|
هجرت پیامبر
|
|
...مثلا درباره همین هجرت پیامبر میگویند وقتی که پیامبر با ابوبکر رفت و وارد قبا و مدینه«ابوبکر شیخ یعرف و النبی شاب لا یعرف»ابوبکر پیرمردی بود که همه او را میشناختند اما پیامبر شاب لا یعرف،یعنی میخواهند بگویند به خاطر ابوبکر پیامبر را تحویل گرفتند، چون پیرمردی بود معروف و شناخته شده و پیامبر جوانی گمنام بوده و هیچ کس او را نمیشناخت بعد میگویند پیامبر چند سال عمر کرد؟ ابوبکر چند سال عمر کرد؟ ابوبکر بعد از پیامبر مرده؟ پس حداقل باید دو سال کوچکتر از پیامبر باشد که عمرش 63 سال باشد! یک بحث این است که پیامبر گرامی اسلام وقتی در غار بودند سه شبانه روز در آنجا زندگی کردند چه کسی برای پیامبرآذوقه میبرد و در این سه شنابه روز چه کسی از پیامبر پذیرایی میکرد؟ پیامبر ابتدای هجرتش روایات فراوانی داریم که از خانه ابوبکر بوده برای اینکه فضیلت تراشی بر ابوبکر بشود و که بیشتر آن روایات مردود است پیامبر گرامی اسلام از منزل خودشان حرکت کردند و مبدا هجرت از منزل خودشان آغاز شد این صحیح است،وآن مباحث و اخبار دیگر همه باطل است. پیامبر به مولا میفرماید:«انت تقضی دینی و تنجز عداتی» با اینکه آنها میخواهند جان پیامبر را بگیرند امیرالمومنین میرود رسما علنا اعلام میکند و پیامبر هم به او میفرماید که من فاطمه را به شما میسپارم و شما و فاطمه هر دو را به خدا میسپارم.
در رابطه با اینکه پیامبر(ص) را در آن شب سنگ میزدند آیا صحیح است یا نه؟ جواب: در امالی شیخ طوسی ص467: فلما علق اللیل ابوابه و أسدل استاره و انقطع الاثر پردههایش را آویزان کرد دیگر رفت و آمد قطع شد اقبل القوم علی علی(ع) بقذفونه بالحجارة و الحلم فلا یشکون انه رسول الله(ع) حتی اذا برق الفجر تا اینکه صبح طلوع کرد. سوال: چرا خداوند در غار پیامبرش را با تار عنکبوت حفظ کرد؟ جواب: بعضی جاها مثل آنجا که اساس شریعت دین در خطر است،اگر آنجا پیامبر(ص) را به این وسیله حفظ نکند اساس شریعت برچیده میشود،مثل زمان حضرت ابراهیم که اگر آتش گلستان نشود«یا نارکونی بردا و سلاما علی ابراهیم»اگر خداوند«علی ابراهیم» را نمیفرمود تمام آتشهای جهان سرد و خاموش میشد، فقط فرمود«علی ابراهیم» این جور باشد. قرآن میفرماید:«وجهدوا بها و استیقنتها انفسهم»انکار میکنند پیامبر را و زیرا بار نمیروند در حالی که نفسشان یقین به حقانیت پیامبر(ص) دارد.
نويسنده:فنا |
یکشنبه شانزدهم دی 1386
|
|
|
موضوع:
| لينک ثابت
|
|
|
معرفی برخی از اسانید لیلة المبیت
|
|
اشراف قریش آمدند در دار الندوة همان جایی که محل اجتماعی بوده که برای تصمیمهای مهم جمع میشدند،اشراف و سران قبائل آمدند و جمع شدند منتهی نه همه قبائل،بلکه قبائلی که با پیامبر دشمن بودند مثل بنی عبدالشمس،قبیله نوفل،عبدالدار،جمح،سمح،اسد،مخزون،که ما در تاریخ بنی مخزون یا بنی اسد میخوانیم،بعد هم شرط کردند که از قبیله طحامی یا از هاشمی یا کسی که محب پیامبر باشد کسی وارد این شور و دارالندوه نشود تا ما بتوانیم در جمع دوستانه خودمان تصمیم لازم را بگیریم،اینها در دارالندوه جمع شدند، مرحله اول گفتند پیامبر را یک نفر بکشد تصویب نشد.گفتند:زندانیاش کنیم،تصویب نشد گفتند:نفی بلد و تبعیدش کنیم،تصویب نشد.تا جایی که گفتند از هر قبیلهای یک مرد شجاع انتخاب شود و با هم حمله کنند و پیامبر را بکشند تا بنی هاشم دیگر نتواند از همه قبائل انتقام بگیرد.مجبور شود که خون بهاء بدهد و قضیه تمام شود.خداوند تبارک و تعالی وقتی که تصمیم میگیرند که اجتماع کنند درکنار خانه پیامبر،خداوند منان از توطئه اینها به توسط جبرئیل به نبیاکرم خبر میدهد.در آیه 30 سوره انفال،«و اذ یمکر بک الذین کفروا لیثبتوک او یقتوک او یخرجوک و یمکرون و یمکر الله و الله خیر الماکرین» این آیه نازل میشود که یا رسول الله اینها اجتماع کردند و تبانی کردند تا شما را «لیثبتوک» زندانیات کنند «أو یقتلوک» شما را بکشند،«أو یخرجوک»،شما را تبعید بکنند،بالاخره اجتماع کردند درباره شما توطئه کردند«و یمکرون» مکر به کار بردند اما«و یمکر الله» خداوند هم مکرر میکنند« و الله خیرالماکرین» و مسلم مکر خداوند تبارک و تعالی،اراده و قدرت خداوند تبارک و تعالی،تدبیر الهی فائق است بر همه مکرهای بشری.وقتی به پیامبر اسلام خبر داد پیامبر باید چه کند؟ بالاخره فرمودند: پیامبر باید خودش را نجات بدهد،تا دین خدا حفظ بشود.یک عده در کتابها نوشتهاند که پیامبر فرار کرد؛ اصلا بحث فرار مطرح نیست و بحث جنگ است،پیامبر میدان را خالی نکرد،پشت به دشمن نکرد،فرار نکرد،مثل کسی که عقب نشینی تاکتیکی میکند تا بشود موضعش را محکم کند بعد بتواند بهتر حمله بکند،به همین دلیل پیامبر هجرت کردند نگویید پیامبر فرار کردند،در اینجا بحث هجرت پیامبر مطرح میشود که این هم سرآغاز تاریخ میشود و هم سرآغاز تحولی بسیار بزرگ در جهان اسلام تا به قیامت میشود. شخصیت والای امیرالمومنین«ع» در لیلة المبیت باید یک نفر باشد که به جای پیامبر بخوابد و جان پیامبر را توسط جان خودش حفظ کند،این خیلی مقام است.چه کسی حاضر است به او بگویند چندین نفر مسلح امشب میخواهند حمله کنند و مرا بکشند،شما بیا در جای من در رختخواب بخواب؟پیامبر گرامی اسلام باید کسی را انتخاب کند که محبت او به خدا و رسول از محبت به خودش به مراتب بالاتر باشد،«لا یومن بی عبد حتی اکون احب الیه من نفسه»،خود حضرت فرمودند به من ایمان ندارد کسی مگر اینکه من محبوبتر باشم از جانش،یعنی وقتی بحث جان پیامبر مطرح میشو من را بیشتر از جان خودش دوست داشته باشد،و الا ایمان ندارد،اهل بیت مرا بیشتر از اهل بیت خودش دوست داشته باشد. مومن این است که تمام محبتهای ظاهری باید تحت الشعاع محبت خدا و رسول خدا و جهاد در راه خدا باشد«قل ان کان آبائکم و ابنائکم و اخوانکم و ازواجکم و عشیرتکم و اموال اقترتموها و تجارة تخشون کسادها و مساکن ترضونها» اگر هر کدام از اینها احب الیکم من الله و رسوله و جهاد فی سبیله اگر محبوبتر از خدا و رسول باشد«فتربصوا حتی یاتی الله بامره»تا عذاب خدا بر شما نازل شود،کسانی که محبت اینها بر محبت خدا و رسول ترجیح میدهند فاسق هستند و حضرت هم فرمودند به من ایمان ندارد کسی مگر اینکه من محبوبتر از خودش باشم در نفسش. بحث دوم این است که باید کسی را انتخاب کند که روحیهای شهادت طلبانه داشته باشد با رضا ظظظبا رقبت با خشنودی از طیب خاطر بر این امر اقدام کند. این شخص را که میخواهند انتخاب کند تمام این خصوصیات را نبی اکرم«ص» مد نظر دارد میدانند که تنها امیرالمومنین علی بن ابی طالب«ع» است که دارای این ویژگیها است کسی و نیست غیر از او.چه کسی حاضر است در این موقعیت حساس قرار بگیرد؟ در مقام امتحان مشخص میشود عند الامتحان یکرم الرجل او یهام،و الا زمان حرف خیلیها حرف میزنند مثل آن عالمی که میگفت:گفتم امام حسین علیه السلام،یارانش در مقابلش ایستادند و کشته پیامبر امیرالمومنین را میخواهد و این قضیه را با او درمیان میگذارد،میگوید دشمنان بنا است مرا بکشند و برای حفظ من باید کسی اینجا بخوابد،آیا تو حاضر هستی امشب در بستر من بخوابی؟ مولا میفرماید:«او تسلم بمبیتی هناک یا نبی الله» فقط یک سئوال میکند آن سئوال امیرالمومنین هم این است که میگوید اگر من این کار را بکنم شما سالم میمانید؟«قال:نعم»،پیامبر فرمود بله، تا امیرالمومنین جواب را از امیرالمومنین شنید«فتبسم علُّی ضاحکا،و اهوی الی الارض ساجدا شکرا لله»، میگوید خندید آن هم نه تبسم خالی ضحک کرد،ضحک بالاتر ازخنده است جایی که دندانها پیدا میشود«فتبسم ضاحکا و اهوی الی الارض»افتاد به زمین و سجده کرد و شکر خدا به جا آورد،با همه وجودش افتخار میکند.پیامبر وقتی این پیمان را از مولا گرفت که جای پیامبر بخوابد و مولا را هم قبول کردند حدیث ارتفاع در آغاز هجرت روایت داریم پیامبر قبل از اینکه اینها دور خانه جمع شوند پیامبر با امیرالمومنین در کنار کعبه رفتند،و امیرالمومنین بر دوش پیامبر رفتند و بتها را فرو ریختند و در اینجاست که حدیث ارتفاع در اینجا مطرح شد.و میدانید که وقتی خلفاء به خلافت رسیدند آمدند هر کدام یک پله پایینتر از جای پیامبر در منبر نشستند اما امیرالمومنین وقتی به حکومت رسید رفت جای پیامبر نشست،فورا به او اعتراض کردند که خلفای دیگر همه پایین نشستند،شما چرا جای پیامبر نشستید؟ فرمود: مرا با کسی مقایسه نکنید؛ من کسی هستم که پا بر دوش پیامبر نهادم و آیا کسی که پا بر دوش پیامبر میگذارد نمیتواند بر جای پیامبر پا بگذارد؟ خروج پیامبر«ص» از خانه بالاخره پیامبر گرامی اسلام به امیرالمومنین میفرماید حاضر هستی بخوابی؟ مولا هم بسیار استقبال میکند و با خوشحالی سجده میکند. برخی از مورخین داستانی نوشتهاند که شان نزول این روایت را بیان میکند که پیامبر فرموده است:«آسمان سایه نیفکنده است بر راستگوتر از ابوذر»و میگویند آنجا که جناب ابوذر پیامبر را در کیسهای گذاشت و در دوش خود انداخت و از بین اینها عبور کرد و گفتند: این چیست؟ گفت: پیامبر است. بعضیها این را میگویند،اما مشهور این نیست. مشهور این است که پیامبر گرامی اسلام از منزل بیرون آمدند و مشتی خاک برداشتند و به طرف اینها پاشیدند و این آیه را تلاوت فرمودند«و جعلنا من بین ایدیهم سدا و من خلفهم...» این آیه را تلاوت کردند و شن بر صورت اینها پاشیدند و اینها پیامبر را ندیدند و نبی اکرم سالم از بین اینها عبور کرد. هجوم به خانه پیامبر«ص» اینها منزل را احاطه کردند بعضی وقتها سرک میکشند. یا از دیوار یا پنجره و یا از لای در و میخواهند مطمئن باشند که آیا پیامبر در خانه هست یا خیر؟ لذا از تاریخ بر میآید که اینها نظارت داشتند و اشراف داشتند و میدیدند،حالا از یک گوشهای نگاه میکردند و بستر پیامبر را میدیدند که شخصی در آن خوابیده است.بعد هم مولا و هو«یتزور»آمده که أی«یتلون و یتقلب» وقتی که سنگ میزدند از این پهلو به آن پهلو میچرخید،در برخی روایت دارد میگفتند: ما وقتی به پیامبر میزدیم شبهای قبل پیامبر از این پهلو به آن پهلو نمیشد،چرا امشب این پهلو آن پهلو میشود؟ اینها اجتماع کردند تا طلوع فجر و پیامبر هم تشریف بردند،و وقتی هجوم آوردند درروایت است که امیرالمومنین«ع» وقتی خوابیده بودند«قد لفَّ راسه» مولا سرش را پوشیده بود یعنی سرش را زیر لحاف کرده بود به خاطر اینکه از صورت شناسایی نشود،با اینکه به او سنگ میزدند ولی در عین حال این روانداز را از صورت خودش کنار نمیزد که اگر احیانا نگاه کنند شناخته نشود،وقتی اینها هجوم آوردند مولا این روانداز را کنار میزند و مینشیند و میگوید چه ومیخواهید؟مرحوم راوندی میگوید: ابولهب اجازه نداد شبانه وارد بشوند،علامه مجلسی هم در بحار مفصل بیان میکند،آقای جعفر مرتضی در الصحیح نوشتهاند که وقتی وارد میشوند خالد بن ولید از همه جلوتر بود وقتی خالد جلو میرود امیرالمومنین دستش را میگیرد آنچنان فشار میدهد- که در روایت آمده – مثل شتر بلند میشد و پاهایش را محکم به زمین میکوبید،شمشیر از دستش افتاد با اینکه مولا فقط دستش را گرفته و فشار میدهد،خالد بن ولید هم خیلی شجاع بوده،وقتی آنها میبینند که مولا فقط دست خالد را گرفته خیلی ترسیدند. در کتب تاریخی اهل سنت آمده که مولا را کتک زدند و اذیت کردند و مدتی حبسش کردند تا بتوانند از مولا چیزی به دست بیاورند ولی وقتی مایوس شدند رفتند. به دنبال پیامبر«ص» مولا در بستر خوابیده و پیامبر هم رفته اینها مایوسانه آمدند تا به روسای خودشان گزارش بدهند که چه اتفاقی افتاده است،آن وقت که روسا فهمیدند گفتند که هرکس از پیغمبر خبر بیاورد صد شتر سرخ موی جایزه دارد.طمع اینها را گرفت و به همین دلیل خیلیها افتادند.دنبال اینکه پیامبر را پیدا کنند.قائفها حرکت کردند دنبال اینکه پیامبر را شناسایی کنند و از سویی پیامبر گرامی اسلام بر خلاف جهت مدینه رفتند،با اینکه هجرت پیامبر به سوی مدینه بود و باید به سمت مدینه حرکت کند اما به جهت مخالف مدینه حرکت میکند.تا دشمنان وقتی میخواهند او را دنبال کنند اول چیزی که به ذهنشان میرسد در خلاف مدینه باشد.حرکت پیامبر بر خلاف جهت مدینه بود به همین دلیل حرکت میکنند و در کوه ثور میروند،آنجا یک غاری است که در این غار پیامبر میرود.مورخین بالاتفاق قبول دارند که پیامبر تنها نبوده،در این که آن کسی هم که همراه پیامبر بوده اسمش که ابوبکر بوده در این هم همه مورخین اتفاق دارند،منتهی یک بحثی مطرح میشود که ابوبکر از کجا فهمید؟ و چطور به پیامبر ملحق شد؟ و چرا ابوبکر با پیامبر رفت؟ بحث آیه « من یشری نفسه ابتغاء مرضات الله» که درباره مولا نازل شد و این آیه در کجا نازل شد معنایش چیست؟ ابوبکر از کجا ملحق شد؟ بعضی از مورخین اینطور مینویسند که علی بن ابی طالب علیه السلام وقتی خوابیده بود ابوبکر فکر میکرد که پیامبر است که خوابیده،آمد سراغ پیامبر یک مرتبه دید که مولا خوابیده است و گفت پس پیغمبر کجاست؟ چرا اینجا خوابیدهای؟ میگوید:«قد انطلق نحو بئر میمونه»، رفت به طرف چاه میمونه به نزد او برو و زود به او ملحق شو، ابوبکر هم سریع بیرون آمد و به پیامبر ملحق شد. بعضی روایات دارند که پیامبر داشتند میرفتند و ابوبکر از دور پیامبر را میبیند و پیامبر را تعقیب میکند و پیامبر هم فکر میکند که یکی از مشرکین است لذا سریعتر میرود و ابوبکر هم دنبالش میرود بالاخره پیامبر پایش به یک سنگی گیر میکند خون زیادی میآید که ابوبکر صدا میزند یا رسول الله من هستم. یک بحث هم این است که واقعا پیامبر داشتند هجرت میکردند و هیچ شخصی از این قضیه غیر از امیرالمومنین با خبر نبود و حضرت وقتی داشتند میرفتند در مسیر راه به ابوبکر برخورد کردند و دیدند اگر ابوبکر این سر فاش میشود،خبر منتشر میشود به همین دلیل پیامبر او را با خودشان بردند تا راز این هجرت همچنان مخفی باقی بماند. مشرکین در کنار غار در روایات شیعه و سنی آمده که خداوند تبارک و تعالی پیامبرش را حفظ کرد به وسیله تار عنکبوت،که در برخی از روایات آمده که درختی یا درختچهای آنجا رویید که شاخههایش دم در غار را گرفت، و بعد در آنجا عنکبوت آمد و تار طنید. بعضی روایات هم دارد که میگویند: عنکبوت آمد دهنه غار را کاملا پوشاند،و کبوتری وحشی هم آمد آنجا لانه درست کرد و تخم گذاشت،این کبوتر نشسته این شاخههایش درختی بنابر برخی از نقلها و بحث تار عنکبوت است،اینها که جای پای پیامبر را دنبال میکردند آمدند و به غار رسیدند،گفتند پیامبر از اینجا به آسمان رفته یا در دل زمین فرو رفته است،چون هیچ جای پایی نیست که بگوییم جای دیگری رفته باشد اگر بگوییم رفته درون غار باید این کبوتر از این جا پرواز میکرد و این تخم شکسته میشد و این تار عنکبوت پاره میشد و از این که این تار اینجا باقی است و این کبوتر هم آرام نشسته و هیچ دست نخورده مشخص است که کسی داخل غار نشده،و جای دیگرهم که جای پا نیست؛ پس یا پیامبر در دل زمین فرو رفته یا به آسمان صعود کرده،مایوس شدند. جانفدائی امیرالمومنین(ع) مناسبت اصلی بحث این است که اکنون آیه«ان الله یشتری من المومنین انفسهم» راجع به امیرالمومنین را بگوییم، روایت داریم که زمانی که در شعب محاصره بودند جناب ابوطالب شبها وقت خواب میآمدند و بستر پیامبر را با بستر امیرالمومنین عوض میکردند یعنی امیرالمومنین را در بستر پیامبر میخواباند که اگر یک زمان دشمن توطئه کند و بخواهد حمله کند و پیامبر را ترور کند علی بن ابی طالب به جایش کشته شود جناب ابوطالب در شعب خیلی بارها تکرار شد که امیرالمومنین را به جای پیامبر میخوابانید و امیرالمومنین هم از جان و دل راضی بود و این امر را میپذیرفت.بعضیها میگویند امیرالمومنین یقین داشت که کشته نمیشود به خاطر اینکه پیامبر به او فرموده تو وصی من هستی و شما جانشین من هستی (در حدیث انداز) پس چون یقین داشته که کشته نمیشود این فضیلتی نیست و اگر ما هم یقین داشته باشیم که کشته نمیشویم اینگونه کاری انجام میدهیم،مستشکل این گونه میگوید.در حالی که اولا بحث بداء مطرح است،پس یقین نیست،دوم این که یقین داشته باشد که کشته نمیشود ولی اینها که هجوم بیاورند مولا سرش را زیر پتو کرده که صورتش هم بیرون نباشد که یک وقت از لای در نگاه کنند شناخته بشود هر لحظه احتمال دارد که حمله کنند و با شمشیر بزنند و هر چند وقتی اینها آمدند حمله کردند ابوجهل گفت این گونه به او حمله نکنید و شمشیر نزنید اول سنگ بزنید بیدارش کنید تا وقتی شمشیر میزنیم درد شمشیر را بیشتر احساس کند. لذا جواب میدهیم که اولا بحث بداء مطرح میشود دوم اینکه یقین داشت کشته نمیشود ولی آیا زخمی نمیشود دست و پایش قطع نمیشود و معیوب نمیشود؟ طوری بوده که بحث بداء مطرح میشود و ما وقتی در بحث بداء وارد میشویم ما یقین میکنیم که امیرالمومنین لحظهای که آنجا بوده طبق آن اشعاری هم که خود مولا میخوانند: من به وسیله خودم جان پیامبر را حفظ کردم و پیامبر را نجات دادم.«لا تحزن ان الله معنا» اهل سنت این آیه را فضیلت بزرگی برای ابوبکر قلمداد میکنند،اولا میگویند که خداوند از ابوبکر به عنوان«ثانی اثنین» یاد کرده« ولا فضل اعظم من کون ابی بکر قرینا للنبی» هیچ فضیلتی بالاتر از این نیست که ابوبکر قرین پیامبر بوده در غار. دوم میگویند پیامبر فرموده«ان الله معنا» یعنی خداوند با پیامبر و با ابوبکر است به لحاظ اینکه وقتی خدا میخواهد نصرتش را نازل کند و میخواهد کمک بکند،هم بر پیامبر کمک میکند و هم بر شریک پیامبر کمک میکند پس ابوبکر هم در این بحث نصرت شریک پیامبر است،و این هم خیلی فضیلت است،اهل سنت این را از آیه اینگونه برداشت میکنند. بعد هم میگویند قرآن فرموده: وقتی ابوبکر محزون شد پیامبر فرمود« لا تحزن ان الله معنا فانزول الله سکینته علیه» خداوند سکینه را بر ابوبکر نازل کرد چون ابوبکر محزون بود و خداوند سکینه را برایش نازل کرد تا از آن حزن بیرون بیاید. سوال: چه نیازی بود که مولا جای پیامبر بخوابد و پیامبرحتی با امیرالمونین میتوانستند از مکه خارج بشوند. چرا مشرکین خود امیرالمونین را نکشتند؟ عمر در این قضیه کجا بود؟ جواب: بحثهای خیلی جالبی اینجا مطرح میشود امیرالمومنین وقتی جای پیامبر میخوابند بحث نزول آیه و بحث معرفی امیرالمومنین و بحث امتحان و عظمت امیرالمومنین مطرح میشوند و بحث این است که کسی که جانش را در این لحظات حساس به پیامبر میدهد جانشین پیامبر است،چون یک بحث وزارت مطرح است یک بحث اخوت و وصایت وزارت و جانشینی تحمل سختیها دارد امیرالمومنین،چون میخواهد وزیر شود میگوید من حاضر هستم همه سختیها و مشکلات را در این راه تحمل کنم اما بحث اخوت و وصایت یک محبتی است از سوی پیامبر به امیرالمومنین که این قدر امینش میداند که برادر و وصی خودش میداند،اما بحث قبول وزارت یک بحثی است که مولا وزیر میشود یعنی میگوید من حاضر هستم تمام مشکلات و صعوبات این کار را قبول کنم و این مرحله نه اولینش بود و نه آخرینش. بحث اینکه اگر پیامبر با مولا میرفت و کفار زود خبردار میشدند و تعقیب میکردند و با مولا و پیامبر درگیر میشدند بالاخره مولا باید دست به قبضه شمشیر ببرد و هنوز آیات جهاد نازل نشده است،و اگر بنا باشد پیامبر درگیر شود و کسی را بکشد دیگر این پیامبری که کینه او در دلهای مردم اهل مکه بنشیند دیگر به او ایمان نمیآورند. لذا یکی از عللی که زیر با امیرالمومنین مردم مکه نرفتند همین بود که هیچ خانهای در مکه نبود مگر اینکه به شمشیر امیرالمومنین عزادار شده بود. به همین دلیل شما در تمام جنگهای صدر اسلام بروید و در کتب اهل سنت مراجعه کنید یک نفر را پیدا نمیکنید که به دست اولی و دومی و سومی در میدان جنگ کشته شده باشد،چرا؟چون میگویند اگر ما بکشیم کینه ما در دلها مینشیند و ما فردا میخواهیم حکومت کنیم ولی امیرالمومنین«لا یخافون لومة لائم» که در جنگ بدر که هفتاد نفر کشته میشود فقط 35 نفرش با شمشیر امیرالمومنین به درک و اصل میشوند.«و لو لا سیفه لما قام عمود الاسلام»، این را عمر میگوید.عمر در این قضیه هجرت کرده بود و به حبشه رفته بود. یکی از عثمان و عمر بود که در حبشه بودند. حالا آن قول را که ما میگوییم که پیامبر تصادفا ابوبکر را دید،سنیها قبول ندارند،اما اگر قولی را که خودشان قبول دارند – که پیامبر به ابوبکر گفته شما بیا با هم برویم و این قول را ما مسلم بگیریم – آیا این فضیلتی میشود یا نه؟ و بحث بودن ابوبکر با پیامبر(ص) و آن فضائلی که برایش برشمردند آنها را از آیه غار بررسی کنیم و ببینیم آیا فضیلت است یا خیر؟ ادامه دارد....
نويسنده:فنا |
یکشنبه شانزدهم دی 1386
|
|
|
موضوع:
| لينک ثابت
|
|
|
چهره ولایت در تبلیغ پیامبر(ص)
|
|
پیامبر گرامی اسلام(ص) یکی از اهداف بسیار مهمی که در تبلیغ دارد این است که میخواهد چهره اسلام با ولایت را معرفی کند و نیز چهره اسلام منهای ولایت را بشناساند،در جنگهای مختلف در زندگانی پیامبر(ص) تمام هدف پیامبر این است که ولایت را معرفی کند. مثلا میفرمود الان اول کسی که وارد این مسجد میشود او وصی من است،همه چشمها دوخته میشد میدیدند جمال بیمثال امیرالمومنین(ع) وارد شد. یا مثلا پیامبر اسلام در جنگ خندق یا خیبر در همه مباحث یک گونه حرکت میکند و یک گونه حرف میزند که وصی خودش را معرفی کند. ادله عامه بر فضیلت ابوبکر از آیه غار آیه فضیلت ابوبکر را مشخص کرده است،زیرا اولا قرین پیامبر است دوما پیامبر گفته(ان الله معنا)، خیلی مهم است و سوما« فانزل الله سکینته علیه»،(علیه) را به ابوبکر میزنند،این را بررسی کنیم اولا حدیثی داریم که عائشه میگوید:«ما انزل الله فینا شیئا من القرآن»، خداوند در قرآن درباره ما چیزی نازل نکرده غیر از آن چه که برای عذر من نازل شده،که اشاره به حدیث افک دارد که آن هم البته بنا به تحقیقهای جدی و دقیق مشخص شده که بحث افک هم مربوط به ماریه قبطیه بوده و ربطی به عائشه ندارد. دلیل اول: ابوبکر ثانی اثنین است آنچه در قرآن فرموده است که از ابوبکر به نام (ثانی اثنین) نام برده است، فلیس فیه الا الإخبار عن العدد و هو لا یدل علی الفضل، فقط میخواهد بفرماید دو نفر در غار بودند و آن را به عنوان عدد مطرح میکند و حال این دو نفر ممکن است آن نفری که همراه با آدم است عاقل باشد جاهل باشد و یا بچه باشد بزرگ باشد،و یا و آیه فقط اشاره میکند که دون فر بودند و لذا بحث فضیلت در قرآن که اینها برایش عظمتی قائل هستند این نیست،زیرا قرآن میفرماید« ان اکرمکم عند الله اتقاکم»، گرامیترین فرد نزد خدا متقینترین افراد هستند. به هر حال اهل سنت میگویند اثنینیت برای فضل و شرف است،ولی میگوییم اگر اثنینیت در فضل و شرف است و این منظور قرآن است باید ابوبکر از پیامبر هم بالاتر باشد؛ به چه دلیل؟ به دلیل اینکه نام او را بالاتر از پیامبر ذکر کرده،و اول او مطرح شده بعد پیامبر پس باید او مقدمتر باشد و لذا اگر بحث شرف و فضیلت باشد باید او مقدمتر باشد،چون اول نامش آمده است،در حالی که بحث شرف و فضیلت مطرح نیست،فقط دارد إخبار از عدد میدهد دلیل دوم: مصاحبت و همنشینی ابوبکر با پیامبر در غار قرآن میفرماید: ابوبکر مصاحب و همنشین پیامبر(ص) بوده، همنشینی بودن لا اکثر من المرافقه و الاجتماع فی مکان واحد، فقط همین مقدار را میرساند که دو نفر در یک جا اجتماع کردند و جمع شدند و دیگر بیشتر از این را نمیرساند، حال این دو نفر ممکن است یکی فاسق باشد و یکی مومن باشد و یکی عالم باشد و یکی جاهل باشد و بالاخره میگوید: دو نفر در یک مکان واحد جمع شدند.آیا اینکه پیامبر همنشین کفار است چیزی به درد کفار میخورد از این همنشینی؟ یا مثلا قرآن میفرماید:«قال له صاحبه و هو یحاوره أکفرت به خلقک؟»یکی کافر است یکی مومن است مصاحب هستند،با هم دیگر حرف میزنند،آیا این مصاحبت فضیلت است؟ دلیل سوم: بر فضیلت ابوبکر ان الله معنا ان الله معنا را چه میگویید؟ مگر پیامبر نگفت لا تحزن ان الله معنا؟ میگوییم پیامبر گرامی اسلام به ابوبکر تذکر میدهد خبر میدهد چرا این قدر میترسی،یعنی تا ما را داری چه غم داری، تا خدا را داری چه غم داری؟ چرا این قدر ناراحت هستی؟ این از قبیل همین آیه است که میفرماید« و ما کان الله لیعذبهم وانت فیهم»، خداوند کفار را اذیت نمیکند و عذاب برایشان نازل نمیشود در حالی که شما در بینشان هستی، یعنی میخواهد بگوید به خاطر وجود پیامبر بلا نازل نمیشود، یعنی میخواهد بگوید من اینجا هستم، با وجود من نترس، و پیامبر دلداریش میدهد. این حزنی که از ابوبکر صادر شده که این قدر ناراحت است محزون است بعد از دیدن آن همه آیات باهراتی که دیده، عنکبوت تار طنیده و کبوتر لانه کرده، و اینها را با چشم خودش دیده اما هنوز هم میترسد! کسی که این معجزات را ببیند و این جور میترسد این حزنش به خاطر چیست؟ پیامبر هم وقتی به او میفرماید(لا تحزن) این نهی مولوی است،واقعا دارد نهیبش میکند، پس مشخص میشود که بحث معرفت به خدا و معرفت به نبوت و پیامبر ندارد، اگر کسی معرفت به خدا و به مقام نبوت داشته باشد بدون اینکه آن معجزات را ببیند باید قلبش مطمئن شود، نه بعد از این که این معجزات را هم دیده دوباره بترسد و بلرزد، این ترس اساسش چیست؟ اگر خوف و حزن را با هم بیاورید معنایش دو تا است، بحث خوف و حزن اگر بگوییم بحث خوف را مطرح بکنیم بله، میفرماید خوف این است که انسان از آینده خودش ناراحت است، و بحث حزن و اندوه این است که انسان از گذشت خودش ناراحت است، لا تخف یعنی نسبت به آینده نترس، ولا تحزن نسبت به گذشته.( لا خوف علیهم و لا هم یحزنون) اینجا بحث حزنی که مطرح میشود این است که اگر بر نصرت پیامبر یقین داشته که خدا او را حفظ میکند اما بر جان خودش میترسد این همین قدر باید بداند که حفظ پیامبر اکرم(ص) مستلزم حفظ کسانی که با او هستند میباشد،اگر بنا باشد ابوبکر دیده شود پیامبر هم دیده میشود و دستگیر میشود، یعنی حفظ پیامبر مستلزم حفظ دیگران است و همان گونه که خداوند میخواهد پیامبر را حفظ کند و اراده دارد که پیامبرش را حفظ کند و این کسی که در کنار پیامبرش هست – به خاطر وجود او و به خاطر همراهی او با پیامبر- این هم حفظ میشود. دلیل چهار: بر فضیلت ابوبکر شراکت او در نصرت خدا همان جور که پیامبر دارد زحمت میکشد و کار و تلاش میکند و خدا نصرتش را شامل حالش میکند او هم در این مسائل شریک است. اولا ببینید قرآن میفرماید:(الا تنصروه) بحث نصرت را فقط برای پیامبر قبول دارد، ضمیر را قرآن مجید فقط به پیامبر گرامی اسلام بر میگرداند ابوبکر تابع پیامبر است، در این نصرت تابع محض است و تبعیت میکند،به خاطر اینکه در یک مکان چون واقع شدند پیامبر دارد کمک میکند خداوند تبارک و تعالی او را تثبیت میکند و او هم چون در کنار پیامبر در یک مکان ایستاده از این جهت این بحث مطرح میشود یا اینکه اینجور بگوییم که حفظ ابوبکر مقدمه حفظ پیامبر است،که خداوند وقتی میخواهد پیامبرش را حفظ کند ابوبکر را هم باید حفظ کند. لذا این مباحثی که در قرآن میفرماید تمام ضمیرها فقط به پیامبر برمیگردد. دلیل پنجم: انزال سکینه بر ابوبکر وقتی که در قرآن میفرماید:«وأیّده بجنود لم تروها» خداوند پیامبر را به جنودی به لشکریانی تایید و کمک کرد.« لا تحزن ان الله معنا فانزل الله سکینته علیه» چون همه ضمائر دارد به پیامبر بر میگردد اولا ایده بجنود چه کسی را با لشکریانش تایید کرده؟ پیامبر را مسلم شیعه و سنی و همهشان قبول دارند که به پیامبر برمیگردد. فقط یک اختلاف کوچک است،سنی میگوید فانزل اله سکینته علیه این ضمیر به ابوبکر میگوید اما کل ضمائر به پیامبر بر میگردد. ما میگوییم: این چطور میشود که همه ضمائر قبل و بعد به پیامبر برمیگردد و ضمیر وسطی به ابوبکر برگردد؟ مگر اینکه یک قرینهای داشته باشیم چه قرینه حالیه باشد و چه مقامیه باشد هر چه باشد و با قرینه ما میتوانیم از ظاهر این دست برداریم که مثلا این ضمیر به ابوبکر برمیگردد ولی در جایی که ضمائر قبل و بعد همهاش به پیامبر میخورد و قرینهای هم وجود ندارد وقتی میفرماید«فانزل الله سکینته علیه و ایده بجنود» هر دو به پیامبر برمیگردد. کلام جاحظ و رد آن جاحظ در کتابش میگوید ما قرینه داریم شما مگر نمیگویید اگر قرینه باشد ما قبول داریم؟ میگوید: قرینهاش این است که پیامبر اساسا نیاز به سکینه ندارد چرا که پیامبر منبع وقار و آرامش است، و سکینه باید بر کسی نازل بشود که اضطراب دارد و میترسد و ابوبکر این گونه بوده چون ابوبکر محزون بوده خداوند سکینه برایش نازل کرده. و لذا آیه را به نفع ابوبکر معنا میکند قرآن میفرماید:«ثم انزل الله سکنته علی رسوله و علی المومنین»، چه کسی گفته که سکینه بر پیامبر نباید نازل بشود؟ خود قرآن دوجا میفرماید«ثم انزل الله سکینته علی رسوله و علی المومنین»، هم سکینه را بر پیامبر نازل کرده مستقلا و هم بر مومنین، یا جایی هم داریم که فقط بر مومنین نازل میکند« هو الذی انزل السکینة فی قلوب المومنین لیزداد و ایمانا»، چون ایمان دارند سکینه میآید تا ایمانشان بیشتر بشود. یا آیه قرآن میفرماید:«فعلم ما فی قلوبهم فانزل السکینة علیهم». اشکال دیگر و جواب آن ممکن است که یک نفر اینگونه جواب بدهد و بگوید بر همین انزال سکینه بر رسول کفایت میکند که شمال ابوبکرهم بشود ما این را مطرح میکنیم که درست است خداوند فرمود: ما شما را نجات میدهیم و زنده میمانید ولی بحث سکینه با بحث نجات دو تا است، بله چون خداوند پیامبر را حفظ میکند ابوبکر را حفظ میکند. اما سکینه یک بحث ترس است، بحث اضطراب در درون و سکینه باید بر فرد نازل شود تا آن اضطراب و ترس و غم و اندوه درونیاش زائل شود، او میفهمید پیامبر نجات پیدا میکند این هم با پیامبر میرود اما چون باور ندارد و اعتقاد ندارد میترسد و میلرزد کلام شیخ مفید در«لا تحزن» اساسا مرحوم شیخ مفید این گونه وارد قضیه میشود میفرماید که ابوبکر اگر حزنش به خاطر خدا بود مثلا یک عده میگویند از جان پیامبر میترسید برای پیامبر ناراحت بود،حزنش این بود که نکند پیامبر کشته شود مرحوم شیخ میفرماید اگر ابوبکر حزنش این طور بوده این اطاعت خداست و این بندگی خداست و این ثواب دارد لذا دیگر پیامبر او را نهی نمیکند، آن هم به نوع نهی تحریمی، فالنبی لا ینهی عن الطاعة، مسلم پیامبر خدا کسی ار از اطاعت خدا نهی نمیکند. حزنش حزن الهی نبوده است. جواب حلبی از کلام شیخ مفید«ص» حلی در سیره حلبی جواب مرحوم شیخ را داده است. خداوند هم به پیامبر گفته که«و لا یحزنک قولهم»، همان گونه که نهی خدا لم یکن إلّا تأنیساً و تبشیراً له همچنین نهی پیامبر هم از ابوبکر بشارت بوده است. جواب از کلام حلبی این دو حزن قابل مقایسه نیستند ابوبکر بعد از دیدن آن همه معجزات و آن همه مسائلی که دیده بود دوباره ناراحت است و دارد میترسد، اما حزن پیامبر به خاطر چه بود؟ پیامبر میبیند که قومش دارند طغیان میکنند برای آنها ناراحت است و دلش میسوزد و غم میخورد،لذا نهیی را که خداوند نسبت به حزن پیامبر دارد نهی تحریمی نیست لذا میگویند که خداوند میفرمایند دشمنان شما را غمناک و ناراحت نکنند،و این حزن پیامبر دلیل بر عمق ایمان پیامبر است، و دلش میسوزد(حریص علیکم) پیامبر حرص میزند که اینها را با خدا آشنا کند،قرآن میفرماید« و لا یحزنک الذین الذین یسارعون فی الکفر و من کفر فلا یحزنک کفره» هر کس کافر شده تو ناراحت نشو،مثل آن آیه که میفرماید«باخلع لعلک»گویا پیامبر شما میخواهید جان بدهید که اینها ایمان نمیآوردند، اگر ایمان نمیآوردند رهایشان کن زیرا«و ما علی الرسول الا البلاغ»، لذا اگر حزن ابوبکراز قبیل حزن پیامبر در آیت«و لا یحزنک قومهم انا نعلم ما یسرون و ما یعلنون»،«و لا تذهب نفسک علیک حسرات»،«لانک باخع نفسک»باشد آیه باید اینگونه باشد لا تحزن فان الله معنا فانزل الله سکینته علیهما باشد اما فانزل الله سکینته علیه وایده بجنودهم هم خدا سکینه را بر پیامبر نازل میکند و هم ایدهم بجنودهم اما درباره او بحثی نمیکند فقط بحث حزنش مطرح میشود، و این حزن اگر معنوی باشد اساسا پیامبر نهیبش نمیکند. تحریف اهل سنت در روایات آیهای که درباره امیرالمومنین نازل شد«و من الناس یشری...»آیا همه قبول دارند یا این را هم توجیه میکنند؟ درباره حضرت زهرا وقتی مینویسند که فاطمه زهرا سلام الله علیهما بر آنها غضب کرد و گفت من با آنها حرف نمیزنم تا پدرم را ملاقات کنم؛ صحیح مسلم مینویسد«اعنی فی المیراث» یعنی درباره ارث با آنها حرف نمیزنم؛ یعنی من اشتباه کردم و حق با آنها است. یا مثلا حجر عسقلانی وقتی که مینویسد که پیامبر فرمود«انا مدینة العلم و علی بابها» این حدیثی است که نمیتواند آن را نیاورد، خودش میگوید درست است و در حدیث مسلم داریم که پیامبر اینگونه فرموده است البته این حدیث منافات دارد با آن حدیثی که فرمود من شهر علم هستم و ابوبکر اساسش است و عمر دیوارش و عثمان سقفش است و علی درش است، و هر عاقلی میفهمد که سقف و دیوار و اسا بهتر از در است.یا بعدش مینویسد پیامبر فرمود«انا مدینه علم و علی بابها أی مرتفع بابها» کلام فضل بن روزبهان درباره آیه(و من الناس...) «و من الناس من یشری نفسه ابتغاء مرضات الله»اکثر مفسرین میگویند که این آیه و من الناس... درباره زبیر و مقداد نازل شده است،میگوییم کی نازل شده داستانش چه بوده؟ میگویند خبیب بن ادیب بالای صلیب بود چهل نفر مرد جنگجو کنارش ایستاده بودند که کسی او را از دار پایین نکشد پیامبر به این دو نفر گفت بروید او را بیاورید،و اینها رفتند بالاخره او را پایین کشیدند و این آیه درباره نازل شده است. گفت«و من الناس من یشری نفسه...»نفس خودش را خرید،جان خودش را خرید با پولهایی که داد لذا این آیه در این باره نازل شده است. ادامه دارد...فنا
نويسنده:فنا |
یکشنبه شانزدهم دی 1386
|
|
|
موضوع:
| لينک ثابت
|
|
|
غدیر
|
|
دبیرکل بنیاد بین المللی غدیر با تاکید بر لزوم ترویج و حمایت از حق ولایت حضرت علی (ع) گفت: بالا بردن مقام پیامبر (ص) و ائمه معصومین(ع) تا مقام الوهیت کفر است،زیرا عده ای از علاقه افراطی شیعیان به ائمه (ع) سوء استفاده می کنند که باید جلوی اینگونه مسائل گرفته شود.
آیت الله ابوالقاسم خزعلی دبیرکل بنیاد بین المللی غدیر در همایش مقدماتی "غدیر و ولایت" با اشاره به آیه 67 سوره مائده گفت : به حکم قرآن یک ارزش از ارزشهای علی (ع) برابر با تمام رسالت پیامبر(ص) است . وی با استناد به آیه 55 سوره مائده اظهار داشت : ولایت در اصل از آن خداست که به اراده او به پیامبران الهی تفویض شده و پیامبر اعظم (ص) به دلیل اتمام نبوت این ولایت را به فرد سومی می دهد که مؤمن به خداست، نماز به پا داشته و در حال رکوع به فقرا زکات می دهد. دبیرکل بنیاد بین المللی غدیر با تاکید بر لزوم ترویج و حمایت از حق ولایت حضرت علی (ع) همگان را از غلو و توهین به اهل تسنن برحذر داشت و تصریح کرد : بالا بردن مقام پیامبر (ص) و ائمه معصومین (ع) تا مقام الوهیت کفر است. عده ای از عشق و علاقه افراطی شیعیان به ائمه معصومین (ع) و دیدن صحنه هایی چون قمه زنی و سینه زنیهای شدید سوءاستفاده می کنند و آن را دستاویزی برای استهزای شیعیان قرار می دهند که باید جلوی اینگونه مسائل گرفته شود. حجت الاسلام حسین ابراهیمی، رئیس مرکز رسیدگی به امور مساجد نیز با تاکید بر اینکه دین و مذهب ما غدیری است گفت : مرکز رسیدگی به امور مساجد تمام تلاش خود را برای برگزاری هر چه باشکوه تر این عید انجام می دهد و به همین منظور حدود 20 مجلس و جشن غدیر در شب و روز غدیر در استان تهران و شهرستانهای اطراف آن برگزار می شود. وی حفظ و بقای مذهب و حرکت شیعه را در گرو بزرگداشت غدیر دانست و گفت : حضرت علی (ع) نمونه انسان کامل است، او زاده خانه کعبه و پرورش یافته دامن رسول الله است و هر چه به ایشان و واقعه غدیر بها دهیم به دین و آئین خود بها داده ایم. در ادامه این مراسم حجت الاسلام ابوالقاسم شجاعی، شاگرد استاد فلسفی و خطیب تهران با ذکر فضایل حضرت علی (ع) این گونه تعاریف از مقام والای ایشان را جز کوچکی از بزرگی ایشان دانست و افزود : پیامبر (ص) می فرماید " نشناخت خدا را غیر از من و علی، کسی من را نشناخت غیر از خدا و علی و کسی علی را نشناخت غیر از خدا و من". با این تعریف همه بیانها، زبانها و کلمات از وصف فضایلش قاصر می ماند. همایش مقدماتی "غدیر و ولایت" به مناسبت فرارسیدن هفته ولایت " قربان تا غدیر" دیروز سه شنبه 27 آذر با حضور آیت الله خزعلی و جمعی از ائمه جماعات استان تهران در مرکز رسیدگی به امور مساجد برگزار شد. منبع: خبرگزاری مهر
نويسنده:فنا |
یکشنبه شانزدهم دی 1386
|
|
|
موضوع:
| لينک ثابت
|
|
|
برنامه سلوك در نامه هاى عالم وارسته سيد زين العابدين طباطبائى قدس سره
|
|
شرح حال عالم وارسته سيد زين الدين طباطبائى ابرقوئى قدس سره
فقيه بزرگوار آيه الله سيدزين الدين طباطبائى ابرقوئى - رضوان الله تعالى عليه - چهره اى است ناشناخته از تبار رسول گرامى صلى الله عليه و آله كه عمرى را در سير و سلوك و تهذيب نفس و تعليم و تربيت سپرى نمود، با گفتار و رفتار خويش مردم را به سوى حق و حقيقت هدايت ، و مشتاقان را به سوى معبود و محبوب راستين راهبرى نمود. آنچه در شرح حال آن مرحوم مى آوريم برگزيده اى است از آنچه به قلم نجل جليل آن بزرگوار سيد صادق طباطبائى به رشته تحرير در آمده و در مقدمه كتاب ((ولايه المتقين ))كه از جمله آثار آن مرد الهى است ، به چاپ رسيده است . اميد آن كه زندگى اين مرد وارسته الگوئى باشد براى حق پويان در خواندن زيارت عاشورا
نويسنده:فنا |
یکشنبه شانزدهم دی 1386
|
|
|
موضوع:
| لينک ثابت
|
|
|
ابن قولويه قمى
|
|
ابن قولويه قمى دوران كودكى شخصيت سفر به مصر سخن نجاشى بيان ابن طاووس اساتيد 1 - پدر بزرگوارش، محمد بن جعفر بن قولويه 2 - برادرش على بن محمد بن جعفر بن قولويه 3 - محمد بن يعقوب كلينى 4 - محمد بن حسن صفار 5 - ابن بابويه، پدر شيخ صدوق 6 - محمد بن جعفر زرارى 7 - محمد بن حسن بن وليد 8 - محمد بن حسن بن على بن مهزيار 9 - محمد بن عبد الله حِميَرى 10 - محمد بن حسن جوهرى 11 - محمد بن احمد مصرى شاگردان 1 - شيخ مفيد 2 - حسين بن عبيد الله غضائرى 3 - احمد بن عبدون 4 - تلعكبرى 5 - ابن عزور 6 - محمد بن سليم صابونى تأليفات 1 - كامل الزيارات كه مشهورترين تأليف وى مى باشد. 2 - مداواة الجسد 3 - الصلاة 4 - الجمعة و الجماعة 5 - قيام الليل 6 - الرضاع 7 - الصداق 8 - الأضاحي وفات سرانجام ابن قولويه پس از عمرى خدمت به معارف اهل بيت عليهم السلام در سال 367 هجرى چشم از اين دنيا فرو بست و به ديار باقى شتافت....فنا
نويسنده:فنا |
یکشنبه شانزدهم دی 1386
|
|
|
موضوع:
| لينک ثابت
|
|
|
مراجع تقليد از آغاز غيبت كبرى تا كنون
|
|
1-ابوالقاسم جعفر بن محمد - ابن قولويه
نويسنده:فنا |
یکشنبه شانزدهم دی 1386
|
|
|
موضوع:
| لينک ثابت
|
|
|
سيد عبدالكريم كشميرى
|
|
جمال آفتاب:گذرى بر زندگانى آيةالحق سيد عبدالكريم كشميرىرحمه الله از اين رو مراد ما در اين مقال بيان ياد نيك و ذكر ثناء جميل آن عزيز مرتحلمىباشد. سيره ظاهرى و دودمان علمى مرحوم آيةالله سيد عبدالكريم كشميرى از دودمانى عالم و متقى است، پدربزرگش آيةالله آقا سيدحسن رضوى قمى كشميرى - از افاضل علماى سده چهارم هجرى- و در اصل قمى و از اولاد حضرتموسى مبرقع مدفون در قم استبه شمار مىرفت كه پس از اتمام تحصيلات عاليه علمى در محضر مولىحسين فاضل اردكانى و مولى محمدتقى هراتى و نيل به مدارج بالاى علمى و عملى براى تبليغ و اشاعهمذهب حقه جعفرى به سرزمين كشمير كه از ديرباز به «ايران دوم» معروف شده مسافرت مىكند. وىعالمى زاهد، فقيهى استوار و صاحب كرامات بود و حكايات متعددى در اين باره از او نقل شده است،چنانكه معروف است در جريان مناظره و احتجاج با يكى از علماى ناصبى منطقه، شخص مزبور ادعامىكند: من مىتوانم از زمين بلند شده و به آسمان بالا روم و آن را دليلى قاطع بر اثبات مذهب باطل خودمىداند. مرحوم سيد حسن از او مىخواهد كه عمل خارقالعاده خود را انجام دهد و او با انجام عملياتىچند متر از زمين بلند شده و به طرف آسمان بالا مىرود، همزمان با ايستادن مرد ناصبى در آسمان،مرحوم سيد حسن نيز دعايى خوانده و كفش خود را به طرف او پرتاب مىكند، كفش در بالاى سر او قرارگرفته و همانند اينكه در دست كسى قرار گرفته مرتب بر سر مرد ناصبى فرود مىآيد و ضربات متعددى برسر او - در حالى كه به پايين كشيده مىشد - وارد مىشود تا اينكه با ذلت و حقارت نقش بر زمينمىشود. مرحوم آقا سيد حسن در كربلا سكونت و به تدريس فقه اشتغال داشت، مهمترين شاگردانشحضرات آيات شيخ على زاهد قمى، حاج شيخ عبدالكريم حائرى يزدى - مؤسس حوزه علميه قم - وسيد محمدهادى رضوى كشميرى هستند. وى بسيار زيبا و وجيه بود چنانكه از مرحوم حاج شيخعبدالكريم حائرى يزدى نقل شده است كه در سر درس ايشان نمىدانستم به درس ايشان توجه كنم و ياغرق در جمال او باشم. مرحوم آقا سيد حسن كشميرى در ششم صفر 1328 ق وفات يافت و در رواقامام حسينعليه السلام بخاك سپرده شد. پدر سيد عبدالكريم، مرحوم حجةالاسلام سيد محمدعلى رضوى كشميرى عالمى عامل ودانشمندى زاهد و متقى از شاگردان آقا سيد كاظم يزدى و حاج شيخ عبدالكريم حائرى يزدى در نجفاشرف بود. و در زهد و دورى از زخارف دنيوى و قناعت و قداست زبانزد عام و خاص بود و به قرائتاذكار و ادعيه به ويژه دعاى يستشير و احتجاب، بسيار اهتمام داشت. مرحوم آقا سيدمحمدعلى كهافتخار دامادى آيةالله العظمى سيد كاظم يزدى صاحب عروةالوثقى را داشت در نگهدارى و مراقبت ازفرزندش بسيار كوشا و جدى بود. ايشان در بيستم جمادى الاول 1369 ق در 56 سالگى در نجفدرگذشت. ولادت و تحصيلات علمى مادرش دختر آيةاللهالعظمى آقا سيد كاظم طباطبائى يزدى صاحب عروةالوثقى، از مخدرات فاضله وجليله عصر خود بود. تحصيلات مقدماتى حوزوى را در ابتداى سنين خردسالى آغاز كرد. ابتدا والدش دروس مقدماتفارسى و عربى را به او آموخت. متون متوسط و عالى سطح را نزد اساتيد مبرز حوزه نجف فرا گرفت.مكاسب را نزد حضرات آيات شيخ مجتبى لنكرانى و شيخ راضى تبريزى و رسائل را نزد شيخ محمدتقىبهجت فومنى و كفايه را نزد شيخ محمدحسين طهرانى از افاضل تلامذه آخوند خراسانى و منظومه را نزدحاج فيض خراسانى و متون فلسفى و اسفار را نزد شيخ صدرا بادكوبى و شيخ عبدالحسين رشتى فراگرفت. در اوان جوانى در دروس عالى خارج فقه و اصول اساطين حوزه كهن نجف همچون آيات عظامسيدابوالقاسم خويى، سيد عبدالاعلى سبزوارى، شيخ على محمد بروجردى و ميرزا حسن بجنوردىحاضر شد و با جديت و تلاش شگرف به تحصيل علوم و معارف اسلامى همت گمارد و در اندك زمانىاجازه اجتهاد دريافت كرد. همزمان با تحصيل علوم ظاهرى در فراگيرى علوم غريبه نيز شايق بود. بسيارى از رشتههاى علومغريبه چون جفر، علم اعداد، تكسير، حروف، زبر و مبينات و مربعات و اسماءالله فرا گرفته و تبحرخاصى در آنها پيدا كرد. تدريس علوم و تربيت نفوس مطالب عميق و پيچيده كفايه در گوشت و پوست و خون مرحوم كشميرى نفوذ كرده و با آنها عجينشده است. تاثير معنويت و نورانيتباطنى وى نيز معروف بود و همچنين انتسابش به دو مرجع بزرگوار و معروفعصر وى را بسيار محبوب و مقبول ساخته بود. مدتى از سال در تابستان در حرم حسينى در جايگاهجدش به اقامه جماعت مىايستاد، در ايام اعياد نيز نمازهاى باشكوهى اقامه مىكرد چنانكه در يكى ازنمازهاى عيد فطر كثرت جمعيت نمازگزار و وسعت منطقه به حدى بود كه سى نفر همزمان به تكبيرگويىنماز وى پرداختند. در معرفت و سلوك نيز همزمان با سير مراتب عرفانى با اجازه اساتيد خود به تربيت و راهنمايىسالكان همت مىگمارد چنانكه مرحوم سيدهاشم حداد برخى را به سراغ وى فرستاد و ايشان به آنهادستور ذكر مىداد. در اوايل زمامدارى صدام حسين ديكتاتور عراق روزى از مرحوم كشميرى درباره وى سؤال مىشود.وى مىفرمايد: «انه كلب عقور» يعنى او سگ گزنده است. چند روز بعد يكى از بستگان نزديكش اطلاع مىدهد كه نام وى در ليستسياه دستگير شوندگانداخل شده و بزودى به سراغ وى خواهند آمد، بدين سبب ايشان هم تمام خانه و زندگيش را رها ساختهو به همراه خانواده مخفيانه به ايران مهاجرت مىكند. از بختبد در مرز ايران و عراق در پاسگاه بازرسىتمام نوشتجات و دفاتر وى كه مهمترين آنها دفتر «تقريرات درس اخلاق شيخ مرتضى طالقانى» بود ضبطو مصادره مىشود و ايشان با دستخالى وارد ايران شده و در شهر قم اقامت مىكند، از آنسو در نجفاشرف هم مزدوران بعثى منزل وى را غارت كرده و سپس ويران مىسازند. مرحوم كشميرى پس از ورود به قم شيوه انزوا و گوشهگيرى را انتخاب مىكند بهطورى كه در اينمدت مديد جز عدهاى، كسى وى را نمىشناخت. او در ايران نيز مطابق روال پيشين خود به تربيت نفوس آماده مىپردازد و تعدادى از طلاب فاضل رادر اين راه راهنمايى مىكند كه بحمدالله از ذخاير معنوى حوزه علميه به شمار مىروند، در عين حالدرب منزل وى هميشه به روى عموم سالكان و طالبان حق باز بود و وى گاهى با بيان مطالب معنوى وبيشتر اوقات - به ويژه در اواخر - با سكوت دائمى خود به ارشاد و راهنمايى پويندگان راه دوستمىپرداخت. سير معنوى و اساتيد عرفانى با اينحال مرحوم كشميرى به دليل كشش عميق درونى و جاذبه باطنى و استعداد شايان، از اوانخردسالى به آن سمت تمايل داشت و به خاطر طهارت باطن و سيرت پاكيزه، الهامات غيرعادى بسيارىبه او روى مىداد، چنانكه خود مىفرمودند: يكبار با پدرم خواستيم سوار ماشينى شويم و به جايى برويم ولى من اصرار كردم كه من سوار اينماشين نمىشوم، هر چه پدرم گفت من قبول نكردم تا اينكه ماشين رفت و اندكى بعد خبر تصادف آنماشين به ما رسيد. حتى در ايامى كه بيش از هفتيا هشتسال نداشت و در مدرسه «سيد» - مدرسه جدش صاحبعروة - به بازى با هم سن و سالهاى خود اشتغال داشت، پيرى روشن ضمير و پاكدل بهنام «شيخمرتضى طالقانى» به او توجه پيدا كرده و روزى خطاب به وى فرموده بود: آى پسرك تو بهدرد بازى نمىخورى. تو كلهات پر از نور است. در اوان بلوغ مرحوم كشميرى با عارف سترگ آيةالله سيدعلى آقا قاضى طباطبائى تبريزى كه پس ازارتحال استادش آيةالله سيداحمد كربلايى تهرانى - 1332 ق - بر اريكه استادى تكيه زده بود و به تربيتنفوس آماده و تزكيه باطن پاك سيرتان اشتغال داشت، آشنا شد. اين آشنايى و استفاده تا حدود پنجسالبعد كه استادش در سال 1366 ق وفات يافت ادامه داشت. والدش آقا سيد محمدعلى، متاثر از جو عمومى نجف اشرف، به عارفان و سالكان باطنگرا روىخوش نشان نمىداد از اين رو از گرايش فرزندش سختبرآشفت و او را از رفت و آمد به بيت استادشمنع كرد ولى وى كه نجات دنيا و آخرت خويش را در طهارت نفس و تزكيه باطنى مىديد به اين اندرز پدرگوش نكرد و بدون اينكه رفت و آمدش را نمايان سازد به ارتباط با استاد ادامه داد. مرحوم كشميرى درباره استادش مىفرمود: علاقه آقاى قاضى به من مثل علاقه پدر به فرزند بود گاهى در منزلشان كه روضهبود، مىرفتم و پس از رفتن همه، مىماندم و موقع نماز پشتسرش نماز مىخواندم،مرحوم آقاى قاضى مردى الهى و ملكوتى بود، اهل اين زمين نبود و بر اين جهتحرفپدرم را درباره ايشان قبول نداشته و گوش نمىكردم، ما هر غم و همى از امور دنيا ومعنويات داشتيم وقتى پيش آقاى قاضى مىرفتيم همه برطرف مىشد. بزرگى به نقل از مرحوم كشميرى مىفرمود: روزى در منزل مرحوم آقاى قاضى در خدمت ايشان نشسته بودم مقدارى خرمادر ظرفى در پيش روى ما بود، استاد چند بار تعارف كرد ولى من ميلى به خوردن آنخرما نداشتم و نخوردم استاد علتخوددارى مرا فهميد و فرمود: مثل اينكه به ايننوع خرما ميل نداريد و من فرمايش ايشان را تاييد كردم. پس از بيرون آمدن ازمنزل استاد، وقتى نزديك منزل خودمان رسيدم، ديدم استاد با عجله خود را به منرسانيد و فرمود: چون در منزل ما بدان خرما علاقه نداشتيد و ميل نكرديد به بازاررفتم و خرماى دلخواه شما را خريدم و سپس مقدارى خرما كه من دوست داشتمبيرون آورد و به من داد. اساتيد اخلاقى مرحوم كشميرى مرحوم كشميرى تقريرات دروس اخلاق شيخ مرتضى طالقانى را كه حاصل سالها تدريس مسايلاخلاقى و معنوى بود به رشته تحرير در آورده بود كه متاسفانه در جريان هجرتش به ايران در مرز عراقتوسط مامورين بعثى ربوده و ضبط شد. ديگر استاد برجسته عرفانى مرحوم كشميرى عارف موحد و سالك دلسوخته مرحوم آقا سيد هاشمحداد (1414 ق) بود كه در كربلا اقامت و به شغل نعل سازى و آهنگرى اشتغال داشت. مرحوم حدادخود از تلامذه برجسته و كامل مرحوم آقا سيد على قاضى بود و پس از وفات استاد به امر تربيت عدهاىاز سوختهدلان و سالكان همت گمارده بود، چگونگى آشنايى مرحوم كشميرى با مرحوم حداد از قولايشان چنين نقل شده است: ... من در حوزه نجف روزانه يازده درس از كتابهاى مختلف تدريس مىكردم،روزى يكى از بزرگان كه فعلا در قم سكونت دارند به پيشم آمد و گفت: يكى ازشاگردان آقاى قاضى در كربلا استبيا به ديدنش برويم، با هم به كربلا رفتيم، ايشانفرمود: اجداد تو همه اهل معنى و معرفتبودند تو هم بايد اهل معرفتباشى و از آنموقع با مرحوم حداد آشنا و مانوس شديم، هر هفته يكبار به كربلا به ديدنش مىرفتيمو اگر ميسور نمىشد ايشان به نجف تشريف مىآوردند. استاد ديگر مرحوم كشميرى، آيةالله شيخ على اكبرى اراكى از اوتاد الهى و رجالگمنام و ناشناس بود، مرحوم كشميرى ايشان را چنين توصيف مىكرد: آقاى اراكى مردى فاضل، عارف، قوى و صاحب رياضت ولى در عين حال كتوم بودو احتمال علم بر اسم اعظم الهى بر وى بود، اصولا علما او را كمتر مىشناختند وى گمنامو ناشناخته در ميان حوزه و مردم باقى ماند، با اينكه قدرت باطنى بسيار محكم واتصال معنوى قوى داشت، وقت زيادى به اطرافيان نمىداد وقتى به خدمتشمىرسيديم، چيزى مىفرمود و صحبت مىكرد و بعد مىفرمود: اذا فهمتم فانتشروا،اكثر علما او را نمىشناختند ولى به نظر من شخص بسيار قوى بود و من اين رياضتاستخاره را از ايشان دارم. ديگر استاد معنوى مرحوم كشميرى عارف ذاكر و سالك آقا سيد افضل حسين هندى بود، محلسكونتش هندوستان بود و در اوقات خاصى براى زيارت به نجف اشرف مىآمد، مرحوم كشميرىمدتى را از محضر وى استفاده كرده و اذكار و اوراد خاصى را با اجازه خاص از او گرفته بود، ايشان در بارهاستادش مىفرمود: ... اهل ذكر و ورد بود ذكر مخصوصش 12000 مرتبه ذكر بسماللهالرحمنالرحيمبود مانند آهن باريك و محكم بود، اگر كسى از ايشان دستور ذكر مىخواست مىگفتبا وجود اميرالمؤمنين چرا به من مراجعه مىكنيد، اهل باطن و تشخيص بود. روزى دونفر با هم عكس مىانداختند ايشان فرمود آن يكى اهل بهشت و اين ديگرى اهل دوزخاست، باطنشناس بود و علم معرفةالرجال داشت، گاهى هم منبر مىرفت.... استاد ديگر مرحوم كشميرى در ذكر و رياضات شرعيه، عارف گمنام و اخلاقى كبير حاج مستورشيرازى بود. در ذكر بسيار صبور و استوار و ديد باطنى قوى داشت. او در يكى از حجرههاى مسجد سهلهكوفه اقامت و از اجتماع و رفت و آمد دورى گزيده بود. مرحوم كشميرى در وصف اين استاد مىفرمود: در مجالس صحبت مىكرد و شبها را تا صبح به عبادت مىگذرانيد گاهى عرضمىكردم آقا به شما در اين حجره مسجد با اين تنهايى سخت نمىگذرد، مىفرمود: نه،من از خلق وحشت دارم و از تنهايى نمىترسم، بدان اشخاصى كه ياقتسلوكنداشتند اعتنايى نمىكرد. يكبار شخصى به حضور آقاى حاج مستور رسيد و درخواستذكر كرد ايشان به كنايه مطلبى را فرمودند، يعنى اذكار واقعى براى تو تاثيرى ندارد،من از ايشان حالات و كرامتهاى بسيارى ديدهام. مرحوم كشميرى همچنين اشخاص پرهيزكار و صاحبدل چندى را هم ملاقات و از هر كدام بهرهاى وتوشهاى متناسب با استعداد درونى و ظرف وجودى خود گرفته بود، چنانكه از مرحوم آقا شيخ علىزاهد قمى، دستور خاص تلاوت قرآن و از آقا سيد عبدالغفار مازندرانى - 1365 ق - استاد اخلاق حوزهعلميه نجف اشرف دستور ذكر يونسيه و از مرحوم شيخ محمدحسين كمپانى اصفهانى -1365ق-دستور قرائتسوره قدر و از آقا شيخ ذبيحالله قوچانى دستور زيارت قبرستان وادىالسلام و ذكرمخصوص آنجا را گرفته بود. الهامات و مكاشفات ايشان مىفرمود: روزى در منزل نشسته بوديم از بلندگوى مسجد نوار قرآن گذاشتند، پدرم گفت،عبدالكريم اين قرآن براى چيست؟ گفتم يكى از علماى ايران وفات كرده است، سپسآرام به مادرم گفت، فردا نيز پدر وفات خواهد كرد و براى او قرآن خواهند گذاشت وهمينگونه نيز شد. و نيز فرموده بود: شخصى در نجف بنام شيخ مالك بود كه در ظاهر به كسوت اهل علم نبود، ولىداراى بصيرت و معرفتباطنى بود. روزى به من گفت: من در وادىالسلام زيارتامام حسينعليه السلام را مىخوانم تو هم با من بيا و به من اقتدا كن، منهم قبول كردم وقتى كههمزمان زيارت عاشورا مىخوانديم من كربلا را براىالعين در مقابل خود مىديدم. نيز مىفرمود: روزى با آقا سيد مهدى قاضى طباطبائى فرزند استادم آقا ميرزا على قاضىرحمه الله درمسجد هندى نشسته بوديم. ايشان گفت: شما كه در برخى امور ماهر و متبحر هستيد،بگوييد پدرم به من چه وصيتى كرده است؟ من بلافاصله به پشتبام مسجد رفتم وتاملى كرده و ذكرى را بر زبان راندم. به دلم الهام شد كه آقاى قاضى به وى دونصيحت كرده است: اول اينكه هر روز خودت را به اميرالمؤمنينعليه السلام عرضه كن و ديگراينكه اگر فقر و فاقه به تو فشار آورد به قصد كمك مالى به منازل و بيوتات مراجع نرو. نيز مىفرمود: شخصى از اهالى آمل كه سخت مريض حال بود براى عمل جراحى به خارج ازكشور مىبردند و من او را مىديدم كه جنازهاش بر زمين افتاده، طولى نكشيد كه درگذشت و جنازهاش را به ايران آوردند. نيز مىفرمود: احضار ارواح بارها در عراق و ايران برايم رخ داده است و بيشتر اوقات آقاى قاضىو پدرم را مىبينم كه آنها صحبت كرده و من گوش مىدهم. قدرت استخاره در نجف اشرف، محضر استادم آقاى اراكى رسيدم، ايشان دستور يك اربعين -شامل چهل روز روزه با سه بار قرائتسوره نور صبح و ظهر و شام - دادند، مندستورالعمل مزبور را از بيستم ماه شعبان شروع و در آخر ماه رمضان به پايان بردم، بعد در عالم رؤيا ديدم در ايوان طلاى اميرالمؤمنينعليه السلام ايستادهام و حضرت نوحعليه السلام باعمامه بزرگ بر سر، پشتسر اميرالمؤمنينعليه السلام قرار داشت، تسبيحى به طرف منانداخت. فرداى آن شب در عالم خواب ديدم، مرحوم آيةاللهالعظمى سيد ابوالحسناصفهانى تسبيحى را به من دادند و بار سوم ديدم در كف دستم ماهى است كه نور آنكم كم زياد مىشود و پس از اين حالت استخاره در من پيدا شد به طورى كه وقتىتسبيحى دستم مىگرفتم آيهاى بدلم الهام مىشد كه در واقع جواب استخاره بود. به تدريج آوازه استخارههاى ايشان در نجف فزونى گرفت و چون از دو جهتبه مراجع بزرگ وسادات محترم منسوب بود مردم به ايشان بسيار توجه مىكردند به طورى كه در ايامى كه در مسجد شيرهپزها - مسابك- به اقامه نماز جماعت اشتغال داشت، بسيارى براى گرفتن استخاره به ايشان مراجعهمىكردند حتى مىفرمود: گاهى در طول روز هفتصد و اندى استخاره براى مردم مىگيرم. نكتههاى عرفانى 1) قرائت ذكر يونسيه (1) در سجده و ادامه آن تا يكسال با بحث تجرد روح از جسم، اتصال به ارواح وباز شدن چشم برزخى مىشود، گاهى براى مرحوم حداد سه روز تجرد برزخى روى مىداد. 2) قرائتسوره انا فتحنا لك فتحا مبينا براى رفع حجابها بسيار خوب است. 3) ادعيه و اذكار ماثوره همه خوبند و لكن در دعاها از دعاى يستشير در صبح و شب و در اذكار از ذكريا حى و يا قيوم استفاده بيشترى بردهام. 4) تلاوت 400 مرتبه آيه نور (2) در حرم امام رضاعليه السلام به نيت هديه به امامعليه السلام بسيار مؤثر است. 5) قرائتيك حمد و يازده سوره توحيد و هديه آن براى ارواح مؤمنين بسيار مؤثر است. 6) در زمان هجوم گرفتارىها و مشكلات قرائتسوره و يا ذكرى به نيت هديه به امام جواد حضرتمحمدتقىعليه السلام مؤثر و مجرب است. 7) اثر دعاها و يا اذكار زمانى ظاهر مىشود كه يك حول (يكسال) كامل از استمرار آن بگذرد. 8) استاد ما آقاى قاضى مىفرمود: با تخليه (ترك صفات رذيله و اخلاق نفسانى)، تحليه و تجليه همبدنبالش ظاهر خواهد شد. 9) بهترين حالتبراى سالك حالتسجده است، با اذكارى همچون ذكر يونسيه و يا ذكر امامكاظمعليه السلام: «فليحسن العفو من عندك» كه هيچ عملى همچون سجده سالك براى شيطان سخت و ناراحتكننده نيست. 10) مداومتبر قرائتسوره توحيد باعث ازدياد يقين مىشود. 11) براى حديث نفس ذكر تهليل بسيار مؤثر است. 12) «مكاشفه» فرد ادنى از مشاهدات سالك است و زمانش نيز كوتاه ولى «معاينه» فرد اكمل آن ومدت زمانش نيز طولانى است و در اين حالتسالك در واقع خود مشاهد را مىبيند. 13) با انجام و مداومت عمل «مراقبه» نفى خواطر صورت مىگيرد. 14) در ميان ادعيه وارده قرائت ادعيه احتجاب: «يا من احتجب بشعاع نوره عن نواظر خلقه...» براىنورانيت قلب مؤثر و مجرب است. 15) حالتخلسه «جذبه و بيخودى» براى سالك خوب است، چنانكه آقاى قاضى هم داراىخلسههاى طولانى بودند، در خلسه بهتر استسالك نشسته و با چشمان بسته افكارش را از همه چيزدور و به حق تعالى مرتبط كرده و از هر نوع تعينى دور كند. 16) مفاهيمى چون عرش، كرسى، قلم، لوح و... همه يك چيزند لكن در هر مرحله از ظهور و جلوهقدرت و علم، اسم مخصوصى به خود مىگيرند همانند نفس، روح، قلب و دل كه همه مراتب عالى ودانى يك حقيقت واحدند. 17) قرائت 21 مرتبه آيةالكرسى در روز براى تقويتحافظه بسيار مؤثر است و مراد از آيةالكرسى سهآيه از سوره بقره است نه تنها يك آيه كه برخى مىگويند. 18) از آقاى مرحوم حداد سؤال كردم: چرا ذكر يونسيه تا كلمه «كنت من الظالمين» است و تا آخر آيهادامه ندارد؟ وى در جواب فرمود: «اين قسمت از آيه وظيفه عبد است كه به ظلم بر نفس خويش اعترافكند، بقيهاش كه نجات مؤمن از هم و غم استبه خداوند مربوط مىشود. 19) يكبار از مرحوم آقاى قاضى درخواست كيميا و راهنمايى رسيدن بدان را كردم ايشان فرمود: اينذكر را بسيار بگو «اللهم اغننى بحلالك عن حرامك و بفضلك عمن سواك» كه اين خود كيميا است. سرانجام عارف سترگ، فقيه گرانمايه و دانشور اخلاقى آية الحق و العرفان حاج سيد عبدالكريمرضوى كشميرى طاب ثراه در روز چهارشنبه بيستم ذيحجة الحرام 1419 ق - هجدهم فروردين 1378ش - بر اثر عارضه سكته مغزى روى در نقاب خاك كشيد و روح ملكوتيش بسوى ديار محبوب پرواز كرد.پيكر مطهرش پس از تشييع باشكوه و اقامه نماز توسط آيةالله العظمى حاج شيخ محمدتقى بهجت فومنىغروى در مسجد شهيد مطهرى حرم مطهر حضرت معصومهعليها السلام بخاك سپرده شد، قدس الله نفسه و طيب اللهرمسه. محمود طيار مراغى پيام حوزه-شماره 25
نويسنده:فنا |
یکشنبه شانزدهم دی 1386
|
|
|
موضوع:
| لينک ثابت
|
|
|
اخلاق عملى و الگوهاى ملا احمد نراقی
|
|
يكى از دانشهاى مفيد، علم «اخلاق» است. اين واژه، جمع«خلق» استبه معناى خوى، طبع، سجيه و عادت. موضوع اين علم رفتار و كردار آدمى است. همه عالمان و دانشورانو فيلسوفان از روزگاران كهن تا به امروز به اين رشته از دانش،علاقه و دل بستگى داشتهاند و هر يك به نحوى در باب آن سخنگفتهاند. اما اخلاق بر دو نوع است: نظرى و عملى. اخلاق نظرىدر باره پايهها و مبانى اخلاق، مفهوم تكليف اخلاقى و مسائلى ازاين دست، بحث مىكند ; يعنى مباحثى كه مستقيما به فعل اخلاقىمربوط نمىشود، اما اخلاق عملى مستقيما به خود عمل مربوط است،انجام عمل احسان، پرهيز از دروغ، غيبت، بهتان، احترام به پدرو مادر و مسائلى از اين قبيل كه به قصد قربت انجام مىشود درحوزه اخلاق عملى است. آن چه كه براى شخص مومن ارزشمند است اخلاق عملى است، زيرا تاعمل خير با نيتخالص، انجام نگيرد، رشد و كمال و فلاح محققنخواهد شد. هرچه ما در باره اخلاق و يا عرفان نظرى تفحص كنيم،جز انبوهى از اطلاعات و معلومات چيزى نصيبمان نخواهد شد، زيراكه قلب و دل ما از آنها بىبهره است فقط چاقى و فربهى ذهن،صورت گرفته است. اين سخن به معناى بىارجى و بىمنزلتى عرفان و اخلاق نظرى نيست،چرا كه آن هم در جاى خود مغتنم است، بلكه سخن در راه نجات ومسير رشد و برآمدن انسان است. شك نيست كه جمع بين اخلاق نظرى وعملى، بسيار پسنديده است و آدمى را مسلط مىكند، اما تقيد برعمل و سلوك در مسير اخلاق عملى است كه انسان را از درههاىهولناك دنيا و آخرت، نجات مىدهد. سالك در مسير اخلاق عملى، به دنبال الگو است تا بتواند از اوسرمشق بگيرد و طى طريق نمايد. در مكتب ما چهارده معصوم پاكعليهم السلام بهترين الگو براى سلوك و گام زدن در وادى اخلاقعملى هستند; همانهايى كه خداوند متعال آنان را پاك گردانيد وسپس اسوه قرار داد. از اين رو است كه در اين مقاله، اشارهاىكوتاه به اين الگوهاى اخلاق عملى مىافكنيم. در كلمات قصار امام على بن ابى طالب (ع) در نهج البلاغه آمدهاست كه امام مىفرمايد: «من نصب نفسه للناس اماما فليبدابتعليم نفسه قبل تعليم غيره و ليكن تاديبه بسيرته قبل تاديبهبلسانه و معلم نفسه و مودبها احق بالاجلال من معلم الناس ومودبهم; هر كه خود را پيشواى مردم خواهد، بايد كه پيش از ادبكردن ديگران به ادب كردن خود بپردازد و بايد كه ادب كردنديگران به كردار باشد، نه به گفتار. كسى كه آموزگار و ادبكننده خويش است، سزاوارتر به تعظيم است، از آن كه آموزگار وادب كننده مردم است.» امام صادق (ع) موسى و خضر نامه يك معلم اخلاق اخلاقهاى عملى در كربلا آية الله عباس محفوظى -پاسداراسلام - شماره 211
نويسنده:فنا |
یکشنبه شانزدهم دی 1386
|
|
|
موضوع:
| لينک ثابت
|
|
|
انديشه سياسى ملا احمد نراقى
|
|
ضرورت اخلاق الهى در تحديد قدرت سياسى (بر اساس انديشه سياسى علامه ملااحمد نراقى در معراج السعاده) هر چند در ابتدا به نظر نمىآيد كه اين كتاب از سياست و يا موردى كه به سلوك سياسى و يا انديشه سياسى مربوط شود، سخن گفته باشد، با دقت در ريز مطالب و ظرافتهايى كه مرحوم نراقى ذيل مباحث مختلف اخلاقى به خرج داده است، استنباطات و نتايج سياسى و اجتماعى قابل توجهى به دست مىآيد كه در اين تحقيق به آنها خواهيم پرداخت. لزوم رعايت كرامت ذاتى انسان «هر كه نسبت ميان خدا و بنده او را فى الجمله ادراك كند و رابطه خاصى را كه ميان خالق ومخلوق است، بفهمد، مىداند كه اهانت بنده، اهانت مولاى اواست و تحقير مخلوق، فى الحقيقه تحقير خالق او است و همين قدر در مذمت او كافى است پس، بر هر عاقلى واجب است كه دايم متذكر اين معنا بوده باشد و اخبار و آثارى را كه در مذمت اهانت بندگان خدا وارد شده، در نظر داشته باشد و آنچه را در خصوص مدح و تعظيم ايشان رسيده است، نصب العين خود نمايد و خود را ازاين فعل شنيع باز دارد تا موجب رسوايى او در دنيا و آخرت نگردد. و مخفى نماند كه ضد اين صفت كه اكرام و تعظيم و احترام بندگان خدا بوده باشد، از شرايف اعمال و فضايل افعال است.» (7) محورىترين تراز اخلاق و سلوك سياسى «و پيش ازاين دانستى كه قوه انسانيه كه مدخليت در صفات و اخلاق دارند،چهار قوه عاقله وعامله و غضبيه وشهويهاند. و دانستى كه كمال قوه عامله، انقياد واطاعت او است از براى عاقله ازاستعمال سايردر اعمال حسنه، و عدالت عبارت از آن است ونقض آن از عدم انقياد است پس، هرگاه ساير قوا به مرتبه كمال باشند، عدالت منتفى خواهد بود و هرگاه ناقص باشند عدالت منتفى خواهد بود و تحقق و انتفاى عدالت، تابع كمال و نقص ساير قوا است و عدالت امرى است جامع جميع صفات كماليه پس، از براى كسب عدالت بخصوص كيفيتى خاص و از براى ازاله ضدش كه جور است، معالجه مخصوصى نيست...» (7) نويسنده در بيان جايگاه عدالت و ريشهيابى آن در انسان و خواص و عوارضش، ضمن بحثى تحت عنوان «در بيان ملكه عدالت» مىنويسد: (بدان كه عدالت، افضل فضايل و اشرف كمالات است زيرا كه دانستى كه مستلزم جميع صفات كماليه است، بلكه عين آنها است، همچنانكه جور كه ضد آن است، مستلزم جميع رذايل، بلكه خود آنها است. و چگونه چنين نباشد و حال آنكه شناختى كه عدالت ملكهاى است حاصل در نفس انسان كه به سبب آن قادر مىشود بر تعديل جميع صفات وافعال و نگاهداشتن در وسط و رفع مخالفت و نزاع فى مابين قواى مخالفه انسانيه به نحوى كه اتحاد و مناسبت و يگانگى والفت ميان همه حاصل شود. پس، جميع اخلاق فاضله و صفات كامله، مترتب بر عدالت مىشود و به اين سبب «افلاطون» الهى گفته است كه چون براى انسان صفت عدالت حاصل شد، روشن و نورانى مىشود، به واسطه آن جميع اجزاى نفس او و هر جزوى از ديگرى كسب ضيا و تلألؤ مىكند و ديدههاى نفس گشوده مىشود و متوجه مىشود به جا آوردن آنچه را در خواستهاند بر نحو افضل پس سزاوار بساط قرب مبدأ كل جل شأنه مىشود و غايت تقرب در نزد ملك الملوك از براى او حاصل مىشود.» (9) آنگاه بعد از ذكر تمهيداتى چند پيرامون عدل و عدالت، به اقسام آن اشاره مىكند و مىنويسد : «بدان كه علماى اخلاق، عادل را سه قسم گفتهاند: اول: عادل اكبر و آن شريعت الهيه است، كه از جانب حق سبحانه و تعالى صادر شده كه محافظت مساوات ميان بندگان را نمايد، دوم : عادل اوسط و آن سلطان عادل است كه تابع شريعت مصطفويه بوده باشد و آن خليفه ملت و جانشين شريعت است، سوم: عادل اصغر و آن طلا ونقره است كه محافظت مساوات درمعاملات را مىنمايد و در كتاب الهى اشاره مىفرمايد: «و انزلنا معهم الكتاب والميزان ليقوم الناس بالقسط و انزلنا الحديد فيه بأس شديد ومنافع للناس ما فرستاديم قرآن را كه مشتمل است بر احكام شريعت و ترازوى عدل را كه مردم به واسطه آنها بر حد وسط بايستند وازحد خود تجاوز نكنند و فرستاديم آهن را كه در آن است عذاب شديد و منفعت بسيار از براى مردمان». پس، قرآن عبارت است از شريعت پروردگار. و ميزان اشاره به درهم و دينار است؛ و آهن، اشاره به شمشير سلطان عادل است كه مردم را به راه راست دارد و از جور و تعدى در جميع امور محافظت نمايد. و ضد عادل كه جابر است نيز بر سه وجه است: اول جابر اعظم و آن كسى است كه از حكم شريعت بيرون رود و از حكم صاحب شرع سرباز زند و متابعت شرع را ننمايد؛ و او را كافر دانند؛ دوم جابر اوسط وآن شخصى است كه ازاطاعت سلطان عادل واحكام او سرپيچد؛ و او را ياغى و طاغى خوانند؛ سوم جابر اصغر و آن كسى است كه به حكم درهم و دينار نايستد و مساوات آن را ملاحظه نكند؛ بلكه زيادتر از آنچه حق او است، بردارد و آنچه حق ديگران است، كمتر بدهد؛ و او را خائن گويند.» (10) ملا احمد نراقى بعد از ذكر عدالت درامور مختلف و شئونات متعدد اجتماعى و فردى، به بحث درباب عدالت پادشاه مىنشيند؛ ولى قبل از آن، بحثى را در اينكه پادشاه حقيقى كيست و چه صفاتى دارد، مطرح مىكند ومىگويد: ( هر كه قوا و صفات خود را به اصلاح آورد و تعديل در شهر بند نفس خود نمود واز طرف افراط و تفريط دورى كرد ومتابعت هوى و هوس نفس خود را ننمود و بر جاده وسط ايستاد، چنين شخصى قابليت اصلاح ديگران را دارد و سزاوار سرورى مردمان است و خليفه خدا و سايه پروردگار است در روى زمين....» (11) (معراج السعاده» بعد از برشمردن صفات عاليه و بايسته و شرايط لازم براى حاكم عادل و تفاوت قائل شدن بين حاكم عادل و حاكم جابر، با اين ملاك، به تبيين ثمرات و بركات اين عدالت مىپردازد: «چون چنين شخصى در ميان مردم حاكم و فرمانروا شد و زمام امور ايشان در قبضه اقتدار او در آمد، جميع مفاسد به اصلاح مىآيد و همه بلاد روشن و نورانى مىشود وعالم آباد و معمور مىگردد و چشمهها و نهرها پر آب مىگردد و زرع محصول فراوان و نسل بنى آدم زياد مىشود و بركات آسمان، زمين را فرو مىگيرد و بارانهاى نافعه نازل مىشود؛ وازاين جهت است كه اقسام عدالت و اشرف وافضل انواع سياست، عدالت پادشاه است، بلكه هر عدالتى نسبت به عدالت او است و هر خير و نيكى منوط به خيريت او. و اگر عدالت سلطان نباشد، احدى متمكن از اجراى احكام عدالت نخواهد بود. چگونه چنين نباشد و حال اينكه تهذيب و تحصيل معارف و كسب علوم و تهذيب اخلاق وتدبير امر منزل و خانه و تربيت عيال و اولاد موقوف است به فراغ بال و اطمينان خاطر و انتظام احوال؛ و با وجود ظلم پادشاه،احوال مردم مختل و اوضاع ايشان پريشان مىشود. از هر طرفى فتنه بر مىخيزد، از هر جانبى محنتى رو مىآورد، دلها مرده و خاطرها افسرده مىشود و از هر گونه عايقى سر بر مىآورد و در هر كنارى مانعى پيدامىشود، طالبين سعادت و كمال در بيابانها و صحراها حيران و سرگردان مىمانند وارباب علوم و دانش در زواياى خفا و گمنامى متوارى و منزوى مىشوند، نه ايشان را به سرمنزل كمال راهى و نه از براى شاهراه هدايت،راهنما و آگاهى. آثار عرصات علم و عمل مندرس و كهنه مىشود و در و ديوار منازل دانش و بينش تيره و تار مىگردد. پس آنچه لابد است در تحصيل سعادت از جمعيت خاطر وانتظام معاش كه ضرورى زندگانى است ، هم نمىرسد. بالجمله، مناط كلى در تحصيل كمالات و وصول به مراتب سعادات وكسب معارف و علوم و نشراحكام، عدالت سلطان است والتفات او به اعلاى كلمه دين و سعى او در ترويج شريعت سيد المرسلين. و از اين جهت در اخبار وارد است كه پادشاه عادل شريك است در ثواب هر عبادتى كه از هر رعيتى از اوصادر شود و سلطان ظالم شريك است در گناه هر معصيتى كه از ايشان سر زند.» (12) ريشه يابى ظلم در نفس (عقوبت و عوارض اجتماعى و مهار آن) «ظلم در اصل لغت به معناى كار بى جا كردن است و تعدى نمودن از حد وسط. و ظلم به اين معنا، جامع همه رذايل و ارتكاب هر يك از قبايح شرعيه و عقليه است؛ و اين ظلم به معناى اعم است. واز براى ظلم معناى ديگر است كه عبارت است از ضرر واذيت رسانيدن به غير، از كشتن يا زدن يا دشنام و فحش دادن يا غيبت او كردن يا مال او را به غير حق تصرف كردن و گرفتن يا غير اين ها از كردار يا گفتارى كه باعث اذيت غير باشد؛ و اين ظلم به معناى اخص است كه در بيشتر آنچه در آيات واخبار متعارف مردم ذكر مىشود، اين معنا مراد است. و باعث اين ظلم اگر عداوت و كينه باشد، از نتايج قوه غضبيه خواهد بود و اگر موجب آن حرص و طمع در مال باشد، از جمله رذايل قوه شهويه محسوب خواهد شد.» (13) نويسنده آن گاه قبيح بودن ظلم را طبق عقول بشرى مدنظر قرار مىدهد و آن را مطابق مذهب اسلام از اعظم محرمات بر مىشمرد؛ سپس با استناد به آيات و روايات متعدد،به ابعاد قضيه مىپردازد و به نقل از حضرت امام جعفر صادق(ع) روايت مىكند كه خداوند از طريق پيامبر قوم بنى اسرائيل، خطاب به پادشاه ظالم آنجا چنين مىفرمايد: «من تو را وا نداشتهام از براى ريختن خون بيگناهان و گرفتن اموال مردمان، بلكه تورا صاحب اختيار كردم به جهت آنكه صداهاى مظلومان را از درگاه من باز دارى و نالههاى ايشان را كوتاه كنى. من نخواهم گذشت از ظلمى كه بر احدى شود، اگر چه از جمله كفار باشد. پادشاه، حكم شبانى دارد كه آفريدگار عالم او را بر رعيت گماشته واز او محافظت ايشان را خواسته و چنانچه اندكى در حفظ و حراست ايشان اهمال و مسامحه نمايد، زود دست او را از شبانى ايشان كوتاه فرمايد و محاسبه روز قيامت، حساب جزا را از او مىطلبد.» (14) «معراج السعاده» آن گاه به اين نكته اشاره مىكند كه اثرات اخروى و دنيوى ظلم با گذشت زمان محو نمىشود و وبال اعمال ظالم است. به غير ازاين، اين گناه نسلهاى بعدى گردن وى را هم گرفته، آنان نيزمكافات پس مىدهند. كتاب در بيان فلسفه اين سنت الهى، چند وجه قائل مىشود؛ اول آن كه : «والد ماجد حقير در جامع السعاده (15) نقل فرموده است كه ظاهر آن است كه مؤاخذه اولاد به سبب ظلم پدران، مخصوص اولادى است كه به ظلم پدران خود راضى بودهاند يا اولادى كه از ظلم پدر به ايشان اثرى رسيده باشد، چون مالى به ايشان منتقل شده باشد» (16) حكمت ديگر آن كه: «بعضى علما در سر اين گفته كه دنيا دار مكافات و انتقام است و بايد هر ظلمى در دنيا بشود گو بعضى از آن به روز قيامت افتد و اين انتقام هم از براى ظالم فايده دارد، هم براى مظلوم؛ به جهت اين كه چون اين را شنيد، مطلع شد كه هر ظلمى را در دنيا مكافاتى است، بسا باشد از ظلم كردن باز ايستد و اما از براى مظلوم به جهت اين كه او از اطلاع بر اين شاد و مستبشر مىگردد و علاوه بر ثواب اخروى، فرح در دنيا نيز از براى او حاصل مىشود. لب خشك مظلوم را گو بخند كه دندان ظالم بخواهند كند پس آنچه ازظلم به اولاد اولاد اولاد ظالم مىرسد اگرچه ظاهرا بر او ظلم است و ليكن در معنا نعمتى است از خدا بر او كه فايده از براى ديگران نيزدارد» (17) «معراج السعاده» تمامى ابعاد و اثرات ظلم را بررسى كرده و همه منفذهايى را كه حكام و ظلمه براى توجيه ظلم خود به كار بردهاند، بسته است و تا آن جا پيش مىرود كه آه مظلومى را در خرابى جلال و جبروت دستگاه حكومتى مؤثر مىداند ومىنويسد: «آرى بسا باشد كه ستمكار ظالم، بيدادى بر بيچاره كند كه در چاره جويىاش از هر جا بسته و دست اميدش از همه جا گسسته مىشود؛ ناچار شكوه و داد خواهى به درگاه پادشاهى برد كه ساحت رحمتش گريزگاه بى پناهان و غم خوارى مرحمتش فرياد رس داد خواهان است، مير ديوان عدلش گداى بى سروپايى خسرو تاجدارى را دست اقتدار در زير تيغ انتقام مىنشاند و سرهنگ سياستش براى خاطر پريشانى، سلطان والاشأن را در پالهنگ عجز در گردن افكند و به پاى دار مكافات مىدراند. مظلومى از ضرب چوب ظالمى برخود پيچد كه شحنه غضبش با وى درنپيچد و ستم كيشى اشكى از ديده درويشى فرو نريزد كه سيلاب عقوبتش بنيان دولت وى ازهم بريزد: نخفته مظلوم ز آهش بترس زدود دل صبحگاهش بترس نترسى كه پاك اندرونى شبى برآرد ز سوز جگر ياربى چراغى كه بيوه زنى برفروخت بسى ديده باشى كه شهرى بسوخت پريشانى خاطر داد خواه براندازد از مملكت پادشاه ستاننده داد آن كس خداست كه نتواند از پادشه داد خواست» (18) نوك پيكان حمله «معراج السعاده» نه فقط سلطان و رأس حكومت ظلم را نشانه مىرود، بلكه به اجزا و اتباع ظلم نيز برمىخورد: «بدان كه ظلم و ستم مذموم و فاعل آن در دنيا و آخرت معذب وملوم است و هم چنين هر كه اعانت كند ظالمى را در ظلمى كه مىكند به فعل و عمل او باشد يا سعى در خدمات و بر آمدن حاجات او كند، او نيز در گناه مثل ظالم است.» (19) نويسنده اين هشدار را با ظريفترين نكات مىآميزد و با ذكر دو حديث نبوى، به بحث خود چنين ادامه مىدهد: «هر كه همراه ظالمى برود از براى اعانت و يارى او و داند كه او ظالم است، آن كس، ازاسلام بيرون رفته و داخل كفر شده. و نيز از آن جناب مروى است كه چون روز قيامت شود، منادى ندا كند كه كجايند ظالمان و كسانى كه شبيه و مانند ظالمانند، حتى آن كسى كه قلمى ازبراى ايشان تراشيده يا دواتى به جهت ايشان ليقه كرده؛ پس همگى را در تابوتى از آهن جمع سازند و در آتش جهنم اندازند. ومراد به شبيه ظالمان، كسانى هستند كه به ظلم ايشان راضى باشند .» (20) تراز درمشروعيت حكومتها «پس سلاطين عدالت شعار و خواقين معدلت آثار، از جانب حضرت مالك الملك براى رفع ستم و پاسبانى عرض و مال اهل عالم معين گشته، از كافه خلايق ممتاز و از اين جهت به شرف خطاب ظل اللهى سرافراز گرديدهاند تا امر معاش و معاد زمره عباد در انتظام و سلسله حياتشان را قوام بوده باشد.» (22) اصولا در انديشه مرحوم نراقى، شيرينى و حلاوت سلطنت، نه در نفس حكومت و قدرت كه در عدالت است: «اگر كسى ديده بصيرت بگشايد و به نظر حقيقت بنگرد، مىداند و مىبيند كه لذت سلطنت و حكمرانى و شيرينى شهريارى و فرماندهى، در عدل و دادخواهى و كرم و فرياد رسى است.» (23) فلسفه عدل (اثرات فردى،اجتماعى، سياسى و تاريخى) اولين فايده دنيوى صفت عدل براى حاكم و سلطان، ايجاد اعتماد همراه و محبت بين او و مردم است: «و اما فوايد دنيويه عدالت از آن بيشتر كه به دستيارى خامه شرح آن توان داد و در دفتر و نامه، بيان آن را توان نمود و چند فايده آن قلم زد، دو زبان مىگردد: اول آنكه به عقل ونقل وتجربه وعيان ظاهر و روشن است كه اين شيوه پسنديده، مايه تحصيل دوستى نزديك و دور و باعث رسوخ محبت پادشاه و فرمانفرما در دل هاى سپاهى و رعيت است: شهر و سپه را چو شوى نيكخواه نيك تو خواهد همه شهر و سپاه » (24) فايده دنيوى و ظاهرى ديگر عدل براى حكام ، شهرت ايشان در زمان حيات ومماتشان است: «دوم به اين صفت خجسته، نام نيك پادشاه در اطراف و اكناف عالم مشهور و تا صفحه قيامت به بلندنامى مذكور مىگردد و هر لحظه دعاى خيرى عايد روح بزرگوارش مىشود. نميبينى كه زياده از هزار سال است كه «انوشيروان عادل» در بستر خاك خفته و زبان اهل عالم به نام ناميش مزين و طناب عمر چندين هزار سلطان به تيغ اجل گسسته، هنوز آوازه زنجير عدلش در گنبد گردون پيچيده است؟» (25) فايده بعدى كه مرحوم ملا احمدنراقى براى عدل روى آن دست مىگذارد، بيان نوعى فلسفه تاريخ در خلود و دوام ملك و حكومت است: «سوم آنكه شيوه عدالت و دادخواهى ، باعث دوام و خلود سلطنت مىگردد؛ چه، دولتسراى پادشاهان را پاسبانى از اين هوشيارتر و كاخ رفيع البنيان سلاطين را نگاهبانى از اين بيدارتر نيست .» عدل باشد پاسبان نامها نى به شب چوبك زنان بر بامها جناب مستطاب اميرالمؤمنين عليه السلام مىفرمايد: «از ملوك و فرماندهان هر كس كه به عدل و داد عمل كند، خداى تعالى دولت او را در حصار امن خود نگاه دارد و هر كه جور و ستم نمايد، بزودى او را هلاك گرداند». و نيز از كلمات آن حضرت است: «حسن السياسة يستديم الرياسة نگاهدارى رعيت بر وجه نيكوكردن ، باعث دوام رياست و بقاى آن مىگردد.» (26) بيان اين فلسفه تاريخ در خلود و دوام حكومتها بر اثر عدل، از زاويه ديگر يعنى رضايت و جلب قلوب مردم، در «معراج السعاده» مورد تأكيد قرار مىگيرد: «عدالت و رعيت پرورى، باعث تحصيل دعاى دوام دولت و خلود سلطنت مىگردد و همه رعايا و كافه برايا را شب و روز به دعاى او اشتغال مىدارند و به اين جهت از عمر و دولت برخوردار مىگردد.» (27) ثمره چهارم از عدالت حاكم، آبادى وآبادانى كشور و ملك است: «چهارم آن كه شيمه كريمه دادگرى خجسته رعيت پرورى، سبب خوشى روزگار و باعث آبادى هر كشور و ديار است. حتى اينكه حسن نيت پادشاه را نيز در اين معنا ، تأثيرى عظيم و دخلى تمام است چنان كه كلام صدق نظام اميرالمؤمنين عليه السلام بدان تصريح فرموده است كه: «اذا تغيرت نية السلطان فسد الزمان؛ چون نيت پادشاه ازنيكى منحرف شود، احوال زمانه فاسد و اوضاع روزگار تباه مىگردد.» (28) حكمت بعدى كه در فوايد عدل و عدالت، مرحوم نراقى بدان توجه داشته، نمونه و اسوه شدن كشورى است كه در آن عدالت بر قرار شده است و اين خود نشر و بسط نيكى و فضايل در سطح عمومى است: «پنجم آن كه پادشاه كشورى كه به عدالت مشهور گردد، بسا باشد كه پادشاهان ساير اقاليم را عرق حميت به حركت آمده ايشان نيز طريقه دادگسترى و رعيت پرورى را پيشنهاد خاطر خود ساخته و او نيز در ثواب همه اينها شريك خواهد بود؛ و باشد كه سپاهى و رعاياى ساير ممالك به واسطه عدالت اين پادشاه، بلاد خود را به كاركنان او سپارند و به واسطه عدالت، مملكت وسيع گردد.» (29) حكمت بعدى كه در عوارض و مناقب عدل در كتاب «معراج السعاده» مورد التفات قرار گرفته ، آسودگى و احساس رضايت مردم است؛ واين دل دادگى مردمان، رشته الفت بين مردم و دولت را مستحكم مىكند: «چون پادشاه، طريقه عدالت را پيشنهاد خود گردانيد، همه اصناف عالم به فراغ بال به مكاسب و مقاصد خود اشتغال نمايند و بازار علم و عمل را رونقى تازه و گلستان شريعت را طراوتى بى اندازه حاصل گردد و به اين جهت صاحب شريعت حفظ و حراست او را نمايد؛ همچنانكه مشاهده مىشود كه هر فرمانروايى كه سعى در حفظ ناموس شريعت نمايد و آثار دين و ملت را رواج دهد، دولت (30) او دوام نمايد، بلكه روزگار دولت در دودمان او بماند و اولاد و اعقاب او ميوه درخت عدالت او را بچينند.» (31) موسى نجفى عضو هيئت علمى علوم سياسى دانشگاه تهران پىنوشتها: 2) مرحوم ملااحمد نراقى، فرزند عالم شهير شيعه مرحوم ملامحمد مهدى نراقى است. وى در دوران پرآشوب و سخت، به خوبى از عهده وظايف و امور دينى واجتماعى بر آمده و با آن كه يكى از معتبرترين و دقيقترين كتب اخلاقى را نگاشته و اين موضوع، از روح معنوى و جنبههاى رياضتى و مراقبه نفسانى در وى خبر مىدهد، از مسئوليتهاى اجتماعى و سياسى شانه خالى نكرده و نام ايشان در جنگهاى اول و دوم ايران و روس، در رأس علماى جهادگر ثبت شده است . «ناسخ التواريخ» در طرح مبارزات علماى فعال در قضيه جنگ اول ايران و روس، از وى با تعبير «فحل فضلاى ايران» ياد مىكند. «ناسخ التواريخ» همچنين ذيل وقايع سنه 1241ق. در مورد رخدادهاى قبل از صدور فتاواى جهاديه علما عليه روسها و آماده كردن لشكر و ترغيب و تحريض مردم به جنگ با روسها، از حضور علامه نراقى در اردوگاه چمن سلطانيه سخن به ميان مىآورد و مىنويسد: «روز شنبه هيجدهم ذيقعده، جناب حاجى ملااحمد نراقى كاشانى كه از تمامت علماى اثنى عشريه فضيلتش بر زيادت بود، از راه برسيد ». از مرحوم نراقى، كتب و آثار ارزشمند علمى و فقهى به يادگار مانده است. كتاب «وفيات العلماء» در اين باره مىنويسد: او تأليفات بسيارى از خود به يادگار گذاشته است كه مشهورترين آنها عبارتند از: .1 كتاب معراج السعاده؛ .2 كتاب خزائن، گرد آمده از هر چيز نفيس از لطايف و الفرايد و قصص و مطايبات؛ .3 كتاب طاقديس؛ .4 كتاب مفتاح الاحكام؛ .5 كتاب مناهج الوصول الى علم الاصول؛ .6 كتاب سيف الامه، كه رد نوشته بر شخص نصرانى كه ايرادات و شبهات بر دين اسلام وارد كرده بود. كتب تراجم در مورد علامه نراقى خبر از آن مىدهند كه وى در نجوم و رياضيات هم تبحر داشته است. از نكات برجسته ديگر در باب نظريههاى علمى مرحوم نراقى، طرح مسئله ولايت فقيه است كه همواره در طول دو قرن اخير، كانون بحث علما و مجتهدان بوده است. در اين مورد، ارجاع به مآخذ زير مفيد است: ـ حدود ولايت حاكم اسلامى، ملااحمد نراقى، تهران، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى، 1365،چاپ اول. ـ شئون فقيه، ملااحمد نراقى، مترجم سيد جمال موسوى، تهران، بنياد بعثت، 1367 چاپ اول . ـ شيخ انصارى ومسئله ولايت فقيه، محمد حسن فاضل گلپايگانى، قم، كنگره شيخ انصارى، 1373، چاپ اول. قسمت «احمد نراقى و ولايت فقيه»، ص 33 تا .38 ـ ولايت فقيه از ديدگاه فقها و مراجع، على عطايى، قم، چاپخانه نمونه، چاپ اول. در هر حال، زندگى و حيات طيبه اين عالم ربانى واستاد مجسم فضيلت و اخلاق، در ربيع الاول 1244ه.ق. به پايان رسيد. فوت وى را به جهت مرض وبا و طاعون نوشتهاند. جنازه او در صحن مطهر مولاى متقيان امام على بن ابيطالب ـعليه السلام ـ به خاك سپرده شده است. با نقلى از «روضات الجنات» در مورد مقام علامه نراقى، شرح حال مختصر ايشان را به اتمام مىرسانيم و طالبان را براى مطالعه بيشتر ، به كتب تراجم و احوالات علما ارجاع مىدهيم. روضات مىنويسد: ان بحرا مواجا ويما عجاجا و استادا ماهرا و عمادا. 3) اين باب ، فصولى دارد در شناخت نفس انسانى و بحث از حقيقت آن. 4) در اين باب ، در مورد مصدر همه نيكىها و بديها به چهار قوه در انسان به بحث مىنشيند . 5) در اين باب، به بحث از تربيت و كسب اخلاق حسنه مىپردازد و سپس در بيان قاعده معالجه كليه اخلاق رذيله سخن مىگويد. 6) اين باب، در چند مقام، به بحثهاى مفصل مىنشيند: در بيان آنچه متعلق به قوه عامله است؛ در معالجه اخلاق ذميمه كه متعلق به قوه عاقله است؛ در معالجه رذايل متعلق به قوه غضبيه؛ در معالجه اخلاق ذميمه كه متعلق به قوه شهويه است؛ در معالجه اخلاق ذميمه كه متعلق به سه يا دو قوه مذكور است. 7) ملااحمد نراقى، معراج السعاده، چاپ 2، تهران، انتشارات رشيدى، 11361، ص . 361 8) همان ، ص .47 9) همان ، ص .48 10) همان ، ص 50 ـ .51 11) همان، ص .55 اين گونه ملاك دادن و شرايط سلطان عادل را طرح كردن، خواه ناخواه ذهن و وجدان عمومى مردم را به يك ديد تطبيقى نسبت به حاكم و سلطان زمانشان سوق مىداده و آنان را از ميزان و شدت ظلمى كه بر آنها مسلط بوده، آگاه مىكرده است. به نظر مى رسد «معراج السعاده» و كتابهاى مانند آن، وجدان بيدار و ترازوى سنجش براى زمانى بودهاند كه سايه سياه استبداد و ظلم بر مردم مستولى بوده است. 12) معراج السعاده، ص .56 13) همان، ص .363 14) همان، ص .364 15) منظور علامه ملامحمد مهدى نراقى پدر مرحوم ملااحمد نراقى است، كه ايشان هم كتابى اخلاقى به نام «جامع السعاده» تأليف كرده است. وفات مرحوم ملامحمد مهدى نراقى را به سال 1209ه.ق. در نجف اشرف نوشتهاند. براى اطلاع از آثار و نظريههاى وى، رجوع كنيد به: ـ ملااحمد نراقى، جامع السعاده يا علم اخلاق اسلامى، ج 1، ترجمه سيد جلال الدين مجتبوى، چاپ اول، تهران، حكمت، 1405ه.ق. ـ ملااحمد نراقى، علم اخلاق اسلامى،ج2، ترجمه سيد جلال الدين مجتبوى، چاپ دوم، تهران، حكمت ، .1365 ـ ملامحمدمهدى نراقى، انيس الموحدين، ترجمه قاضى طباطبائى، تهران، الزهراء. ـملامحمد مهدى نراقى، مشكلات علوم، تهران، بىنا، بىتا. ـ حسن حسن زاده آملى، مجموعه مقالات، قم، دفترتبليغات اسلامى، 1364 ، ص 185 تا .203 ـ سيد محمد باقر خوانسارى، روضات الجنات، ج1، مترجم: محمدباقر ساعدى خراسانى، تهران، اسلاميه، 1356، ص 34 ـ .44 ـ ملامحمد مهدى نراقى، عبدالرحيم اباذرى، تهران، سازمان تبليغات اسلامى،1372، چاپ اول، كتابخانه مرحوم نراقى، ص 103 تا .104 ـ عبدالله نعمه، فلاسفه شيعه، مترجم: سيد جعفر غضبان، تبريز، كتابفروشى ايران، 1374، ص 56 ـ .57 ـ مصطفى صدرى، شرح حال رجال و مشاهير نامى ايران، تهران، شقايق، 1367، ص 407 ـ .414 ـ محمد تقى صرفى، داستانهايى از زندگى علما، قم،برگزيده، 1372ه. ق.، ص 77 ـ .82 مرحوم ملامحمد مهدى نراقى از نظر فرزندش ملااحمد نراقى اينگونه توصيف مىشود: «والدى واستادى و من اليه فى جميع العلوم العقليه والنقليه استنادى كشاف قواعد الاسلام و حلال معاقد الاحكام ترجمان الحكماء والمتألهين و لسان الفقهاء والمتكلمين الامام الهمام والبحر القمقام واليم الزاخر والسحاب الماطر مولى محمد مهدى بن ابى ذر نراقى». 16) معراج السعاده، ص . 366 براى اطلاع، از نظر جامع السعاده در مورد مبحث ظلم و عدل، رجوع كنيد به: ملامحمد مهدى نراقى، علم اخلاق اسلامى، ج2، ترجمه سيد جلال الدين مجتبوى، چاپ دوم، تهران، حكمت ، 1366 ، ص 291 ـ .298 17) معراج السعاده، ص .366 18) همان، ص .368 19) همان، ص .369 20) همان، ص .370 21) در اين زمينه مىتوان انديشه سياسى سنى مذهبان را از سير نزولى كه از «ماوردى» به بعد داشته است، مدنظر قرار داد. اين محور، چرخش مشروعيت ازعدالت به طرف امنيت را در غزالى و سپس اين جمله و حتى خواجه نظام الملك به خوبى نشان مىدهد، كه در «ابن جماعه»، اين انحطاط و پايين آمدن معيارها به اوج خود مىرسد. 22) معراج السعاده ، ص .371 23) همان، ص .372 24) همان، ص .373 25) همان، ص .373 26) همان، ص .373 27) همان، ص .374 28) همان، ص .374 29) معراج السعاده، ص .374 اين بخش آخر در كلام مرحوم نراقى، جاى اندكى دقت وتأمل دارد؛ و آن اين است كه بسط عدل و عدالت، از مرزهاى رسمى و جغرافيايى فراتر رفته، نوعى صدور انديشه را در پى خواهد داشت. اشاره مرحوم نراقى به متمايل شدن قلوب سپاهيان و رعايا به كشورى كه در آن عدالت است، به دو مطلب باز مىگردد: يكى اين كه نوعى تأكيد بر اصالت دادن به قلوب و حال مردم است كه تشنه عدل و عدالت هستند؛ دوم اينكه خطاب ايشان به سپاهيان، در حقيقت نوعى شورش پنهان و تأكيدى است بر اطاعت نكردن از حكام ظالم و مشروعيت نبخشيدن حكومتهايى كه آنان به خاطرش از جان خود بايد بگذرند. 30) از نكات قابل توجه در اين قسمت اين است كه مرحوم نراقى سه مفهوم دين و ملت و دولت را مستقل از هم آورده است؛ و اين از لحاظ مباحث انديشه سياسى و سير تطور هر يك از اين سه واژه و حوزه و دامنه حدود هر يك،مىتواند براى محققانى كه در اين مباحث و موضوعات كار مىكنند، مهم باشد. بىشك تحقيق در ارتباط و تأثير، يگانگى و ضديت و اتحاد و افتراق دين، دولت و ملت، پايه بسيارى ازاستنتاجها و استدلالها در انديشه سياسى خواهد بود و تبيين اين مهم به دست نمىآيد، مگر با مراجعه به متونى كه اين الفاظ و معانى را در ارتباط با يكديگر به كار بردهاند. «معراج السعاده» مىتواند و شأنيت اين را دارد كه يكى از اين حلقههاى مهم در تبيين اين موضوع باشد. 31) معراج السعاده، ص .375فنا۳۱۳
نويسنده:فنا |
یکشنبه شانزدهم دی 1386
|
|
|
موضوع:
| لينک ثابت
|
|
|
زندگىنامه ملا احمد نراقى
|
|
ايران اسلامى با تاريخ درخشان مهد پرورش علماء، و دانشمندان بزرگ مسلمانى بوده است كه به داشتن اين ستارگان علم و فضيلت مباهات دارد. يكى از اين بزرگان علامه مولى احمد بن محمد مهدى نراقى، معروف به فاضل نراقى (م 1245 ق) است. وى در چهاردهم جمادى الثانى، در عهد سلطنت كريم خان زند در سال 1185 ق در خاندان علم و فضيلت در نراق ديده به جهان گشود. وى دوران نوجوانى و جوانى را در شهر كاشان و در محضر پدر بزرگوارش محقق نراقى (م 1209 ق) حدود سالهاى 1190 تا 1205 در پانزده سال اواخر عمر پدر بزرگوارش ـ به تحصل دورههاى مقدمات، سطح و خارج گذراند و عمده تحصيل وى در اين ايام مىباشد. وى درباره پدرش غالبا عبارت (من اليه فى جميع العلوم استنادى) را بكار برده است. از همان ابتدا وى با استعداد قوى و همت عالى و ذهن توانايى كه داشت بسرعت مدارج علمى را طى نموده و خود شروع به تدريس معالم و مطول نمود. وى در حاليكه در سال 1205 به درجه اجتهاد نائل شده بود همراه پدر بزرگوارش به عتبات عاليات مشرف و مراتب عالى تحصيلات حوزوى را در آنجا مىگذراند. در آنجا از محضر بزرگانى همچون سيد محمد مهدى بحرالعلوم (م 1212ق) سيد على طباطبائى، صاحب الرياض (م 1231ق)، سيد مهدى شهرستانى (م 1216ق)، شيخ محمد جعفر نجفى (م 1228 ق)، استفادههاى وافرى برده و به تدريس، تحقيق و تأليف مىپردازد (1) هنوز بيش از چهار سال از اقامت وى در نجف اشرف نمىگذشت كه به خاطر وفات پدر بزرگوارش در سال 1209 ق بناچار به كاشان باز مىگردد و به جاى پدرش مسؤليت اداره حوزه علميه، تدريس و خدمت به مردم آن سامان را به عهده مىگيرد. حوادث سياسى و اجتماعى زمان وى از ديگر حوادث زندگى وى قتل محمد خان قاجار در سال 1212ق است فتحعلى شاه كه پس از او به حكومت رسيد با توجه به ايمان دينى مردم و از باب مصلحت و براى مشروعيت دادن به حكومتش به دنبال جلب نظر علما بود وى در هنگام جلوس بر تخت سلطنت از شيخ جعفر نجفى معروف به كاشف الغطاء كه از بزرگان فقها در زمان او بود اجازه گرفت و سپس از مولى احمد كه بزرگترين شخصيت علمى و مرجع شيعيان ايران بود درخواست نمود كه رساله عمليهاى را تأليف نمايد تا به دستورات آن عمل شود مولى احمد به دليل تمايل شاه رساله وسيلة النجاة را در دو مجلد نوشته به او هديه نمود. پس از فرار نيروهاى ايرانى در جنگ سال 1219 و 1228 و به اشغال در آمدن بعضى از مناطق ايران به وسيله نيروهاى روسى و ظلم و اجحاف آنان به مردم علماى بزرگى همچون سيد محمد مجاهد (م 1242 ق) و مولى احمد سيد نصر الله استرآبادى، سيد محمد تقى قزوينى (م 1270 ق) به دربار شاه رفته و از شاه خواستند كه آنها را بيرون كند فتوى به جهاد دادند و گفتند هر كس از جهاد رو برگرداند گناه كرده و از شيطان تبعيت كرده است. (2) در نتيجه تلاش علما، شاه به جمع آورى نيرو و جنگ با آنان پرداخت اگر چه در ابتدا ايرانيان پيروز شدند و آنان را بيرون كردند اما به دليل كمبود تجهيزات جنگى نيروهاى ايران شكست خوردند و در نتيجه معاهده تركمانچاى به ايران تحميل شد. اگر چه در اين جنگ ايرانيان موفق نشدند اما تلاش در مقاومت آنان با عده و تجهيزات كم در طول تاريخ به عنوان سند افتخار از مقاومت اين مردم و تلاش علماى آگاه در برابر تهاجم بيگانه باقى ماند. فرزندان و پسر ديگر وى نصيرالدين نام داشته كه فردى فاضل و دانشمند و اديب بوده و داراى تأليفات زيادى است. اما در كتاب مشاهير كاشان و تاريخ اجتماعى كاشان، تعداد فرزندان ملا احمد 8 نفر ذكر شده كه همگى پسر و از فضلا بودهاند و نامهاى آنان را حاج ملا احمد، ميرزا محمد نصير، ملا محمد تقى، ميرزا ابراهيم، حاج ملا محمد جواد، ملاهاشم، ملا محمد على، ميرزا نصرالله و مهمترين آنها را حاج ملا محمد و حاج ملا محمد جواد ذكر نمودهاست. اما آنچه در كتب تراجم دانشمندان و فقهاى شيعه ذكر شده 4 پسر فاضل و دانشمند وى بدين شرح است: ملا محمد (1215ـ 1297 ق) معروف به عبدالصاحب، محمد نصير (1219ـ 1273ق) ابوتراب (1221ـ 1262)، محمد جواد (1222ـ 1278ق) كه تفصيل آثار و تأليفات آنان خواهد آمد. اساتيد و با توجه به الذريعه ج 1/145 در مورد اجازه وى به آقا محمد على بن محمد باقر هزار جريبى (م 1245ق) آمده است قد ذكر المجيز فيها من مشايخه خمسة، والده و آية الله بحر العلوم و ميرزا مهدى الشهرستانى، صاحب الرياض و الشيخ الاكبر و يا در پايان اجازهاش به برادرش محمد مهدى بن محمد مهدى كه از اساتيدش تعبير به مشايخى العظام و اساتيدى الكرام الذين هم آبائى الروحانيون دارد كه نشان از تعداد بيش از دو نفر دارد، بنابراين بنظر مىرسد كه اساتيد وى بيش از دو نفر بودهاند اما از پدرش و آية الله بحر العلوم بيش از ديگران استفاده نموده است. شاگردانش 1ـ شيخ مرتضى انصارى (م 1281 ق) وى بين سالهاى 1241 تا 1244 در اواخر عمر شريف مولى احمد از محضر وى استفاده نموده است. 2ـ برادر فاضل و دانشمندش محمد مهدى بن محمد مهدى نراقى (م 1286ق) معروف به آقا بزرگ 3ـ سيد شفيع چابلقى (م 1280 ق) 4ـ محمد حسن جاسبى 5ـ فرزندش محمد بن احمد (م 1297 ق) ملقب به عبد الصاحب و معروف به حجة الاسلام، داماد محقق قمى 6ـ برادرش ميرزا ابوالقاسم كاشانى (م 1256ق) وى در سلسله مشايخ بسيارى از متأخرين از طريق شاگردانش بخصوص شيخ مرتضى انصارى مىباشد كه مىتوان از محدث نورى صاحب مستدرك الوسائل امام خمينى قده و مرحوم آية الله عظمى نجفى مرعشى نام برد. جايگاه علمى هوش سرشار، سهولت فراگيرى علوم متعدد، عمق تحقيق و وسعت تتبع و عنايات خاص الهى، او را در طول تاريخ دانشمندان شيعه به عنوان فقيهى كم نظير مطرح ساخته است. وى از همان دوران جوانى مسئوليت مرجعيت و رياست و زعامت دين و دنياى مردم كاشان و قسمتهاى وسيعى از ايران را برعهده داشت و كلمات معاصرين و علماى پس از وى شاهد بر اين مطلب مىباشد . ابتكارات و ابداعات اشتغال به امور اجتماعى و سياسى و سعى وى در طرح مباحث جديد فقهى به گونهاى كه با مسائل مستحدثه هماهنگ باشد او را به فقيهى زمان شناس، مبتكر و مجدد كه حقايق زمان خود را بخوبى درك مىكرد تبديل كرده بود نمونههايى از درك عميق از حقايق و تحقيق فراگير وى را در كتاب عوائد الايام مىتوان ديد طرح مبحث ولايت فقيه از نمونههاى بارز اين ابتكارات مىباشد وى بر خلاف اكثر فقهاى قبل از خود به اين بحث به صورت يك مسئله فرعى جزئى نگاه مىكردند و آن را در امور حسبيه و صرف موارد زكاة و خمس منحصر مىديدند، بين حكومت اسلامى و مبحث ولايت فقيه جمع نموده و آن را به صورت مفصل و منسجم مطرح نموده است. تأليفات: از مولى احمد تأليفات متعددى در علوم مختلف بجاى مانده است كه عبارتنداز: فهرست كتابهاى فقهى 2ـ اسرار الحج 3ـ الرسالة العملية 4ـ الرسائل و المسائل 5ـ حاشيه الروضة البهية 6ـ رسالة الرضاع 7ـ رسالة فى منجزات المريض 8ـ عوائد الايام من مهمات الاحكام 9ـ القضاء و الشهادات 10ـ مستند الشيعه فى احكام الشريعة 11ـ مناسك حج 12ـ وسيلة النجاة 13ـ هداية الشيعه 14ـ تذكرة الاحباب فهرست كتابهاى اصول فقه 2ـ اساس الاحكام فى تنقيح عمدة المسائل الاصول بالاحكام 3ـ تنقيح الفصول فى شرح التجريد 4ـ حجية المظنة 5ـ عين الاصول 6ـ عين اليقين 7ـ مفتاح الاحكام فى اصول الفقه يا مفتاح الاصول 8ـ مناهج الاحكام فى اصول الفقه يا مناهج الاصول الى على الاصول فهرست كتابهاى رياضى و هيئت 2ـ شرح رسالة الحساب 3ـ حاشية اكرنا ذوسيوس حاشيه بر تحرير اكر مولى مهدى نراقى فهرست كتابهاى فلسفى فهرست كتابهاى اخلاقى فهرست كتابهاى متفرقه 2ـ خزائن 3ـ طاقديس يا مثنوى لسان الغيب يا مثنوى شفائى 4ـ مشكلات العلوم 5ـ شرح حديث جسد الميت گفتار بزرگان الفاضل العالم المحقق المدقق، و البحر الزاخر الفائق على الاوائل و الاواخر، و الجامع بين المعقول و المنقول برادر وى حاج مولى محمد مهدى نراقى معروف به آقا بزرگ (الروضة البهية فى الاجازات الشفيعية /16) 2ـ الاستاذ الاعلم و الشيخ المعظم البحر المتلاطم المواج، الذى ملأ ذكر مفاخر جميع الفجاج عمدة فقهاء الكرام و زبدة العلما الفخام (لباب الالقاب/175) 3ـ صاحب لباب الالقاب: هو كوالده القمقام من مشاهير علماء الاسلام و معاريف الفقها الاعلام بل كان اعلمهم و افقههم و افضلهم و اتقنهم فى عصره و اشهرهم فى دهره (لباب الالقاب/94) 4ـ صاحب روضات الجنات فحل الفحول و فخر اهل المعقول و المنقول، العارج الى ذروة معارج الرفعة و التراقى الحاج مولانا احمد بن مهدى بن ابىذر الكاشانى النراقى، كان بحر مواجا و يما عجاجا و استاذا ماهرا و عمادا كابرا و اديبا شاعرا من كبراء الدين و عظماء المجتهدين (روضات 1/95) 5ـ شيخ آقا بزرگ تهرانى عالم كبير و فقيه بارع و مصنف جليل و جامع متبحر و رئيس مطاع و كان رحمه الله من الصلحاء الاتقياء و الابرا و الاخيار عطوفا على الفقراء شفيقا على الضعفاء، ساعيا فى قضاء الحوائج (الكرام البررة 1/116) 6ـ محدث قمى در الفوائد الرضوية: / 410: العالم العابد و الفاضل الفقيه النبيه و الشاعر الاديب، السراج الوهاج و البحر العجاج فحل الفحول و بحر اهل المعقول و المنقول. 7ـ علامه محمد على مدرس تبريزى در ريحانة الادب 6/ص 160 من فحول علماء الدين و اكابر المجتهدين فقيه اصولى محدث رجالى، نجومى و رياضى متبحر فى المعقول و المنقول و استاذ ماهر و شاعر بليغ و زاهد متقى وفات فاضل نرافى محمد حسين رسولى .1 الذريعه 1/145، روضات الجنات 7/ 200 .2 تاريخ سياسى و ديپلماسى ايران صفحه 211، ناسخ التواريخ 1/358، 359 .3 الخزائن: 5
نويسنده:فنا |
یکشنبه شانزدهم دی 1386
|
|
|
موضوع:
| لينک ثابت
|
|
|
مرحوم ملا محمد مهدى نراقى از ديدگاه ديگران
|
|
بسم الله الرحمن الرحيم
مرحوم ملا مهدى نراقى، مرد خيلى با عظمتى بود. خيلى بزگ بوده است. آن كتاب مشكلات العلوم ايشان نشان مىدهد كه ايشان در رياضى، در نجوم در همه اين فنون متفرع و متفرق آن زمان، وارد و استاد بوده است. ويژه نامه كنگره بزرگداشت فاضلين نراقى1 ص 6
آيت الله حسن زاده آملى: طود علم و تحقيق، استاد الكل فى الكل، علامه مولى مهدى يا محمد مهدى بن ابىذر بن حاج محمد نراقى (قدس سره) يكى از نوابغ دهر و جامع كليه فنون علوم و در هر فن مرد يك فن، و دايرة المعارفى ناطق و كتابخانه بزرگى زنده و متحرك بود. بىشك آن جناب در تبحر و تمهر به جميع علوم عقلى و نقلى حتى در ادبيات و رياضيات عاليه، در عدد طراز اول از اكابر علماى اسلام و در اتصاف به فضايل اخلاقى و ملكات ملكوتى از نوادر روزگار است. ويژه نامه كنگره بزرگداشت فاضلين نراقى1 ص 49
علامه طباطبايى صاحب تفسير الميزان: نراقيان (ملا محمد مهدى و ملا احمد نراقى) هر دو از علماى بزرگ اسلام و ناشناختهاند . ويژه نامه كنگره بزرگداشت فاضلين نراقى1 ص 49
صاحب روضات: العالم البارع و الفاضل الجامع قدوة خيل اهل العلم بفهمه الاشراقى مولانا مهدى بن ابي ذر الكاشانى النراقى از اركان علماى متاخرين ما و از اعيان فضلاى متبحر ما است. در اكثر فنون علم و كمال صاحب تصنيف است، در فقه و حكمت و اصول و اعداد و اشكال صاحب نظر مسلم بوده است. ويژه نامه كنگره بزرگداشت فاضلين نراقى1 ص 50
مرحوم محمد معصوم شيرازى در «طرائق الحقايق» فرمايد: العلامة النراقى محمد مهدى طاب ثراه از افاضل حكماى مجتهدين متاخرين است، احوالات آن جناب و كتب مصنفه حضرتش دررجال علماء مشروح است. ويژه نامه كنگره بزرگداشت فاضلين نراقى1 ص 51
مرحوم حاج زين العابدين شيروانى در «بوستان السياحه» گويد: نراق بر وزن عراق قريهاى است قصبه مانند و محلى است خاطر پسند از توابع كاشان در دامن كوه اتفاق افتاده،سه طرفش فى الجمله گرفته و سمت مغربش به غايت گشاده است و مردمش شيعى مذهب و مولانا مهدى صاحب تصنيفات مفيده از آن جا بوده است. ويژه نامه كنگره بزرگداشت فاضلين نراقى1 ص 51
مرحوم ملا حبيب الله كاشانى در «لباب الالقاب فى القاب الاطياب» فرمايد: عارج به اعلى المراقى حاج ملا مهدى بن ابىذر بن حاج محمد نراقى، عالمى عيلوم و محققى مدقق و استاد الكل فى الكل و جامع جميع علوم عقليه و ماهر حاذق در علوم شرعيه بود. ويژه نامه كنگره بزرگداشت فاضلين نراقى1 ص 51
مرحوم مدرس تبريزى در ريحانة الادب فرمايد: حاج ملا مهدى يا محمد مهدى بن ابى ذر نراقى الولادة، كاشانى المسكن نجفى المدفن، از فحول فقهاى اماميه و متبحرين علماى اثناعشريه مىباشد كه فقيه، اصولى، حكيم، متكلم، اعدادى، اخلاقى، جامع علوم عقليه و نقليه بوده، و در كلمات بعضى از اجله به خاتم المجتهدين و لسان الفقهاء و المتكلمين و ترجمان الحكما و المتالهين ونظاير اينها موصوف است. در حساب و هندسه و رياضى و هيئت و علوم ادبيه، خصوصا معانى و بيان يد طولائى داشت. سى سال به ملا اسماعيل خواجويى تلمذ نمود. بعد از فارغ التحصيلى به ايران مراجعت و در كاشان توقف نمود و به بركت وجود شريفش آن شهر دارالعلم و دارالتحصيل و مجمع علما شد و جمعى از اعلام آن جا ظهور يافتند. ويژه نامه كنگره بزرگداشت فاضلين نراقى1 ص 51
سيد بحر العلوم: علامه نراقى يكى از تأليفاتش را براى سيد مهدى طباطبايى بحر العلوم به نجف ارسال مىدارد و او را چنين خطاب مىكند: ألا قل لسكان ذاك الحمى هنيئا لكم فى الجنان الخلود أفيضوا علينا من الماء فيضا فنحن عطاش و أنتم ورود و مرحوم سيد بحرالعلوم در جواب مىگويد: ألا قل لمولى يرى من بعيد جمال الحبيب بعين الشهود لك الفضل من غائب شاهد على شاهد غائب بالصدود فنحن على الماء نشكو الظماء و انتم على بعدكم بالورود علامه نراقى گويد: اى رسول [فرستاده] ما به ساكنان آن «حمى» يعنى حرم مرتضوى بگو : خلود در بهشت گواراتان باد، به ما آبى افاضه كنيد كه ما تشنه و شما سيرابيد. اين ناظر به آيه پنجاهم سوره اعراف است. سيد بحر العلوم در پاسخ گويد: اى رسول [فرستاده] ما، به آقايى كه از دور جمال دوست را به چشم شهود مىبيند بگو: تو را كه غايب حاضرى بر اين حاضر غايب فضل و برترى است؛ زيرا ما دركنار آب از تشنگى مىناليم و شما با اين كه دوريد وارد در آبيد. صدود، اعراض نمودن و رو برگردانيدن است . مرحوم سيد علامه نراقى را به سبب حضور و توجه و مراقبت غايب شاهد مىخواند، و خود را به سبب اعراض و عدم حضور شاهد غايب. ويژه نامه كنگره بزرگداشت فاضلين نراقى1 ص 54
آيةالله فاضل لنكرانى: اين پسر و پدر يعنى علامه ملا محمدمهدى و ملا احمد نراقى علاوه بر اينكه شخصيتهاى علمى برجستهاى بودند داراى امتياز خاصى از نظر اخلاق هم بودند؛ به طورى كه دو كتاب اخلاقى يكى به نام «جامع السعادات» تأليف علامه محمدمهدى نراقى (پدر) و ديگرى هم با نام «معراج السعاده» تأليف مرحوم ملا احمد نراقى(پسر) در علم اخلاق، بسيار ارزنده و جالب است. من مدتها بود كه در صدد تهيه «جامع السعادات» بودم تا اين كه به يك نسخه چاپى آن برخوردم كه مرحوم سردار كابلى ـ كه مورد احترام و تجليل آيةالله العظمى بروجردى هم بودند ـ به خط خود به آن حاشيه زده بودند. ايشان از ابتدا تا انتهاى كتاب را خوانده بود و بر آن حاشيه زده بود.اين كتاب مورد عنايت خاص حضرت امام خمينى ـ رحمة الله عليه ـ هم بود و دائما مطالعه آن را توصيه مىكردند. ويژه نامه كنگره بزرگداشت فاضلين نراقى2 ص 5
آيت الله رضا استادى: اين كتاب (مشكلات العلوم ملا محمد مهدى نراقى) مانند كتاب خزائن ملا احمد نشان مىدهد كه اين دو بزرگوار در علوم مختلف دست داشتهاند واقعا مىتوان گفت كه اين دو علامه، ذوفنون بودهاند. ويژه نامه كنگره بزرگداشت فاضلين نراقى ص 9
شهيد محراب آية الله قاضى طباطبائى: مولى محمد مهدى ابن ابى ذر نراقى از اكابر علما و مجتهدين شيعه در قرن دوازدهم و سيزدهم هجرى است. وى جامع معقول و منقول و در رديف محققين از علماى اماميه در مطالب علميه قرار گرفته است. او صاحب تاليفات گرانقدر مشتمل بر تحقيقات ارزندهاى است. كه از قلم تواناى راد مرد بزرگى كه داراى شخصيت علمى بوده تراوش كرده است. ويژه نامه كنگره بزرگداشت فاضلين نراقى ص 46
علامه محدث نورى صاحب مستدرك الوسائل در كتاب لؤلؤ و مرجان فرموده: عالم جليل آقاخوند ملا مهدى نراقى كه از اعيان علماى دهر و يكى از مهديين خمسه عصر خود بود الخ... ويژه نامه كنگره بزرگداشت فاضلين نراقى2 ص 46
استاد سيد جلال الدين آشتيانى: يكى از اكابر علماى شيعه كه درجامعيت و احاطه و تبحر و تخصص در علوم نقلى و عقلى در دوران اسلامى كم نظير است. آخوند ملا محمد مهدى نراقى كاشانى (متوفاى سنه 1209) است . مجتهد و حكيم عارف و رياضى دان اواخر قرن دوازده و اول قرن سيزده هجرى قمرى. علامه نراقى از مجتهدين بزرگ عصر خود و از مراجع و زعماى دين و داراى محضر ترافع و قضا بود . مؤلفين كتب فقهى به آثار او توجه نمودهاند. با اين وصف در حكمت و فلسفه الهى نيز داراى مقام شامخى است و در فنون رياضى نيز آثار نفيسى دارد، عالىترين كتب رياضى را تدريس مىنمود، بعضى از او به افضل المهندسين تعبير نمودهاند. در علوم تفسير و حديث و رجال و اخلاق تخصص داشته است. منتخباتى از آثار حكماى الهى ايران ج 4 ص 421 و 425
صاحب رياض الجنة علامه زنوزى از معاصرين مرحوم ملا محمد مهدى نراقى در وصف ايشان مىفرمايد : عالم كامل، فاضل صالح جليل، محقق مدقق عادل، حافظ متبحر، فقيه حكيم متكلم، مهندس معاصر، ماهر در اكثر فنون اسلامى و غير اسلامى، جليل القدر عظيم الشأن ، صاحب اخلاق كريمه و شيوه پسنديده كه تاليفات فراوانى دارد و نزد بسيارى از علما كسب فيض نموده است. فنامنتظرتان است مقدمه جامع السعادات ص 8
نويسنده:فنا |
یکشنبه شانزدهم دی 1386
|
|
|
موضوع:
| لينک ثابت
|
|
|
نگاهى گذرا به زندگىملامحمدمهدى نراقى
|
|
سيّد محمدرضا حسينى آشنايى با مفاخر و عالمان دين و دانشمندان يك ملت, آشنايى با فرهنگ آن ملت است و دانستن رمز و راز موفقيت آنان در رشد, بالندگى, تهذيب و تكامل انسانها خصوصاً نسل جوان مفيد و سازنده است از جمله اين عالمان فرزانه ملامحمّد مهدى نراقى معروف به محقق نراقى است. وى يكى از مجتهدان برجسته در دو قرن دوازده و سيزده هجرى قمرى است و به لحاظ جامعيت در علوم و فنون و آراستگى به فضايل اخلاقى و صفات ملكوتى از مفاخر و نوابغ علمى عصر خويش بود. مبارزات مرحوم نراقى 1. مبارزه با اخبارى گرى:
محقق نراقى كه به آثار سوء اخبارى گرى كاملاً آگاه بود و مى دانست اين عقيده چه عواقب شومى براى محصلان علوم دينى در پى خواهد داشت, به مبارزه حكيمانه با آن پرداخت. اگر چه آغازگر اين مبارزه جدى استاد بزرگوارش (علامه وحيد بهبهانى بود كه از طريق احتجاجات شفاهى تند و جلسات درس كه شاگردان بسيارى در آن حاضر بودند, يورشى سخت بر اخبارى ها مى بُرد و در اين راه پرچم مبارزه با اخبارى گرى را به دوشش مى كشيد),4 با اين حال جنبش ملامحمد مهدى نراقى حركتى در تكميل مبارزه استاد بود. محقق نراقى براى آشنايى كامل با مبانى و آراى آنان در جلسات درس صاحب حدائق, شيخ يوسف بحرانى و همچنين شيخ محمد مهدى فتونى, كه هر دو از رهبران و پيشوايان علماى اخبارى بودند, حاضر مى شد و نه تنها تحت تأثير انديشه هاى آنان قرار نمى گرفت بلكه بر آنان تأثيرگذار بود. او در همان زمان كتاب (رساله اجماع) را در كربلا نگاشت. مرحوم نراقى در اين كتاب به دلايل عقلى و نقلى بر حجيّت شرعى اصل اجماع به عنوان يكى از ادّله اربعه كه از اركان علم اصول است, اشاره و ديدگاه عالمان دين از شيخ مفيد تا زمان خود را بيان كرده است, كه البته عالمان و محققان از اين كتاب استقبال كردند و بسيار تأثيرگذار بود. 2. مبارزه با صوفى گرى: انديشه هاى مرحوم نراقى 2. تبيين تجسم اعمال: 3. مهم ترين واجبات تهذيب نفس است 4. فرهنگ استاد و شاگرد: 5. امر به معروف و نهى از منكر: 6. ادبيات عرفانى: چرا آخر اى مرغ قدسى مكان
2. تسلط به زبان بيگانه: 3. فن نويسندگى: غروب خورشيد نراق پى نوشت ها:
نويسنده:فنا |
یکشنبه شانزدهم دی 1386
|
|
|
موضوع:
| لينک ثابت
|
|
|
شخصيت ملا محمد مهدى نراقى
|
|
ويژه نامه كنگره بزرگداشت فاضلين نراقى 2 شهيد محراب آيةالله قاضى طباطبائى مولى محمد مهدى ابن ابى ذر نراقى از اكابر علماء و مجتهدين شيعه در قرن دوازدهم و سيزدهم هجرى است. وى جامع معقول و منقول و در رديف محققين از علماى اماميه در مطالب علميه قرار گرفته است. او صاحب تأليفات گرانقدر مشتمل بر تحقيقات ارزندهاى است كه از قلم تواناى رادمرد بزرگى كه داراى شخصيت علمى بوده تراوش كرده است. در حدود سال 1281 هجرى فرزندى در «نراق» از دهات كاشان ايران (كه قريب ده فرسخ فاصله با آن شهرستان دارد) ديده به دنيا گشوده كه او را «مهدى» ناميدند پدرش «ابي ذر» در رديف كارمندان دولتى بشمار مىآمد كه شغل «پاكارى» را داشته است. هرگز به ذهن كسى گنجيده نمىشد كه از وى فرزند برومندى كه نبوغ ذاتىاش او را در جرگه نوابغ محققين علماء قرار خواهد داد به وجود آيد. علاوه، چنانچه تاريخ نشان ميدهد، اغلب علماء و فقهاء از آباء و اجدادشان نسلا بعد از نسل از فرزندان دانشمندان و رجال برجسته علمى (برخلاف آنچه اشخاص بىاطلاع از تواريخ و تراجم و حالات علما تصور ميكنند) پا به عرصه وجود گذاشتهاند مگر عده معدودى كه پدرانشان از اشخاص عادى بوده ظهور نمودهاند. علامه نراقى از آن عده معدود محسوب است كه استعداد ذاتى او را به مقام ارجمند علمى و به مرتبه بسيار عالى در جامع بودن به علوم فقه و اصول و فلسفه و كلام و ادبيات و رياضيات از هندسه و حساب و در حل دقايق علوم به مرتبه حل مشكلات رسانيده است و از يك خانواده غيرعلمى او را به درجه بسيار بلند پايه علمى ارتقا داده است. از اين علامه ـكه در علوم، درياى بيكرانى بوده فرزندى به وجود آمده كه در مقام شامخ فقاهت و اجتهاد و شعر و ادب، شهرت و عظمت علمى در ميان فقهاى شيعه به درجه اعلى بالا رفته است كه عبارت از فقيه و مجتهد اكبرحاج ملااحمد نراقى صاحب كتاب «مستندالشيعة» است كه در فقه و احكام شريعت تأليف كرده و شهرت به سزايى نموده است، چنانچه والدش مؤلف كتاب در علم فقه كتاب «معتمد الشيعة» را تأليف فرموده است. مؤلف كتاب ابتدا تحصيلات خود را در اصفهان شروع كرده و از علامه ملااسماعيل خاجوئى ـرحمه اللهـ علوم معقول و فلسفه فرا گرفته و نيز در حضور دو نفر عالم بزرگ، علامه جليل حاج شيخ محمد بن عالم حكيم، حاج محمد زمان كاشانى1 و علامه متبحر جامع معقول و منقول آقا شيخ محمد مهدى هرندى اصفهانى(ره) كه هر دو از اساتيد فلسفه به شمار ميرفتهاند شاگردى كرده است. مرحوم نراقى(ره) در ايام تحصيلات قريب سى سال در اصفهان به سر برده و بر استادش «خاجوئى» شاگردى نموده.او در اين مدت در نهايت فقر و بى چيزى به سر مى برده و كارش به جايى ميرسيده كه قادر بر تهيه روغن براى چراغ نبوده است ولى اشتياق عجيب به تحصيل علم داشته و به اندازهاى به فرا گرفتن دانش عشق مى ورزيده كه بر تمامى سختيها و فشار روزگار از جهت امرار معاش و زندگى تلخ كه گريبانگير و كار روزمره او كه دچارش شده بود تحمل نموده و به قدر پشيزى از همت عالى وى نكاسته است. او استقامت و ثبات در كار خود نشان داده و در نتيجه زحمات طاقتفرسايش به هدف رسيده و به نتيجه مثبت نائل گشته است. علامه نراقى(ره) كه براى اوقات گرانبهاى خويش ارزش قائل بوده و هيچوقت بيهوده صرف نفرموده و از كارى كه او را از تحصيلات علمى باز ميداشته پرهيز مينموده و به اين مناسبت هر نامه كه از وطن اصلى وى از پدر و مادر و ديگران از دوستان به وى ميرسيده آن را باز نكرده و مطالعه نمينموده به تصور اينكه مبادا چيزى در آن نامهها نگارش داده باشند كه از خواندن و اطلاع بر آن برايش پريشانى حواس فراهم و موجب تشويش خاطر حاصل شود و از كار تحصيل او را باز دارد و به اين منظور هر نامه كه به وى ميرسيده آن را در زير فرش ميگذاشت و نميخواند. از قضا پدرش ابوذر را كه در «نراق» كارمند دولتى و «پاكار» بود كشتند و جهت قتل وى بر ما معلوم نيست. كسان مرحوم نراقى قتل او را به وى مينويسند و او را به وطن خود نراق خواستار ميشوند تا براى تقسيم تركه و ساير كارهاى داخلى خانوادهاش رسيدگى كند ولى آن بزرگوار بر حسب عادت ديرينه خويشتن نامه را باز نكرده و به قرار معمولش زير فرش مىگذارد و بستگانش در نراق انتظار ورود او را كشيده و چشم به راه مينشينند و بالاخره مأيوس ميشوند.آنان نامه به استادش خاجوئى در اصفهان نگارش مى دهند و او را از ماجراى قتل «ابوذر» آگاه ميسازند و تقاضا مينمايند كه شاگرد خود را از واقعه قتل پدر مطلع ساخته و او را به نراق روانه نمايد تا تقسيم تركه و كار ورثه به تأخير نيفتد.علامه نراقى(ره) كه به قرار معمول روزانه خود به مجلس درس استادش حاضر شده و استاد را برخلاف هر روز بسيار مغموم ميبيند و پس از اندكى تأمل ميفهمد كه استادش از شروع به درس خوددارى دارد و محزون است به مقام اظهار آمده و سؤال ميكند: چرا از شروع به درس خوددارى مى كنيد؟ استاد در جواب مى فرمايد: شما بايد به نراق برويد براى آنكه والد شما مريض و يا مجروح گشته است، شاگرد در جواب ميگويد: خداوند پدر مرا حفظ ميفرمايد شما به درس شروع بفرمائيد . استاد پا به فراتر گذارده و از كشته شدن پدر وى صريحا اطلاع ميدهد و او را امر ميكند كه بايد رهسپار نراق شود. بالاخره در اثر اصرار استاد، شاگرد دانش دوست، عازم نراق شده و پس از ورود به وطن بيشتر از سه روز در آنجا توقف به خود روا نميدارد و به فوريت، عازم اصفهان شده و به تحصيلات خويشتن ادامه ميدهد و در اثر آن ثبات و استقامت و عشق و علاقه رسيد به مقام و مرتبه بلندى از علم و عمل كه بيان من از وصف كمالات علمى و عملى و مقامات ظاهرى و باطنى آن مرد بزرگ عاجز است. وى پس از سى سال توقف در اصفهان عازم عراق شد و براى تكميل كمالات علمى، پناه به آستان ملائك پاسبان علوى آورد كه به مصداق فرمايش نبوى ـصلى الله عليه واله و سلم: «انا مدينة العلم و على بابها» هر كس طالب علوم دينى و حكمت حقيقى الهى باشد بايد از باب علم نبى وارد شود و اگر ملتجى به باب مدينه علم نشود هرگز به حقايق علمى نائل نخواهد شد و از علوم واقعى قرآنى بهره به سزايى به طور حقيقى نخواهد برد. انما المصطفى مدينة علم مرحوم نراقى(ره) وارد حوزه مقدسه علميه نجف اشرف شد و به مدرسه كبراى شيعه و دار العلم اماميه كه پس از بررسى دقيق تاريخ آن حوزه به زمان خود أميرالمؤمنين ـسلام الله عليهـ مىرسد قدم گذاشت و حوزه علميه كربلاى معلى نيز دائر بود و مدتى در آن دو مركز اقامت گزيد. در عراق در اعتاب مقدسه در محضر استاد الكل آقا محمدباقر مشهور به وحيدبهبهانى و شيخ فقيه شيخ يوسف بحرانى صاحب «حدائق» و علامه كبير آقا شيخ مهدى فتونى عاملى متوفى به سال1183 ه. به تحصيلات خود ادامه داده و از همه بيشتر به شاگردى وحيد بهبهانى اهتمام داشت. طغيان دو مسلك جمود و خمود آن شخصيت باعظمت عبارت بود از استاد الكل و يگانه قائد بزرگ دينى و علمى آقا محمدباقر بهبهانى ـقدس الله روحهـ كه مذهب را إحيا و دين را با دليل و برهان زنده كرد و پيروان مسلك جمود را از ميان برداشت و اول مرجع عالم شيعه گشت. وحيد بهبهانى رويه ميان روى اصولى را در مقام استنباط احكام شرع ثابت و مستدل نمود و شاگردان بسيارى از اكابر و فحول علماى شيعه تربيت فرمود مانند: آقا سيد مهدى طباطبائى بحرالعلوم (متوفى1226) و حاج شيخ جعفر كاشف الغطاء(1228) و آقا سيد على طباطبائى صاحب رياض (1231) و ميرزا ابو القاسم گيلانى مشهور ميرزاى قمى صاحب قوانين (1231) و حاج ملامهدى نراقى (1205) و ميرزامحمد تقى قاضى طباطبائى تبريزى (1222) و ميرزا مهدى شهرستانى (1216) و ميرزا مهدى شهيد مشهدى (1217) و حاج ميرزا مهدى قاضى طباطبائى تبريزى (1241) و حاج ميرزا يوسف كبير طباطبائى تبريزى (1242) و ديگر بزرگان دين كه اگر به تعدادشان پرداخته شود كلام به درازا ميكشد.2 درميان شاگردان وحيد بهبهانى علامه نراقى را ميتوان بعد از شيخ كاشف الغطاء در رديف اول كسانى به شمار آورد كه قيام عليه مسلك اخباريها كرده و در اثبات رويه اصوليين قدم راسخ برداشته است. و علاوه، بامبارزه ديگرى نيز بامسلك صوفيه كه در ايران خصوصا در اصفهان در آن زمان به حركت آمده بودند روبه رو شده است چنانكه در عصر حاضر ما نيز ميخواهند به حركت آيند، چون بهتر ميتوانند افكار مردم را با تخدير به طرف خمودى و سستى پيش برده و خدمت به استعمار و استعمارگران نمايند. علامه نراقى از قائدين و پيشوايان بزرگ علمى در برافراشتن بيرق جهاد دينى با آن دو مسلك جمود و مسلك خمود بوده است، با قلم و بيان و تدريس حقايق را روشن ساخته است. آنچه بيشتر او را از سايرين مساعدت در برانداختن آن دو مسلك شده جامع بودن آن مرد بزرگ بر علوم متنوعه بوده است، زيرا اكتفا به فقه و اصول نكرده بود. علاوه از آن دو علم شريف، در حكمت و فلسفه و تفسير و رياضيات و هندسه و حساب و هيئت و ساير علوم حتى در بعضى از علوم غريبه استاد ماهر بوده و در حكمت عملى بى نظير و از اين راه بهتر توانسته به خدمات دينى خود پيشرفت دهد چنانچه از كتاب «جامع السعادات» و «مشكلات العلوم» وى اين مدعا واضح و روشن است و هركس با دقت نظر كتاب «جامع السعادات» را تحت مطالعه خويشتن قرار دهد بر وى واضح ميگردد كه علامه نراقى چطور با ذوق و قدرت علمى خود مردم را خواسته به طريق اعتدال در سلوك اخلاقى كه از منابع شرعى سرچشمه ميگرد ارشاد كرده با اين كه تأليف نفيس خود را بر مبناى فلسفه اشراقى گذاشته در عين حال با كمال متانت و از راه بسيار باريك و رزانت و عميق با روح تصوف غيرصحيح به جنگ برخواسته است. علامه نراقى(ره) آراء و نظريات خود را در دعوت بر اخلاق و حكمت عملى بر اساس ذوق اسلامى گزارده كه از احاديث نبويه(ص) و اخبار و آثار اهلبيت عصمت و طهارت ـعليهم السلامـ به دست آورده است و بايد با صراحت اظهار نموده كه وى در عين حال اساسى را هدم و از بين برده و اساس و بناى صحيح را بنيان گذارى كرده است. از اين جا بايد يادآور شد كه كتاب «جامع السعادات» امتياز بسزايى از «احياء العلوم» غزالى دارد، زيرا غزالى بناى خودش را در اخلاق براساس روح تصوف سنى گرى گذارده است كه از اخبار موضوعه امثال ابوهريرهها به دست آورده است و علامه نراقى(ره) در حسن انتخابش در «جامع السعادات» كه بناى اخلاق را بر اساس علمى و فلسفى دينى مأخوذ از اهلبيت ـعليهم السلامـ گذاشته در ميان علماى اماميه بعد از ابن مسكويه متوفى ( 421 ه) و علامه فيض كاشانى متوفى( 1091) هجرى در درجه اول قرار گرفته است. و در فقاهت و اجتهاد در احكام شرعيه چنانچه از مطالعه كتاب «معتمد الشيعة» و «لوامع الاحكام» آن فقيد سعيد معلوم مى شود اعلا درجه اجتهاد را با احراز مقام تحقيق و اجتهاد در مبنى حائز بوده است كه در ميان فقهاء نظائرش كمتر است. حسن سليقه و اعتدال و استقامت طريقه علامه نراقى در علوم از ملاحظه عين عبارات وى كه از كتاب «جامع السعادات» در اين جا مىآوريم بهتر روشن و هويدا است چنانچه ميفرمايد : ثم كن في العلوم متوسطا بين العلوم الباطنة العقلية والعلوم الظاهرة الشرعية فلا تكن من الذين قصروا أنظارهم على ظواهر الآيات و لم يعرفوا من حقائق البينات، يذمون علماء الحقيقة وينسبونهم إلى الإلحاد و الزندقة، و لا من الذين صرفوا أعمارهم في فضول أهل يونان و هجروا ما جاء به حامل الوحي و الفرقان يذمون علماء الشريعة، و يثبتون لهم سوء القريحة، يدعون لأنفسهم الذكاء و الفطانة و ينسبون ورثة الأنبياء إلى الجهل و البطالة . ثم كن في العقليات متوسطا بين طرق العقلاء من غير جمود على واحدة منها بمجرد التقليد أو التعصب فتوسط بين الحكمة والكلام والإشراق والعرفان و اجمع بين الاستدلال و تصفية النفس بالعبادة و الرياضة فلا تكن متكلما صرفا لا تعرف سوى الجدل و لا مشائيا محضا أضاع الدين و اهمل و لا متصوفا استراح بدعوى المشاهدة و العيان من دون بينة و برهان. كن في العلوم الشرعية متوسطا بين الأصول و الفروع فلا تكن اخباريا تاركا للقواعد القطعية و لا اصوليا عاملا بقياسات عامية. و قس على ذلك جميع أمورك الباطنة و الظاهرة و اعمل به حتى يرشدك إلى طريق السداد و يوفقك لاكتساب زاد العماد. علامه نراقى همين سبك و سليقه عالى را كه در اخلاق و حكمت عملى اتخاذ فرموده و در علوم به كار برده است عين اين سبك را در معارف الهيه و اصول دين و اعتقادات و در حكمت نظرى پيش گرفته است و چكيده و خلاصه اصول عقايد را در كتاب «انيس الموحدين» كه در صدد چاپ آن هستيم به قلم آورده است. او در اين كتاب حد متوسط ميان علوم عقليه و نقليه را در بيان معارف دينيه اماميه پيشه خود ساخته است كه جامعترين و بهترين كتب در معارف و عقائد حقه به طور خلاصه و فشرده ميباشد و آنچه دليل و برهان او را به آن هدايت كرده آنرا بيان فرموده و ثبت اين اوراق كرده است و با اين سبك متوسط عالى در مقابل تصوف محض مسلك خمود و باروش اخبارى مسلكى جمود به مبارزه پرداخته و موفق به اظهار حق شده است و در ميان شاگردان وحيد بهبهانى و از مبرزين آنها و از چند نفر «مهدى» نام از اكابر تلامذه آن بزرگوار گوى سبقت برده است. مهادى أربعه يا خمسه 1ـ آقا سيد مهدى طباطبائى بحرالعلوم 2ـآقا ميرزا مهدى موسوى شهرستانى 3ـ و آقا ميرزا مهدى شهيد مشهدى 4ـ و حاج ملامهدى نراقى ـ اعلى الله مقامهم. علامه محدث نورى(ره) صاحب «مستدرك الوسائل» در هامش كتاب «لؤلؤ مرجان»3 فرموده: مخفى نماند كه پنج عالم جليل در يك عصر بوده و نام هر يك مهدى است: اول علامه طباطبائى سيد مهدى بحرالعلوم ـطاب ثراهـ دوم سيد جليل ميرزا مهدى شهرستانى، سوم عالم نبيل ميرزا مهدى خراسانى شهيد جد آقايان عظام مشهد مقدس، چهارم فقيه نبيه آقاخوند ملامهدى تبريزى، پنجم عالم كامل آقاخوند ملامهدى نراقى و در متن كتاب نيز فرموده: عالم جليل آقاخوند ملامهدى نراقى كه از اعيان علماى دهر و يكى از مهديين خمسه عصر خود بود الخ. علامه محدث نورى(ره) را در اين كلماتش دو فقره اشتباه رخ داده: اول اينكه تصور فرموده كه چون پنج نفر مهدى نام از بزرگان علماى اعلام دين در يك عصر جمع شدهاند بهآن جهت به آنها «مهادى اربعه يا خمسه» گفتهاند در صورتيكه اين شهرت به علت هم عصر و هم نام بودن آنها نبوده است بلكه چند نفر از بزرگان دين از تلامذه وحيد بهبهانى به نام مهدى بودهاند به اين مناسبت به آنها «مهادى» گفتهاند نه به جهت هم عصر بودنشان اين شهرت پيدا شده است و اگر آن طور بوده كه محدث معظم له تصور فرموده است بايد «مهادى» از پنج نفر هم گذشته باشد كه در يك عصر بودند و به اين طريق بشمارند و از بزرگان دينند: 1ـ سيد بحرالعلوم 2ـ سيد شهرستانى 3ـ سيد شهيد مشهدى 4ـ علامه نراقى 5ـ شيخ مهدى فتونى عاملى 6ـ ميرزا مهدى قاضى طباطبائى 7ـملامهدى هرندى اصفهانى. و تبعا به محدث نورى(ره) تلميذش محدث قمى(ره) در «فوائد الرضويه»4 خيال فرموده كه «مهادى خمسه» كه استادش به آنها تصريح كرده عبارت از آن چهار بزرگوار اولى و پنجمى علامه جليل فقيه شيخ مهدى فتونى عاملى است كه در يك عصر بودند و نيز فرموده، كه به ترجمه ملامهدى تبريزى اطلاع نيافتم . و البته جا دارد كه به ترجمه مولى مهدى تبريزى مطلع نشود چون همچون شخصى وجود خارجى ندارد. 5 دوم از اشتباه محدث نورى(ره) آخوند ملامهدى تبريزى نامى را در جرگه «مهادى» آوردن است، چون كلمه «آخوند» يا «ملا» در غير سادات و اولاد رسول الله(ص) استعمال ميشود و در وصف سادات معمول نيست و بايستى علامه نورى(ره) در عوض كلمه «آقاخوند ملا» كلمه «سيد» يا «ميرزا» كه مخفف «اميرزاده» است نگارش ميداد و نفر پنجمى از مهادى خمسه (حاج ميرزا مهدى قاضى طباطبائى تبريزى) را از تلامذه وحيد بهبهانى قرار ميداد نه اينكه اين شهرت چنانچه گذشت به جهت هم عصر بودن چند نفر از طراز اول علماى شيعه بوده است چنانچه علامه جليل آقاى امينى(ره) در «شهداء الفضيلة» تصريح فرموده كه «مهادى» از تلامذه وحيد بهبهانى (ره) بوده اند6 و اما علامه فقيه شيخ مهدى فتونى عاملى(ره) و علامه متبحر آخوند ملامهدى هرندى اصفهانى(ره) از معاصرين وحيد بهبهانى(ره) هستند و از تلامذه وحيد محسوب نمى شوند تا از مهادى به شمار آيند. و بدون ترديد منظور علامه محدث نورى(ره) از (ملامهدى تبريزى) عبارت از (حاج ميرزا مهدى قاضى طباطبائى تبريزى) بوده7 ولى در وصفش به نگارش كلمه: «آقاخوند ملا» به اشتباه رفته است. مراجعت از نجف اشرف به كاشان سفر از كاشان به عراق آثار و تأليفات علامه نراقى(ره) 1ـ معتمد الشيعة في أحكام الشريعة. 2ـ جامع السعادات كه بهترين كتاب در اخلاق باعبارات سليس و دلپذير شبيه به قلمهاى عصر حاضر است و فرزند ارجمند مجتهد كبيرش آنرا ترجمه به فارسى كرده است و به نام «معراج السعاده» مشهور است. 3ـ لوامع الاحكام در فقه در كتابخانه ما نسخه خطى از آن كتاب شريف موجود است. 4ـ التحفةالرضوية في المسائل الدينية. 5 ـ تجريد الأصول در اصول فقه به نحو ايجاز و اختصار مانند «تجريد العقائد» محقق طوسى (ره) و «زبدةالاصول» شيخ اعظم بهائى(ره) است. 6 ـ انيس التجار در مسائل تجارت است كه اهل كسب و تجارت مسائل مربوطه به تجارت را ياد بگيرند. 7ـ مشكلات العلوم كه مطالب علمى بسيار را از فنون متنوعه حل فرمودهاست. 8ـ محرق القلوب در مقتل و مصائب اهلبيتـعليهم السلامـ، صاحب «روضات الجنات» درباره اين كتاب گويد كه آن «طريف الاسلوب» است ولى نبايد فراموش كرد كه آن كتاب دستخوش تحريف نا اهلان و بيخردان خائن گرديده و مطالبى بر آن افزوده اند و قطعا نوشتن آن مطالب از ساحت قدس و تحقيق آن محقق بزرگ دينى دور است. به سر اين كتاب بلايى آورده اند كه درباره كتاب «مجالس المتقين» منسوب به شيخ شهيد قزوينى برغانى(ره)روا داشته اند نه اينكه محقق نراقى(ره) اين كتاب را در اوائل جوانى خود نوشته و لذا عارى از تحقيق است چنانچه علامه محدث نورى(ره) در «لؤلؤ مرجان» تصور فرموده است و همين فرمايش را آن محدث معظم درباره كتاب شريف و معتبر «لهوف» سيدابن طاوس ـقدس سرهـ نيز نگارش داده و بطلان آنرا در كتاب «بررسى درباره اربعين سيدالشهداء ـ عليه السلام ـ» كه فعلا در دست تأليف و انشاء الله تعالى به زودى چاپ و منتشر خواهد شد واضح نموده ام. 9ـ انيس المجتهدين در اصول فقه نسخه خطى از آن در كتابخانه ما موجود است و چند ورق از اوايل صفحات آن در سيل سال 1353 قمرى در تبريز آب خورده است و كاتب آن مير محمود بن مير محمد قاسم موسوى در سال 1235 قمرى از كتابت آن فارغ شده استادنا البحاثه الكبير شيخ آقا بزرگ طهرانى(ره) در «الذريعة»فرموده8 تاريخ فراغ علامه نراقى(ره) از اين كتاب به سال 1186 هجرى است و در آن تصريح كرده كه فرزندش مولى احمد در همان سال از مادر متولد شده است ولى بعضى از اشخاص كه ترجمه او را نگارش داده گفته كه ولادت وى در سال 1185 هجرى است و تاريخ فراغش از تأليف انيس المجتهدين در نسخه كتابخانه ما نيز به همان سال 1186 هجرى است. علامه نراقى(ره) در اين كتاب بعد از عنوان هر مسأله اصولى يك مسأله فرعى فقهى كه متفرع بر آن مىشود ذكر كرده است كه روش و رويه بسيار خوب است. 10ـ رسالهاى در فقه بفارسى. 11ـ انيس الموحدين در اصول دين كه با سبك مرغوب و اسلوب مطلوب در بيان عقايد حقه و اعتقادات شيعه اماميه ـرضوان الله عليهمـ تأليف فرموده است و براى فهميدن عقايد دينيه بسيار ارزنده است. و مؤلف علامه(ره) هر قدر توانسته آنرا با عبارات روان و كلمات دلپذير و توانايى در بيان به قلم آورده است و اگر به اشكال ادبى در بعضى عبارات برخورد شد اصلاح آنرا به طورى كه تغييرى در اصل رخ ندهد لازم دانسته و اصلاح گرديد و عمده نظر به اهميت كتاب از جهت علمى آن است. و كتاب، مشتمل بر اعتقادات حقه اماميه است كه از قلم يكى از بزرگترين عالم فقيه و حكيم و محقق عظيم الشأن كه عموم اماميه اتفاق برجلالت وى از هر جهت دارند تراوش نموده است و لذا به عبارتپردازى و تغيير كلمات و تعبيرات بيشتر كه موجب دخالت در مراد باشد پرداخته نشده تا اصل كتاب حال خود باقى بوده و محفوظ بماند. اين كتاب نفيس بهترين كتاب در بيان عقائد صحيحه حقه است كه با ذكر دليل و بيان برهان تأليف شده و درخور آن است كه اشخاص طالبان عقائد كه ميخواهند اعتقادات خودشان را بر روى اساس علمى و دليل بگذارند آنرا بخوانند و اعتقادات خودشان را كه اول واجبات و الزام فرايض دينى است و مقدم بر تمامى فروع و مسائل فقهى است كاملا يادگرفته و معتقد شوند چون در اصول دين تقليد جائز نبوده و روا نيست بلكه مكلف بايد از روى دليل برحسب استعداد خويش عقايد دينى را استوار كند و قطع و يقين به اصول دين حاصل نمايد چنانچه در تعليقات خود بر كتاب در اوائل آن اجمالا بيان خواهم كرد ان شاء الله تعالى. در نگارش تعليقات بر كتاب، ميانه روى را اختيار كرده و از طول و تفصيل خوددارى شد كه حجم كتاب بالا نرفته و آنچه منظور از اصل كتاب به طور اختصار و فشرده و خلاصه عقايد را با ادله بيان كردن است خارج نشده باشم و مانند بعض كتابها اصل كتاب در ميان تعليقات گم نشود. به تاريخ 27 رجب المرجب 1312 قمرى مطابق با 1351/6/15 شمسى محمد على قاضى طباطبائى شهيد محراب آيةالله قاضى طباطبائى انگيزه خود از چاپ كتاب «انيس الموحدين» را چنين بيان ميكند . نظر به علاقه زيادى كه بر اين كتاب شريف از سالهاى دراز كه آنرا تحت مطالعه قرار داده بودم در خود احساس ميكردم مدتها بود كه در اين صدد بودم كه آنرا چاپ كرده و منتشر نمايم تا برادران دينى از آن برخوردار باشند گرچه در زمانهاى سابق و دوران گذشته اين كتاب نفيس متعدد طبع شده و انتشار يافته است و قديميترين نسخه كه به دست رسيده نسخه چاپ سال 1271 قمرى است كه ده سال قبل از وفات شيخ اعظم انصارى ـقدس سره كه در سال 1281 هجرت دار فانى را وداع فرموده طبع شده و با خط نسخ به خط محمد نعيم طالقانى است و بعد از آن نيز مكرر در طهران و تبريز مستقلا و به ضميمه بعضى كتب ديگر به طبع رسيده است ولى باز تا اندازهاى ناياب بود و لذا اين كتاب را در چندى قبل به كاتبى داده بودم كه براى مطبعه حاضر نمايد كه با چاپ حروفى به طبع رسانيده شود ولى هنوز شروع به چاپ آن نشده بود و در آرزوى بانى خيرى كه متكفل نفقه چاپ آن باشد بودم. چند روز قبل سيد جليل نبيل جناب آقاى مير على اصغر امير فاطمى ـدام اقباله به بنده منزل، تشريف آورده و اظهار فرمود كه بر حسب وصيت مرحومه مبروره حاجيه مولود خانم نصيرزاده ـطاب ثراها در نظر دارند كتاب دينى چاپ و منتشر شود. اينجانب اين كتاب شريف را كه اساس دين و در اصول آن است به معظم له پيشنهاد كردم و مورد قبول ايشان واقع شد و لذا از مال الوصيه مرحومه مغفوره نامبرده شروع به طبع اين كتاب مىشود كه به وصيت آن مرحومه عمل شده و ثواب اين خدمت دينى عائد صفحات اعمال آن مرحومه مبروره شده و در حق وى جارى گردد و چون وصيت كرده كه كتاب بعد از طبع تمامى نسخ آن در كتابخانه مدرسه طالبيه تبريز گذاشته شود و از آنجا براى برادران دينى پخش گردد به اين وصيت آن مرحومه نيز عمل ورديد. فنا۳۱۳ پىنوشتها: 1) او غير از علامه جليل ملا محمد زمان تبريزى ساكن اصفهان و از علماى مشهور دوران خود بوده و تقريبا هم عصر ميباشند و ملامحمد زمان تبريزى از شاگردان علامه مجلسى و آقا حسين خوانسارى و شيخ جعفر قاضى است رجوع شود به «روضات الجنات». 2) درباره اوصاف اين بزرگان و اكابر دين از آوردن كلمات: (حجةالاسلام) يا با اضافه كلمه : (و المسلمين) يا (آية الله) يا با اضافه كلمه (العظمى) خوددارى شد، چون در عصر حاضر ما اين كلمات معانى خود را از دست داده و حفظ مراتب از ميان رفته و به قدرى آن كلمات مبتذل گرديده كه درباره هر نااهلى كه قابل توصيف با آن اوصاف قطعا نيست در افواه و روزنامه ها و مجلات و بلكه در تأليفات و نامهها و كتابها استعمال و با آن كلمات آنها را ميستايند كه جزء تشريفات شده نه اينكه معانى حقيقى داشته باشد و به قول ادباى معاصر عرب از «الفاظ فارغه» گرديده است و به اندازهاى مبتذل گشته كه استعمال آن كلمات در وصف آن اكابر يك نوع تنقيص به نظر ميرسيد و به اين جهت خوددارى شد و الا مصداق حقيقى معانى آن اوصاف آن بزرگان دين هستند. 3) لؤلؤمرجان، ص 182 ، طبع سال 1319 ط تهران. 4) فوائد الرضويه، ج2، ص 674 ، ط. تهران. 5) خيال نشود كه شايد مراد از ملامهدى تبريزى عبارت از علامه فقيه متبحر حاج ميرزا مهدى قارى تبريزى(ره) است زيرا آن مرحوم از تلامذه شيخ الفقهاء شيخ محمد حسن صاحب جواهرالكلام و شيخ اعظم انصارى (ره) است و در سال 1297 قمرى از دنيا رحلت فرموده و در وادى السلام در نجف اشرف مدفون است و در تبريز در بازار مسجد بزرگى به نام آن بزرگوار (مسجد قارى) مشهور است. 6) شهداء الفضيلة، ص 275 ط نجف، 1355 هجرى. 7) حاج ميرزامهدى قاضى طباطبائى(قده) از ميرزا مهدى شهرستانى اجازه روايتى دارد كه تاريخش به سال 1198 هجرت است و آن اجازه را علامه آقاى امينى(ره) در كتاب «شهداء الفضيلة» از اول تا آخر نقل كرده رجوع به صفحات 278 ـ 281 ط نجف شود و محدث قمى(ره) در «الكنى والالقاب» به آن اجازه اشاره و از آن جملاتى نقل كرده، ج3، ص 165 ط صيدا و استادنا البحاثه الاكبر قدس سره در «الذريعه»، ج1، ص 253 ط نجف از آن اجازه اسم برده است. 8) الذريعة، ج2، ص 464 و ص 465 ط نجف.
نويسنده:فنا |
یکشنبه شانزدهم دی 1386
|
|
|
موضوع:
| لينک ثابت
|
|
|
زندگينامه علامه مولى محمد مهدى نراقى
|
|
زندگينامه علامه مولى محمد مهدى نراقى ويژه نامه كنگره بزرگداشت فاضلين نراقى 1 طود علم و تحقيق «استاد الكل فى الكل» علامه مولى مهدى يا محمدمهدى بن ابىذر بن حاج محمد نراقى (قدس سره) يكى از نوابغ دهر و جامع كليه فنون علوم، و در هر فن مرد يك فن، و دايرةالمعارفى ناطق، و كتابخانه بزرگى زنده و متحرك بود. بىشك آن جناب در تبحر و تمهر به جميع علوم عقلى و نقلى حتى در ادبيات و رياضيات عاليه، در عداد طراز اول از اكابر علماى اسلام، و در اتصاف به فضايل اخلاقى و ملكات ملكوتى از نوادر روزگار است. حضرتش صاحب تصانيف فائقه و تأليفات لائقه در علوم گوناگون است. در كاشان و اصفهان و عتبات عاليه عراق در نزد اعاظمى چون ملا اسماعيل خواجويى و ملامحمد جعفر بيدگلى و آقامحمد باقر وحيد بهبهانى و ديگران كسب معارف كرده است و از كسانى است كه در ذكر فضايل تثنى اليهم الخناصر. در آغاز چند كتاب از مصنفات آن جناب ديدهايم كه خود را مهدى بن ابىذر نراقى ناميده است، ولى نجل جليل او مرحوم مولى احمد نراقى صاحب «مستند الشيعه» او را به نام محمدمهدى خوانده است، چنانكه در اول «خزائن» گويد: «و بعد يقول المحتاج الى عفو ربه الباقى احمدبن محمد مهدى النراقى». هم چنين است در اول «عوائد» و «سيف الامة و معراج السعادة» و غير آن. لكن در ابتداى «مستند الشيعه» چاپ سنگى كه همين يك چاپ شده است، چنين آمده است: «وبعد يقول المحتاج الى عفو ربه الباقى احمدبن محمدبن مهدى بن ابىذر النراقى»، كه به يقين «ابن» دوم از اشتباه قلم ناسخ است. دو عالم بزرگ ناشناخته ملا احمد نراقى در «مستند» از پدرش آراى فقهى بسيارى نقل مىنمايد و بدان استناد مىجويد و اعتماد مىكند؛ مثلا در آخر قبله آن گويد: «لو اختلف المجتهدون فى القبلة فالمشهور عدم جواز ايتمام بعضهم بعضا مع توجه كل منهم الى ما اجتهده لاعتقاد كل بطلان صلوة الاخر، و قيل بالصحة و اختاره والدى(ره) فى مد و هو الاصح لمنع اعتقاد كل بطلان صلوة الاخر بل يعتقد صحتها له و ان اعتقد خطائه فى القبلة و هو غير مؤثر فى البطلان لعمومات جواز الاقتداء بمن يصح صلوته.» كلمه «مد» در عبارت «مستند» اشاره به كتاب «معتمد» نراقى اول است. عمده تحصيلات فاضل نراقى يعنى ملااحمد در نزد پدرش ملامهدى نراقى بوده است و برخى از تأليفات ملااحمد به مضمون: «الولد سر أبيه» به اقتضاى پدرش ملامهدى نراقى است. مثلا پدر در فقه «معتمد» مىنويسد و پسر «مستند». پدر «تجريد الاصول» در علم اصول مىنويسد وپسر شرحى مبسوط بر آن را در هفت مجلد مىنويسد. (1) پدر در علم اخلاق «جامع السعادات» به عربى مىنويسد و پسر «معراج السعادة» ترجمه آن را به فارسى با بعضى از زيادات. پدر ديوان اشعار به نام «طائر قدسى» دارد و پسر به نام «طاقديس». پدر «مشكلات العلوم» مىنويسد و پسر «خزائن» و آن را تابع «مشكلات» قرار داده است به بيانى كه در اول «خزائن» ذكر كرده است. اين دو كتاب (مشكلات و خزائن) هر يك چون «كشكول» علامه شيخ بهائى، سفينهاى حامل مثقلات از مطالب متنوعه و امتعه ممتعه در هر باباند. «مشكلات» امتن از «خزائن» و «خزائن» املح از آن است. اين جانب حسن حسنزاده آملى «خزائن» را يك دوره تصحيح نموده است و بر آن مقدمه و تعليقاتى نواشته است كه در سنه هزار و سيصد و هشتاد هجرى قمرى يعنى بيست و سه سال پيش از اين در تهران به طبع رسيده، و در رساله مشكلات نيز تا حدى كار كرده و زحمت كشيده است. اميد است كه آن نيز با تصحيح كامل و تعليقاتى در حل مشكلات مطبوع گردد. نظريات صاحبان تراجم درباره علامه نراقى صاحب روضات فرمايد: (2) «العالم البارع والفاضل الجامع قدوة خيل اهل العلم بفهمه الاشراقى مولانا مهدى بن ابىذر الكاشانى النراقى از اركان علماى متأخرين ما و از اعيان فضلاى متبحرين ما است. در اكثر فنون علم و كمال صاحب تصنيف است، در فقه و حكمت و اصول و اعداد و اشكال مسلم بوده است .» آن گاه كتابهايى از مصنفات وى را برشمرد و بعد از آن گفت: «ولد اجل افضل امجد او، مولى احمد نراقى نبذى، از مراتب كمالاتش را در اجازهاى كه به بعضى از اعاظم معاصرينش نوشته است، اشارت نموده است و آن اجازه به خط مباركش در نزد ما موجود است كه سلسله مشايخ اجازه روايى خود را با القاب حاكى از مقامات علمى و عملى آنان نام برده است كه مشايخ اجازه روايى والد او نراقى اول نيز دانسته مىشود، به اين صورت: منها ما أخبرنى به قراءة و سماعا و اجازة والدى واستادى ومن اليه فى جميع العلوم العقلية و النقلية استنادى كشاف قواعد الاسلام و حلال معاقد الأحكام، ترجمان الحكماء و المتألهين و لسان الفقهاء و المتكلمين الامام الهمام و البحر القمقام، اليم الزاخر و السحاب الماطر، الراقى فى نفائس الفنون الى أعلى المراقى مولانا محمدمهدى بن ابىذر النراقى مولدا، والكاشانى مسكنا، و النجفى التجاء ومدفنا قدس الله سبحانه فسيح تربته و أسكنه بحبوحة جنته عن مشايخه الفضلاء النبلاء العظماء: اولهم: العلامه، الثانى: مولانا محمدباقر البهبهانى، و ثانيهم: المحدث الفاضل والفقيه الكامل الشيخ يوسف بن احمدبن ابراهيم البحرانى، و ثالثهم: النحرر المحقق و الفقيه الجامع المدقق محمدبن محمدزمان الكاشانى و رابعهم: الفقيه الورع الاوحدى الشيخ محمدمهدى بن الشيخ بهاءالدين الفتونى العاملى و خامسهم: اعجوبة الزمان العالم الربانى مولانا محمد اسماعيل بن محمدحسين المازندرانى وسادسهم: العالم المؤيد جامع المعقول و المنقول مولانا محمدمهدى الهرندى.» بعد از آن، صاحب «روضات» گويد كه: مراد از محمد اسماعيل مازندرانى، مولينا اسماعيل خواجويى است. و ديگر اين گفته است از كسانى كه در بعضى از مراتب معقول در محضر مولى مهدى نراقى قرائت كردهاند صاحب مطالع الانوار و تحفة الابرار و ديگر صاحب اشارات و منهاج است. مرحوم محمد معصوم شيرازى در «طرائق الحقائق» فرمايد: (العلامة النراقى مولانا محمدمهدى طاب ثراه از افاضل حكماى مجتهدين متأخرين است، احوالات آن جناب و كتب مصنفه حضرتش در رجال علما مشروح است.» مرحوم حاج زين العابدين شيروانى در «بستان السياحه» گويد: «نراق بر وزن عراق قريهاى است قصبه مانند و محلى است خاطر پسند از توابع كاشان در دامن كوه اتفاق افتاده، سه طرفش فى الجمله گرفته و سمت مغربش به غايت گشاده است و مردمش شيعى مذهب و مولانا مهدى صاحب تصانيف مفيده از آنجا بوده است.» مرحوم ملا حبيب الله كاشانى در «لباب الالقاب فى القاب الاطياب» فرمايد: «عارج به اعلى المراقى حاج ملامهدى بن ابىذر بن حاج محمد نراقى، عالمى عيلوم و محققى مدقق و استاد الكل فى الكل و جامع جميع علوم عقليه و ماهر حاذق در علوم شرعيه بود.» كاشف اسرار دقايقى بود كه قبل از وى بر آنها اطلاع حاصل نكردهاند، و مبين قواعد حقايقى بود كه جز وى، آنها را پيش نياوردهاند. اگر كسى او را بحرالعلوم حقيقى بگويد، مجاز نگفته است بلكه به حقيقت سخن گفته است. و اگر قائلى وى را علامه خواند استحقاق ملامت ندارد. بعضى از افاضل، وى را خاتم الحكما و المجتهدين لقب دادهاند و اين لقبى است كه در جاى خود قرار گرفته است. استادان علامه نراقى حكايات مشقات آن جناب در تحصيل و تحمل فقر و فاقه و صبر بر حوادث و نوائب روزگار و رياضتها و عبادات او مشهور است. به خط فرزند وى مولى احمد نراقى خواندهام كه: «عمده تحصيل پدرش ملا محمد مهدى نراقى در اصفهان در نزد مشايخ بزرگ ملااسماعيل خواجويى و حاج شيخ محمد و مولانا مهدى هرندى و ميرزا نصر بوده است و قسمتى از حديث را در نزد شيخ اجل شيخ يوسف صاحب حدائق قرائت كرده است، و صاحب حدائق و آقا محمدباقر بهبهانى از مشايخ اجازه و قرائت او هستند». و سپس مصنفات وى را به خط فرزند ياد شدهاش فاضل نراقى نام برده و بعد از آن گفته است : «وفات او در سنه هزار و دويست و نه هجرى بوده است و به خط فرزندش فاضل نراقى ديدهام كه فرمود كه عمر شريف آن جناب تقريبا شصت سال بوده است و تربت او در نجف اشرف است». مرحوم مدرس تبريزى در ريحانه فرمايد: «حاج ملا مهدى يا محمد مهدى بن ابىذر نراقى الولادة، كاشانى المسكن، نجفى المدفن، از فحول فقهاى اماميه و متبحرين علماى اثنا عشريه مىباشد كه فقيه، اصولى، حكيم، متكلم، اعدادى، اخلاقى، جامع علوم عقليه و نقليه بوده، و در كلمات بعضى از اجله به خاتم المجتهدين و لسان الفقها و المتكلمين و ترجمان الحكما و المتألهين و نظاير اينها موصوف است. در حساب و هندسه و رياضى و هيئت و علوم ادبيه، خصوصا معانى و بيان يد طولانى داشت. سى سال به ملااسماعيل خواجويى تلمذ نمود. بعد از فارغ التحصيلى به ايران مراجعت و در كاشان توقف نمود و به بركت وجود شريفش آن شهر دارالعلم و دارالتحصيل و مجمع علما شد و جمعى از اعلام آنجا ظهور يافتند.» فاضل نراقى ملا احمد در خزائن (3) فرمايد: «با والد ماجد علامه طود علم و تحقيق (رحمة الله عليه) در سنه هزار و دويست و پنجاه از هجرت نبويه به زيارت عتبات عاليات تشرف يافتم و چون از مشهدين مشرف نجف و كربلا برگشتيم، در مقابر قريش چند روزى مكث كردهايم، قاضى بغداد دو لغز كه از نتايج طبع او بود براى والدم فرستاد و حل آن دو را از او طلب كرد آن گاه، هر دو لغز و جواب والدش را نقل كرده است». ملامهدى نراقى ثانى در سنه 1268 ه ق فوت كرده، و جنازه او از كاشان به قم انتقال داده شد و مقبره كنار بقعه ابن بابويه معروف به نام او است. وى از برادرش فاضل نراقى و از وحيد بهبهانى و از شيخ جعفر صاحب كشف الغطا و از سيدجواد عاملى اجازه داشته است و صورت قسمتى از اجازه سيدجواد عاملى چنين است: «وكان ممن جد فى الطلب و بذل الجهد فى هذا المطلب و فاز بسعادتى العلم و العمل و حاز منهما الخط الأوفر العالم الفاضل والفقيه الدقيق الكامل ذوالفطنة الوقادة و الفريحة النقادة، صاحب الصفات القدسية و الاخلاق الملكوتية جناب الأجل الاكرم الملا مهدى المكرم ابن اعلم العلماء وافضل الفضلاء وحيد زمانه و فريد اوانه الملا مهدى النراقى وفقه الله للعروج الى معارج العلماء و الوصول الى اقصى مدارج العرفاء...» و هم چنين صاحب لباب مذكور، جمعى از اولاد و احفاد علامه محقق نراقى را نام برده كه همه از اكابر دين و فائز به منقبتين علم و عمل و از مراجع بزرگ بودهاند. در حاشيه روضات آمده است كه وفات علامه محقق مولى مهدى نراقى اول، در شب هشتم شعبان هزار و دويست و نه هجرى قمرى بوده است (رضوان الله تعالى عليه). مصنفات گرانقدر علامه نراقى آثار قلمى آن جناب بدين قرار است: 1ـ معتمد الشيعه فى احكام الشريعة؛ 2ـ لوامع الاحكام فى فقه شريعة الاسلام؛ فاضل نراقى مرحوم ملا احمد در مستندالشيعه و عوائد الايام از اين دو تأليف پدرش، بسيار نقل مىكند. 3ـ التحفة الرضوية فى المسائل الدينية؛ 4ـ التجريد فى اصول الفقه، به نقل از ريحانة مدرس در ايران چاپ گرديده است؛ 5ـ كتاب فارسى در اصول الدين به نام انيس الموحدين كه چاپ گرديده؛ 6ـ انيس التاجرين كه همان «انيس التجار» معروف مىباشد و به چاپ رسيده؛ 7ـ مشكلات العلوم كه چاپ شده است؛ 8ـ جامع السعادات، كه مكرر به چاپ رسيده 9ـ رسالهاى در عبادات؛ 10ـ رسالهاى در مناسك حج كه به نام «انيس الحجاج» شناخته مىشود؛ 11ـ رسالهاى در علم حساب؛ 12ـ محرق القلوب در مصائب اهل بيت ـ عليهم السلام ـ. اين چند كتاب ياد شده را صاحب روضات برشمرده؛ 13ـ كتاب اللوامع: لوامع الاحكام فى فقه شريعة الاسلام؛ 14ـ انيس المجتهدين؛ 15ـ جامع الافكار در حكمت؛ 16ـ رساله فارسى در علم عقود انامل؛ 17ـ الشهاب الثاقب فى الرد على بعض معاصريه من العامه؛ كه «شهاب ثاقب» را درباره امامت و در رد رساله فاضل بخارى نوشته است؛ 18ـ معراج السماء فى الهيئة؛ 19ـ جامعة الاصول فى اصول؛ 20ـ انيس الحكماء در معقول؛ 21ـ اللمعة، مختصر «اللمعات العرشية فى الحكمة الالهيه» بوده كه به نام «اللمعة الالهيه» و به طبع رسيده است؛ 22ـ اللمعات العرشية فى الحكمة الالهيه، كه «اللمعات العرشية فى حكمة الاشراق» است؛ 23ـ المستقصى فى علم الهيئة؛ 24ـ المحصل فى علم الهيئة ايضا؛ 25ـ توضيح الاشكال، تحرير اصول اقليدس؛ 26ـ شرح شفاء كه شرح الهيات «شفاء» است؛ 27 ـ الكلمات الوجيزة، كه مختصر اللمعة الالهيه و با آن به چاپ رسيده است. اين چند كتاب ياد شده را از «لباب الالقاب» مرحوم آخوند ملا حبيب الله كاشانى نقل كردهايم كه آنها را با بعضى از مصنفات ياد شده از روضات، به خط خلف صالحش فاضل نراقى ملا احمد نقل كرده است. جامع الافكار همان است كه مرحوم مدرس در «ريحانه» به اسم «جامع الأفكار و ناقد الانظار فى اثبات الواجب و صفاته الثبوتية و السلبية» نام مىبرد، و گفته كه آن بزرگترين كتابى است كه در اين موضوع نگارش يافته است. راقم در حدود بيست و پنج سال پيش از اين، نسخهاى از «تحرير اصول اقليدس» كه در حدود نصف اول آن بود در يكى از كتابفروشىهاى تهران ديده كه مكنت ابتياع آن را نداشت. اين تحرير به قلم نراقى بود ولى در خاطر ندارم كه آيا تحرير علامه محقق مرحوم مولى مهدى نراقى بود، يا تحرير نجل جليل او مرحوم فاضل ملااحمد نراقى؛ و لكن در صفحه شانزدهم مقدمه «لمعه الهيه و كلمات وجيزه» آمده است كه: «كتاب توضيح الاشكال فى شرح تحرير اقليدس الصورى فى الهندسة وقد شرحه الى المقالة السابعة بالفارسية يقرب من سنة عشر الف بيت». 28ـ المناسك المكيه فى مسائل الحج كه غير از «انيس الحجاج» مىباشد؛ 29ـ رسالة فى صلوة الجمعة؛ 30ـ رسالة فى الاجماع؛ 31ـ شرح تحرير اكرثاوذوسيوس؛ 32ـ جامع المواعظ؛ 33ـ رسالة نخبة البيان فى علم المعانى و البيان. اين چند رساله را از مقدمه جامع السعادات چاپ نجف نقل كردهايم. «نخبة البيان» رسالهاى است در وجوه تشبيه و استعارت و محسنات بديعيه كه به طبع رسيده است. تحرير اكرثاوذوسيوس تحرير اكرثاوذوسيوس معروف درسى كه در حوزههاى علميه تدريس مىشود، به قلم محقق «خواجه نصيرالدين طوسى» است، چنان كه اكثر كتب رياضى خواجه از تحرير اصول اقليدس تا «تحرير مجسطى بطلميوس» به صورت تحرير است، «تحرير اكرثاوذوسيوس» در ترتيب دروس رياضى حوزهها در رتبه دوم قرار گرفته است؛ يعنى پس از «تحرير اصول اقليدس»، «تحرير اكرثاوذوسيوس» خوانده مىشود. و اين جانب در حوزه علميه قم يك دوره كامل به تدريس آن توفيق يافت و نسخههاى متعدد از آن را تحصيل كرده و نسخهاى را با مقابله دقيق در اثناى تدريس به تصحيح كامل در تصرف دارد و يك دوره بر آن تعليقات و حواشى دارد. غرض اين كه «شرح تحرير اكرثاوذوسيوس» غير از «تحرير اكرثاوذوسيوس» است. معناى عبارت اول اين است كه تحرير خواجه را بر «اكرثاوذوسيوس» شرح كرده است. و معناى عبارت دوم اين است كه مثل تحرير اصول اقليدس آن را دوباره تحرير كرده است؛ يعنى تحرير ديگرى غير از تحرير خواجه، ممكن است كه هر دو كار را كرده باشد و يا اين كه تحرير او به منزله شرح تحرير خواجه است؛ ولى به قلم جناب ملا احمد فاضل نراقى تحرير اكرثاوذوسيوس ضبط شده است و اين اصح و اضبط است كه هم خود آن جناب اهل فن بود و هم اين كه اهل البيت أدرى بما فيه. (6) 34ـ قرة العيون كه به طبع رسيده است، اين كتاب به عربى در حكمت متعاليه است؛ 35ـ حاشيه شرح مجسطى؛ 36ـ حواشى بر اكرثاوذوسيوس؛ 37ـ ديوان اشعار. اين چند رساله را از مقدمه «نخبة البيان» و «قرة العيون» و «لمعة الهيه» كه به قلم حفيد مذكورش مرقوم شده است نقل كردهايم. درباره عبارت «حاشيه شرح مجسطى» اين سخن پيش مىآيد كه آيا مراد از شرح مجسطى «تحرير مجسطى» به قلم خواجه نصيرالدين طوسى است ـ كه ظاهرا بايد همين باشد ـ يا حاشيه بر يكى از شروح مجسطى است چون شرح عبدالعلى بيرجندى، و شرح نظام الدين نيشابورى به زبان عربى است كه به صورت تعليقات بر آن مىباشد؛ و شرح راصدين شاه جهانآباد به فارسى بر تحرير مجسطى، وغيرها فراگيرى زبان و خط عبرى اقول: بوزاسكفت لغة سريانية يعنى البطين، ولما كان له عليهالسلام عظم بطن أراد اليهودى أن يعلمه قومه ذلك حتى يحتاطوا، و مع ذلك يزرى بشأنه الأقدس، وكان يظن انه عليهالسلام لا يفهم هذه اللغة فلما سمعه وعلم ان غرضه من ذلك الإزراء بشأنه، فقال عليهالسلام ردا لتوهمه: ان عظم البطن ليس مما يذم به بل مما يمدح به لأن أعلاه هو الصدر محل العلم الذى هو قوة الروح، واسفله هو المعدة محل الطعام الذى هو قوة الجسم وكل من القوتين كمال للانسان .» اين دأب علماى پيشين ما بود كه زبانهاى بيگانه را ياد مىگرفتند، چه، زبان وسيلهاى براى رسيدن به معارف و حكمى است كه بدان زبان نوشتهاند. مرحوم «سيدصالح خلخالى» كه شاگرد ارشد حكيم الهى ميرزا ابوالحسن جلوه (قدس سره) بود و شرح حال او در «المآثر والآثار» اعتماد السلطنه آمده است، (7) در شرح مناقبت شيخ اكبر محيىالدين عربى گويد: (8) «كتاب طهارة الاعراق افلاطون الهى را ابو على مسكويه از زبان يونانى به عربى ترجمه نمود و سلطان الحكما محمدبن حسن نصيرالدين طوسى آن را از زبان تازى به پارسى درآورد و به اخلاق ناصرى موسوم كرد.» استاد ما مرحوم علامه حاج ميرزا ابوالحسن شعرانى زبان عبرى را در تهران در نزد عالم يهودى فرا گرفت و در زبان فرانسوى استاد بود و انگليسى نيز مىدانست. از اينگونه شواهد از صدر اسلام تا كنون بسيار داريم. (ابن اثير» در «اسد الغابه فى معرفة الصحابه» در شرح حال زيدبن ثابت مىگويد: (وكان زيد يكتب لرسول الله صلى الله عليه و آله و سلم الوحى وغيره، وكانت ترد على رسول الله كتب بالسريانية فأمر زيدا فتعلمها؛ (9) يعنى: زيد كاتب رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم بود و وحى و غير وحى را مىنوشت، و نامههايى به سريانى براى رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم مىآمد، رسول الله او را امر فرمود كه سريانى را ياد بگيرد». علامه نراقى عالمى ذو الفنون علامه نراقى يكى از تأليفاتش را براى سيدمهدى طباطبايى بحرالعلوم به نجف ارسال مىدارد و او را چنين خطاب مىكند: الاقل لسكان ذاك الحمى مرحوم سيد بحرالعلوم در جواب مىگويد: الاقل لمولى يرى من بعيد علامه نراقى گويد: اى رسول ما به ساكنان آن «حمى» يعنى حرم مرتضوى بگو: خلود در بهشت گواراتان باد، به ما آبى افاضه كنيد كه ما تشنه و شما سيرابيد. اين ناظر به آيه پنجاهم سوره أعراف است .» سيد بحرالعلوم در پاسخ گويد: «اى رسول ما به آقايى كه از دور جمال دوست را به چشم شهود مىبيند بگو: تو را كه غايب حاضرى، بر اين حاضر غايب فضل و برترى است؛ زيرا ما در كنار آب از تشنگى مىناليم و شما با اين كه دوريد وارد در آبيد. سدود اعراض نمودن و رو برگردانيدن است. مرحوم سيد، علامه نراقى را به سبب حضور و توجه و مراقبت، غايب شاهد مىخواند؛ و خود را به سبب اعراض و عدم حضور، شاهد غايب.» ذكر برخى از افادات علامه نراقى الف ـ در بعضى از اشعارش به صورت ساقى نامه فرموده است: بيا ساقيا من بقربان تو در اين ابيات به كريمه «وسقيهم ربهم شرابا طهورا» (10) نظر دارد. در تفسير آن كلامى معجز نظام از سلاله نبوت صادق آل محمد ـ صلوات الله عليهم اجمعين ـ مروى است كه مسحهاى از علم الهى و قبسى از نور مشكوة رسالت و نفحهاى از شميم رياض امامت است؛ آن را امين الاسلام طبرسى در تفسير شريف «مجمع البيان» در بيان كريمه ياد شده بدين صورت روايت كرده است: «أى يطهرهم عن كل شىء سوى الله اذ لا طاهر من تدنس بشىء من الأكوان الا الله، رووه عن جعفر بن محمد عليهالسلام». من در امت خاتم از عرب و عجم، كلامى بدين پايه كه از صادق آل محمد صلى الله عليه و آله و سلم در غايت قصواى طهارت روايت شده است، از هيچ عارفى نه ديدهام و نه شنيدهام. آن كس كه ز كوى آشنايى است حديث به شكل مفرد أعنى «روى» روايت نشده است بلكه به صيغت جمع يعنى «رووه» مروى است، پس خيلى ريشهدار است كه جمعى آن را روايت كردهاند. در اين كريمه «رب ابرار»، ساقى ابرار است و در اين رب و اضافه آن به «هم» هم مطالبى است كه نهفته معنى نازك بسى است در خط يار. «طهور» صيغت مبالغت است، طاهر پاك است و طهور پاك كننده آب مضاف ممكن است كه طاهر باشد اما مسلما طهور نيست، اما مطلق آن هم طاهر است و هم طهور. ابرار شرابى كه از دست ساقيشان مىنوشند علاوه بر اين كه پاك است پاك كننده هم هست. اين شراب، ابرار را از چه چيز تطهير مىكند؟ امام فرمود: از هر چه كه جز خدا است؛ زيرا كه طاهر از دنس اكوان جز خدا نيست. دنس چرك است و اكوان موجودات و مراد از دنس نقص امكان است كه خداوند از نواقص ممكنات طاهر است؛ زيرا كه صمد حق است. اين شراب انسان را از ماسوى الله شستشو مىدهد. تجرد نفس ناطقه تقديم اين امر مهم يعنى اثبات تجرد نفس، در كتب اخلاق مطلبى لازم و واجب است؛ زيرا بحث از اخلاق كه دستورالعمل تكامل نفس و تصاعد او به سوى سعادت ابدى وى است، مبتنى بر معرفت نفس است. حكيم الهى ناموراسلامى ابن مسكويه در «طهارة الأعراق» همين شيوه پسنديده را به كار برده است بلكه كتاب اخلاق مطلقا متفرع بر اين اصل است، آن كتاب اخلاق ارسطو نيز جز اين نيست. نگارنده تا كنون بيش از هفتاد دليل عقلى در تجرد نفس ناطقه انسانى به اطلاق، از اعاظم حكماى الهى تحصيل كرده است چنان كه ادله نقلى بسيار هم گردآورده است و همه را در يك رساله تدوين نموده است كه اميد است تنظيم گردد و به محضر طالبان حقيقت تقديم شود. اهتمام ما بدين امر از اين جهت است كه هيچ موضوعى در علوم عقليه و حكمت متعاليه به پايه اهميت آن نمىرسد. و در حقيقت اين مطلب اجل مطالب عقلى و اساس ديندارى است و از قديم الدهر سلسله جليله حكماى الهى كه به منزله مدارك باطنه قوه عاقله انسان كبير شرع و ديناند، در آن زمينه بحث كردهاند و رسالهاى جداگانه نوشتهاند و معرفت نفس را مرقاة معرفت رب شناختهاند، و شناسايى آن را باب شناسايى كليه معارف دانستند و جميع ما فى الكون را مظاهر صفات نفس يافتند و سرانجام معرفت نفس را عين معرفت رب. بدين نظر تحقيق و تدقيق امر نفس فوق بحث در مجرد بودن آن است و همان است كه در حكمت متعاليه چون فتوحات مكيه و اسفار عنوان شده است كه: «من عرف النفس انها الجوهر العاقل المتوهم المتخيل الحساس المتحرك الشام الذائق اللامس النامى، أمكنه أن يرتقى الى معرفة ان لا مؤثر فى الوجود الا الله.» (11) نظر حكما درباره تجرد نفس ناطقه «ارسطو» رساله نفس دارد و بابا افضل كاشى كه از اجله علماى اسلام و از افاخم حكما و عرفا است آن را به پارسى ترجمه كرده است. «ابونصر فارابى» معلم ثانى رسالهاى دارد در حقيقت روح و اثبات تجرد او و بيان آن كه روح بدون ماده بدن جوهرى مستقل و قادر بر هرگونه ادراك و لذت در عالم ابديت و جهان ما فوق طبيعت دارد. فيلسوف عرب «ابويوسف يعقوب بن اسحاق كندى» در نفس رسالهاى نوشته است. «شيخ رئيس» علاوه بر اين كه در نجات و اشارات و شفا به طور تفصيل درباره نفس ناطقه مستوفى بحث كرده است، چندين رساله مستقل در معرفت نفس و تجرد و بقاى آن نوشته است. حكيم فاضل «ابوالحسن سعدبن هبةالله بن كمونه» رسالهاى در ابديت نفس تصنيف كرده است . «فخر رازى» كتابى در تجرد و بقاى نفس به نام «المطالب العاليه» دارد كه شيخ بهايى در شرح حديث چهلم كتاب اربعين خود آن را نام مىبرد و مىستايد كه: «قد تضمن كتاب المطالب العالية منها ما لا يوجد فى غيره». شيخ اكبر «محيى الدين عربى» فتوحات مكيه و فصوص الحكم را در معرفت نفس و اطوار و نشئات وجودى و شهودى كه نوشته است كه بايد گفت: «كل الصيد فى جوف الفرأ». «خواجه نصيرالدين طوسى» رسالهاى به نام «بقاء النفس بعد فناء الجسد» تأليف كرده است . «صدرالمتألهين» در قسم چهارم «اسفار» به طور مبسوط و مفصل و مستدل در نفس و بقا و شئون و معاد او بحث كرده است. شيخ فاضل «رضى على بن يونس عاملى» رسالهاى در اين موضوع به نام «الباب المفتوح الى ما قيل فى النفس والروح» نوشته است كه تمام آن در سماء و عالم بحار نقل شده است. آقا «على مدرس زنوزى» صاحب «بداى الحكم» رسالهاى در بيان «ان النفس كل القوى» نوشته است كه در حاشيه شرح هدايه آخوند چاپ شده است. «طنطاوى جوهرى» صاحب تفسير كتابى در تجرد روح انسان و بقاى آن بعد از خرابى بدن به نام «الارواح» نوشته است. از اينگونه كتابها و رسائل كه از قديم تا كنون در معرفت نفس و باقى آن نوشتهاند، بسيار است. اين تأكيد و تشديد رجال الهى در اين باب براى اين است كه شبهات متوغلين در ماده را رفع كنند و عقول مردم را به سوى كمالشان كه لقاءالله است سوق دهند. مردم طبيعى مادى، موت را مساوق نابود شدن مىپندارند و گويند هر كس مرد بطلان صرف مىگردد و هر چه كرد، پاداش و كيفر اخروى ندارد؛ زيرا كسى باقى نيست تا ثواب يابد يا عذاب بيند و حال كه چنين است ارسال رسل و انزال كتب مفهومى ندارد و به انكار بقاى انسان اعراض از اصول و فروع دين مىكنند. اما بزرگان علوم و معارف آن همه ادله عقليه بر تجرد نفس ناطقه و بقاى آن بعد از ويرانى بدن اقامه كردهاند كه انسان با مردن بدن و متلاشى شدن آن معدوم نمىشود بلكه باقى و زنده است جز اين كه به يك معنى از سرايى به سراى ديگر انتقال مىيابد و آن چه كرده است با خود مىبرد و هر كس به سوى عمل خود مىرود؛ بلكه عين عمل خود است كه علم و عمل انسان سازند و در«يوم تبلى السرائر» باطنش عين ظاهر مىگردد. ان العمل نفس الجزاء علم و عمل عرض نيستند بلكه جوهر و انسان سازاند. انسان به علم و عمل سازنده خويش است و كارى مهمتر از اين سازندگى ندارد. علم سازنده روح، و عمل سازنده بدن است؛ و همواره درهمه عوالم، بدن آن عالم مرتبه نازله نفس است. و بدنهاى دنيوى و أخروى در طول يكديگرند و تفاوت به نقص و كمال است. جزا نفس علم و عمل بودن است، چه، جزا در طول علم و عمل است و ملكات نفس مواد صور برزخىاند . يعنى هر عمل صورتى دارد كه در عالم برزخ آن عمل بر آن صورت بر عاملش ظاهر مىشود كه صورت انسان در آخرت نتيجه و غايت فعل او در دنيا است. و هم نشينهاى او از زشت و زيبا، همگى غايات افعال و صور اعمال و آثار و ملكات او است كه در صقع ذات او پديد مىآيند و بر او ظاهر مىشوند كه در نتيجه انسان در اين نشأه نوع و در تحت آن افراد، و در نشأه آخرت جنس و در تحت آن انواع است. و از اين امر تعبير به تجسم اعمال، يا تعبير به تجسد اعمال، و يا تعبير به تجسم اعراض، و امثال اينگونه تعبيرات كردهاند و مقصود تحقق و تقرر نتيجه اعمال در صقع جوهر نفس است. به همين قدر اكتفا مىكنيم و سخن را بدين كريمه خاتمه مىدهيم: «دعويهم فيها سبحانك اللهم وتحيتهم فيها سلام و آخر دعويهم أن الحمد لله رب العالمين .» پىنوشتها: 1) الذريعه، ج 13 ، ص . 350 2) روضات، ص . 647 3) خزائن، ص . 243 4) قرة العيون، ص . 43 5) لمعه الهيه، ص . 43 6) قرة العيون، ص 12 مقدمه. 7) المآثر والآثار، ص . 186 8) شرح مناقبت محيى الدين عربى، ص 67 (چاپ سنگى) 9) اسد الغابة فى معرفة الصحابة، ج2، ص . 278 10) الانسان (76)، آيه . 22 11) اسفار، ج4، ص . 54
نويسنده:فنا |
یکشنبه شانزدهم دی 1386
|
|
|
موضوع:
| لينک ثابت
|
|
|
حكمتهاى دهگانه لقمان
|
|
نويسنده: حجة الاسلام والمسلمين محمد محمدى اشتهاردى پرهيز از رفتار و راه رفتن مغرورانه 1- روى گردانى خشمگون 2- راه رفتن مغرورانه پرهيز از رفتار و راه رفتن مغرورانه هشتمين و نهمين نصيحت لقمان، خطاب به پسرش چنين است: «و لا تصعر خدك للناس و لا تمش فى الارض مرحا ان الله لا يحب كل مختال فخور؛ [1] پسرم! با بىاعتنايى از مردم روى مگردان، و مغرورانه بر زمين راه مرو كه خداوند هيچ متكبر مغرورى را دوست ندارد.» يكى از مهمترين بخشهاى آداب معاشرت اسلامى و انسانى، رفتار متواضعانه، و پرهيز شديد از هر گونه كردار تكبرآميز و مغرورانه است، چرا كه برخوردهاى مغرورانه و خودپسندانه، موجب ناهنجارى روابط، و عكسالعملهاى ناموزون، و پيامدهاى شوم و كينه توزانه، و قطع رشتههاى دوستى و صفا و صميميت خواهد شد. تكبر يك حالت انحرافى درونى است كه نشانههاى آن به شكلهاى مختلف در زندگى انسان آشكار مىشود، در اين بخش از نصيحت حضرت لقمان، به دو نشانه تكبر و خودپسندى، اشاره شده كه بايد از آن پرهيز كرد: 1- روى گردانى خشمگون و غير دوستانه از مردم 2- راه رفتن مغرورانه و تكبرآميز در كنار مردم. اين دو خصلت كه از حالت زشت تكبر نشات مىگيرد، آسيب شديدى بر آداب صحيح معاشرت مىرساند، و چه بسا دوستىها را به دشمنى، و صفا و صميميت را به كدورت و خشونت تبديل نموده و باعث اختلافات و ناسازگارىهاى زندگى، به ويژه بين همسران، همسايگان و دوستان خواهد شد. ممكن است به نظر برسد كه لقمان در اين نصيحت، چرا امور جزيى را مطرح كرده است؟ در پاسخ به اين پرسش بايد گفت كه صفات و حالات زشت انسان، غالبا از راه و روشهاى جزيى او آشكار مىگردد، مثلا چگونگى سيگار كشيدن شخصى آن هم در روز ماه رمضان در انظار مردم، و خالى كردن دود آن به سوى آسمان، گر چه در ظاهر، جزئى است ولى نشان دهنده غرور ريشه دار او نسبت به خداى بزرگ، و دهنكجى گستاخانه او نسبت به مردم و جامعه است، و بيانگر آن است كه روح او به كانونى از انحراف و فساد تبديل شده است. و باز به عنوان مثال جوشهاى مختصر، و دملهاى كوچكى كه در بخشهايى از بدن ديده مىشود، از نظر پزشك، نشان دهنده چركهاى عظيم درونى است كه در ميان خون لانه گزيدهاند و خود را اين گونه نشان مىدهند. اين نشانهها، سوتهاى خطر براى درمان و اصلاح و پاك سازى نفس، از كانونهاى انحراف مىباشد. در حقيقت لقمان به جهانيان اعلام مىكند كه از طريق نشانهها، حالتهاى درونى خود را بشناسيد، چرا كه چگونگى حالات درونى، به طور ناخودآگاه در چهره و رفتار و كردار انسان آشكار خواهد شد، چنان كه اميرمؤمنان على (ع) در سخنى فرمود: «ما اضمر احد شيئا الا ظهر فى فلتات لسانه و صفحات وجهه؛ هر كس آنچه را در دل پنهان كند، از زبانش فرو ريزد، و در سيمايش خوانده شود». [2] البته ناگفته پيداست كه منظور لقمان از نصيحت فوق، پرهيز از هرگونه مظاهر تكبر و غرور است، اما از آنجا كه صفت تكبر قبل از هر چيز خود را در حركات عادى و روزانه نشان مىدهد، انگشت روى دو مظهر خاص گذاشته شده است. اكنون شايسته استبه تجزيه و تحليل اين دو نشانه و مظهر بپردازيم:
1- روى گردانى خشمگون
از آداب معاشرت صحيح اسلامى آن است كه انسان در برخوردها و جدايىهاى خود از مردم، اصول متانت و محبت را رعايت كند، و رفتارش با سلام و لبخند مهرانگيز باشد، از روى بىاعتنايى و خشم آلود، از كنار مردم عبور ننمايد، چنين روى گردانى كه از تكبر و خودپسندى نشات مىگيرد، باعث تيره شدن روابط، و سرد شدن كانون گرم پيوندها، و احيانا موجب تخريب آن كانون خواهد شد. در تعبير لقمان آمده «و لا تصعر خدك للناس؛ با بىاعتنايى از مردم روى نگردان.» واژه تصعر از ماده صعر، در اصل، يك نوع بيمارى است كه شتر به آن مبتلا مىشود، به طورى كه شتر گردن خود را كج مىنمايد. اين تعبير بيانگر آن است كه اين گونه برخورد با انسانها، نشانه بيمارى روانى و اخلاقى است، و نوعى انحراف در تشخيص و تفكر است، و هرگز يك انسان سالم، دچار اين گونه روشهاى پندارى و خيالى نمىگردد. مساله روى گردانى مغرورانه از مردم، يك جسارت و توهين است كه از آثار شوم آن كينه پرورى و كاشتن بذر عداوت و دشمنى است، و چنين كارى موجب تباهى اخلاق و شيوههاى خداپسندانه انسانى خواهد شد. حتى در مورد دورى و فاصله گرفتن از كافران، خداوند به پيامبرش چنين دستور مىدهد «...واهجرهم هجرا جميلا؛ از آنها دورى كن، ولى دورى جميل و شايسته.» [3] يعنى دورى تو از آنها توام با دل سوزى و دعوت و ارشاد دوستانه - كه يكى از روشهاى تربيتى در مقاطع خاص است - باشد. اين دستور حاكى است كه در برخوردها، شيوههاى جذب، بر طرد مقدم است، و مساله طرد، مربوط به موارد استثنايى و شرايط خاص است. مفسر معروف علامه طبرسى، در تفسير اين آيه مىنويسد: «و فيه دلالة على وجوب ... المعاشرة باحسن الاخلاق و استعمال الرفق ليكونوا اقرب الى الاجابة؛ اين آيه بيانگر آن است كه واجب است با مردم با حسن خلق و صميميت و مدارا رفتار نمود، تا سخنانى كه به مردم گفته مىشود، از سوى آنان زودتر پذيرفته شود». [4] در گفتار پيامبر (ص) و امامان (ع) به مساله حسن معاشرت و برخوردهاى صميمانه، سفارش بسيار شده است از جمله روايت شده ؛ شخصى به محضر رسول خدا (ص) آمد و تقاضاى نصيحت كرد، آن حضرت در ضمن گفتارى به او فرمود: «الق اخاك بوجه منبسط؛ برادر مسلمانت را با روى گشاده و خندان، ملاقات كن». [5] و اميرمؤمنان على (ع) فرمود: «زينة الشريف التواضع؛ فروتنى و برخوردهاى متواضعانه با مردم، زينت و آراستگى انسانهاى با شرافت و ارجمند است». [6] نتيجه اين كه ما بايد به حركات و برخوردهاى خود هنگام ملاقات، مصاحبت و جدايى، با اخلاق نيك اسلامى هماهنگ بوده، و از هرگونه انحراف اخلاقى، و برخوردهاى خصمانه و بيمارگونه دور باشد، تا موجب صفا و صميميت، و مدينه فاضله و ممتاز و آرامبخش گردد.
2- راه رفتن مغرورانه
يكى از مظاهر تكبر و خودخواهى كه لقمان پسرش را به پرهيز از آن دعوت كرده راه رفتن مستانه يا مغرورانه است، كه نشان دهنده حالت درونى زشتخودخواهى و خودبزرگ بينى است. اين گونه راه رفتن كه از آن به «مشى مرح» (با مستى و غفلت) تعبير شده، يك نوع بلند پروازى و خود برتربينى است كه موجب سركشى و طغيان شده، و انسان را از مرز بندگى خدا خارج مىسازد، بر همين اساس خداوند در مورد ديگر از قرآن مىفرمايد: «و عباد الرحمن الذين يمشون على الارض هونا؛ بندگان خدا كسانى هستند كه با تواضع و فروتنى راه مىروند.» [7] نيز مىفرمايد: «و لاتمش فى الارض مرحا انك لن تخرق الارض و لن تبلغ الجبال طولا؛ و روى زمين با تكبر راه مرو، تو نمىتوانى زمين را بشكافى، و طول قامتت هرگز به كوهها نمىرسد». [8] اين تعبير سرزنشآميز الهى، براى شكستن غرور انسان است، كه او هرچه تكبر كند، نمىتواند زمين را بشكافد، و يا طول قامتش را به ارتفاع كوهها برساند، بنابراين با ديدن عظمت مخلوقات الهى، بايد خود را ناچيز بداند، و باد غرور را از مشك وجود خود خالى سازد، نه اين كه براى جلب توجه مردم به او، هنگام راه رفتن پا به زمين بكوبد، يا گردن بر آسمان بكشد. بر همين اساس پيامبراكرم (ص) و امامان (ع) نهايت تواضع را در راه رفتن و ساير شؤون زندگى مراعات مىكردند، تا آنجا كه پيامبر (ص) فرمود: «من مشى على الارض اختيالا لعنته الارض، و من تحتها و من فوقها؛ كسى كه از روى تكبر و غرور بر روى زمين راه رود، زمين و آنان كه در زمين خفتهاند، و بر روى زمين هستند او را لعنت مىكنند». [9] و روزى آن حضرت در حين عبور از كوچهاى جمعيتى را ديد كه اجتماع كردهاند، نزد آنها رفت و فرمود: چه خبر است؟ آنها شخصى را نشان دادند و گفتند: اين ديوانهاى است كه حركتها و گفتار خنده آورش، مردم را متوجه خود ساخته است، مردم به تماشاى او پرداختهاند، پيامبر (ص) آنها را به سوى خود فرا خواند، و به آنها فرمود: «اين شخص دچار بيمارى است، آيا مىخواهيد ديوانه حقيقى را به شما معرفى كنم؟» آنها عرض كردند: آرى. فرمود: «المتبختر فىمشيته، الناظر فى عطفيه، المحرك جنبيه بمنكبيه، فذاك المجنون؛ ديوانه حقيقى كسى است كه با تكبر و غرور راه مىرود، هنگام راه رفتن پيوسته به دو طرف خود نگاه مىكند، و پهلوهاى خود را با شانهاش تكان مىدهد (تنها خودش را مىنگرد) اين است ديوانه حقيقى». [10] نيز از على (ع) نقل شده: در يكى از جنگهاى صدر اسلام، ابودجانه انصارى، عمامهاى بر سر نهاد و بين دو صف اسلام و كفر، با غرور مخصوصى راه رفت، پيامبر (ص) فرمود: «اين نوع راه رفتن را خداوند مبغوض دارد، جز در ميدان جنگ در برابر دشمن». [11] براى روشن شدن بيشتر مطلب نظر شما را به سه حديث جالب زير جلب مىكنم: 1: بشير نبال مىگويد: در محضر امام باقر (ع) در مسجد مدينه بوديم، ناگاه غلام سياهى وارد مسجد شد و به صورت جهنده و پاى كوبان راه مىرفت، امام باقر (ع) فرمود: «اين شخص، جبار است.» به امام عرض كردم: اين شخص بيچاره و سائل است، فرمود: بلكه جبار است». [12] يعنى گر چه فقير است و از نظر شخصيت در سطح پايين مىباشد، ولى چون اين گونه مغرورانه و مستانه راه مىرود، در صف جباران و مستكبران خواهد بود. 2: امام صادق (ع) در ضمن گفتارى فرمود: خداوند ايمان را بر جوارح و اعضاى انسان واجب كرده و در ميان آنها تقسيم نموده است، از جمله بر پاهاى انسان واجب كرده كه به سوى گناه گام نگذارد، و در راه رضاى خدا قدم بردارد، از اين رو خداوند در قرآن مىفرمايد: «در زمين متكبرانه راه مرو». [13] و نيز مىفرمايد: «اعتدال را در راه رفتن رعايت كن». [14] 3: در سيره پيامبر (ص) مىخوانيم، او هرگز اجازه نمىداد، هنگامى كه سوار بود، افرادى پياده در ركاب او حركت كنند، هر گاه سوار بر مركبى بود، اگر پيادهاى در راه مىديد، او را بر ترك خود سوار مىكرد، و اگر آن پياده، سوار نمىشد، به او مىفرمود: «پيشاپيش من حركت كن، و در فلان محل با من ملاقات نما». [15] فناراباانتقادوپیشنهادخودیاری کنید پىنوشتها: [1]. لقمان - 18. [2]. نهج البلاغه، حكمت 26. [3]. مزمل - 10. [4]. تفسير مجمع البيان، ج 10، ص 379. [5]. بحارالانوار، ج 74، ص 171. [6]. همان، ج 75، ص 120. [7]. فرقان - 63. [8]. اسراء - 37. [9]. تفسير نورالثقلين، ج 4، ص 207؛ ثواب الاعمال، ص 245. [10]. بحارالانوار، ج 76، ص 303؛ معانى الاخبار شيخ صدوق ، ص 237. [11]. بحارالانوار، ج 76، ص 302. [12]. همان، ص 305. [13]. اسراء 37. [14]. لقمان - 19؛ اصول كافى، ج 2، ص 36. [15]. محدث قمى، كحل البصر، ص 163.
نويسنده:فنا |
یکشنبه شانزدهم دی 1386
|
|
|
موضوع:
| لينک ثابت
|
|
|
گامى در مسير خودسازى
|
|
گامى در مسير خودسازى نويسنده: دكتر مرتضى آقا تهرانى مفاسد و آثار عجب:
اگر ديده بينا و چشمى بيدار داشته باشيم در همين سراى مىتوان باطن اعمال خوب و بد را آنگونه كه هست نظاره كرد. اين ديدار به گونهاى است كه كار زشت، خود نشان مىدهد كه چگونه به انسان قيافهاى ديگر مىدهد و او را از حالت انسانى خارج مىكند. اگر اينگونه چشم و ديده نداشته باشيم كه معمولا انسانها اينگونهاند، در نهايت بعد از مرگ چون رهسپار سراى آخرت و يا برزخ شديم ديدهاى بينا خواهيم يافت و آنگونه كه هستيم خود را مىبينيم. در قرآن به اين نكته جدى اشارتى آمده است كه: «فكشفنا عنك عطائك فبصرك اليوم حديد». [1] حين كوچ كردن از اين دنيا به دنياى ديگر (برزخ) چشم تو بيدار و تيز خواهد شد در نتيجه پرده و حجابى را كه خود بر چشم خويش آويختهاى كنار زده مىشود. سومين راهى كه براى يافت حقيقت رفتار اخلاقى و يا نيات فاسد و صحيح سراغ داريم آيات قرآنى و روايات است كه از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و يا يكى از ائمه معصومين عليهم السلام رسيده است. در اين گفتار براى اين كه بدانيم كه شكل برزخى عجب در حقيقت چگونه است به روايتى از نبىاكرم اسلام صلى الله عليه و آله در آن اميرالمؤمنين عليه السلام را سفارشاتى كردهاند اشارهاى خواهيم كرد: «ولا وحده اوحش من العجب». [2] هيچ تنهايى از عجب وحشتناكتر نيست. نظر به اين است كه عجب تنهايى وحشتناكى است كه آن كه به اين بيمارى مبتلا شده را زير شكنجه غربت سخت خود خرد مىكند. جالب توجه اين كه از نظر روانشناسى هم حقيقت همين است. هر كه مبتلا به ناز و دلال گردد و به دارايى مال و ثروت، زيبايى، اخلاق خوب و فصاحت و بلاغت و... خود ببالد در واقع با اين ناز و كرشمه خود را تنها مىكند و ديگران به راحتى از او گسسته و جدا مىشوند او بىيار و ياور مانده و كمتر كسى مايل است كه چنين شخصى را تحمل كند. حضرت امام خمينى قدس سره از همين حديث براى اثبات تجسم جسمانى عجب بهره بردهاند و مىفرمايند كه: صورت اين سرور در برزخ و ما بعدالموت، وحشت و هولناكى سخت است كه هيچ وحشتى، شبيه آن نيست. [3] در واقع امام خمينى به وحشت و هولناكى بيشتر توجه فرمودهاند. در حالى كه وحدت و تنهايى وحشتناك صورت برزخى عجب است چنانچه از لحن روايت پيداست نه وحشت و هولناكى سخت كه امام خمينى قدس سره استنباط فرمودهاند.
مفاسد و آثار عجب:
توجه به آثار يك رذيله اخلاقى ازاين جهت حائز اهميت است كه با دانستن آن بهتر مىتوان درك خطر آن كرد و به تربيت نفس پرداخت. در اين بخش به بعضى از آثار عجب نظرى گذرا خواهيم داشت گو اين كه بحث گذشته كه صورت برزخى عجب بود خود مىتواند زير مجموعه مفاسد و آثار عجب باشد. 1. عجب موجب نابودى ايمان و اعمال صالح انسانى است. در حديثى قدسى اينگونه آمده است كه خداوند به حضرت داود نبى عليه السلام فرمود: اى داود! كنجكاوان را مژده ده! و صديقان (راستينان) را بترسان و برحذر دار! داود به خداوند عرض كرد: چگونه؟ خداى تعالى فرمود: مژده و بشارت ده اهل گناه را كه من توبه پذيرم و از گناه در مىگذرم. ولى به صديقان بگو: مبادا به اعمال خويش بنازند! چه اين كه بندهاى نيست كه پاى حساب آيد (و مبتلا به اين بيمارى باشد) مگر اينكه هلاك خواهد شد. 2. عجب از گناه بدتر است. از امام صادق عليه السلام روايت شده [4] كه «خداوند خود مىداند كه براى مؤمن گناه از عجب بهتر است چرا كه اگر غير از اين بود هرگز مؤمنى به گناه آلوده نمىشد».[5] با اين كه گناه خود عامل دورى از قرب خداوندى است ولى چرا بايد مؤمن در اصلاح نفس خود نكوشد كه از بدترين وسيله ممكن براى حفظ او خداوند بهره گيرد؟! آيا اين حديث گوياى اين نيست كه عجب از گناه كوبندهتر براى مؤمن و سالك الى الله است؟! 3. عجب عامل نابودى و هلاكت است: در گفتارى از جناب رسول گرامى صلى الله عليه و آله نقل شده كه عجب از مهلكات دانستهاند. امام على عليه السلام هم فرمودهاند «من دخله العجب، هلك». [6] هر كه (ناز و دلال) عجب ورزد نابود شود. بيان امام به گونهاى است كه از آثار وجود عجب هلاك است. اين اثر تكوينى را نبايد كم انگاشت. 4. باعث تسلط شيطان است: روايت شده است كه جناب موسىبن عمران (على نبينا و آله و عليه السلام) از شيطان پرسيدند كه كدام گناه است كه اگر انسان به آن آلوده گردد تو بر او مسلط و چيره مىشود؟ شيطان در پاسخ گفت: هرگاه كسى كارى خوب انجام دهد و آن را بزرگ شمارد و به ناز و دلال افتد و يا كار زشتى را انجام دهد و آن رفتار بد در نظرش كوچك جلوه كند، در اين دو موقعيت است كه من به او چيره مىگردم. [7] 5. موجب عدم قبولى ساير اعمال است. مرحوم شيخ صدوق كه يكى از بزرگترين محدثين شيعه است در كتاب خصال روايتى از امام صادق عليه السلام نقل كردهاند كه آن حضرت فرمودهاند: شيطان گويد اگر من در سه چيز بر فرزند آدم چيره و غالب گردم ديگر هيچ باكى ندارم كه او چه مىكند. زيرا كه ساير اعمال او هرگز پذيرفته درگاه خداوندى نيست. يكى از آنها اين كه: عمل خود را بسيار بداند و گناه خويش را فراموش كند و عجب (ناز و دلال و به خود باليدن) در او راه يابد. [8] 6. انسان را از خودسازى و اصلاح نفس باز مىدارد: اگر اين بيمارى در دل ريشه كرد و انسان بر اين باور باشد كه اعمالش خوب است و بايد از او تقدير گردد در اين صورت او كى به فكر اصلاح خويش خواهد افتاد؟! كسى به دنبال خودسازى مىرود كه بر اين باور باشد كه مشكلى دارد. بعيد نيست گفته شود كه اين بيمارى از همه انواع و آثار گذشته بدتر است. چون عجب او موجب شده كه او خود را از ديگران برتر بداند و بپندارد كه مشكلى ندارد. هرگز چنين كسى به طبيب نفس مراجعهاى نخواهد داشت بلكه اگر به او گفته شود تو بيمار هستى حتما با ناباورى طرف را مخاطب قرار داده كه اين مشكل شماست نه مشكل من. 7. شخصى كه به عجب مبتلا شد بر خود اعتماد يافته و خود را از حقتعالى بىنياز مىبيند: او مىپندارد خداوند بايد مزد او را پرداخته و از او تشكر هم بكند و حتى گاه به خيال باطل مىگويد اگر تو اى خدا به عدل خويش رفتار كنى همين مرا بس است. وقتى باور بر روح او مسلط شد ديگر جاى التجاء، توبه، انابه، استغفار و بازگشت به سوى خداوند براى او مطرح نخواهد بود. 8. بندگان ديگر خداوند را به حقارت مىنگرد. انسان معجب چون پنداشته كه اعمال او از همه بهتر است ديگر اعمال ديگران را چيزى نمىبيند بلكه خود را محور رفتار صحيح دانسته و گويا همه طلبكار است. 9. موجب ريا است: اگر شخص بر اين باور بود كه كارى نكرده و يا اگر عملى از او سر زده آن را چيزى نداند در اين صورت دليلى ندارد كه كار خود را به ديگران نشان دهد. ولى آن كس كه كارش را نيك پنداشته و خيال مىكند كه دسته گلى به آب داده است در صدد است كه عمل خود را به اين و آن نشان دهد و در برابر جمع فرياد برآورد كه اين كار من است. توجه بايد داشت كه تمام مفاسدى كه براى ريا در بحث قبل گذشتبر عجب و شخصى كه كارش را بزرگ ديده خواهد بود. 10. باعث كبر است: گويا به خود و رفتار و اعمال خود نازيدن در همه گناهان سر مىكند و به هر لانه فسادى آتشى ديگر مىافروزد. تكبر خود براى بىايمانى انسانى كافى است كه خود ميوهاى فاسد از عجب است. پىنوشتها: [1]. قرآن مجيد، سوره مباركه ق، آيه 22. [2]. محمد الحر العاملى، وسائل الشيعه، ج 1، ابواب مقدمه عبادات، ص 77. [3]. روحالله الموسوى الخمينى، چهل حديث، (تهران، مركز نشر فرهنگى رجاء، 1368)، صص 57-32. [4]. ان الله اعلم ان الذنب للمؤمن من العجب ولولا ذلك ما ابتلى مؤمنا بذنب ابدا. [5]. محمدبن يعقوب كلينى، اصول كافى، ج 2، كتاب الايمان والكفر، باب العجب، ح 1. [6]. الحرالعاملى، وسائل الشيعه، ج 1، ابواب مقدمه عبارات، ص 78. [7]. كلينى، اصول كافى، كتاب الايمان و الكفر، باب العجب، ح 8. [8]. محمد صدوق، خصال، باب الثلاثه، ح 86.
نويسنده:فنا |
یکشنبه شانزدهم دی 1386
|
|
|
موضوع:
| لينک ثابت
|
|
|
آية الله العظمى حاج سيد احمد خوانسارى
|
|
آية الله العظمى حاج سيد احمد خوانسارى مرحوم آية الله العظمى الحاج السيد احمد بن الحاج يوسف الخوانسارى(قدسسره الشريف)، از سادات عظام و فقهاى كرام است كه با سى تبار نسب به حضرتموسى بن جعفر(ع) مىرساند.او يكى از پرچمداران فقه و فقاهت و يكى از مراجععظام و عاليقدر و فقهاى نامدار شيعه در قرن چهاردهم هجرى مىباشد. تحصيلات: پس از آنكه آية الله حائرى در سال 1340 ه.ق بنا به دعوت حوزه علميه قم،درآن شهر اقامت گزيد،مردم اراك از محضر ايشان درخواست نمودند كه مرحومخوانسارى به جاى ايشان اقامه جماعت و رفع مراجعات مردم را بنمايد.مرحومحائرى با اين امر موافقت كردند.پس از مدتى اقامت در اراك در يكى از جلسات ازآية الله مؤسس شنيده شد كه فرموده بودند كه ما مىخواستيم آقاى سيد احمدخوانسارى،اعلم علماى شيعه باشد،ولكن ايشان قناعت كردند كه اعلم علماى اراكباشند.محض شنيدن اين سخن كه حاكى از رضايت ضمنى آية الله مؤسس در موردحضور ايشان در قم بود،به قم مهاجرت و در اين شهر اقامت مىگزينند.پس از دو ماهاز ورود ايشان،آية اللهحائرى محل اقامت نمازجماعتخود را در مدرسهفيضيه به ايشان تفويض،ودر اولين جلسه جماعت،خود شخصا شركت نموده ونماز خود را به ايشان اقتداءمىكنند.به اين ترتيب عدالتو شايستگى معنوى ايشان راتاييد مىفرمايند. مرحوم خوانسارى درمدت اقامتخود در قم،ازاحترام و تجليل خاصمدرسين و فضلاء برخورداربودهاند.در درس خارج ايشان جمعى از بزرگان و معاريف حوزه شركت مىجستند و افرادى مانند امام موسىصدر،و آية الله منتظرى از شاگردان فقه و فلسفه ايشان به شمار مىآيند. اقامت در تهران: مرحوم آية الله بروجردى شخص با كفايت آية الله خوانسارى را كه از نظر زهد،تقوا و مبارزه با هواى نفس مشهور عام و خاص بودند،به تهران اعزام و تا آخر عمر درمسجد حاج سيد عزيز الله تهران به اقامه نماز جماعت و تدريس خارج فقه و اصولمشغول،و عمر پر بركتخود را در خدمتبه اسلام و حوزههاى علمى سپرى نمودند. حقير در اوايل جوانى كه در ارتباط با دانشگاه و مسائل مربوط به نشر كتاب،رفت و آمد بيشترى داشتم،و نوعا مسيرم از داخل بازار سراى گلستان و بوستان انجاممىگرفت، نزديكىهاى ظهر،سيد بزرگوار و جليل القدرى را مىديدم كه همراه يكنفر،بدون كوچكترين تشريفات و بيا و برو،از ميان محيط شلوغ و مردم مشغول كسبو داد و ستد عبور مىنمايد و به سوى مسجد سيد عزيز الله در حركت مىباشد.درحركت و رهسپارى ايشان، كوهى از وقار و متانت را مىديدم كه روح و روحانيت وصفا و معنويت را به تماشاگران مىبخشيد،و معنويت اسلام را به بازاريان و مردم غرقدر ماديات عرضه مىكرد.با مشاهده ايشان،بازاريان كركرهها را پائين كشيده،به سوىنماز جماعت مىشتافتند.همين مرجع بزرگوار گاهى در راهبندانهاى بازار،همانند مردمعادى متوقف و بدون كوچكترين امتياز و تشخص،با يك حالت عادى و خاكى عبور ومرور مىنمودند.بعدها شناختم كه چه گنجينهاى بوده است،به حدى كه حضرت امام(ره)پس از فوت آية الله بروجردى،پيشنهاد داشتهاند كه آية الله خوانسارى به قمبازگردند و همه پشتسر او بايستند و مرجعيت نيرومند و پايدار شيعه را استحكامبخشند،و از تعدد رسالهها كه همان تشعب و پراكنده ساختن قدرت شيعه است،جلوگيرى به عمل بياورند.از اين پيشنهاد معلوم مىگردد كه آن مرحوم،شايستگى ولياقت چنين مديريت والايى را داشته است كه كانديداى چنين رتبت و منزلتباشند. مرجعيت عمومى: تاليفات: 1-جامع المدارك في شرح المختصر النافع،در7 مجلد،چاپ انتشاراتاسماعيليان قم،يك دوره فقه استدلالى منقح و مهذبى است كه جامع وجازت لفظ ودقت و گستردگى مطالب مىباشد. 2-العقائد الحقة،در علم كلام،پيرامون معتقدات شيعه و دفاع از مبانى كلامى آن. 3-حاشيه بر العروة الوثقى 4-رساله عمليه توضيح المسائل 5-رساله مناسك حجمداخله در امور سياسى: معظمله از آغاز نهضت اسلامى به رهبرى روحانيت،سهم ارزنده و مؤثرىداشتهاند و حق بزرگى نسبتبه شكلگيرى پايههاى انقلاب اسلامى دارند. در آن روزهاى نخستين كه همراه ديگر علماء در بازار تهران به حالت اعتراضنسبتبه اعمال دستگاه حركت مىنمودند،مورد هجوم پليس و ماموران امنيتى قرارگرفتند و مقدارى از ناحيه پا جراحتبرداشتند.از ايشان اعلاميههاى متعددى دربارهانقلاب صادر شده است. نمونهاى از اعلاميههاى ايشان: ايشان به مناسبت تبعيد حضرت امام به تركيه و توقيف برخى ديگر از بزرگان،اعلاميه زير را صادر نمودند: «بسم الله الرحمن الرحيم.الحمد لله رب العالمين و الصلوة و السلام على خيرخلقه محمد و آله الطاهرين و لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم. حوادث اسفآور يكى دو روز اخير كه منجر به قتل و جرح يك عده مردمبىگناه و توقيف حضرت آية الله خمينى و آية الله قمى و ديگر آقايان عظام شده است،موجب كمال تاثر و تاسف حقير گرديد.با كمال تعجب مشاهده مىشود مسئولينامنيت كشور با نهايت گستاخى حضرات آقايان مراجع عظام و علماى اعلام دامتبركاتهم را موافق امورى كه مبانيت آنها با شرع مطهر محرز و مكرر تذكر داده شدهاست،جلوه مىدهند. حقير در اين موقع حساس،لازم مىدانم اولياء امور را متذكر سازم انجام اينگونهاعمال ضد انسانى نسبتبه حضرات علماى اعلام،و قتل و جرح مردم بىپناه،نه تنهاموجب رفع غائله نخواهد بود،بلكه جز تشديد امور و ايجاد تفرقه و وخامت اوضاع،اثر ديگرى نخواهد داشت. موجب كمال تاسف است كه بايد حريم مقدس اسلام وروحانيت از طرف اولياى امور اين چنين مورد تجاوز قرار گيرد.انا لله و انا اليه راجعون. از خداوند متعال عز اسمه مسالت دارم كه اسلام و مسلمين را در كنف عناياتخود از همه حوادث،مصون و محروس بدارد و ما توفيقى الا بالله،عليه توكلت و اليهانيب. الاحقر احمد الموسوى الخوانسارى،13 محرم1383 ه.ق» ايشان علاوه بر اعلاميه فوق،اعلاميهها و تذكرات فراوانى در مواقع حساسصادر نمودهاند و پس از پيروزى انقلاب نيز تذكرات و خير انديشيهايى نسبتبه اولياىامور جمهورى اسلامى داشتهاند،و اين امور همه نشانگر آن مىباشد كه ايشان در تمامموارد،از مولى و پيشوا و حجت الله في الارضين الهام مىگرفتند و كوچكترين پيروىاز هواى نفس و انانيت و خوشآيند مردم نداشتهاند. وفات: به مجرد انتشار خبر ارتحال اين فقيه ربانى،امام امتبه حوزههاى علمى تسليتگفت و درسهاى حوزه يك هفته تعطيل شد،و از طرف دولت در سراسر كشور عزاىعمومى اعلام،و بازار تهران هم سه روز تعطيل گرديد.جنازه مطهر ايشان به قم انتقاليافته،و در جوار استاد بزرگوار خود،در حرم كريمه اهل بيت،حضرت معصومه(ع)مدفون گرديد. دو اعلاميه تسليت: «بسم الله الرحمن الرحيم.انا لله و انا اليه راجعون.خبر رحلت مرحوم مغفورآية الله خوانسارى رحمة الله عليه موجب تاسف و تاثر گرديد.اين عالم جليل و بزرگوار و مرجع معظم كه پيوسته در حوزههاى علميه و مجامع متدينه مقام رفيع و بلندى داشت وعمر شريف خود را در راه تدريس،و تربيت و علم و عمل به پايان رساند،حق بزرگىبر حوزهها دارد،چه اينكه با رفتار و اعمال خود و تقوا و سيره خويش،پيوسته درنفوس مستعده،مؤثر و موجب تربيتبود. از خداوند تعالى براى ايشان رحمت و مغفرت،و براى علماى اعلام وحوزههاى علميه صبر و اجر خواستارم.و السلام على عباد الله الصالحين. روح الله الموسوى الخمينى.29 ديماه1363 ه.ش» پيام آية الله العظمى گلپايگانى: «بسم الله الرحمن الرحيم.ثلمة لا تسد و كسر لا يجبر.با كمال تاسف رحلتمرجع عاليقدر، بقية السلف و اسوه فضايل و تقوا و فقيه اهل بيت(ع)حضرت آية اللهآقاى حاج سيد احمد خوانسارى(قدس سره)را به آستان اقدس بقية الله(ارواحالعالمين له الفداء)و به محاضر علماى اعلام و حوزههاى علميه و به عموم ملتمسلمان و شيعيان جهان تسليت عرض مىكنم. آن فقيد روحانيت در علم و عمل و مخالفت هوى و اطاعت مولى و ترك اقبال بهدنيا و انقطاع الى الله و جامعيت علمى و تدريس و تاليف و عبادت و تواضع در بيش ازنيم قرن مشار اليه بالبنان و مسلم بين اقران بود.ضايعه رحلت ايشان را نمىتوان باتوصيفات بيان كرد،و بيش از حد تصور با فقدان ايشان در حصن و حصين رخنه افتاد. انا لله و انا اليه راجعون. محمد رضا الموسوى الگلپايگانى.» تحليلى جزئى از دو تسليت مهم: امام بزرگوار در حق ايشان مىنويسند:«او با رفتار و اعمال خود و تقوا و سيرهخويش پيوسته در نفوس مستعده مؤثر و موجب تربيتبود.» اين سخن نشانگر آن معنى است كه خود عمل منهاى سخن و نطق،سازندهاست و كار ساز.آن فقيه بزرگوار چندان اهل سخن و بيان و نطق و گفتار نبود،اما عمل وتقواى بوذرى و زهد و پارسايى بحر العلومى،و قداست و نزاهت مقدس اردبيلى را درعصر ماديات و در مرز تزاحم اميال و شهوات نفسانى،يعنى قلب بازار تهران را داشت،به حدى كه با سيره عملى خويش مردم را به معنويت اسلام و حقانيت روحانيت وتقوى جلب مىنمود،نه با بيان و گفتار. اما اعلاميه آية الله العظمى گلپايگانى،موج بلندتر و سوز بيشترى دارد.نشانمىدهد كه جايگاه او در قلب وى مؤثرتر و جانكاهتر بوده است.جايى كه در آغازاعلاميه مىنويسد:«شكاف غير قابل انسداد و شكست غير قابل جبران به حريم دين ومرز روحانيت اسلام وارد آمده است كه هرگز قابل جبران نيست.»و آنگاه از وى بهعنوان يادگار سلف و ذخيره گذشتگان و الگوى فضايل مخالف هوى و هوس و مطيعامر مولى و تارك دنيا و منقطع الى الله و جامع بين علم و عمل ياد مىكند،نشانهها واماراتى كه امام(ع)در مرجع تقليد تعيين فرمودهاند،و نكته مهمتر آنجا است كهمىفرمايند:«ايشان بيش از نيم قرن با اين اوصاف و صفات،بين اقران و امثال مشار اليهبالبنان و مسلم بين اقران و نظاير بوده است.»طبيعى است رخنهاى كه با چنين ضايعهاىبه اركان دژ اسلام رخ دهد،به اين زوديها قابل جبران نخواهد بود. فنا313 پىنوشت: 1- نقباء البشر،ج 1،ص 462.
نويسنده:فنا |
یکشنبه شانزدهم دی 1386
|
|
|
موضوع:
| لينک ثابت
|
|
|
مراجع عظام كنونى
|
|
مرجعيتشيعه پس از رحلتحضرت آية الله اراكى از سوى جامعه مدرسين حوزه علميه قم در هفت نفر از اعاظم و بزرگان ديگر متعين گرديد. جامعه مدرسين كه متشكل از فقها و اساتيد حوزه علميه قم بود و نسبت به بزرگان و مجتهدين و فقها اين حوزه مبارك شناخت كامل داشت با توجه به مساله مهم اعلميت، ضمن صدور بيانيهاى هفت نفر از فقهاء و مجتهدين طراز اول حوزه قم را به عنوان مرجع تقليد به جامعه شيعه معرفى كرد و مردم را در انتخاب مرجع از ميان اين هفت بزرگوار مخير نمود. 1 - حضرت آيت الله سيد على خامنهاى (رهبر معظم انقلاب اسلامى ايران) 2 - حضرت آيت الله شيخ محمد رضا فاضل لنكرانى 3 - حضرت آيت الله شيخ محمد تقى بهجت 4 - حضرت آيت الله ناصر مكارم شيرازى 5 - حضرت آيت الله ميرزا جواد تبريزى 6 - حضرت آيت الله سيد موسى شبيرى زنجانى 7 - حضرت آيت الله شيخ حسين وحيد خراسانى 1 - حضرت آيت الله سيد على خامنهاى وى علاوه بر تحصيل و تدريس و تحقيق زندگى سراسر بركتخويش را با جهاد به وسيله قلم و سخن قرين گردانيد و از سال(1341 ه.ش) همواره در صحنههاى سياسى و مبارزاتى كشور حضور فعال داشت و در مدت هشتسال، دو دوره رياست جمهورى كشور ايران را بعهده گرفت و در شرائط سخت و بحرانى آن را به پيش برد. با رحلت امام خمينى در سال(1368 ه.ش) از سوى خبرگان و فقهاء و مجتهدين طراز اول كشور،به عنوان رهبر جمهورى اسلامى ايران انتخاب شدند كه اين مورد از نمونههاى نادرى است كه مرجعيت و در واقع رهبرى فقهى و شرعى با رهبرى سياسى يك جامعه در يك فرد جمع شدهباشد. ايشان اكنون نيز در كنار امور مربوط به رهبرى جامعه اسلامى، همچنان به تدريس فقه و فقاهت و تربيتشاگردان در زمينههاى فقهى و علوم دينى اشتغال دارند. 2 - حضرت آيت الله محمد فاضل لنكرانى درسهاى خارج فقه و اصول ايشان سالهاست كه در حوزه علميه قم برقرار است وى در كنار تدريس و تربيت طلاب علوم دينى آثار ارزشمندى هم به جامعه حوزوى و فقهى ارائه كردهاند كه حاشيه بر عروة الوثقى تفصيل الشريعه نهايه التقرير القواعد الفقهيه و تقريرات الاصول از آن جمله است. آية الله فاضل علاوه بر تحقيق و تدريس و تحصيل علوم دينى از زمان مبارزات امام خمينى، مبارزات سياسى خور را بر عليه ظلم و فساد آغاز كرد و پيوسته به عنوان يكى از ياران و همراهان امام خمينى و انقلاب اسلامى ايران در صحنههاى مختلف سياسى حاضر بودهاست. 3 - حضرت آيت الله محمد تقى بهجت در سال(1364 ه.ق) به قم بازگشت و از محضر آيت الله كوه كمرى و آية الله بروجردى بهرههاى فراوان برد. وى بيش از پنجاه سال است كه به تدريس خارج فقه و اصول اشتغال دارد و علاوه بر تحصيل و تدريس در امر تدوين و تاليف كتاب نيز فعاليت مىكند كه كتابهاى حاشيه بر ذخيرة العباد، حاشيه بر مكاسب شيخ انصارى، كتاب طهارة(شرح شرايع الاسلام) و كتاب الصلاة و مناسك حج از آن جملهاند. آيت الله بهجت علاوه بر دانش و فقاهت در زهد و معنويت نيز سرآمد روزگار خويشاند و در اين جهتشاگردان برجستهاى را تربيت مىنمايند. 4 - حضرت آيت الله ناصرمكارم شيرازى كتابهاى انوار الاصول، انوار الفقاهه، حاشيه بر عروة الوثقى و مناسك حج و عمره مفرده از آثار ارزشمند ايشان در زمينههاى فقه و اصول است. آيت الله مكارم علاوه بر فقه واصول در تفسير و كلام نيز تخصصهاى خوبى را كسب كرد و آثار ارزشمندى را به جامعه علمى تحويل داد كه كتابهاى تفسير نمونه(27 جلد)، پيام قرآن، اصول عقائد، اعتقاد ما از آنجملهاند. 5-مرحوم حضرت آيت الله شيخ جواد تبريزى كتابهاى: صراط النجاة(3 جلد) اسس القضاء و الشهاده، اسس الحدود و التعزيرات، ارشاد الطالب فى شرح المكاسب(4 جلد) كتاب القصاص و طبقات الرجال از آثار فقهى و اصولى اين فقيه گرانقدر به شمار مىرود. 6 - حضرت آيت الله سيد موسى شبيرى زنجانى 7 - حضرت آيت الله شيخ حسين وحيد خراسانى وى علاوه بر تحصيل علوم و معارف اسلامى خود نيز به تدريس دروس سطح و خارج حوزه پرداخت و در نجف اشرف حدود 12 سال درس خارج فقه و اصول خود را ادامه داد و هم اكنون نيز به تدريس خارج فقه و اصول در حوزه علميه قم اشتغال دارد. التماس دعا درکربلابه يادتان هستم
نويسنده:فنا |
یکشنبه شانزدهم دی 1386
|
|
|
موضوع:
| لينک ثابت
|
|
|
وفات شيخ صدوق
|
|
شيخ صدوق در سال 381 هجرى ، پس از يك عمر، افتخار خدمتگذارى مكتب اهل بيت عصمت و طهارت عليه السلام ، در حدود سن هفتاد سالگى چشم از جهان فروبست . فنا۳۱۳منتظرقلم سرخ شمامی ماند
نويسنده:فنا |
یکشنبه شانزدهم دی 1386
|
|
|
موضوع:
| لينک ثابت
|
|
|
دقت نظر شيخ صدوق در نقل احادیث
|
|
دقت نظر شيخ صدوق -1
نويسنده:فنا |
یکشنبه شانزدهم دی 1386
|
|
|
موضوع:
| لينک ثابت
|
|
|
انگيزش نگارش كتاب من لا يحضره الفقيه
|
|
انگيزش نگارش كتاب من لا يحضره الفقيه
نويسنده:فنا |
یکشنبه شانزدهم دی 1386
|
|
|
موضوع:
| لينک ثابت
|
|
|
زندگى شيخ صدوق
|
|
نويسنده:فنا |
یکشنبه شانزدهم دی 1386
|
|
|
موضوع:
| لينک ثابت
|
|
|
شيخ صدوق
|
|
مقدمه
نويسنده:فنا |
یکشنبه شانزدهم دی 1386
|
|
|
موضوع:
| لينک ثابت
|
|
|
على بن بابويه قمى
|
|
على بن بابويه قمى
(متوفى 329 هـ ق ) على بن بابويه قمى , متوفى در سال 329 ه ق , مدفون در قم , پدر شيخ محمد بن على بن بايويه , مـعـروف بـه شيخ صدوق است كه در نزديكى شهررى مدفون است پسرمحدث است و پدر فقيه و صاحب فتوا, معمولا اين پدر و پسر, به عنوان ((صدوقين )) يادمى شوند )) ((1)) . على بن بابويه كيست ؟ . ابـوالـحـسـن على بن الحسين بن موسى بن بابويه , يكى از فقهاى نامدار و يكى ازاصحاب فتوى و اجـتـهـاد, و در عصر خويش رئيس فقها و محدثين و پيشواى مردم قم بوده است شيعيان در امور دينى به او مراجعاتى داشته اند و فتوايش نزد همگان نافذ ومحترم بوده است . در بـيـان عـظـمت علمى و منزلت قدس و تقواى او, همين بس است كه فقهاى مادر مواردى كه حـديـثى از اهل بيت عصمت و طهارت (ع ) نرسيده باشد, و از او فتوايى در آن زمينه وجود داشته بـاشـد, فـتاواى او را به علت نزديك بودن به عهد امامت وعصر معصوم (ع ), به منزله حديث تلقى مـى كـردنـد و فـتواى او را نشانى از وجودحديث در آن زمينه قلمداد مى نمودند چنانكه ((شهيد اول )) در كتاب ((ذكرى )) با اين تعبيربيان فرموده اند:. ((اصـحـاب مـا, دستورالعمل خود را از رساله على بن بابويه مى گرفتند, هنگامى كه دسترسى به نص روايت نداشتند, چون اعتماد و اطمينان كاملى به او داشتند )) ((2)) . گفتار ابن نديم :. ابن نديم , كتابشناس و مورخ معروف در فهرست خود مى نويسد:. ((ابـن بـابـويـه , عـلى بن موسى قمى , يكى از فقها و يكى از موثقين شيعه مى باشد باخط پسرش ابـوجـعـفر محمد بن على پشت كتابى خواندم كه به يكى اجازه داده بودكتابهاى پدرش را روايت كـنـد و تـعـداد آنها حدود 200 جلد مى باشد, ولى او تصريح نموده بود كه تاليفات خودم 18 كتاب مى باشد )) ((3)) . تاليفات او:. او نـخـستين مؤلف كتاب فقهى عارى از ذكر سند روايت مى باشد كه توانسته است كتاب فقهى را مـجـرد از سـند روايت و مانند اثرى مخصوص به مؤلف ونشان دهنده فتوى و نظر او تاليف كند و كـتابى به همين سبك به نام ((الشرايع )) كه به نام ((الرسالة الى ابنه )) هم خوانده مى شود, جهت پـسـر خـود, صـدوق بـه يـادگـار گذاشت ظاهر امر اين است , اين كتاب همان است كه ((الفقه الرضوى )) هم خوانده مى شود,چون در آغاز آن ((قال على بن موسى )) هست , از اينرو برخى چنين پنداشته اند كه مقصود از او, امام على بن موسى الرضا (ع ) است ((4)) . مورد عنايت و توجه :. او مورد عنايت خاصه حضرت امام زمان (عجل اللّه تعالى فرجه الشريف )واقع شده است و نامه اى از سـوى آن بـزرگوار توسط حسين بن روح نوبختى به اورسيده است كه متن آن در رجال نجاشى اين گونه آمده است :. ((ابـوالحسن على بن الحسين بن موسى بن بابويه قمى , شيخ بزرگ و پيشواى قمى ها در روزگار خـويـش , فقيه و مورد وثوق آنان , او به عراق آمد و با ابوالقاسم حسين بن روح (رحمه اللّه ) ملاقات نـمود و از او مسائلى را پرسيد سپس با او مكاتبه نمود و اين مكاتبات توسط على بن جعفر بن اسود انـجـام مـى پذيرفت در يكى از اين مكاتبات از او مى طلبد كه نامه اى را به محضر صاحب امر (عج ) بـرسـاند كه در آن نامه درخواست دعائى درباره فرزند صورت گرفته بود, پس در پاسخ او چنين آمـد كه ما ازخداوند متعال درخواست نموديم كه فرزندى به تو عنايت فرمايد و به زودى دوفرزند ذكور نيكوكار و خير نصيب تو خواهد شد )). پـس از آن مـكاتبه بود كه ابوجعفر و ابوعبداللّه از يك همسر ام ولدى متولدگرديدند از ابوعبداللّه حـسـين بن عبيداللّه آمده است كه مى گفت : ((از اباجعفر مى شنيدم كه بارها مى گفت : ((من با دعاى صاحب امر و امام زمان (عج ) به دنيا آمده ام )) و به اين عنايت افتخار مى نمود )) ((5)) . وفات او:. از ديـگـر آثـار او, كـتـاب التفسير, النكاح , مناسك الحج , قرب الاسناد, التسليم ,الطب , المواريث , المعراج مى باشد اين تاليفات را عباس بن عمر كلودانى (رحمه اللّه )خبر داد و افزوده است هنگامى كه او در سال 328 به بغداد آمد, از او اجازه روايتى دريافت نمودم ((6)). او از سـعـد بـن عبداللّه اشعرى روايت نموده است و جعفر بن محمد قولويه ,كامل الزيارات را از او روايت كرده است ((7)). ((نـجـاشـى )) از عـده اى از اصـحاب خود نقل كرده است كه از مجمعى از اصحاب شنيده اند كه : ((پـيـش ابوالحسن على بن محمد سمرى (ره ), يكى از نواب چهارگانه امام عصر (عج ) بوديم كه گفت : ((خداوند رحمت كند على بن الحسين بن بابويه را به اوگفته شده است كه او زنده است )) در پاسخ گفت : ((نه , او امروز به رحمت ايزدى پيوست تاريخ آن را يادداشت كردند و خبر رسيد كه او همانروز از دنيا رفته است )) ((8)). رحمت و رضوان خدا بر او باد. التماس دعا.منتظرت می مانم فنا۳۱۳ پاورقى فهرست مطالب
نويسنده:فنا |
یکشنبه شانزدهم دی 1386
|
|
|
موضوع:
| لينک ثابت
|
|
|
ابن ابى عقيل عمانى
|
|
ابـن ابـى عـقـيل عمانى , گفته اند يمنى است , عمان از سواحل درياى يمن است , تاريخ وفاتش معلوم نيست در آغاز غيبت كبرى مى زيسته است ((بحرالعلوم )) گفته است كه اواستاد جعفر بن قـولـويـه بوده است و جعفر بن قولويه استاد شيخ مفيد بوده است اين قول از قول بالا كه جعفر بن قولويه را همدوره على بن بابويه معرفى كرده است , اقرب به تحقيق است . آرا ايـن ابـى عـقـيـل در فـقـه زيـاد نـقـل مـى شـود او از چـهره هايى است كه مكرر به نام او در فقه برمى خوريم ((1)) . حـسـيـن بـن ابـى عقيل ملقب به ((حذا)) معروف به ((عمانى )) و ((ابن عقيل )) ((2)) ,كنيه اش ((ابـوعـلـى )), از فقهاى بزرگ و از بزرگان اماميه و از متكلمين وارسته اى است كه معاصر با ثقة الاسلام كلينى (متوفى 329) بوده , و از اساتيد شيخ مفيد به شمار مى آيد. مرحوم مدرس صاحب ريحانة الادب درباره او مى نويسد:. ((شـيـخ مـفيد به غايت او را ستوده است و او نخستين كسى است كه در اول غيبت كبرى , فقه را مـهذب كرد و با قواعد اصوليه تطبيقش نمود, طريق اجتهاد و تطبيق احكام با ادله و اصول آنها را بـاز كـرد بـعد از او ((ابن جنيد اسكافى )), (كه شرح او خواهدآمد) هم همان طريق را پيمود بدين جـهـت اسـت كه در اصطلاح فقها, اين دو فقيه جليل القدر به ((قديمين )) (دو تن از قدما) تعبير آورده مى شود آرا اين عقيل محل توجه و اعتنا بيشتر محقق حلى و علا مه و متاخرين قرار گرفته اسـت و از فـتاواى نادره او عدم تنجس آب قليل به مجرد ملاقات با نجس , وجوب اذان و اقامه در نمازصبح و شام و بطلان نماز در صورت ترك آنها (اذان و اقامه ) است )) ((3)) . گفتار صاحب رياض : ((فـقيه بزرگ , متكلم اصيل , شيخ بزرگوار, معروف به ابن ابى عقيل , اقوال و آرااو در كتابهاى ما مـورد نقل قول قرار گرفته است , با آنكه مردم سرزمين عمان همگى ازخوارج و ناصبيها هستند, ولى به نظر مى رسد كه آنان پس از سده سوم از ديار مغرب به آن منطقه آمده باشند)). او مـى افـزايـد: ((علا مه در كتاب ((خلاصة الاقوال )) توصيف و تجليل فراوانى از اوبه عمل آورده است )) ((4)) . گفتار نجاشى : گفتار شيخ طوسى : ((ابـن ابى عقيل عمانى , داراى كتابهاى متعددى است او از زمره متكلمين شيعه بوده و كتابهايى در فقه دارد و كتاب ((الكر و الفر)) (در امامت ), و ((المتمسك بحبل آل الرسول )) (در فقه ) را ذكر كرده است )) ((6)) .
گفتاراردبيلى : گفتار مرحوم سيد صدر: ((او بزرگ شيعه و آبرو و اعتبار آنان , متكلم , فقيه , ركن و مؤسس در فقه ومحقق در علوم شرعى و مدقق در علوم عقلى , كتابهاى متعددى در فنون اسلامى دارد,ولى شهرت او در فقه و استنباط احكام شرعى است او معاصر كلينى و از علماى قرن سوم هجرى مى باشد )) ((8)) . گفتار مرحوم آية اللّه خويى : وفات او: رحمت خدا و رضوان او شامل حالش باد. مارادرارائه مطالب کاربردی تریاری نمائید.فنا۳۱۳
-------------------------------------------------------------------------------- پاورقى
نويسنده:فنا |
یکشنبه شانزدهم دی 1386
|
|
|
موضوع:
| لينک ثابت
|
|