغرورى را دوست ندارد.»

يكى از مهم‏ترين بخش‏هاى آداب معاشرت اسلامى و انسانى، رفتار متواضعانه، و پرهيز شديد از هر گونه كردار تكبرآميز و مغرورانه است، چرا كه برخوردهاى مغرورانه و خودپسندانه، موجب ناهنجارى روابط، و عكس‏العمل‏هاى ناموزون، و پيامدهاى شوم و كينه توزانه، و قطع رشته‏هاى دوستى و صفا و صميميت خواهد شد. تكبر يك حالت انحرافى درونى است كه نشانه‏هاى آن به شكل‏هاى مختلف در زندگى انسان آشكار مى‏شود، در اين بخش از نصيحت حضرت لقمان، به دو نشانه تكبر و خودپسندى، اشاره شده كه بايد از آن پرهيز كرد:

1- روى گردانى خشم‏گون و غير دوستانه از مردم

2- راه رفتن مغرورانه و تكبرآميز در كنار مردم. اين دو خصلت كه از حالت زشت تكبر نشات مى‏گيرد، آسيب شديدى بر آداب صحيح معاشرت مى‏رساند، و چه بسا دوستى‏ها را به دشمنى، و صفا و صميميت را به كدورت و خشونت تبديل نموده و باعث اختلافات و ناسازگارى‏هاى زندگى، به ويژه بين همسران، همسايگان و دوستان خواهد شد. ممكن است به نظر برسد كه لقمان در اين نصيحت، چرا امور جزيى را مطرح كرده است؟ در پاسخ به اين پرسش بايد گفت كه صفات و حالات زشت انسان، غالبا از راه و روش‏هاى جزيى او آشكار مى‏گردد، مثلا چگونگى سيگار كشيدن شخصى آن هم در روز ماه رمضان در انظار مردم، و خالى كردن دود آن به سوى آسمان، گر چه در ظاهر، جزئى است ولى نشان دهنده غرور ريشه دار او نسبت به خداى بزرگ، و دهن‏كجى گستاخانه او نسبت به مردم و جامعه است، و بيانگر آن است كه روح او به كانونى از انحراف و فساد تبديل شده است.

و باز به عنوان مثال جوش‏هاى مختصر، و دمل‏هاى كوچكى كه در بخش‏هايى از بدن ديده مى‏شود، از نظر پزشك، نشان دهنده چرك‏هاى عظيم درونى است كه در ميان خون لانه گزيده‏اند و خود را اين گونه نشان مى‏دهند. اين نشانه‏ها، سوت‏هاى خطر براى درمان و اصلاح و پاك سازى نفس، از كانون‏هاى انحراف مى‏باشد.

در حقيقت لقمان به جهانيان اعلام مى‏كند كه از طريق نشانه‏ها، حالت‏هاى درونى خود را بشناسيد، چرا كه چگونگى حالات درونى، به طور ناخودآگاه در چهره و رفتار و كردار انسان آشكار خواهد شد، چنان كه اميرمؤمنان على (ع) در سخنى فرمود: «ما اضمر احد شيئا الا ظهر فى فلتات لسانه و صفحات وجهه؛ هر كس آنچه را در دل پنهان كند، از زبانش فرو ريزد، و در سيمايش خوانده شود». [2]

البته ناگفته پيداست كه منظور لقمان از نصيحت فوق، پرهيز از هرگونه مظاهر تكبر و غرور است، اما از آنجا كه صفت تكبر قبل از هر چيز خود را در حركات عادى و روزانه نشان مى‏دهد، انگشت روى دو مظهر خاص گذاشته شده است. اكنون شايسته است‏به تجزيه و تحليل اين دو نشانه و مظهر بپردازيم:

 

 

1- روى گردانى خشم‏گون

 

از آداب معاشرت صحيح اسلامى آن است كه انسان در برخوردها و جدايى‏هاى خود از مردم، اصول متانت و محبت را رعايت كند، و رفتارش با سلام و لبخند مهرانگيز باشد، از روى بى‏اعتنايى و خشم آلود، از كنار مردم عبور ننمايد، چنين روى گردانى كه از تكبر و خودپسندى نشات مى‏گيرد، باعث تيره شدن روابط، و سرد شدن كانون گرم پيوندها، و احيانا موجب تخريب آن كانون خواهد شد. در تعبير لقمان آمده «و لا تصعر خدك للناس؛ با بى‏اعتنايى از مردم روى نگردان.» واژه تصعر از ماده صعر، در اصل، يك نوع بيمارى است كه شتر به آن مبتلا مى‏شود، به طورى كه شتر گردن خود را كج مى‏نمايد. اين تعبير بيانگر آن است كه اين گونه برخورد با انسان‏ها، نشانه بيمارى روانى و اخلاقى است، و نوعى انحراف در تشخيص و تفكر است، و هرگز يك انسان سالم، دچار اين گونه روش‏هاى پندارى و خيالى نمى‏گردد.

مساله روى گردانى مغرورانه از مردم، يك جسارت و توهين است كه از آثار شوم آن كينه پرورى و كاشتن بذر عداوت و دشمنى است، و چنين كارى موجب تباهى اخلاق و شيوه‏هاى خداپسندانه انسانى خواهد شد. حتى در مورد دورى و فاصله گرفتن از كافران، خداوند به پيامبرش چنين دستور مى‏دهد «...واهجرهم هجرا جميلا؛ از آنها دورى كن، ولى دورى جميل و شايسته.» [3] يعنى دورى تو از آنها توام با دل سوزى و دعوت و ارشاد دوستانه - كه يكى از روش‏هاى تربيتى در مقاطع خاص است - باشد. اين دستور حاكى است كه در برخوردها، شيوه‏هاى جذب، بر طرد مقدم است، و مساله طرد، مربوط به موارد استثنايى و شرايط خاص است. مفسر معروف علامه طبرسى، در تفسير اين آيه مى‏نويسد: «و فيه دلالة على وجوب ... المعاشرة باحسن الاخلاق و استعمال الرفق ليكونوا اقرب الى الاجابة؛ اين آيه بيانگر آن است كه واجب است با مردم با حسن خلق و صميميت و مدارا رفتار نمود، تا سخنانى كه به مردم گفته مى‏شود، از سوى آنان زودتر پذيرفته شود». [4]

در گفتار پيامبر (ص) و امامان (ع) به مساله حسن معاشرت و برخوردهاى صميمانه، سفارش بسيار شده است از جمله روايت شده ؛ شخصى به محضر رسول خدا (ص) آمد و تقاضاى نصيحت كرد، آن حضرت در ضمن گفتارى به او فرمود: «الق اخاك بوجه منبسط؛ برادر مسلمانت را با روى گشاده و خندان، ملاقات كن». [5] و اميرمؤمنان على (ع) فرمود: «زينة الشريف التواضع؛ فروتنى و برخوردهاى متواضعانه با مردم، زينت و آراستگى انسان‏هاى با شرافت و ارجمند است». [6]

نتيجه اين كه ما بايد به حركات و برخوردهاى خود هنگام ملاقات، مصاحبت و جدايى، با اخلاق نيك اسلامى هماهنگ بوده، و از هرگونه انحراف اخلاقى، و برخوردهاى خصمانه و بيمارگونه دور باشد، تا موجب صفا و صميميت، و مدينه فاضله و ممتاز و آرام‏بخش گردد.

 

 

2- راه رفتن مغرورانه

 

يكى از مظاهر تكبر و خودخواهى كه لقمان پسرش را به پرهيز از آن دعوت كرده راه رفتن مستانه يا مغرورانه است، كه نشان دهنده حالت درونى زشت‏خودخواهى و خودبزرگ بينى است. اين گونه راه رفتن كه از آن به «مشى مرح» (با مستى و غفلت) تعبير شده، يك نوع بلند پروازى و خود برتربينى است كه موجب سركشى و طغيان شده، و انسان را از مرز بندگى خدا خارج مى‏سازد، بر همين اساس خداوند در مورد ديگر از قرآن مى‏فرمايد: «و عباد الرحمن الذين يمشون على الارض هونا؛ بندگان خدا كسانى هستند كه با تواضع و فروتنى راه مى‏روند.» [7] نيز مى‏فرمايد: «و لاتمش فى الارض مرحا انك لن تخرق الارض و لن تبلغ الجبال طولا؛ و روى زمين با تكبر راه مرو، تو نمى‏توانى زمين را بشكافى، و طول قامتت هرگز به كوه‏ها نمى‏رسد». [8]

اين تعبير سرزنش‏آميز الهى، براى شكستن غرور انسان است، كه او هرچه تكبر كند، نمى‏تواند زمين را بشكافد، و يا طول قامتش را به ارتفاع كوه‏ها برساند، بنابراين با ديدن عظمت مخلوقات الهى، بايد خود را ناچيز بداند، و باد غرور را از مشك وجود خود خالى سازد، نه اين كه براى جلب توجه مردم به او، هنگام راه رفتن پا به زمين بكوبد، يا گردن بر آسمان بكشد.

بر همين اساس پيامبراكرم (ص) و امامان (ع) نهايت تواضع را در راه رفتن و ساير شؤون زندگى مراعات مى‏كردند، تا آنجا كه پيامبر (ص) فرمود: «من مشى على الارض اختيالا لعنته الارض، و من تحتها و من فوقها؛ كسى كه از روى تكبر و غرور بر روى زمين راه رود، زمين و آنان كه در زمين خفته‏اند، و بر روى زمين هستند او را لعنت مى‏كنند». [9]

و روزى آن حضرت در حين عبور از كوچه‏اى جمعيتى را ديد كه اجتماع كرده‏اند، نزد آنها رفت و فرمود: چه خبر است؟ آنها شخصى را نشان دادند و گفتند: اين ديوانه‏اى است كه حركت‏ها و گفتار خنده آورش، مردم را متوجه خود ساخته است، مردم به تماشاى او پرداخته‏اند، پيامبر (ص) آنها را به سوى خود فرا خواند، و به آنها فرمود: «اين شخص دچار بيمارى است، آيا مى‏خواهيد ديوانه حقيقى را به شما معرفى كنم؟» آنها عرض كردند: آرى. فرمود: «المتبختر فى‏مشيته، الناظر فى عطفيه، المحرك جنبيه بمنكبيه، فذاك المجنون؛ ديوانه حقيقى كسى است كه با تكبر و غرور راه مى‏رود، هنگام راه رفتن پيوسته به دو طرف خود نگاه مى‏كند، و پهلوهاى خود را با شانه‏اش تكان مى‏دهد (تنها خودش را مى‏نگرد) اين است ديوانه حقيقى». [10] نيز از على (ع) نقل شده: در يكى از جنگ‏هاى صدر اسلام، ابودجانه انصارى، عمامه‏اى بر سر نهاد و بين دو صف اسلام و كفر، با غرور مخصوصى راه رفت، پيامبر (ص) فرمود: «اين نوع راه رفتن را خداوند مبغوض دارد، جز در ميدان جنگ در برابر دشمن».

 [11]

براى روشن شدن بيشتر مطلب نظر شما را به سه حديث جالب زير جلب مى‏كنم:

1: بشير نبال مى‏گويد: در محضر امام باقر (ع) در مسجد مدينه بوديم، ناگاه غلام سياهى وارد مسجد شد و به صورت جهنده و پاى كوبان راه مى‏رفت، امام باقر (ع) فرمود: «اين شخص، جبار است.» به امام عرض كردم: اين شخص بيچاره و سائل است، فرمود: بلكه جبار است». [12] يعنى گر چه فقير است و از نظر شخصيت در سطح پايين مى‏باشد، ولى چون اين گونه مغرورانه و مستانه راه مى‏رود، در صف جباران و مستكبران خواهد بود.

2: امام صادق (ع) در ضمن گفتارى فرمود: خداوند ايمان را بر جوارح و اعضاى انسان واجب كرده و در ميان آنها تقسيم نموده است، از جمله بر پاهاى انسان واجب كرده كه به سوى گناه گام نگذارد، و در راه رضاى خدا قدم بردارد، از اين رو خداوند در قرآن مى‏فرمايد: «در زمين متكبرانه راه مرو». [13] و نيز مى‏فرمايد: «اعتدال را در راه رفتن رعايت كن». [14]

3: در سيره پيامبر (ص) مى‏خوانيم، او هرگز اجازه نمى‏داد، هنگامى كه سوار بود، افرادى پياده در ركاب او حركت كنند، هر گاه سوار بر مركبى بود، اگر پياده‏اى در راه مى‏ديد، او را بر ترك خود سوار مى‏كرد، و اگر آن پياده، سوار نمى‏شد، به او مى‏فرمود: «پيشاپيش من حركت كن، و در فلان محل با من ملاقات نما». [15] فناراباانتقادوپیشنهادخودیاری کنید

پى‏نوشت‏ها:

[1]. لقمان - 18.

[2]. نهج البلاغه، حكمت 26.

[3]. مزمل - 10.

[4]. تفسير مجمع البيان، ج 10، ص 379.

[5]. بحارالانوار، ج 74، ص 171.

[6]. همان، ج 75، ص 120.

[7]. فرقان - 63.

[8]. اسراء - 37.

[9]. تفسير نورالثقلين، ج 4، ص 207؛ ثواب الاعمال، ص 245.

[10]. بحارالانوار، ج 76، ص 303؛ معانى الاخبار شيخ صدوق ، ص 237.

[11]. بحارالانوار، ج 76، ص 302.

[12]. همان، ص 305.

[13]. اسراء 37.

[14]. لقمان - 19؛ اصول كافى، ج 2، ص 36.

[15]. محدث قمى، كحل البصر، ص 163.


 
نويسنده:فنا |  یکشنبه شانزدهم دی 1386
موضوع: | لينک ثابت |

    گامى در مسير خودسازى

گامى در مسير خودسازى

نويسنده: دكتر مرتضى آقا تهرانى

 
صورت برزخى عجب

مفاسد و آثار عجب:


صورت برزخى عجب

 

اگر ديده بينا و چشمى بيدار داشته باشيم در همين سراى مى‏توان باطن اعمال خوب و بد را آنگونه كه هست نظاره كرد. اين ديدار به گونه‏اى است كه كار زشت، خود نشان مى‏دهد كه چگونه به انسان قيافه‏اى ديگر مى‏دهد و او را از حالت انسانى خارج مى‏كند.

اگر اينگونه چشم و ديده نداشته باشيم كه معمولا انسانها اينگونه‏اند، در نهايت بعد از مرگ چون رهسپار سراى آخرت و يا برزخ شديم ديده‏اى بينا خواهيم يافت و آنگونه كه هستيم خود را مى‏بينيم. در قرآن به اين نكته جدى اشارتى آمده است كه: «فكشفنا عنك عطائك فبصرك اليوم حديد». [1] حين كوچ كردن از اين دنيا به دنياى ديگر (برزخ) چشم تو بيدار و تيز خواهد شد در نتيجه پرده و حجابى را كه خود بر چشم خويش آويخته‏اى كنار زده مى‏شود.

سومين راهى كه براى يافت حقيقت رفتار اخلاقى و يا نيات فاسد و صحيح سراغ داريم آيات قرآنى و روايات است كه از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و يا يكى از ائمه معصومين عليهم السلام رسيده است. در اين گفتار براى اين كه بدانيم كه شكل برزخى عجب در حقيقت چگونه است به روايتى از نبى‏اكرم اسلام صلى الله عليه و آله در آن اميرالمؤمنين عليه السلام را سفارشاتى كرده‏اند اشاره‏اى خواهيم كرد: «ولا وحده اوحش من العجب». [2] هيچ تنهايى از عجب وحشتناك‏تر نيست. نظر به اين است كه عجب تنهايى وحشتناكى است كه آن كه به اين بيمارى مبتلا شده را زير شكنجه غربت سخت خود خرد مى‏كند.

جالب توجه اين كه از نظر روانشناسى هم حقيقت همين است. هر كه مبتلا به ناز و دلال گردد و به دارايى مال و ثروت، زيبايى، اخلاق خوب و فصاحت و بلاغت و... خود ببالد در واقع با اين ناز و كرشمه خود را تنها مى‏كند و ديگران به راحتى از او گسسته و جدا مى‏شوند او بى‏يار و ياور مانده و كمتر كسى مايل است كه چنين شخصى را تحمل كند.

حضرت امام خمينى قدس سره از همين حديث براى اثبات تجسم جسمانى عجب بهره برده‏اند و مى‏فرمايند كه: صورت اين سرور در برزخ و ما بعدالموت، وحشت و هولناكى سخت است كه هيچ وحشتى، شبيه آن نيست. [3]

در واقع امام خمينى به وحشت و هولناكى بيشتر توجه فرموده‏اند. در حالى كه وحدت و تنهايى وحشتناك صورت برزخى عجب است چنانچه از لحن روايت پيداست نه وحشت و هولناكى سخت كه امام خمينى قدس سره استنباط فرموده‏اند.

 

مفاسد و آثار عجب:

 

توجه به آثار يك رذيله اخلاقى ازاين جهت حائز اهميت است كه با دانستن آن بهتر مى‏توان درك خطر آن كرد و به تربيت نفس پرداخت. در اين بخش به بعضى از آثار عجب نظرى گذرا خواهيم داشت گو اين كه بحث گذشته كه صورت برزخى عجب بود خود مى‏تواند زير مجموعه مفاسد و آثار عجب باشد.

1. عجب موجب نابودى ايمان و اعمال صالح انسانى است. در حديثى قدسى اينگونه آمده است كه خداوند به حضرت داود نبى عليه السلام فرمود: اى داود! كنجكاوان را مژده ده! و صديقان (راستينان) را بترسان و برحذر دار! داود به خداوند عرض كرد: چگونه؟ خداى تعالى فرمود: مژده و بشارت ده اهل گناه را كه من توبه پذيرم و از گناه در مى‏گذرم. ولى به صديقان بگو: مبادا به اعمال خويش بنازند! چه اين كه بنده‏اى نيست كه پاى حساب آيد (و مبتلا به اين بيمارى باشد) مگر اين‏كه هلاك خواهد شد.

2. عجب از گناه بدتر است. از امام صادق عليه السلام روايت شده‏ [4] كه «خداوند خود مى‏داند كه براى مؤمن گناه از عجب بهتر است چرا كه اگر غير از اين بود هرگز مؤمنى به گناه آلوده نمى‏شد».[5]

با اين كه گناه خود عامل دورى از قرب خداوندى است ولى چرا بايد مؤمن در اصلاح نفس خود نكوشد كه از بدترين وسيله ممكن براى حفظ او خداوند بهره گيرد؟! آيا اين حديث گوياى اين نيست كه عجب از گناه كوبنده‏تر براى مؤمن و سالك الى الله است؟!

3. عجب عامل نابودى و هلاكت است: در گفتارى از جناب رسول گرامى صلى الله عليه و آله نقل شده كه عجب از مهلكات دانسته‏اند.

امام على عليه السلام هم فرموده‏اند «من دخله العجب، هلك». [6] هر كه (ناز و دلال) عجب ورزد نابود شود. بيان امام به گونه‏اى است كه از آثار وجود عجب هلاك است. اين اثر تكوينى را نبايد كم انگاشت.

4. باعث تسلط شيطان است: روايت شده است كه جناب موسى‏بن عمران (على نبينا و آله و عليه السلام) از شيطان پرسيدند كه كدام گناه است كه اگر انسان به آن آلوده گردد تو بر او مسلط و چيره مى‏شود؟ شيطان در پاسخ گفت: هرگاه كسى كارى خوب انجام دهد و آن را بزرگ شمارد و به ناز و دلال افتد و يا كار زشتى را انجام دهد و آن رفتار بد در نظرش كوچك جلوه كند، در اين دو موقعيت است كه من به او چيره مى‏گردم. [7]

5. موجب عدم قبولى ساير اعمال است. مرحوم شيخ صدوق كه يكى از بزرگ‏ترين محدثين شيعه است در كتاب خصال روايتى از امام صادق عليه السلام نقل كرده‏اند كه آن حضرت فرموده‏اند: شيطان گويد اگر من در سه چيز بر فرزند آدم چيره و غالب گردم ديگر هيچ باكى ندارم كه او چه مى‏كند. زيرا كه ساير اعمال او هرگز پذيرفته درگاه خداوندى نيست. يكى از آن‏ها اين كه: عمل خود را بسيار بداند و گناه خويش را فراموش كند و عجب (ناز و دلال و به خود باليدن) در او راه يابد. [8]

6. انسان را از خودسازى و اصلاح نفس باز مى‏دارد: اگر اين بيمارى در دل ريشه كرد و انسان بر اين باور باشد كه اعمالش خوب است و بايد از او تقدير گردد در اين صورت او كى به فكر اصلاح خويش خواهد افتاد؟! كسى به دنبال خودسازى مى‏رود كه بر اين باور باشد كه مشكلى دارد.

بعيد نيست گفته شود كه اين بيمارى از همه انواع و آثار گذشته بدتر است. چون عجب او موجب شده كه او خود را از ديگران برتر بداند و بپندارد كه مشكلى ندارد. هرگز چنين كسى به طبيب نفس مراجعه‏اى نخواهد داشت بلكه اگر به او گفته شود تو بيمار هستى حتما با ناباورى طرف را مخاطب قرار داده كه اين مشكل شماست نه مشكل من.

7. شخصى كه به عجب مبتلا شد بر خود اعتماد يافته و خود را از حقتعالى بى‏نياز مى‏بيند: او مى‏پندارد خداوند بايد مزد او را پرداخته و از او تشكر هم بكند و حتى گاه به خيال باطل مى‏گويد اگر تو اى خدا به عدل خويش رفتار كنى همين مرا بس است. وقتى باور بر روح او مسلط شد ديگر جاى التجاء، توبه، انابه، استغفار و بازگشت به سوى خداوند براى او مطرح نخواهد بود.

8. بندگان ديگر خداوند را به حقارت مى‏نگرد. انسان معجب چون پنداشته كه اعمال او از همه بهتر است ديگر اعمال ديگران را چيزى نمى‏بيند بلكه خود را محور رفتار صحيح دانسته و گويا همه طلبكار است.

9. موجب ريا است: اگر شخص بر اين باور بود كه كارى نكرده و يا اگر عملى از او سر زده آن را چيزى نداند در اين صورت دليلى ندارد كه كار خود را به ديگران نشان دهد. ولى آن كس كه كارش را نيك پنداشته و خيال مى‏كند كه دسته گلى به آب داده است در صدد است كه عمل خود را به اين و آن نشان دهد و در برابر جمع فرياد برآورد كه اين كار من است.

توجه بايد داشت كه تمام مفاسدى كه براى ريا در بحث قبل گذشت‏بر عجب و شخصى كه كارش را بزرگ ديده خواهد بود.

10. باعث كبر است: گويا به خود و رفتار و اعمال خود نازيدن در همه گناهان سر مى‏كند و به هر لانه فسادى آتشى ديگر مى‏افروزد. تكبر خود براى بى‏ايمانى انسانى كافى است كه خود ميوه‏اى فاسد از عجب است.

پى‏نوشت‏ها:

[1]. قرآن مجيد، سوره مباركه ق، آيه 22.

[2]. محمد الحر العاملى، وسائل الشيعه، ج 1، ابواب مقدمه عبادات، ص 77.

[3]. روح‏الله الموسوى الخمينى، چهل حديث، (تهران، مركز نشر فرهنگى رجاء، 1368)، صص 57-32.

[4]. ان الله اعلم ان الذنب للمؤمن من العجب ولولا ذلك ما ابتلى مؤمنا بذنب ابدا.

[5]. محمدبن يعقوب كلينى، اصول كافى، ج 2، كتاب الايمان والكفر، باب العجب، ح 1.

[6]. الحرالعاملى، وسائل الشيعه، ج 1، ابواب مقدمه عبارات، ص 78.

[7]. كلينى، اصول كافى، كتاب الايمان و الكفر، باب العجب، ح 8.

[8]. محمد صدوق، خصال، باب الثلاثه، ح 86.


 
نويسنده:فنا |  یکشنبه شانزدهم دی 1386
موضوع: | لينک ثابت |

    آية الله العظمى حاج سيد احمد خوانسارى

آية الله العظمى حاج سيد احمد خوانسارى
(متولد1309-متوفى 1405 ه.ق)

مرحوم آية الله العظمى الحاج السيد احمد بن الحاج يوسف الخوانسارى(قدس‏سره الشريف)، از سادات عظام و فقهاى كرام است كه با سى تبار نسب به حضرت‏موسى بن جعفر(ع) مى‏رساند.او يكى از پرچمداران فقه و فقاهت و يكى از مراجع‏عظام و عاليقدر و فقهاى نامدار شيعه در قرن چهاردهم هجرى مى‏باشد.

تحصيلات:
او در 18 ماه محرم‏1309 در شهر ادب‏پرور خوانسار در يك خانواده روحانى‏ديده به جهان گشود،و تحت عنايت پدر و مادر دلسوز رشد و نما كرد و علوم مقدماتى‏را در زادگاه خود از محضر علماى آن سامان،به ويژه مرحوم آية الله حاج سيد محمدحسن(متوفى‏1337 ه.ق)و دامادشان،مرحوم آية الله حاج سيد على اكبر خوانسارى‏فرا گرفت.سپس جهت تكميل معلومات به حوزه اصفهان مهاجرت نمود و از محضرآيات عظام:مرحوم حاج مير محمد صادق مدرس،آخوند ملا عبد الكريم جزى و ميرزامحمد على تويسركانى فرا گرفت.آنگاه محض رفع عطش دانشجويى خويش،جهت‏تكميل معلومات به دار العلم نجف اشرف عزيمت نمود و در آن حوزه هزار ساله،دوسال در درس آية الله آخوند خراسانى و چندين سال هم در درس مرحوم صاحب‏العروة و مرحوم آية الله آقا ضياء عراقى و اساتيد ديگر فقه و اصول شركت جست تا به‏مدارج عاليه علمى در بخش فقه،اصول،فلسفه و رياضيات نائل آمد.سپس در سال‏1335 ه.ق با دست پر به ايران بازگشت و در اراك اقامت گزيد و از محضر پر فيض آية الله العظمى حاج شيخ عبد الكريم حائرى در اراك استفاده شايانى برد.

پس از آنكه آية الله حائرى در سال 1340 ه.ق بنا به دعوت حوزه علميه قم،درآن شهر اقامت گزيد،مردم اراك از محضر ايشان درخواست نمودند كه مرحوم‏خوانسارى به جاى ايشان اقامه جماعت و رفع مراجعات مردم را بنمايد.مرحوم‏حائرى با اين امر موافقت كردند.پس از مدتى اقامت در اراك در يكى از جلسات ازآية الله مؤسس شنيده شد كه فرموده بودند كه ما مى‏خواستيم آقاى سيد احمدخوانسارى،اعلم علماى شيعه باشد،ولكن ايشان قناعت كردند كه اعلم علماى اراك‏باشند.محض شنيدن اين سخن كه حاكى از رضايت ضمنى آية الله مؤسس در موردحضور ايشان در قم بود،به قم مهاجرت و در اين شهر اقامت مى‏گزينند.پس از دو ماه‏از ورود ايشان،آية الله‏حائرى محل اقامت نمازجماعت‏خود را در مدرسه‏فيضيه به ايشان تفويض،ودر اولين جلسه جماعت،خود شخصا شركت نموده ونماز خود را به ايشان اقتداءمى‏كنند.به اين ترتيب عدالت‏و شايستگى معنوى ايشان راتاييد مى‏فرمايند.

مرحوم خوانسارى درمدت اقامت‏خود در قم،ازاحترام و تجليل خاص‏مدرسين و فضلاء برخورداربوده‏اند.در درس خارج ايشان جمعى از بزرگان و معاريف حوزه شركت مى‏جستند و افرادى مانند امام موسى‏صدر،و آية الله منتظرى از شاگردان فقه و فلسفه ايشان به شمار مى‏آيند.

اقامت در تهران:
پس از درگذشت آية الله حاج آقا يحيى سجادى،امام جماعت مسجد سيدعزيز الله در محرم 1370 ه.ق،جمعى از اهالى تهران از مرجع بزرگ آية الله العظمى‏بروجردى تقاضا مى‏كنند كه شخصيت‏بزرگى را به تهران اعزام نمايند تا در مسجد حاج‏سيد عزيز الله اقامه جماعت نموده و به امور دينى مردم و حل و فصل مسائل مباشرت‏نمايد. (1)

مرحوم آية الله بروجردى شخص با كفايت آية الله خوانسارى را كه از نظر زهد،تقوا و مبارزه با هواى نفس مشهور عام و خاص بودند،به تهران اعزام و تا آخر عمر درمسجد حاج سيد عزيز الله تهران به اقامه نماز جماعت و تدريس خارج فقه و اصول‏مشغول،و عمر پر بركت‏خود را در خدمت‏به اسلام و حوزه‏هاى علمى سپرى نمودند.

حقير در اوايل جوانى كه در ارتباط با دانشگاه و مسائل مربوط به نشر كتاب،رفت و آمد بيشترى داشتم،و نوعا مسيرم از داخل بازار سراى گلستان و بوستان انجام‏مى‏گرفت، نزديكى‏هاى ظهر،سيد بزرگوار و جليل القدرى را مى‏ديدم كه همراه يك‏نفر،بدون كوچكترين تشريفات و بيا و برو،از ميان محيط شلوغ و مردم مشغول كسب‏و داد و ستد عبور مى‏نمايد و به سوى مسجد سيد عزيز الله در حركت مى‏باشد.درحركت و رهسپارى ايشان، كوهى از وقار و متانت را مى‏ديدم كه روح و روحانيت وصفا و معنويت را به تماشاگران مى‏بخشيد،و معنويت اسلام را به بازاريان و مردم غرق‏در ماديات عرضه مى‏كرد.با مشاهده ايشان،بازاريان كركره‏ها را پائين كشيده،به سوى‏نماز جماعت مى‏شتافتند.همين مرجع بزرگوار گاهى در راه‏بندانهاى بازار،همانند مردم‏عادى متوقف و بدون كوچكترين امتياز و تشخص،با يك حالت عادى و خاكى عبور ومرور مى‏نمودند.بعدها شناختم كه چه گنجينه‏اى بوده است،به حدى كه حضرت امام(ره)پس از فوت آية الله بروجردى،پيشنهاد داشته‏اند كه آية الله خوانسارى به قم‏بازگردند و همه پشت‏سر او بايستند و مرجعيت نيرومند و پايدار شيعه را استحكام‏بخشند،و از تعدد رساله‏ها كه همان تشعب و پراكنده ساختن قدرت شيعه است،جلوگيرى به عمل بياورند.از اين پيشنهاد معلوم مى‏گردد كه آن مرحوم،شايستگى ولياقت چنين مديريت والايى را داشته است كه كانديداى چنين رتبت و منزلت‏باشند.

مرجعيت عمومى:
پس از درگذشت آية الله العظمى بروجردى،جمع كثيرى از مردم ايران و برخى‏از كشورهاى مجاور،به ايشان رجوع و از رساله ايشان استفاده كردند،و در اواخر،مرجعيت ايشان عظيم‏تر و فراگيرتر گرديد،به حدى كه اداره مالى حوزه‏هاى علمى‏ايران و ساير بلاد،بيشتر بر دوش مبارك ايشان قرار داشت،و آنچنان از نظر امكانات‏مالى نيرومند و پرتوان بود كه شهريه‏اش چندين ماه پس از رحلت نيز استمرار داشت.

تاليفات:
از تاليفات اين فقيه نامدار و زاهد پارسا،كتابهاى زير قابل ذكرند:

1-جامع المدارك في شرح المختصر النافع،در7 مجلد،چاپ انتشارات‏اسماعيليان قم،يك دوره فقه استدلالى منقح و مهذبى است كه جامع وجازت لفظ ودقت و گستردگى مطالب مى‏باشد.

2-العقائد الحقة،در علم كلام،پيرامون معتقدات شيعه و دفاع از مبانى كلامى آن.

3-حاشيه بر العروة الوثقى

4-رساله عمليه توضيح المسائل

5-رساله مناسك حج‏مداخله در امور سياسى:

معظم‏له از آغاز نهضت اسلامى به رهبرى روحانيت،سهم ارزنده و مؤثرى‏داشته‏اند و حق بزرگى نسبت‏به شكل‏گيرى پايه‏هاى انقلاب اسلامى دارند.

در آن روزهاى نخستين كه همراه ديگر علماء در بازار تهران به حالت اعتراض‏نسبت‏به اعمال دستگاه حركت مى‏نمودند،مورد هجوم پليس و ماموران امنيتى قرارگرفتند و مقدارى از ناحيه پا جراحت‏برداشتند.از ايشان اعلاميه‏هاى متعددى درباره‏انقلاب صادر شده است.

نمونه‏اى از اعلاميه‏هاى ايشان:

ايشان به مناسبت تبعيد حضرت امام به تركيه و توقيف برخى ديگر از بزرگان،اعلاميه زير را صادر نمودند:

«بسم الله الرحمن الرحيم.الحمد لله رب العالمين و الصلوة و السلام على خيرخلقه محمد و آله الطاهرين و لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم.

حوادث اسف‏آور يكى دو روز اخير كه منجر به قتل و جرح يك عده مردم‏بى‏گناه و توقيف حضرت آية الله خمينى و آية الله قمى و ديگر آقايان عظام شده است،موجب كمال تاثر و تاسف حقير گرديد.با كمال تعجب مشاهده مى‏شود مسئولين‏امنيت كشور با نهايت گستاخى حضرات آقايان مراجع عظام و علماى اعلام دامت‏بركاتهم را موافق امورى كه مبانيت آنها با شرع مطهر محرز و مكرر تذكر داده شده‏است،جلوه مى‏دهند.

حقير در اين موقع حساس،لازم مى‏دانم اولياء امور را متذكر سازم انجام اينگونه‏اعمال ضد انسانى نسبت‏به حضرات علماى اعلام،و قتل و جرح مردم بى‏پناه،نه تنهاموجب رفع غائله نخواهد بود،بلكه جز تشديد امور و ايجاد تفرقه و وخامت اوضاع،اثر ديگرى نخواهد داشت. موجب كمال تاسف است كه بايد حريم مقدس اسلام وروحانيت از طرف اولياى امور اين چنين مورد تجاوز قرار گيرد.انا لله و انا اليه راجعون. از خداوند متعال عز اسمه مسالت دارم كه اسلام و مسلمين را در كنف عنايات‏خود از همه حوادث،مصون و محروس بدارد و ما توفيقى الا بالله،عليه توكلت و اليه‏انيب.

الاحقر احمد الموسوى الخوانسارى،13 محرم‏1383 ه.ق‏»

ايشان علاوه بر اعلاميه فوق،اعلاميه‏ها و تذكرات فراوانى در مواقع حساس‏صادر نموده‏اند و پس از پيروزى انقلاب نيز تذكرات و خير انديشيهايى نسبت‏به اولياى‏امور جمهورى اسلامى داشته‏اند،و اين امور همه نشانگر آن مى‏باشد كه ايشان در تمام‏موارد،از مولى و پيشوا و حجت الله في الارضين الهام مى‏گرفتند و كوچك‏ترين پيروى‏از هواى نفس و انانيت و خوش‏آيند مردم نداشته‏اند.

وفات:
سرانجام اين عالم بزرگوار،پس از96 سال عمر پر بركت،در اثر كسالت درنخستين ساعات بامداد روز شنبه مورخ 30/10/63 مطابق‏27 ربيع الثانى 1405 ه.ق‏دار فانى را وداع،و به ديار جاودان شتافت،و جهان اسلام و حوزه‏هاى علميه را عزادارساخت.

به مجرد انتشار خبر ارتحال اين فقيه ربانى،امام امت‏به حوزه‏هاى علمى تسليت‏گفت و درسهاى حوزه يك هفته تعطيل شد،و از طرف دولت در سراسر كشور عزاى‏عمومى اعلام،و بازار تهران هم سه روز تعطيل گرديد.جنازه مطهر ايشان به قم انتقال‏يافته،و در جوار استاد بزرگوار خود،در حرم كريمه اهل بيت،حضرت معصومه(ع)مدفون گرديد.

دو اعلاميه تسليت:
امام امت در اعلاميه تسليت فرمودند:

«بسم الله الرحمن الرحيم.انا لله و انا اليه راجعون.خبر رحلت مرحوم مغفورآية الله خوانسارى رحمة الله عليه موجب تاسف و تاثر گرديد.اين عالم جليل و بزرگوار و مرجع معظم كه پيوسته در حوزه‏هاى علميه و مجامع متدينه مقام رفيع و بلندى داشت وعمر شريف خود را در راه تدريس،و تربيت و علم و عمل به پايان رساند،حق بزرگى‏بر حوزه‏ها دارد،چه اينكه با رفتار و اعمال خود و تقوا و سيره خويش،پيوسته درنفوس مستعده،مؤثر و موجب تربيت‏بود.

از خداوند تعالى براى ايشان رحمت و مغفرت،و براى علماى اعلام وحوزه‏هاى علميه صبر و اجر خواستارم.و السلام على عباد الله الصالحين.

روح الله الموسوى الخمينى.29 ديماه‏1363 ه.ش‏»

پيام آية الله العظمى گلپايگانى:
آية الله العظمى گلپايگانى كه علاقه فراوان و ارتباط عميقى بين آن دو بزرگوارحاكم بود،در تلگراف تسليت چنين مى‏نويسد:

«بسم الله الرحمن الرحيم.ثلمة لا تسد و كسر لا يجبر.با كمال تاسف رحلت‏مرجع عاليقدر، بقية السلف و اسوه فضايل و تقوا و فقيه اهل بيت(ع)حضرت آية الله‏آقاى حاج سيد احمد خوانسارى(قدس سره)را به آستان اقدس بقية الله(ارواح‏العالمين له الفداء)و به محاضر علماى اعلام و حوزه‏هاى علميه و به عموم ملت‏مسلمان و شيعيان جهان تسليت عرض مى‏كنم.

آن فقيد روحانيت در علم و عمل و مخالفت هوى و اطاعت مولى و ترك اقبال به‏دنيا و انقطاع الى الله و جامعيت علمى و تدريس و تاليف و عبادت و تواضع در بيش ازنيم قرن مشار اليه بالبنان و مسلم بين اقران بود.ضايعه رحلت ايشان را نمى‏توان باتوصيفات بيان كرد،و بيش از حد تصور با فقدان ايشان در حصن و حصين رخنه افتاد.

انا لله و انا اليه راجعون.

محمد رضا الموسوى الگلپايگانى.»

تحليلى جزئى از دو تسليت مهم:
اين دو اعلاميه تسليت از دو سيد سند و دو مرجع معتمد و بزرگوار كه هر دو در يك مكتب و در يك مدرس و پيش يك مدرس و معلم تعليم ديده‏اند،در حق يك‏همدوره و همكلاس و هم مكتب و هم محضر سند گويا و نشانه بس مستحكم درعظمت‏شان و علو مقام آن فقيه ربانى و مجتهد صمدانى مى‏باشد كه طوبى له و حسن‏مآب.

امام بزرگوار در حق ايشان مى‏نويسند:«او با رفتار و اعمال خود و تقوا و سيره‏خويش پيوسته در نفوس مستعده مؤثر و موجب تربيت‏بود.»

اين سخن نشانگر آن معنى است كه خود عمل منهاى سخن و نطق،سازنده‏است و كار ساز.آن فقيه بزرگوار چندان اهل سخن و بيان و نطق و گفتار نبود،اما عمل وتقواى بوذرى و زهد و پارسايى بحر العلومى،و قداست و نزاهت مقدس اردبيلى را درعصر ماديات و در مرز تزاحم اميال و شهوات نفسانى،يعنى قلب بازار تهران را داشت،به حدى كه با سيره عملى خويش مردم را به معنويت اسلام و حقانيت روحانيت وتقوى جلب مى‏نمود،نه با بيان و گفتار.

اما اعلاميه آية الله العظمى گلپايگانى،موج بلندتر و سوز بيشترى دارد.نشان‏مى‏دهد كه جايگاه او در قلب وى مؤثرتر و جانكاهتر بوده است.جايى كه در آغازاعلاميه مى‏نويسد:«شكاف غير قابل انسداد و شكست غير قابل جبران به حريم دين ومرز روحانيت اسلام وارد آمده است كه هرگز قابل جبران نيست.»و آنگاه از وى به‏عنوان يادگار سلف و ذخيره گذشتگان و الگوى فضايل مخالف هوى و هوس و مطيع‏امر مولى و تارك دنيا و منقطع الى الله و جامع بين علم و عمل ياد مى‏كند،نشانه‏ها واماراتى كه امام(ع)در مرجع تقليد تعيين فرموده‏اند،و نكته مهم‏تر آنجا است كه‏مى‏فرمايند:«ايشان بيش از نيم قرن با اين اوصاف و صفات،بين اقران و امثال مشار اليه‏بالبنان و مسلم بين اقران و نظاير بوده است.»طبيعى است رخنه‏اى كه با چنين ضايعه‏اى‏به اركان دژ اسلام رخ دهد،به اين زوديها قابل جبران نخواهد بود. فنا313

پى‏نوشت:

1- نقباء البشر،ج 1،ص 462.


 
نويسنده:فنا |  یکشنبه شانزدهم دی 1386
موضوع: | لينک ثابت |

    مراجع عظام كنونى

مرجعيت‏شيعه پس از رحلت‏حضرت آية الله اراكى از سوى جامعه مدرسين حوزه علميه قم در هفت نفر از اعاظم و بزرگان ديگر متعين گرديد.

جامعه مدرسين كه متشكل از فقها و اساتيد حوزه علميه قم بود و نسبت به بزرگان و مجتهدين و فقها اين حوزه مبارك شناخت كامل داشت با توجه به مساله مهم اعلميت، ضمن صدور بيانيه‏اى هفت نفر از فقهاء و مجتهدين طراز اول حوزه قم را به عنوان مرجع تقليد به جامعه شيعه معرفى كرد و مردم را در انتخاب مرجع از ميان اين هفت بزرگوار مخير نمود.

1 - حضرت آيت الله سيد على خامنه‏اى (رهبر معظم انقلاب اسلامى ايران)

2 - حضرت آيت الله شيخ محمد رضا فاضل لنكرانى

3 - حضرت آيت الله شيخ محمد تقى بهجت

4 - حضرت آيت الله ناصر مكارم شيرازى

5 - حضرت آيت الله ميرزا جواد تبريزى

6 - حضرت آيت الله سيد موسى شبيرى زنجانى

7 - حضرت آيت الله شيخ حسين وحيد خراسانى

1 - حضرت آيت الله سيد على خامنه‏اى
ايشان در سال(1318 ه.ش) در مشهد مقدس، در خانواده‏اى روحانى پا به عرصه وجود نهاد و اكثر ايام تحصيلى خود را در حوزه مشهد و حدود دو سال در حوزه نجف و حدود هشت‏سال در حوزه علميه قم سپرى نمود و پس از پانزده سال شركت در درس آية الله حائرى به اجازه اجتهاد از طرف ايشان نايل آمد حضرت آيت الله خامنه‏اى، علاوه بر فقه و اصول در فلسفه اسلامى، رجال، درايه، هيئت و تفسير تحصيل و تدريس داشته‏اند و نزد علماء و مجتهدان بزرگى همچون ميرزا جواد آقا تبريزى، آيت الله حكيم، امام خمينى، آيت الله بروجردى و علامه طباطبايى تلمذ نموده‏اند.

وى علاوه بر تحصيل و تدريس و تحقيق زندگى سراسر بركت‏خويش را با جهاد به وسيله قلم و سخن قرين گردانيد و از سال(1341 ه.ش) همواره در صحنه‏هاى سياسى و مبارزاتى كشور حضور فعال داشت و در مدت هشت‏سال، دو دوره رياست جمهورى كشور ايران را بعهده گرفت و در شرائط سخت و بحرانى آن را به پيش برد.

با رحلت امام خمينى در سال(1368 ه.ش) از سوى خبرگان و فقهاء و مجتهدين طراز اول كشور،به عنوان رهبر جمهورى اسلامى ايران انتخاب شدند كه اين مورد از نمونه‏هاى نادرى است كه مرجعيت و در واقع رهبرى فقهى و شرعى با رهبرى سياسى يك جامعه در يك فرد جمع شده‏باشد. ايشان اكنون نيز در كنار امور مربوط به رهبرى جامعه اسلامى، همچنان به تدريس فقه و فقاهت و تربيت‏شاگردان در زمينه‏هاى فقهى و علوم دينى اشتغال دارند.

2 - حضرت آيت الله محمد فاضل لنكرانى
حضرت آيت الله فاضل لنكرانى در سال(1310 ه.ش) در شهر مقدس قم ديده به جهان گشود و در سن سيزده سالگى فراگيرى دانش اسلامى را در قم آغاز كرد وى از محضر بزرگانى همچون: آيت الله بروجردى، امام خمينى، و علامه طباطبايى، بهره برد و در همان سنين جوانى به درجه اجتهاد نائل آمد.

درسهاى خارج فقه و اصول ايشان سالهاست كه در حوزه علميه قم برقرار است وى در كنار تدريس و تربيت طلاب علوم دينى آثار ارزشمندى هم به جامعه حوزوى و فقهى ارائه كرده‏اند كه حاشيه بر عروة الوثقى تفصيل الشريعه نهايه التقرير القواعد الفقهيه و تقريرات الاصول از آن جمله است.

آية الله فاضل علاوه بر تحقيق و تدريس و تحصيل علوم دينى از زمان مبارزات امام خمينى، مبارزات سياسى خور را بر عليه ظلم و فساد آغاز كرد و پيوسته به عنوان يكى از ياران و همراهان امام خمينى و انقلاب اسلامى ايران در صحنه‏هاى مختلف سياسى حاضر بوده‏است.

3 - حضرت آيت الله محمد تقى بهجت
در سال (1334 ه.ق) در شهر فومن ديده به جهان گشود و پس از پايان تحصيلات ابتدايى و ادبيات عرب، رهسپار قم شد. پس از اقامتى كوتاه به كربلاى معلى هجرت كرد و در آنجا از محضر آية الله سيد ابوالقاسم خويى بهره برد وى براى ادامه تحصيل عازم نجف اشرف شد و محضر بزرگانى همچون آيت الله حاج شيخ محمد غروى اصفهانى، آقا ضياء الدين عراقى، ميرزاى نائينى، آيت الله سيد ابوالحسن اصفهانى و حاج شيخ محمد كاظم شيرازى را درك كرد.

در سال(1364 ه.ق) به قم بازگشت و از محضر آيت الله كوه كمرى و آية الله بروجردى بهره‏هاى فراوان برد. وى بيش از پنجاه سال است كه به تدريس خارج فقه و اصول اشتغال دارد و علاوه بر تحصيل و تدريس در امر تدوين و تاليف كتاب نيز فعاليت مى‏كند كه كتابهاى حاشيه بر ذخيرة العباد، حاشيه بر مكاسب شيخ انصارى، كتاب طهارة(شرح شرايع الاسلام) و كتاب الصلاة و مناسك حج از آن جمله‏اند.

آيت الله بهجت علاوه بر دانش و فقاهت در زهد و معنويت نيز سرآمد روزگار خويش‏اند و در اين جهت‏شاگردان برجسته‏اى را تربيت مى‏نمايند.

4 - حضرت آيت الله ناصرمكارم شيرازى
آيت الله مكارم شيرازى در سال (1345 ه.ق) در شهر شيراز متولد شد تحصيلات اوليه علوم دينى را در شهر خود به پايان برد و در 18 سالگى وارد حوزه علميه قم شد و از درس حضرت آيت الله العظمى بروجردى بهره برد. در سال (1369ه.ق) به حوزه نجف هجرت كرد و در درس بزرگانى چون: آيت الله حكيم، آيت الله خويى و آيت الله سيد عبدالهادى شيرازى حاضر گرديد. وى پس از بازگشت به قم به تدريس سطوح عالى و سپس خارج فقه و اصول پرداخت كه هم اكنون درس خارج ايشان در مسجد اعظم قم از درسهاى پر رونق حوزه عليمه قم است.

كتابهاى انوار الاصول، انوار الفقاهه، حاشيه بر عروة الوثقى و مناسك حج و عمره مفرده از آثار ارزشمند ايشان در زمينه‏هاى فقه و اصول است.

آيت الله مكارم علاوه بر فقه واصول در تفسير و كلام نيز تخصصهاى خوبى را كسب كرد و آثار ارزشمندى را به جامعه علمى تحويل داد كه كتابهاى تفسير نمونه(27 جلد)، پيام قرآن، اصول عقائد، اعتقاد ما از آنجمله‏اند.

5-مرحوم حضرت آيت الله شيخ جواد تبريزى
در سال (1305 ه.ش)در شهر تبريز متولد شد در سال 1327 به حوزه قم عزيمت كرد و پس از اتمام دوره‏هاى سطح و خارج و استفاده از محضر بزرگانى چون آيت الله بروجردى و آيت الله حجت براى ادامه تحصيلات به نجف اشرف مهاجرت كرد ايشان در مدت 23 سال حضور دائم در نجف و استفاده از محضر آيات عظام خويى و عبدالهادى شيرازى در سال(1355ه.ش) به قم بازگشت و به تدريس سطوح عالى فقه و اصول پرداخت كه درس خارج ايشان يكى از پر رونق‏ترين درسهاى حوزه علميه قم به شمار مى‏رفت.

كتابهاى: صراط النجاة(3 جلد) اسس القضاء و الشهاده، اسس الحدود و التعزيرات، ارشاد الطالب فى شرح المكاسب(4 جلد) كتاب القصاص و طبقات الرجال از آثار فقهى و اصولى اين فقيه گرانقدر به شمار مى‏رود.

6 - حضرت آيت الله سيد موسى شبيرى زنجانى
وى در سال(1374 ه.ش) در شهر قم متولد شد علوم حوزوى را نزد پدر بزرگوارش آية الله سيد احمد زنجانى و آيت الله محقق داماد و آيت الله بروجردى گذراند و از محضر بزرگان و فقهاء حزوه علميه قم بهره‏هاى فراوان برد و با تلاش و كوشش فراوان در راستاى احكام فقهى و اصول استنباط احكام شرعى به درجه اجتهاد نايل آمد. وى علاوه بر فقه و اصول در علوم ديگرى همچون رجال، تاريخ، شعر و ادبيات، از شهرت خاصى برخوردار است. آية الله شبيرى زنجانى هم اكنون در حوزه قم به تدريس سطوح عالى فقه و اصول و تربيت‏شاگردان فاضل و دانشمند اشتغال دارد.

7 - حضرت آيت الله شيخ حسين وحيد خراسانى
آيت الله وحيد خراسانى در سال (1300 ه.ش) در شهر مقدس مشهد ديده به جهان گشود علوم حوزوى را در محضر آيت الله شيخ محمد نهاوندى، آيت الله ميرزا مهدى اصفهانى و آية الله آشتيانى فراگرفت و در سن 27 سالگى عازم نجف اشرف شد و در درس آية الله العظمى ميرزا عبدالهادى شيرازى، آيت الله العظمى حكيم و به خصوص آيت الله العظمى خويى شركت كرد و در زمره شاگردان برجسته آنان قرار گرفت.

وى علاوه بر تحصيل علوم و معارف اسلامى خود نيز به تدريس دروس سطح و خارج حوزه پرداخت و در نجف اشرف حدود 12 سال درس خارج فقه و اصول خود را ادامه داد و هم اكنون نيز به تدريس خارج فقه و اصول در حوزه علميه قم اشتغال دارد. التماس دعا

درکربلابه يادتان هستم


 
نويسنده:فنا |  یکشنبه شانزدهم دی 1386
موضوع: | لينک ثابت |

    وفات شيخ صدوق

شيخ صدوق در سال 381 هجرى ، پس از يك عمر، افتخار خدمتگذارى مكتب اهل بيت عصمت و طهارت عليه السلام ، در حدود سن هفتاد سالگى چشم از جهان فروبست .
آرامگاه وى در شهر رى ، نزديك مرقد مطهر حضرت عبدالعظيم حسنى رضوان الله تعالى عليه در كنار باغ طغرل ، در باغچه اى مصفا قرار گرفته است .
آرامگاه وى ، داراى بقعه و بارگاهى است كه در عين سادگى ، از شكوهى روحانى برخوردار است . (16) و مردم به زيارت آنجا مى روند و بدان تبرك مى جويند. و به واسطه آن بزرگوار، حوائج خود اگر از خداوند عزوجل درخواست مى نمايند.
و مكرر ديده شده است ، به خاطر مقام و منزلت وى نزد خداوند و اهل بيت عليه السلام ، زائرين قبر مطهرش ، از فيض زيارت او و بركات قبر شريفش ‍ بهره مند گرديده اند. و حوائج خود را از خداوند گرفته اند. و چه بسيار بيمارانى كه در بارگاه ملكوتى او شفا يافته اند. و گرفتارانى كه به عنايت خداوند، از ايشان دستگيرى شده است . و حكايات و داستانهائى بسيار در اين باره نقل شده است .
بسيارى از مردم به منظور پناه بردن به خدمتگزارى از آستان مقدس اهل بيت عليه السلام و ايمن شدن از عذاب الهى ، اموات خود را اطراف مرقد مطهر او دفن نموده اند. و بدين گونه قبرستان وسيعى در اطراف مرقد مطهر او پديد آمده است كه علما و زهاد بسيارى نيز در اين قبرستان مدفونند. از جمله آنان :
1 شيخ محمد حسين زاهد تهرانى (رحمة الله عليه ) كه در تهران به تقوا و زهد و پارسائى ، مشهور و زبانزد همگان بود و به اين صفت سر آمد روزگار خويش بود. و هنوز شاگردان متقى و پارساى وى در تهران و ديگر شهرستانها در قيد حيات به سر مى برند.
2 ميرزا ابوالحسن حكيم متخلص به جلوه (رحمة الله عليه )، عالم زاهد با تقوا، كه مجلس درسش مرجع خاص و عام بوده است .
3 ميرزا لطفعلى نصيرى ، ملقب به صدر الافاضل (رحمة الله عليه )، دانشمندى فاضل و از مشاهير علم و تقوى در قرن چهاردهم هجرى و از بزرگان عالم تشيع بوده است.
4 ميرزا طاهر تنكابنى (رحمة الله عليه )، از علماى معروف تهران بوده است .
5 سيد محمد تنكابنى (رحمة الله عليه ) (صاحب كتاب ايضاح الفوائد)، را از مشاهير دانشمندان علماى اسلامى به شمار مى رود. و مراتب قداست و زهد و تقواى وى زبانزد خاص و عام مى باشد.
6 مرحوم شيخ رجبعلى نكو گويان معروف به خياط، كه از اوتاد و اتقياء و از سالكين الى الله زمان خود بود. (رحمة الله عليه )
براى آشنائى بيشتر با بزرگانى كه در آرامگاه مرحوم شيخ صدوق مدفونند. بنگريد به :
تذكرة المقابر فى احوال المفاخر (اختران فروزان رى و تهران / صفحه 343 400 نگاشته مورخ معاصر شيخ محمد شريف رازى .
بزرگان و علماى بسيارى نيز سفارش به زيارت قبر آن بزرگوار نموده اند. از آن جمله :
محدث جليل مرحوم حاج شيخ عباس قمى صاحب مفاتيح الجنان ذيل زيارت حضرت عبد العظيم حسنى مى فرمايد:
مخفى نماند كه در صحن امامزاده حمزه عليه السلام ، قبر شيخ جليل سعيد، قدوة المفسرين ، جمال الدين ابوالفتوح حسين بن على خزاعى (ابوالفتح رازى ) صاحب تفسير معروف است ، بايد آن جناب را زيارت نمود. و همچنين از زيارت جناب شيخ صدوق ، رئيس المحدثين معروف به ابن بابويه كه در نزديكى شهر رى (بلد شاهزاده عبد العظيم ) است ، غفلت نبايد نمود.
مرحوم محدث قمى ، مشابه همين بيان را در كتاب هديه الزائرين (چاپ سنگى / 350) نيز بيان كرده است .
قبر مرحوم شيخ صدوق قدس الله سره به واسطه ويرانى شهر رى ، به دست چنگيزيان و مغولان و خوارزميان و تيموريان و همچنين سيلهاى مهيب و سخت ، چندين مرتبه خراب و ويران شده است . و ساليانى چند در زير توده هاى خاك ، پنهان گرديده و مردم از فيض زيارت او، و بركات قبر شريفش بى بهره بودند.
سرداب قبر مطهر مرحوم شيخ صدوق ، در زمان يكى از سلاطين قاجار چنانچه ماجراى آن به تفصيل خواهد آمد مكشوف گرديد، و پيكر مطهرش ‍ پديدار شده و سردابى كه بدن مبارك وى در آنجا قرار داشت ، بازسازى شد و بارگاه او نيز تجديد بنا گرديد.
آشكار شدن آرامگاه شيخ صدوق و پديدار شدن جسد او 
آرامگاه شيخ صدوق ، همانگونه كه گذشت ، درگذر زمان به خاطر حمله مغولان و جنگهاى خوارزميان و تيموريان ، و همچنين به علت حوادث مختلف چندين مرتبه خراب و ويران شد. و سالها در زير توده هاى خاك پنهان گرديده بود.
در حدود سال 1238 هجرى قمرى ، در زمان يكى از سلاطين قاجار، سيل عظيمى آمد و تمام اراضى مزروعى و باغات اطراف شهر رى را آب فرا گرفت و بعضى از مناطق را تخريب نمود. كه در اين حادثه ، واقعه عجيبى نيز اتفاق افتاد. و بعد از ساليانى طولانى قبر مطهر شيخ صدوق منكشف شده و بدن شريف وى تازه و معطر و كاملا سالم و بدون هيچگونه تغيير و عيب و نقصى هويدا گرديد. كه تفصيل اين واقعه را، بسيارى از بزرگان در كتب خود، مانند:
خوانسارى در كتاب روضات ، تنكابنى در كتاب قصص العلماء مامقانى در كتاب تنقيح المقال ، خراسانى در كتاب منتخب التواريخ ، قمى در كتاب فوائد الرضويه ، و رازى در كتاب اختران فروزان رى و تهران و همچنين در مقدمه كتب مرحوم صدوق ، از جمله كتاب كمال الدين صدوق و مقدمه كتاب خصال صدوق نقل نموده اند.
علامه مامقانى در كتاب تنقيح المقال اين واقعه را از عالم جليل القدر سيد ابراهيم لواسانى تهرانى قدس سره نقل نموده است .
محمد شريف رازى صاحب كتاب اختران فروزان رى و تهران ، شرح اين واقعه را مستقيما از دو عالم بزرگوار زير، نقل نموده است .
اول : مرحوم آية الله العظمى سيد شهاب الدين مرعشى نجفى به نقل از پدر بزرگوارشان علامه متتبع حاج سيد محمود مرعشى نجفى كه خود شاهد ماجرا بوده و بدن شريف شيخ صدوق را زيارت و دست ايشان را بوسيده بود.
دوم : مرحوم حجة الاسلام حاج مويد العلماء آل آقا به نقل از جدش آية الله حاج آقا محمد فرزند آية الله العظمى آقا محمد على آل آقا كرمانشاهى كه ايشانى نيز خود شاهد ماجرا بوده و هنگام بازسازى قبر مطهر شيخ صدوق نظارت داشته است .
اما شرح واقعه چنين است :
باغ مستوفى ، در اطراف شهر رى ، يكى از باغاتى بود كه در آنجا زراعت ، مى كردند. اتفاقا سيل عظيمى آمد و تمامى اراضى مزروعى را آب فراگرفت ، و بسيارى از مكانها را تخريب نمود.
بر اثر آب باران ، حفره و شكافى عميق ، در باغ مستوفى نيز پديد آمد. هنگامى كه به اصلاح و مرمت اين قسمت مشغول بودند، سردابى  ظاهر شد كه آب قسمتى از آن را تخريب كرده بود.
وقتى كه برا بازرسى و جستجو به آنجا وارد شدند، جسدى را مشاهده كردند كه تمام اعضاء بدن آن سالم و كاملاتر و تازه به نظر مى رسيد، و هيچگونه عيب و نقصى در آن ديده نمى شد، و با صورتى نيكو آرميده بود! و هنوز اثر خضاب كردن  بر ناخنهايش مشهود بود! و ناخنهاى يك دست را گرفته و ناخن دست ديگر را نگرفته بود. و محاسن شريفش روى سينه اش ‍ ريخته بود. و بدن چنان سالم و تازه بود كه چنين به نظر مى آمد تازه از حمام بيرون آمده است .
و فقط رشته هاى نخ پوسيده كفن كه از هم گسسته شده بود در اطراف جسد بر روى خاك ريخته بود!
اين خبر در شهر روى و تهران ، به سرعت دهان به دهان گشت ؛ و مردم فورا به سلطان وقت اطلاع دادند. به دستور سلطان ، سريعا گروهى از علماء و افراد سرشناس و صاحب نفوذ، كه در بين ايشان مرحوم حاج آقا محمد آل آقا كرمانشاهى ، و مرحوم ميرزا ابوالحسن جلوه ، حكيم گرانمايه آن روزگار، و مرحوم آية الله ملا محمد رستم آبادى ، و مرحوم علامه سيد محمود مرعشى نجفى حضور داشتند؛ انتخاب و براى بررسى وضعيت در منطقه حضور پيدا كردند، و وارد سرداب شدند و پس از تاييد اصل قضيه ، براى شناسايى جسد، شروع به تفحص و جستجو نمودند.
با تفحص و بررسى هاى انجام شده در سرداب ، متوجه لوح و سنگ قبرى مى شوند كه بر روى آن چنين نوشته شده است :
هذا المرقد العالم الكامل المحدث ، ثقة الامحدثين ، صدوق الطاليفه ، ابوجعفر محمد بن على بن حسين بن موسى بن بابويه قمى .
پس از بررسى هاى كامل و پيدا شدن اين سنگ نبشته ، و تاييد علماء و امينان مردم ، در صحت و شناسايى جسد مطهر شيخ صدوق ، جاى هيچگونه ترديدى باقى نماند؛ و لذا دستور دادند، سرداب را بازسازى كنند و در آن را بستند، و حفره پديد آمده را نيز مرمت كردند. و بنايى مناسب بر آن ساختند و به بهترين وجه تزيين و آيينه كارى نمودند.
مرحوم آية الله مرعشى نجفى كلامى را نيز در ادامه بيان مى دارند كه :
مرحوم پدرم ، علامه سيد محمد مرعشى نجفى مى فرمودند:
من دست آن بزرگوار را بوسيدم و ديدم كه تقريبا پس از نهصد سال كه از مرگ و دفن شيخ صدوق مى گذرد، دست ايشان ، بسيار نرم و لطيف بوده و حتى در خاطرم هست كه ناخن يكى (يك دست ) را گرفته و ناخن ديگرى (دست ديگر) را نگرفته بود.
و چنين احتمال مى دادند:
چون ايشان بسيار به عمل كردن به احاديث و فرامين اهل بيت عليه السلام مقيد بودند كه ايشان فرموده اند:
ناخن گرفتن در روز پنجشنبه و جمعه ، مستحب است .
آن بزرگوار، ناخن يكدستش را روز پنجشنبه گرفته است . و ناخن گرفتن دست ديگر را براى روز جمعه قرار داده است ، كه روز پنجشنبه ناخن يكدست را گرفته و عمر او به روز جمعه نرسيده كه ناخن دست ديگر را بگيرد.
و يا ممكن است :
در بين ناخن گرفتن ، اجلش رسيده و عمر شريفش تمام شده است و نتوانسته ناخن گرفتن دستهايش را به آخر برساند.
و العلم عند الله-
 

فنا۳۱۳منتظرقلم سرخ شمامی ماند


 
نويسنده:فنا |  یکشنبه شانزدهم دی 1386
موضوع: | لينک ثابت |

    دقت نظر شيخ صدوق در نقل احادیث

دقت نظر شيخ صدوق -1
مرحوم شيخ صدوق در نقل اخبار و احاديث ، دقت نظر بسيار زيادى داشته است . اهتمام وى در تدوين اخبار و بيان آنها بر كسى پوشيده نيست . نكته مهم اين است كه در نقل تمامى احاديث معصومين عليه السلام سعى بر آن داشته است كه كلامى از غير معصوم عليه السلام ، در آنها وارد نشود. و همچنين مى كوشد كه آنچه نقل مى نمايد، اخبار صحيحى باشد كه بتواند به آنها استناد نموده و حكم دهد.
اين نكته ، در كتابهايى كه از او باقى است كاملا به چشم مى خورد و در جاى جاى اين كتابها به روشنى مشهود است . و هر جا كه ، سخنى را از فردى غير معصوم و يا كلامى از جانب خود بيان مى كند، آن را به بيانى جدا ساخته ، يا به نحوى مشخص مى نمايد. يك نمونه از كاربرد اين اصل چنين است :
مرحوم شيخ صدوق رحمة الله ، پس از بيان الفاظى در باب زيارت حضرت صديقه كبرى ، فاطمه زهرا سلام الله عليها مى نويسد:
در ميان اخبار، لفظى كه مخصوص زيارت حضرت صديقه سلام الله عليها باشد نيافتم . لكن براى كسى كه كتاب مرا مى خواند، همان الفاظى را پسنديدم كه خود هنگام زيارت حضرتش مى خوانم .
اين كلام مرحوم صدوق ، دقت نظر او را در رعايت مسائل شرعى و روايت اخبار و احاديث مى رساند.
همانگونه كه در مقدمه كتاب من لا يحضره الفقيه خود تذكر داده است . فقط اخبار و احاديثى را روايت نموده كه به آن فتوى داده است . لذا در اين گونه موارد كه حديثى را نيافته و مطلبى را ذكر نموده ، به صراحت مى گويد كه :
اين كلام ، سخن امام معصوم عليه السلام نيست .
البته نكته اى كه بايد متذكر شد آن است كه :
مرحوم شيخ صدوق در كتاب من لا يحضره الفقيه ، داعيه استقصاء و روايت تمامى احاديث را نداشته است . و همانگونه كه خود او بيان داشته است ، درباره حضرت صديقه سلام الله عليها به زيارت ماثوره اى دست نيافته است . لكن در كتب روايى ديگر، از ناحيه امامان معصوم عليه السلام زيارات مختلفى در اين باب نقل شده است . از آن جمله :
زيارتى است كه ضمن صلوات چهارده معصوم عليه السلام از امام حسن عسكرى صلوات الله عليه نقل شده است .
اين زيارت را علامه مجلسى در بحار الانوار جلد 94 صفحه 74، و محدث قمى در اواخر مفاتيح الجنان در باب زيارات جامعه آورده است .
بزرگان شيعه نيز در كتب خود، بابى را به احاديث وارده پيرامون زيارات حضرت فاطمه زهرا سلام الله عليها اختصاص داده اند. از آن جمله :
1 علامه مجلسى در بحار الانوار جلد 100، صفحه 191 الى 203، باب پنجم
2 شيخ حر عاملى در وسائل الشيعه جلد 14، صفحه 367 الى 372، باب هفدهم (چاپ اسلاميه )
3 محدث نورى در مستدرك وسائل الشيعه جلد 10، صفحه 210 الى 211، باب چهاردهم (چاپ آل البيت بيروت )
دقت نظر شيخ صدوق -2
شيخ صدوق ذيل حديث 2279 (مربوط به داستان حضرت ابراهيم عليه السلام و ذبح او كه مختصرى از آن را آورده است ) مى نويسد:
دوست ندارم اين كتاب را با ذكر قصه ها طول بدهم ، زيرا هدف من از نگارش اين كتاب ، بيان نكته هاى اخبار است . و قصه ها را مشروحا در كتاب النبوة نقل كرده ام .
همچنين ذيل حديث 2586 (مربوط به لبيك گفتن در حج و منشا آن ) مى نويسد:
اين حديث ، طولانى است . قسمت مورد نياز آن را در اينجا نقل كرديم . و تمام آن را در كتاب ديگر خود تفسير القرآن روايت كرده ام .
ذيل حديث 5408 (مربوط به وصيت رسول خدا صلى الله عليه و آله بر امامت ائمه هدى عليه السلام ) مى نويسد:
اخبار مسند صحيح ، در اين موضوع را در كتاب كمال الدين و تمام النعمة روايت كرده ام . و از آن اخبار در اينجا چيزى نياوردم ، زيرا اين كتاب را فقط در موضوع فقه نوشته ام ، نه مطالب ديگر.
از اين جملات نكاتى فهميده مى شود. از جمله اينكه :
1 اگر كتابهاى ديگر شيخ صدوق مانند تفسير و نبوت به دست ما مى رسيد، بسيارى از حقايق را در اختيار داشتيم . كه متاسفانه حملات وحشيانه دشمنان دين و نابودى مراكز علمى شيعه ، ما را از آنها محروم ساخته است .
2 تلاش بى دريغ و بى وقفه و خالصانه علماى گرانقدر شيعه ، موجب حفظ همين مقدار كتابهاى موجود شده است . و نقش همين كتابها در حفظ كيان عقيدتى شيعه از هجوم فرهنگى دشمنان ، بر كسى پوشيده نيست .
3 بديهى است كه اگر تمام آن كتابها موجود بود، براى مبارزه با بسيارى از تحريفات و اخبار جعلى ، حربه هاى بسيارى در دست بود.
از خداى عزيز حكيم خواستاريم با تعجيل در فرج امام منتقم موعود صلوات الله عليه و على آبائه الطاهرين بنيانهاى دروغ و تهمت و افترا نسبت به دين را از ريشه بكند، و آن سرچشمه جوشان علوم الهى را اذن ظهور عنايت فرمايد.
ان شاء الله
انهم يرونه بعيدا و نريه قريبا
دقت نظر شيخ صدوق -3
شيخ صدوق ، بعضى از اخبار مربوط به دجال و افراد معمرين را از كتب داستانى پيشينيان (و نه از كتابهاى حديثى ) نقل كرده و در پى آن مى نويسد:
كسانى كه اهل عناد و لجاجت هستند، اين گونه اخبار را كه درباره دجال و غيبت و طول عمر و خروج او در آخر الزمان است ، قبول دارند و تصديق مى نمايند؛ اما امام زمان عليه السلام ، و غيبت طولانى آن بزرگوار، و ظهور آن حضرت ، و پر شدن زمين از قسط و عدل را كه اخبار نبوى و ائمه اطهار عليه السلام بر آن تاكيد دارد، تصديق نمى كنند. در حالى كه اين احاديث (حتى جزئيات زندگى آن حضرت ) اسم و غيبت و نسب آن بزرگوار را به روشنى بيان داشته اند.
آنها (اهل عناد و لجاجت ) اراده كرده اند كه نور خدا را خاموش كنند، و سخنان ائمه عليه السلام را باطل نمايند، اما خداوند ابا دارد، حتى اگر مشركان كراهت داشته باشند، مى خواهد كه نور خود را كامل كند.
مهمترين نكته اى كه در مورد شوون حضرت مهدى عليه السلام به آن اشكال و آن را انكار مى كنند، اين است كه مى گويند:
اين احاديث پيرامون طول عمر امام زمان عليه السلام به ما نرسيده است !
به همين گونه ، سخنان كسانى كه انكار نبوت پيامبر ما صلى الله عليه و آله و سلم را مى نمايند. يعنى ملحدين ، براهمه ، يهود، نصارى ، مجوس كه مى گويند:
صحت معجزات و دلائل نبوت پيامبر اگرم صلى الله عليه و آله براى ما قابل قبول نيست . و به بطلان نبوت آن حضرت اعتقاد پيدا كردند. امروز نيز عده زيادى از اين طوايف گويند:
عقول ما نمى پذيرد كه شخصى بيش از حد معمول عمر كند، و عمر طولانى داشته باشد. و طعنه مى زنند كه :
چگونه عمر امام شما بيشتر از عمر افراد ديگر مى باشد؟!
پاسخى كه به اينان داده مى شود همان پاسخى است ، كه به منكران نبوت مى دهيم . و آن اين است كه :
دجال را در حالى كه عمرى بسيار طولانى تر از افراد ديگر دارد و در غيبت زندگى مى كند، و ابليس لعين را كه عمرى طولانى دارد، تصديق مى كنيد. اما امام زمان عليه السلام با آن همه نصوص فراوان كه درباره غيبت و طول عمر و ظهور آن بزرگوار، و قيام او به امر خداى عزوجل كه از اهل بيت عليه السلام به ما رسيده است ؛ شك نموده و حضرتش را تصديق نمى كنيد.
شيخ صدوق ، همچنين پس از نقل حكايت بلوهر و بوذاسف گويد:
اين حكايت و حكايات ديگر شبيه به آن ، درباره معمرين كه ذكر گرديد به آن جهت نيست كه از طريق اينگونه اخبار، به غيبت امام زمان عليه السلام ، اعتقاد پيدا كرده و ايمان آوريم .
زيرا ما، تنها از طريق اخبار صحيحى كه از نبى اكرم صلى الله عليه و آله و ائمه هدى عليه السلام به ما رسيده است ؛ به غيبت امام عصر عليه السلام اعتقاد نموده و ايمان آورده ايم ، همانگونه كه به دين اسلام و احكام و شرايع آن اعتقاد داريم .
اما در احاديث ، مى بينيم كه براى بسيارى از پيامبران و رسولان الهى عليه السلام ، و بعضى از حجتهاى پس از آنان ، و بعضى از پادشاهان صالح ، ايام غيبتى وجود داشته است ، و درباره غيبت آنها هيچ يك از مخالفين شك و شبهه اى ندارند و منكر آن نيستند.
اما شگفت اينجاست كه پيرامون امام عصر عليه السلام روايات صحيح و فراوانى از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم و ائمه اطهار عليه السلام نقل شده است كه درباره غيبت طولانى حضرتش ، و قساوت قلبها در اين ايام غيبت ، و ياس از ظهورش در دلها، و بالاخره ظهور حضرتش پس از ياس ، و روشن شدن زمين به نورش و جايگزينى عدل به جاى ظلم دلالت دارد. با اين حال عده اى اين اخبار را انكار مى كنند!
و هيچ فردى با اقرار به حكايات تاريخى ، اين گونه احاديث و نظاير آن را تكذيب نمى كند، مگر اينكه قصد خاموش كردن نور الهى و تباه كردن دين خدا را داشته باشد.
اما خداوند نور خود را كامل مى گرداند. و كلمه خود را علو مى بخشد. و حق را ظاهر و باطل را ابطال مى فرمايد، حتى اگر كافران و تكذيب كنندگان از اين امر كه خدا آن را از زبان بهترين پيامبرش به عالميان مژده داده است كراهت داشته باشند.
اما هدف از نقل اين حكايت و نظاير آن ، اين است كه :
تمام مخالفين و موافقين ، به اين گونه حكايات تمايل دارند، و اگر در اين كتاب ، به چنين مطالب و حكاياتى دست يافتند، به ديگر احاديث صحيح نيز كه در كتاب آمده مشتاق مى گردند.
به عبارتى ديگر، مردم در مورد امر وجود امام زمان عليه السلام يا منكرند، يا بى تفاوت ، يا شكاكند و يا مقر به آن هستند.
اما كسانى كه به اين امر والاى الهى اقرار دارند، با اينگونه اخبار، بصيرتشان افزون مى گردد.
اما كسانى كه منكر غيبتند، حجت خدا بر آنها تمام مى گردد.
و كسانى كه در آن شك دارند، اين ترديد آنان را به بحث و جستجوى بيشتر درباره امام زمان عليه السلام و غيبت او ترغيب مى كند.
كه اميد مى رود، با اين جستجو هدايت گردند.
چون بحث و جستجو درباره مطلبى صحيح ، موجب تاكيد آن مى شود. مانند طلايى كه هر بار داخل آتش شود، خلوص و مرغوبيت آن بيشتر مى گردد و شفاف تر مى شود.
سفرهاى علمى شيخ صدوق 
شيخ صدوق ، در شهر قم به دنيا آمد. و در آنجا رشد كرد. و نزد استادان آن ديار، به فراگيرى علوم آل محمد عليه السلام پرداخت .
در آن روزگار شهر قم به خاطر اساتيد بزرگوارى كه در آن شهر ساكن بودند، شهره مردمان خود بود. و مردم براى استفاده از بزرگان آن سامان به آن جا مسافرت مى كردند. و از علماى آن ديار استفاده مى نمودند. و گاه براى رهبرى و هدايت اهالى شهر خود نيز، از آن اساتيد دعوت مى كردند و از ايشان تقاضاى سكونت در شهر خود را مى نمودند. مردم رى نيز به همين منظور، متوجه آن سامان گشته و به سراغ انديشمندان شهر قم رفتند. و به راهنمائى ايشان نزد شيخ صدوق آمدند و از او دعوت كردند تا براى مرجعيت و هدايت اهالى شهر رى در آنجا سكنى گزيند. شيخ صدوق نيز دعوت ايشان را اجابت كرد، و به شهر رى مسافرت نمود، و در آنجا اقامت گزيد.
شيخ صدوق ، سفرهاى فراوان علمى به شهرهاى مختلف داشت ، كه با توجه به سختى مسافرت در آن روز و روزگار، اهميت و شخصيت و اهتمام ايشان را به تعليم و تعلم علوم آل محمد عليه السلام نشان مى دهد. از جمله سفرهاى او، كه در كتابهاى خود، به آن اشاره مى كند، مى توان از اين سفرها نام برد:
1 خراسان
در خاتمه كتاب عيون اخبار الرضا عليه السلام ، از سفر خود به زيارت حضرت رضا عليه السلام در ماه رجب سال 352 هجرى قمرى ياد كرده است تكه قبل و بعد از آن به ديدار ركن الدوله وزير آل بويه نيز رفته است .
در ماه ذى الحجه سال 367 هجرى قمرى نيز مشهد الرضا عليه السلام سفر كرده است . كه مجلس روز غدير سال 367 را در آن شهر، با عظمت فوق العاده اى برگزار نموده است . چنانچه در مجلس 26 از امالى خود نيز به آن اشاره دارد.
پس از آن به رى بازگشته است و مجلس 27 امالى را در اول محرم 368 هجرى قمرى در رى بر پا داشته است .
بار ديگر، در شعبان سال 368 هجرى قمرى در مسير خود به ماوراء النهر، به زيارت مشهد مقدس رفته ، و در اين شهر، چهار مجلس بيان حديث داشته است . (مجلس 94 تا 97، شب 17 تا 19 شعبان 368).
2 استر آباد و گرگان
در اين دو شهر، تفسير امام حسن عسكرى عليه السلام را از محمد بن قاسم ، مفسر استر آبادى روايت كرده است . و با قاسم بن محمد استر آبادى ، عبدوس بن على جرجانى ، و محمد بن على استر آبادى نيز ديدار نموده است .
3 نيشابور
در شعبان سال 352 هجرى قمرى يعنى در اولين سفر وى به مشهد مقدس ، در مسير بازگشت به رى وارد اين شهر شد. و مدتى در آنجا اقامت گزيد. و مورد مراجعه مردم بود، كه در مقدمه كتاب اكمال الدين از آن خبر مى دهد.
4 مرو رود
شهرى در نزديكى مرو شاه جهان در خراسان ، كه در ضمن سفر خراسان به آن شهر وارد شد.
5 سرخس
در راه خود به خراسان به اين شهر نيز وارد شد.
6 سمرقند
از مهمترين شهرهاى ماوراء النهر، كه در سال 368 از آن شهر ديدار كرد.
7 بلخ
به اين شهر نيز در سال 368 وارد شد.
8 ايلاق
از شهرهاى ماوراء النهر، كه شيخ صدوق در سال 368 به آن شهر رسيد، و مدتى در آنجا اقامت گزيد.
در همين شهر، با شريف ابو عبد الله محمد بن حسن موسوى ، مشهور به سيد نعمت ملاقات كرد. و همين ملاقاتها به تاليف كتاب من لا يحضره الفقيه منتهى شد. شريف نعمت در همين سفر، 245 كتاب از تاليفات صدوق را استنساخ نمود، و از شيخ صدوق اجازه نقل روايات آن را گرفت .
نكته مهم اين است كه در اين سال ، تنها چهار سال از وفات محمد بن زكرياى رازى گذشته است (وفات رازى در سال 364 بوده است ). و تاليف من لا يحضره الفقيه در سال 368، نشان مى دهد كه شيخ صدوق ، تا چه اندازه به نيازهاى شيعيان آن روز وقوف داشته است .
9 فرغانه
از شهرهاى بلخ ، كه در ضمن بلخ به آن رسيد.
10 همدان
، در راه سفر حج به آن وارد شد.
11 بغداد
اين شهر، كه در قرن چهارم مركز علما و فقها و محدثان بوده است ، در سال 352 هجرى پذيراى شيخ صدوق گرديد. وى در حالى كه در سنين ميانسالى در اين شهر، در جمع محدثان كهنسال حضور يافت ، و براى آنان حديث گفت .
يك بار ديگر نيز در سال 355، در راه بازگشت از سفر حج ، در اين شهر، به افاضه علمى پرداخت .
از جمله كسانى كه در اين شهر، از شيخ صدوق بهره علمى بردند، اين افراد هستند:
ابو محمد حسن بن يحيى حسينى علوى ، ابوالحسن على بن ثابت دواليبى .
در اين شهر، همچنين از مشايخ از جمله محمد بن عمر حافظ و ابراهيم بن هارون هيبتى روايت كرد.
12 كوفه
شيخ صدوق در راه سفر حج وارد كوفه شد.
در مسجد جامع كوفه ، از محمد بن بكران نقاش ، احمد بن ابراهيم فامى ، حسن بن محمد هاشمى ، ابوالحسن على بن عيسى و جمعى ديگر حديث روايت كرد.
در حرم مطهر امير المومنين عليه السلام ، از محمد به على كوفى ؛ در خانه ابوالحسن على بن حسين همدانى از او، و در مواضع ديگر شهر كوفه از ابوذر يحيى بن زيد بزاز و حسن بن محمد سكونى مزكى حديث شنيد.
13 و 14 مكه و مدينه
به حج مشرف شد.
15 فيد
مكانى ميان مكه و مدينه است ، كه پس از بازگشت از مكه ، نزد ابوعلى احمد بن ابى جعفر بيهقى رفت و از او حديث شنيد.
چنانكه گفته شد، اهميت اين سفرها زمانى معلوم مى شود كه به مشقت مسافر در آن زمان توجه گردد.


 
نويسنده:فنا |  یکشنبه شانزدهم دی 1386
موضوع: | لينک ثابت |

    انگيزش نگارش كتاب من لا يحضره الفقيه

انگيزش نگارش كتاب من لا يحضره الفقيه 
شيخ صدوق ، در مقدمه كتاب من لا يحضره الفقيه ، انگيزه تاليف كتاب خود را بيان داشته است . كه در اين قسمت بخشى از آن را با اقتباس و تحرير مجدد مى آوريم :
در مسافرتى كه به سرزمين بلخ از قصبه ايلاق داشتم ، به لطف و خواست خداوند متعال با يكى از اولياء خدا و افراد متقى و كم نظير عصر خويش آشنا شدم . و اين آشنايى را همواره باعث سرور و افتخار و سرا افرازى خود مى دانم .
در آن ايام ، همنشينى و مجالست با او را بسيار مغتنم مى داشتم . چرا كه همصحبتى با او احساس آرامش و شادمانى و فرح و نشاط خاصى را براى من فراهم مى نمود.
وى ، فردى عالم ، و متقى و متعهد، و پايبند به دين ، و از خانواده اى با شرافت و با اصالت ، و از نوادگان و سلاله خاندان نور و فضيلت ربوبى بود. و با اخلاق حميده و صفات كريمه خود، همچون : حياء و آرامش و وقار، عفت و تقوى ، و تواضع و فروتنى ، بر شايستگى خود افزوده بود.
او، ابو عبد الله محمد بن حسن بن اسحاق بن حسن بن حسين بن اسحاق بن موسى بن جعفر بن محمد بن على بن حسين بن على بن ابى طالب عليه السلام ، معروف به سيد نعمت بود.
سيد نعمت روزى به من چنين بيان داشت :
محمد بن زكرياى رازى طبيب ، براى كسانى كه در موقع احتياج به طبيب ، طبيب در دسترس ندارند؛ كتابى در علم طب نگاشته است . و آن را من لا يحضره الطبيب نام نهاده است . و آن كتاب در موضوع خود، با وجود حجم كم ، جامع و وافى و كافى و پر فايده است . و همگان در حد نياز خود از آن بهره مند مى گردند.
وى در ادامه از من خواست كه من هم كتابى در موضوع فقه و شرايع و احكام به گونه اى جامع و كامل بنويسم تا مورد اطمينان و اعتماد مردم باشد، و همه آنچه را كه همگان در موضوعات فقهى ، و مقررات و قوانين شرع ، و حلال و حرام شريعت ، به آن احتياج دارند؛ در آن گرد آورى شود. تا مردم با مراجعه به آن بتوانند به دستورات آن عمل كنند. و همه كسانى كه آن را خوانده و به آن عمل مى كنند. و همه كسانى كه آن را خوانده و به آن عمل مى كنند و از آن نسخه بردارى مى كنند و به ديگران مى رسانند تا در اجر و ثواب آن نيز شريك باشند.
سيد نعمت اين كلام را در حالى بيان مى كرد كه خود، به تمامى كتابهاى كه تا آن زمان نوشته بودم و بالغ بر 245 مجلد مى شد، آگاهى كامل داشت و از بيشتر آنها استنساخ نموده ، و يا خود وى احاديث آنها را از من شنيده بود و اجازه نقل كردن آنها را نيز از من گرفته بود.
اما با تمام اين احوال ، احساس ضرورت نگارش همچنين كتابى را در باب فقه (كتاب من لا يحضره الفقيه ) مى كرد. و اين سخن را به من متذكر گرديد.
من نيز چون او را به خوبى مى شناختم و او را فردى صاحب نظر و شايسته مى دانستم ، و همچنين خود نيز احساس ضرورت نوشتن چنين كتابى را مى كردم . و بعلاوه در خواست وى را در خصوص اين عمل ، مناسب ديدم ؛ پيشنهاد او را پذيرفتم ، و اين كتاب را حذف سندهاى احاديث نگاشتم .
اگر چه ذكر رجال سند حديث از فوايد بسيارى دارد، لكن در اين كتاب بنا را بر اختصار و استفاده عموم مردم قرار دادم .
زيرا در اين كتاب ، نخواستم مانند ديگر كتب خود و يا مانند بعضى از مصنفين ديگر باشم ، كه تمام احاديثى را كه از مشايخ خود شنيده اند، در كتابهاى خود آورده اند، نقل نمايم . بلكه هدف از نگارش اين كتاب را، بر اين اساس قرار دادم كه آن دسته از رواياتى را نقل نمايم ، كه به صحت آنها و صحت صدور آنها از معصومين عليه السلام وثوق و اطمينان دارم . و بتوانم به آنها حكم داده و فتوا دهم .
و عقيده دارم كه اين احاديث ، و اين عمل ، حجت ميان من و پروردگار تبارك و تعالى مى باشد.
علت نگارش كتاب اكمال الدين و اتمام النعمة
شيخ صدوق مى گويد:
مسافرتى به خراسان كردم و وارد نيشابور شدم و ديدم كه شيعيان آنجا در مورد غيبت حضرت مهدى عج الله تعالى فرجه الشريف به شك و شبهه افتاده و از طريق حق عدول نموده و به عقايد فاسد گرايش نموده اند.
براى ارشاد آنان كوشش بسيارى كردم و اخبارى كه از پيامبر و ائمه طاهرين صلوات الله عليهم اجمعين وارد شده بر ايشان نقل نمودم .
هنگامى كه به قم بازگشتم ، شخصى از بخارا كه صاحب علم و فضل بود بر ما وارد شد. او جناب ابو سعيد محمد بن حسن بن محمد بن على بن احمد بن على قمى بود، من كه از قبل مشتاق ديدار او بودم ، از حضور او بسيار خوشحال شدم ، زيرا او صاحب راى محكم و فردى عالم بود و پدرم از جد او محمد بن على بن احمد قدس الله اسرار هم بسيار توصيف مى كرد و از فضل و علم و زهد و عبادت خود او نيز تعريف مى نمود.
روزى ابوسعيد گفت :
در بخارا، يكى از بزرگان فلاسفه و منطق ، در امر فصاحت حجت خدا و طول غيبت و انقطاع اخبار آن بزرگوار، صحبت كرد و مرا به تحير و تعجب انداخت .
من اخبارى را كه پاسخگوى شبهات در مورد غيبت حضرت خاتم الاوصياء بود، ذكر نمودم . و او با دانستن حقايق ، از شك و دودلى بيرون آمد. و به اين وسيله براى او تسكينى حاصل شد و خواهش كرد كه در اين موضوع كتابى بنويسم .
براى اجابت خواهش وى ، با كمال ادب قبول كرده و وعده دادم : اگر خداوند توفيق بازگشت به وطن خود يعنى شهر رى را عنايت فرمود. كتابى را درباره پاسخگوئى به اين شبهات ، مى نويسم .
شبى درباره اعتقادات و ايمان و آينده فرزندان خود فكر مى كردم كه بعد از من چه خواهند كرد و چه بر ايشان خواهد رسيد؛ در اين فكر بودم كه به خواب رفتم . در عالم رويا ديدم در اطراف كعبه طواف مى كنم . و در طواف هفتم ، حجر الاسود را استلام مى كردم و مى گفتم :
الهى امانتى اديتها و ميثاقى تعاهدته لتشهد لى بالموافاة .
آنگاه آقايم امام عصر حضرت صاحب الزمان عليه السلام را زيارت كردم كه در خانه كعبه ايستاده است . نزديك آن بزرگوار آمدم و سلام كردم . جواب دادند و فرمودند:
چرا كتابى درباره غيبت نمى نويسى تا آنچه قصد توست كفايت كند؟
عرض كردم : يا بن رسول الله ! كتابى درباره غيبت نوشته ام .
فرمودند: به اين گونه نمى گويم ، بلكه امر مى نمايم ، كتابى در غيبت هاى انبياء بنويس .
آنگاه بيدار شدم و شروع به تاليف كتاب اكمال الدين و اتمام النعمة براى امتثال امر ولى الله عليه السلام نمودم .


 
نويسنده:فنا |  یکشنبه شانزدهم دی 1386
موضوع: | لينک ثابت |

    زندگى شيخ صدوق


مقدمه
بسم الله الرحمن الرحيم
گلچين صدوق گزيده اى تربيتى - اخلاقى - عقديتى از كتاب من لا يحضره الفقيه تاليف شيخ صدوق محمد بن على بن بابويه قمى (متوفى 381 هجرى قمرى ) است . اين كتاب ، كه يكى از كتب چهار گانه اصلى و محورى فقه شيعه است ، مجموعه اى است نفيس كه در عين اختصار، يك دوره كامل از احكام دين بر مبناى مكتب اهل بيت عليه السلام ارائه كرده است .
اين يادگار ارزشمند صدوق ، گوهرى بى بها است كه اين عالم گرانقدر و مخلص ، براى صيانت سنت صحيح نبوى از دستخوش تحريف تحريف گران ، به امت اسلام بخشيده است .
بخش اول : برگى از كتاب زندگى شيخ صدوق
شيخ صدوق ، معروف به ابن بابويه قمى 
شيخ صدوق محمد بن على بن الحسين ، معروف به ابن بابويه و شيخ صدوق يكى از ستارگان فروزان و چهره هاى درخشان علم تشيع است .
اين محدث جليل و خدمتگزار مكتب مقدس اهل بيت عليه السلام ، در شهر مقدس قم در خانواده اى مذهبى و به دعاى امام زمان عليه السلام در حدود سال 306 قمرى متولد شد.
پدر بزرگوارش ، ابوالحسن على بن الحسين بن موسى بن بابويه قمى ، معروف به صدوق اول است . وى در سفرى كه به عراق نمود، با سومين نايب از نواب اربعه امام زمان عليه السلام ، ابوالقاسم حسين بن روح ، ملاقات نموده است .
شيخ صدوق ، در شهر قم به تحصيل پرداخت . وى ابتدا نزد پدرش به فرا گرفتن معارف مشغول شد. و سپس در حوزه درس رئيس محدثين قم محمد بن حسن بن وليد حضور يافت ، و از برجسته ترين شاگردان او گرديد.
شيخ صدوق ، بيشتر ايام زندگيش را در شهر رى گذرانيد.
در اين زمان آل بويه در شهر رى حكومت مى كردند. و وزير دانشمندى چون صاحب بن عباد بر اين منطقه فرمان مى راند.
شيخ صدوق ، در شهر رى به فعاليتهاى علمى و خدمات مذهبى مشغول بود. و در ترويج مذهب حقه تشيع تلاش مى كرد.
وى از مكتب اهل بيت عليه السلام با قلم و بيان دفاع كرده و شبهات مطرح شده نسبت به ساحت مقدس اهل بيت عليه السلام را پاسخ مى داد.
همو، مدتى را نيز به عنوان مرجع شيعيان خراسان ، در نيشابور اقامت گزيده ، و در ترويج مذهب شيعه بسيار تلاش نمود. و در اين شهر به فكر تاليف كتاب كمال الدين افتاد و در شهر رى تاليف آن را به پايان رسانيد.
شيخ صدوق ، مسافرتهاى زيادى به بلاد شرق و غرب اسلامى انجام داد و با محدثين بزرگ ملاقات نمود. همچنين يكبار به بيت الله الحرام مشرف گشته و دو مرتبه نيز به زيارت مرقد مطهر حضرت رضا عليه السلام نائل گرديده است .
شيخ بزرگوار، پس از فعاليتهاى پى گير و تلاشهاى خستگى ناپذير، سر انجام در سال 381 در شهر رى ديده از جهان فرو بست و عالم اسلام را متاثر نمود. آرامگاه او در رى به فاصله كوتاهى از مرقد حضرت عبد العظيم حسنى عليه السلام و در كنار باغ طغرل قرار دارد.
درباره شرح حال زندگى مرحوم شيخ صدوق بنگريد به :
1 مقدمه كتاب من لا يحضره الفقيه ، على اكبر غفارى
2 مقدمه كتاب معانى الاخبار، ربانى شيرازى
3 مقدمه كامل و جامع كتاب خصال صدوق ، مرحوم كمره اى
4 مقدمه كتاب علل الشرايع ، سيد محمد صادق بحر العلوم
5 اختران فروزان رى و طهران ، شيخ محمد رازى
6 آثار تاريخى طهران ، سيد محمد تقى مصطفوى
7 مقدمه كتاب مصادقة الاخوان ، سعيد نفيسى
8 مقدمه كتاب مواعظ شيخ صدوق
9 قصص العلماء، تنكابنى
10 تنقيح المقال ، مامقانى
11 منتخب التواريخ ، خراسانى
12 روضات الجنات ، خوانسارى
13 فوائد الرضويه ، قمى
تولد شيخ صدوق ، به دعاى امام زمان عليه السلام 
على بن حسين بن موسى بن بابويه قمى پدر شيخ صدوق فرزندى نداشت . لذا به حسين بن روح يكى از نواب اربعه امام زمان عليه السلام نامه اى نگاشته و از او درخواست كرد كه از امام زمان عليه السلام خواهش كند كه برايش دعا فرموده و از خداوند، طلب فرزندى براى او بنمايد.
پس از چندى ، جواب درخواست او آمد:
در مورد خواسته تو، برايت دعا كرديم .
و در آينده نزديك دو فرزند پسر پر خير و بركت نصيب تو خواهد گرديد.
پس از مدتى ، خداوند عزوجل به دعاى حضرتش ، دو فرزند به وى عطا نمود. كه هر دو فرزند از اساطين تاريخ ستيهنده شيعى بودند. و هر كدام چراغ هدايت شيعيان گرديدند. و مشعل فروزان و اسطوره هاى مكتب تشيع قرار گرفتند.
يكى از آن دو فرزند، شيخ صدوق بود كه طلايه دار مكتب تشيع بود. و ديگرى برادر شيخ صدوق حسين بن على كه وى نيز از فقهاى اماميه و استاد سيد مرتضى و برادرش سيد رضى موسوى بوده است .
شيخ صدوق رحمه الله نيز در طول زندگى خود همواره به عنوان شرف و افتخار، به چگونگى تولدش به دعاى امام زمان عليه السلام اشاره مى فرمود.
پدر شيخ صدوق 
خاندان ارجمند شيخ صدوق در شهر مقدس قم يكى از مهمترين و والاترين خاندانهاى شيعه بوده اند. و همواره به بزرگى و عظمت ، مورد ستايش قرار گرفته اند. و عده فراوانى از دانشمندان و شخصيتهاى علمى از ميان آنان برخاسته و گروهى از نوادر علمى و دينى و حاملان حديث و فقه از آن خاندان شريف بوده اند.
ابوالحسن على بن الحسين پدر شيخ صدوق بزرگ شيعه و فقيه آنان در زمان خود، و مرجع ايشان در مسائل و احكام شرعى بود. با وجود آنكه در آن زمان بسيارى از علماء و محدثين در شهر قم حضور داشتند، مراجعه عموم شيعه به اين بزرگوار، عظمت او را نشان مى دهد.
وى در سال 329 هجرى قمرى در گذشت . اين سال را، سال تناثر نجوم ناميده اند. چرا كه (1)، كه گروهى از علماى شيعه مانند: ثقة الاسلام كلينى ، و على بن محمد سيمرى (نايب خاص امام عصر عليه السلام ) نيز در چنين سالى در گذشته اند.
على بن بابويه ، در قم دفن شد. و مدفن او در جوار قبر حضرت معصومه عليه السلام ، محل مراجعه شيفتگان اهل بيت عليه السلام است .
وى بيش از دويست كتاب نوشته ، كه در ميان آنها، كتاب الامامة و التبصرة من الحيرة (درباره امامت ائمه اطهار عليه السلام )، و رساله اى در فقه كه براى فرزندش محمد بن على بن بابويه صدوق نوشته ، موجود است .
شيخ صدوق ، در كتاب من لا يحضره الفقيه از اين رساله مطالب بسيار نقل كرده ، چنانكه در مقدمه كتاب خود نيز به اين مطلب تصريح دارد.
نامه اى كه امام حسن عسكرى عليه السلام ، خطاب به اين بزرگوار (پدر شيخ صدوق ) نگاشته اند بر عظمت و جلالت او بهترين دليل است .
آثار و خدمات شيخ صدوق 
آثار و خدمات اين بزرگوار در ترويج دين و نشر اخبار اهل بيت عليه السلام و جمع آورى احاديث آنها بسيار است ، كه بعضى از تاليفات او را تا سيصد جلد دانسته اند. و كتب مشهور او عبارتند از:
1 كتاب من لا يحضره الفقيه كه از كتب اربعه شيعه است . و درباره اصول و فروع مذهب حقه اثنا عشريه است .
2 كتاب توحيد
3 كتاب نبوة
4 اثبات الوصية
5 مدينة العلم كه كتاب جامع و بزرگى بوده و تا زمان شهيد اول محمد بن مكى و سيد بن طاووس هنوز موجود بوده و آنها از آن استفاده مى كردند كه بعدها از ميان رفته است .
6 علل الشرايع
7 معانى الاخبار
8 ثواب الاعمال
9 عقاب الاعمال
10 المقنع در فقه
11 خصال
12 مجالس يا امالى
13 عيون اخبار الرضا عليه السلام
14 اكمال الدين و اتمام النعمه كه به امر امام زمان ارواحنا فداه نوشته شده است .
و صدها كتاب ديگر كه اغلب آنها از بين رفته اند.


 
نويسنده:فنا |  یکشنبه شانزدهم دی 1386
موضوع: | لينک ثابت |

    شيخ صدوق

مقدمه
بخش اول : برگى از كتاب زندگى شيخ صدوق
شيخ صدوق ، معروف به ابن بابويه قمى
تولد شيخ صدوق ، به دعاى امام زمان عليه السلام
پدر شيخ صدوق
آثار و خدمات شيخ صدوق
انگيزش نگارش كتاب من لا يحضره الفقيه
علت نگارش كتاب اكمال الدين و اتمام النعمة
دقت نظر شيخ صدوق -1
دقت نظر شيخ صدوق -2
دقت نظر شيخ صدوق -3
سفرهاى علمى شيخ صدوق
وفات شيخ صدوق
آشكار شدن آرامگاه شيخ صدوق و پديدار شدن جسد او
مصادر كتاب شريف من لايحضره الفقيه و معرفى برخى از مولفين آنها
بخش دوم : حكايات و روايت تربيتى برگزيده از كتاب من لا يحضره الفقيه
ياد خدا
اندرز ابوذر، توشه راه
اندرز لقمان به فرزندش
آداب سفر
فضيلت امت پيامبر صلى الله عليه و آله
اولياى خدا
خانه كعبه ، دو هزار سالقبل از آدم على نبينا وآله و عليه السلام
نماز در مسجد غدير
زشتى جسارت
پاداش زيارت ائمه عليه السلام
فضيلت زائر مدينه
ثواب زائر قبر امام حسين عليه السلام
غريب طوس
روياى صادقانه
زيارت امام حسين عليه السلام از راه دور
رعايت حقوق 1 اعضاى بدن
رعايت حقوق 2 عبادات
رعايت حقوق 3 معلم و شاگرد
رعايت حقوق 4 خانواده
رعايت حقوق 5 همنشينان
رعايت حقوق 6 ديگران
وضو
آبى بر آتش
راههاى قرآن
مسواك و نماز
دستور به مسواك
فوايد مسواك زدن
نماز بى وضو
خشنودى مادر
توبه
آخرين همراه
ضمانت بهشت
رحمت خداوند
سنت ماندگار
باقيات صالحات
كلام ابوذر
مرگ فقيه
انواع صبر
گريه يتيم
حفظ حجاب پس از مرگ
نماز شفاعت
نماز، در اول وقت
دعا به هنگام ظهر
بهترين عمل
سجده و شيطان
نماز و آمرزش گناهان
مسجد براثا
نماز و فراموشكار
آغاز خواندن نماز
اذان و اقامه
حى على خير العمل
فاصله بين اذان و اقامه
اذان گويان
اذان ناتمام
حضور قلب در نماز
معناى سجود
ذكر قنوت
چشمان غير گريان در قيامت
تسبيحات حضرت زهرا سلام الله عليها
ياد خدا، بى نيازى از مردم
بلند كردن دست در هنگام دعا
تكليف به اندازه طاقت
اهميت اقامه نماز
اهميت شركت در نماز جماعت
تشويق به شركت در نماز جماعت
نماز جماعت و ميدان جنگ
فضيلت نماز شب
نماز شب و وسعت روزى
قضاى نماز شب
فضيلت روزه
آل محمد عليه السلام ، عيد ندارند!
علت تنگدستى در جامعه
منافع زكات
پرداخت زكات و قبولى طاعات
حفظ آبروى مومن
گرفتن زكات
جزيه
عاقبت بخل
عاقبت احسان به خاندان پيامبر صلى الله عليه وآله
زكات بدن
خوشتر از بوى مشك
مبعث و غدير
روز سوار شدن نوع عليه السلام بر كشتى
روزه و شب قدر


 
نويسنده:فنا |  یکشنبه شانزدهم دی 1386
موضوع: | لينک ثابت |

    على بن بابويه قمى
على بن بابويه قمى
(متوفى 329 هـ ق )
على بن بابويه قمى , متوفى در سال 329 ه ق , مدفون در قم , پدر شيخ محمد بن على بن بايويه , مـعـروف بـه شيخ صدوق است كه در نزديكى شهررى مدفون است پسرمحدث است و پدر فقيه و صاحب فتوا, معمولا اين پدر و پسر, به عنوان ((صدوقين )) يادمى شوند )) ((1)) .

على بن بابويه كيست ؟ .

ابـوالـحـسـن على بن الحسين بن موسى بن بابويه , يكى از فقهاى نامدار و يكى ازاصحاب فتوى و اجـتـهـاد, و در عصر خويش رئيس فقها و محدثين و پيشواى مردم قم بوده است شيعيان در امور دينى به او مراجعاتى داشته اند و فتوايش نزد همگان نافذ ومحترم بوده است .

در بـيـان عـظـمت علمى و منزلت قدس و تقواى او, همين بس است كه فقهاى مادر مواردى كه حـديـثى از اهل بيت عصمت و طهارت (ع ) نرسيده باشد, و از او فتوايى در آن زمينه وجود داشته بـاشـد, فـتاواى او را به علت نزديك بودن به عهد امامت وعصر معصوم (ع ), به منزله حديث تلقى مـى كـردنـد و فـتواى او را نشانى از وجودحديث در آن زمينه قلمداد مى نمودند چنانكه ((شهيد اول )) در كتاب ((ذكرى )) با اين تعبيربيان فرموده اند:.

((اصـحـاب مـا, دستورالعمل خود را از رساله على بن بابويه مى گرفتند, هنگامى كه دسترسى به نص روايت نداشتند, چون اعتماد و اطمينان كاملى به او داشتند )) ((2)) .

گفتار ابن نديم :.

ابن نديم , كتابشناس و مورخ معروف در فهرست خود مى نويسد:.

((ابـن بـابـويـه , عـلى بن موسى قمى , يكى از فقها و يكى از موثقين شيعه مى باشد باخط پسرش ابـوجـعـفر محمد بن على پشت كتابى خواندم كه به يكى اجازه داده بودكتابهاى پدرش را روايت كـنـد و تـعـداد آنها حدود 200 جلد مى باشد, ولى او تصريح نموده بود كه تاليفات خودم 18 كتاب مى باشد )) ((3)) .

تاليفات او:.
او تـالـيـفات متعددى دارد يكى از آنها كتاب ((الشرايع )) مى باشد كه جهت فرزندعزيزش صدوق نوشته است و از ديگر آثار او: رسالة الاخوان , قرب الاسناد, تفسيرقرآن كريم , كتاب النكاح , النوادر, كتاب التوحيد, الصلوة , مناسك الحج و مى باشد.

او نـخـستين مؤلف كتاب فقهى عارى از ذكر سند روايت مى باشد كه توانسته است كتاب فقهى را مـجـرد از سـند روايت و مانند اثرى مخصوص به مؤلف ونشان دهنده فتوى و نظر او تاليف كند و كـتابى به همين سبك به نام ((الشرايع )) كه به نام ((الرسالة الى ابنه )) هم خوانده مى شود, جهت پـسـر خـود, صـدوق بـه يـادگـار گذاشت ظاهر امر اين است , اين كتاب همان است كه ((الفقه الرضوى )) هم خوانده مى شود,چون در آغاز آن ((قال على بن موسى )) هست , از اينرو برخى چنين پنداشته اند كه مقصود از او, امام على بن موسى الرضا (ع ) است ((4)) .

مورد عنايت و توجه :.

او مورد عنايت خاصه حضرت امام زمان (عجل اللّه تعالى فرجه الشريف )واقع شده است و نامه اى از سـوى آن بـزرگوار توسط حسين بن روح نوبختى به اورسيده است كه متن آن در رجال نجاشى اين گونه آمده است :.

((ابـوالحسن على بن الحسين بن موسى بن بابويه قمى , شيخ بزرگ و پيشواى قمى ها در روزگار خـويـش , فقيه و مورد وثوق آنان , او به عراق آمد و با ابوالقاسم حسين بن روح (رحمه اللّه ) ملاقات نـمود و از او مسائلى را پرسيد سپس با او مكاتبه نمود و اين مكاتبات توسط على بن جعفر بن اسود انـجـام مـى پذيرفت در يكى از اين مكاتبات از او مى طلبد كه نامه اى را به محضر صاحب امر (عج ) بـرسـاند كه در آن نامه درخواست دعائى درباره فرزند صورت گرفته بود, پس در پاسخ او چنين آمـد كه ما ازخداوند متعال درخواست نموديم كه فرزندى به تو عنايت فرمايد و به زودى دوفرزند ذكور نيكوكار و خير نصيب تو خواهد شد )).

پـس از آن مـكاتبه بود كه ابوجعفر و ابوعبداللّه از يك همسر ام ولدى متولدگرديدند از ابوعبداللّه حـسـين بن عبيداللّه آمده است كه مى گفت : ((از اباجعفر مى شنيدم كه بارها مى گفت : ((من با دعاى صاحب امر و امام زمان (عج ) به دنيا آمده ام )) و به اين عنايت افتخار مى نمود )) ((5)) .

وفات او:.
عـلـى بـن بـابـويـه در سـال 329 هـ ق در همان سال رحلت ثقة الاسلام محمد بن يعقوب كلينى درگذشت , و در قم , نزديك صحن مطهر حضرت معصومه (ع ) مدفون گرديد و مزارش معروف , و هم اكنون مورد زيارت و عنايت مردم مى باشد.

از ديـگـر آثـار او, كـتـاب التفسير, النكاح , مناسك الحج , قرب الاسناد, التسليم ,الطب , المواريث , المعراج مى باشد اين تاليفات را عباس بن عمر كلودانى (رحمه اللّه )خبر داد و افزوده است هنگامى كه او در سال 328 به بغداد آمد, از او اجازه روايتى دريافت نمودم ((6)).

او از سـعـد بـن عبداللّه اشعرى روايت نموده است و جعفر بن محمد قولويه ,كامل الزيارات را از او روايت كرده است ((7)).

((نـجـاشـى )) از عـده اى از اصـحاب خود نقل كرده است كه از مجمعى از اصحاب شنيده اند كه : ((پـيـش ابوالحسن على بن محمد سمرى (ره ), يكى از نواب چهارگانه امام عصر (عج ) بوديم كه گفت : ((خداوند رحمت كند على بن الحسين بن بابويه را به اوگفته شده است كه او زنده است )) در پاسخ گفت : ((نه , او امروز به رحمت ايزدى پيوست تاريخ آن را يادداشت كردند و خبر رسيد كه او همانروز از دنيا رفته است )) ((8)).

رحمت و رضوان خدا بر او باد.

التماس دعا.منتظرت می مانم فنا۳۱۳
--------------------------------------------------------------------------------

پاورقى
1- متن گفتار استاد شهيد مرتضى مطهرى , آشنايى با علوم اسلامى , ص 293 .
2- رياض العلما, ج 4 , ص 8 .
3- فهرست ابن نديم , ص 246 , فن 5 از مقاله پنجم .
4- ريحانة الادب , ج 7 , ص 401 .
5- رجال نجاشى , ص 261 , چاپ جامعه مدرسين .
6- رجال نجاشى , ص 262 , كد معرفى 684 .
7- مـعـجـم رجـال الحديث , ج 12 , ص 369 , كد معرفى 8062 ـ طبقات مفسران شيعه , ج 1 , ص 598.
8- رجال نجاشى , ص 262 .

فهرست مطالب


 
نويسنده:فنا |  یکشنبه شانزدهم دی 1386
موضوع: | لينک ثابت |

    ابن ابى عقيل عمانى

ابـن ابـى عـقـيل عمانى , گفته اند يمنى است , عمان از سواحل درياى يمن است , تاريخ ‌وفاتش معلوم نيست در آغاز غيبت كبرى مى زيسته است ((بحرالعلوم )) گفته است كه اواستاد جعفر بن قـولـويـه بوده است و جعفر بن قولويه استاد شيخ مفيد بوده است اين قول از قول بالا كه جعفر بن قولويه را همدوره على بن بابويه معرفى كرده است , اقرب به تحقيق است .

آرا ايـن ابـى عـقـيـل در فـقـه زيـاد نـقـل مـى شـود او از چـهره هايى است كه مكرر به نام او در فقه برمى خوريم ((1)) .

حـسـيـن بـن ابـى عقيل ملقب به ((حذا)) معروف به ((عمانى )) و ((ابن عقيل )) ((2)) ,كنيه اش ((ابـوعـلـى )), از فقهاى بزرگ و از بزرگان اماميه و از متكلمين وارسته اى است كه معاصر با ثقة الاسلام كلينى (متوفى 329) بوده , و از اساتيد شيخ مفيد به شمار مى آيد.

مرحوم مدرس صاحب ريحانة الادب درباره او مى نويسد:.

((شـيـخ مـفيد به غايت او را ستوده است و او نخستين كسى است كه در اول غيبت كبرى , فقه را مـهذب كرد و با قواعد اصوليه تطبيقش نمود, طريق اجتهاد و تطبيق احكام با ادله و اصول آنها را بـاز كـرد بـعد از او ((ابن جنيد اسكافى )), (كه شرح او خواهدآمد) هم همان طريق را پيمود بدين جـهـت اسـت كه در اصطلاح فقها, اين دو فقيه جليل القدر به ((قديمين )) (دو تن از قدما) تعبير آورده مى شود آرا اين عقيل محل توجه و اعتنا بيشتر محقق حلى و علا مه و متاخرين قرار گرفته اسـت و از فـتاواى نادره او عدم تنجس آب قليل به مجرد ملاقات با نجس , وجوب اذان و اقامه در نمازصبح و شام و بطلان نماز در صورت ترك آنها (اذان و اقامه ) است )) ((3)) .

گفتار صاحب رياض :
مرحوم ميرزا عبداللّه افندى صاحب رياض العلما درباره او گويد:.

((فـقيه بزرگ , متكلم اصيل , شيخ بزرگوار, معروف به ابن ابى عقيل , اقوال و آرااو در كتابهاى ما مـورد نقل قول قرار گرفته است , با آنكه مردم سرزمين عمان همگى ازخوارج و ناصبيها هستند, ولى به نظر مى رسد كه آنان پس از سده سوم از ديار مغرب به آن منطقه آمده باشند)).

او مـى افـزايـد: ((علا مه در كتاب ((خلاصة الاقوال )) توصيف و تجليل فراوانى از اوبه عمل آورده است )) ((4)) .

گفتار نجاشى :
نـجاشى , صاحب كتاب رجال معروف , پس از توصيف او به ثقه و فقيه و متكلم بودن , و پس از ذكر كـتـابـهـاى او, از كـتاب ((المتمسك بحبل آل الرسول (ص ))) نام مى بردو گويد: ((كتاب بسيار مـشـهورى در ميان شيعه مى باشد كمتر كسى پيدا مى شود كه واردخراسان گردد و از آن , كتاب نـسخه يا نسخه هايى تهيه نكرده باشد از استادم اباعبداللّه شنيدم كه در حق اين مرد فراوان مدح و ثنا مى گفت )) ((5)) از ديگر آثار او, كتاب ((الكفروالفر)) در امامت و ولايت مى باشد.

گفتار شيخ طوسى :
فقيه بزرگوار شيعه , شيخ طوسى در كتاب ((الفهرست )) درباره او مى گويد:.

((ابـن ابى عقيل عمانى , داراى كتابهاى متعددى است او از زمره متكلمين شيعه بوده و كتابهايى در فقه دارد و كتاب ((الكر و الفر)) (در امامت ), و ((المتمسك بحبل آل الرسول )) (در فقه ) را ذكر كرده است )) ((6)) .


گفتار بزرگان در حق او:
((ابـن شـهر آشوب )) در معالم العلما, ص 37, و مرحوم شيخ حر عاملى در امل الامل (2/61) عين مطالب گذشته را در حق او نقل نموده اند و او را با علم و فضيلت وفقاهت و كلامى بودن توصيف نموده اند.

گفتاراردبيلى :
صـاحـب جـامع الرواة درباره او سخن نجاشى را نقل مى كند و مى گويد: ((حسن بن على بن ابى عـقيل , حذا, فقيه وارسته و متكلم است و كتابهايى در زمينه فقه و كلام دارد از استادم ابو عبداللّه شنيدم كه فراوان در حق او ثنا و تعريف مى نمود )) ((7)) .

گفتار مرحوم سيد صدر:
آية اللّه سيد حسن صدر, مؤلف كتاب ((تاسيس الشيعه لعلوم الاسلام )) او را درگروه فقهاى بزرگ اماميه نام برده است و درباره او چنين مى نويسد:.

((او بزرگ شيعه و آبرو و اعتبار آنان , متكلم , فقيه , ركن و مؤسس در فقه ومحقق در علوم شرعى و مدقق در علوم عقلى , كتابهاى متعددى در فنون اسلامى دارد,ولى شهرت او در فقه و استنباط احكام شرعى است او معاصر كلينى و از علماى قرن سوم هجرى مى باشد )) ((8)) .

گفتار مرحوم آية اللّه خويى :
صاحب معجم رجال الحديث , پس از نقل اقوال و آرا نجاشى , شيخ طوسى وعلا مه حلى مى فرمايد: ((شـهـرت و اعـتـبار او, عظمت علمى و عملى اين شخصيت , دربين فقهاى اعلام , ما را بى نياز از اطـالـه سخن و تعرض به اقاويل و كلمات آن بزرگان مى نمايد احتمال داده مى شود كه ابى عقيل كنيه ((عيسى )) بوده باشد )) ((9)) .

وفات او:
بـا هـمـه تـلاشى كه در رابطه با شناخت تاريخ دقيق وفات او صورت گرفت و به صاحبان فن نيز مراجعه شد, ولى چيزى به دست نيامد, ولى با توجه به هم عصر بودن او با ثقة الاسلام كلينى و ابن بابويه (صدوق اول ), حدس زده مى شود كه وفات او نيزهمان نيمه اول قرن چهارم , در حدود 330 تا 350 هجرى رخ داده باشد.

رحمت خدا و رضوان او شامل حالش باد. مارادرارائه مطالب کاربردی تریاری نمائید.فنا۳۱۳

 

--------------------------------------------------------------------------------

پاورقى
1- آشنايى با علوم اسلامى , ص 294 , چاپ دفتر انتشارات اسلامى .
2-عـمـان با ضم عين و تشديد ميم , و آن منطقه اى است ميان بلاد يمن و فارس حذا با فتح حا و تشديدذال , كفاش و سازنده كفش مى باشد.
3-ريحانة الادب , ج 7 , ص 360 .
4- رياض العلما, ج 1 , ص 204 .
5-رجال نجاشى , ص 48 , كد معرفى 100 , چاپ جامعه مدرسين قم .
6-الفهرست , ص 54 .
7-جامع الرواة , ج 1 , ص 911 .
8- تاسيس الشيعه , ص 303 .
9-معجم رجال الحديث , ج 5 , ص 22 , كد معرفى 2933 .


 
نويسنده:فنا |  یکشنبه شانزدهم دی 1386
موضوع: | لينک ثابت |